مهر 1390 | صفحه اصلي | آذر 1390


دوشنبه 30 آبان 1390


اي نسيم سحر آرامگه يار کجاست / منزل آن مه عاشق کش عيار کجاست





اي نسيم سحر آرامگه يار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عيار کجاست
شب تار است و ره وادي ايمن در پيش
آتش طور کجا موعد ديدار کجاست
هر که آمد به جهان نقش خرابي دارد
در خرابات بگوييد که هشيار کجاست
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته‌ها هست بسي محرم اسرار کجاست
هر سر موي مرا با تو هزاران کار است
ما کجاييم و ملامت گر بي‌کار کجاست
بازپرسيد ز گيسوي شکن در شکنش
کاين دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست
عقل ديوانه شد آن سلسله مشکين کو
دل ز ما گوشه گرفت ابروي دلدار کجاست
ساقي و مطرب و مي جمله مهياست ولي
عيش بي يار مهيا نشود يار کجاست
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بي خار کجاست





فقط همينو ميدونم که بوي توطئه ميادش، ما يه دو ماهي و نيم و اندکي نبوديم برامون نقشه ها کشيدن... حالا از اين همه موضوع و مسئله، يه کلمه سر شام که بحث غذا درست کردن شد، گفتم بابا کار من نيست يا ميسوزه يا کثيف کاري ميشه ! دروغ که نميگم اون روز يه دو تا تيکه کدو تنبل قارچ کردم گذاشتم تو قابلمه تا فيها خالدونشم آب ريختم زير شعله هم کم گذاشتم، يه نيم ساعت به سبک خانومهای ایرانی که تا میرن بیرون به شوهرشون میگن من یه 5 دقیقه میرم سراغ کبرا خانوم تو هر نیم ساعت یه بار زیر غذا رو هم بزن، رفتيم بيرون تا بقالي و برگشتيم که خدا اون روز رو نرسونه، خونه رو بوي دود و سوخته برداشته بود. شاید شبیه همون جوري که قراره تو جهنم بسوزيم، محتویات داخل قابلمه جزغاله شده بود، اصلاً کدو تنبلي که دلم آب افتاده بود و حالا معلوم نبود ديگه چيه به درک ! قابلمه رو بگو که چه زشت و سياه شده بود. مگه اين سياهيا ميرفت با قاشق و چنگال و هر چي که دستم اومد سابيدمش با سياهيا رفت و مثلا تميز بشه ! يه روزم خير سرمون ايده زديم که آها ! خوراک لوبيا درست کنيم يه دو مشت لوبيا رو با اندکي نمک و آب ريختيم تو قابلمه و رفتيم پي امورات درسي...تمرینات این مرتیکه خر هم که تمامی نداره، پس از انجام مشقامون برگشتم ديدم کلي از آب قابلمه ريخته رو گاز و چه کثافت کاري شده. لوبياها هم همه تيکه تيکه شده بودن نميدونم اين لوبياهاي تو کنسرو ها رو چجوری پختن که شکلشون قشنگه... خلاصه که اينا رو گفتيم و بعدش که خواستيم يه کميم کارشناسي کنيم گفتيم که آره در تخصص من آشپزی نيست، اصلا نونوا که نميتونه سوپور و بقال و سبزي فروش و مکانيک و ... باشه هر کي خبره ي کار خودشه که کاش همون لحظه همون لقمه اي که تو دهنم گذاشته بودم ميشکست تو گلوم و به سرفه ميفتادم که اينا رو نميگفتم... هيچي ديگه شده بود پيراهن عثمان ... سه تايي برق تو چشاشون بود که ديگه بايد زنت بديم ديگه وقتشه ! مگه نميگي کار خونه تخصصيه... حالا بیا و درستش کن ! يه دو روز بيشتر نيست اومديم که يه کمي در آرامش باشيم شب اولش که اين جوري گذشت... ولي هر چقدرم که اينجا سرد نباشه هر چقدرم که فلاکت و بدبختي و عقب ماندگي تو اين شهر وجود نداشته باشه، اما من عاشق همين سکوتشم. اينکه از صداي ماشين و کاميون و بوق و موتور و هزار کوفت و زهر مار ديگه خبري نيست. من میمیرم واسه این کوچه های آروم و تنگ و تاريک و خلوت ! اینجا شهره تغييرات ميليمتريه ! اصلا تغييري وجود نداره ! اينجا يعني آرامش، يعني خواب، يعني زندگي، يعني زندگي با هيچي پول توي جيب ! يعني اون همه که قبلا زيرآبشو زدم حالا دارم به اصطلاح آندو ميکنم





باز هم بوي تو
جاري شده
در اين پياده رو
در اين خيابان
زير همين درخت
گويا
تو اينجا بوده اي
پس به کجا رفته اي
اما نه !
يادم نبود
تو سالهاست
اين مسير را
رفته اي
و من هنوز
در پي تو
اين خيابان را
بالا و پايين مي کنم
مي روم به تماشاي پنجره ها
نگاه پرندگان را مي خرم
سلام مي کنم به نيمکت ها
به آنهايي که
دو تايي نشسته اند
همانهايي که دوخته اند
نگاهي به چشمان هم
تماشاي ممتد خيابان
تمامي ندارد اينجا
براي من
من که سرشار از خاطره
نه تو پايان داري
نه اين خيابان باريک
اين خيابان شلوغ
با عابران اخمو
با دستهاي گره شده
از دختران و پسران
با لحظه هايي که نمي دانند
نميدانند که نمي دانند
که امروز را فرداييست
دستانشان
سرد خواهد شد
يخ خواهد کرد
پر خواهد شد
قلبهايشان
از اضطرابي که ديگر نيست
از دلتنگي
افسوس
اين سرما و تاريکي
در اين غروب پاييزي
مرا چگونه جنون وار
کشانده است بدين راه
پُک آخري
بس تلخ است
تلخ است که آخر است
سنگين است
که سينه ام ديگر توان ندارد
کاش تو بيايي
من اما
خوب ميدانم
بعد از رفتنت
ديگر آمدني نبود
سالهاست که تو نيامدي
و من
چه ساده مي انديشم
که گاه گاه
به اطراف خيره ميشوم
شايد که تو باشي
و چه باک
که حس بوییدنت
و بوسيدنت
همواره در کنارم است
و اشکهايي که نديدي
نبودي که ببيني


آبان 1390







حالا من اينجا تنها وايسادم... تنهاي تنها؛ ديگه نشسته، خسته و ناتوان با مخي گوزيده ! هوس سيگاري که مرا مي خواند و من خير سرم تو ترکم، آخرش که چي نميدونم ؟ شايد بتونم در عین گشادی اداي آدماي تنگ و مثبت رو دربيارم. حالا وقته موزيکه، آها آهنگهايي که مرا حالا به وجد مي آورند. همان ها که سالها پيش اشک را به صورتم لحظه لحظه دعوت ميکردن... خيلي نگذشته، آهنگا هموناس با همون شعرا ولي انگار من ديگه خيلي پوست کلفت شده باشم يا زندگي منو به اين روزگار کشونده يا من زندگيو به اين روز کشوندم... بعضي وقتا يه اتفاقاتي، يه حوادثي، يه خبرايي، يا شايدم يه فالس الارمي به آدم تلگراف ميشه، ميمونه که چي بگه ؟ خيلي وقتا مثل الان ميتوني احساس قدرت کني ! احساس پيامبري کني ! به هر دليلي یا بی هیچ دلیلی یه معجزه تو دستاته ! استفادش ميتونه واسه خود خودت باشه ! با اين حال يه فکرايي از کلم ميگذره که نمي تونم جوابي براش پيدا کنم، شاید سالها بعد بتونم ! اينکه عشق صداي فاصله هاست يا عشق تکرار لحظه هاست ! اينکه مثلاً دو نفر در گوشه دو دنيا عاشق هم ميشن، حالا نه الزاماً اون ور کره زمين يعني حتي شهرهاي مختلف ولي با فاصله های جغرافيايي مختلف و تفاوت های فکري و فرهنگي و اجتماعي ! معلوم نیست اين دوري و دوستيه و فاصله و دلتنگي هاست که عاشقشون میکنه ؟ چيزهايي که هر کدوم ندارن و در اون يکي ميبينن ! از طرفي هم تکرار رفت و آمد و قرارها باعث عاشق شدن افراد ميشه ! اينکه لحظه به لحظه با هم چت کنن ! پاي تلفن باشن ! اصلاً مسجاشون تمومي نداشته باشه ! يعني چه جوري يه عده اين جوري و يه عده اون جوري و شايد يه عده هم هيبريدي ! خلاصه که اين بشر کوتوله ي دو پا در عين سادگي پيچيدس و در عين پيچيدگي خيلي سادس ! به قول آقاي ريلکه: "هر چيز وحشتناک چيزيه که به عشق ما نياز داره " حالا الان اگه باز اين ديوونه هه اينجا بود ربطش ميداد به فضاي کرنل و يه اثباتي از وپنيک در مياورد که چه جوري اثبات کنه ! لطفا کسي به خودش نگيره چون خسته بودم فکرم خيلي تمرکز نداشت اينا رو نوشتم و هر کيم که به خودش گرفت به طور شخصي بخواد که شفاف سازي کنيم ! اين مرتيکه هم ديگه شورشو درآورده فقط مونده که رسما بگه بکشین پایین و لنگامونم براش هوا کنيم ... که اين روزها که ميگذرد بد خرابم يعني چون ميگذرد شادم ...




دو سال است که مي دانم بي قراري چيست
درد چيست
مهرباني چيست
دو سال است که مي دانم آواز چيست
راز چيست ....
چشمهاي تو شناسنامه مرا عوض کردند
امروز من دو ساله مي شوم ....


گروس عبدالملکيان

جواني مي خواست زن بگيرد به پيرزني سفارش کرد تا براي او دختري پيدا کند. پيرزن به جستجو پرداخت، دختري را پيدا کرد و به جوان معرفي کرد وگفت اين دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگي فراهم خواهد کرد.
جوان گفت: شنيده ام قد او کوتاه است
پيرزن گفت:اتفاقا اين صفت بسيار خوبي است، زيرا لباس هاي خانم ارزان تر تمام مي شود
جوان گفت: شنيده ام زبانش هم لکنت دارد
پيرزن گفت: اين هم ديگر نعمتي است زيرا مي دانيد که عيب بزرگ زن ها پر حرفي است اما اين دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفي نمي کند و سرت را به درد نمي آورد
جوان گفت: خانم همسايه گفته است که چشمش هم معيوب است
پيرزن گفت: درست است ، اين هم يکي از خوشبختي هاست که کسي مزاحم آسايش شما نمي شود و به او طمع نمي برد
جوان گفت: شنيده ام پايش هم مي لنگد و اين عيب بزرگي است
پيرزن گفت: شما تجربه نداريد، نمي دانيد که اين صفت ، باعث مي شود که خانمتان کمتر از خانه بيرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خيابان گردي ، خرج برايت نمي تراشد
جوان گفت: اين همه به کنار، ولي شنيده ام که عقل درستي هم ندارد
پيرزن گفت: اي واي، شما مرد ها چقدر بهانه گير هستيد، پس يعني مي خواستي عروس به اين نازنيني، اين يک عيب کوچک را هم نداشته باشد


احمد شاملو



Language has allowed one generation to pass useful knowledge onto the next, it has also allowed dangerous myths and out-of-date ideas to become enshrined.
Edward de Bono

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در دوشنبه 30 آبان 1390 | نظر دوستان (1)