شهريور 1390 | صفحه اصلي | آبان 1390


جمعه 29 مهر 1390


از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم / نفرین به روزگار من و روزگار تو





با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو
در دفتر همیشه ی من ثبت می شود
این لحظه ها عزیزترین یادگار تو
تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من
می خواستم که گم بشوم در حصار تو
احساس می کنم که جدایم نموده اند
همچون شهاب سوخته ای از مدار تو
آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام
خالی تر از همیشه و در انتظار تو
این سوت آخر است و غریبانه می رود
تنهاترین مسافر تو از دیار تو
هر چند مثل اینه هر لحظه فاش تر
هشدار می دهد به خزانم بهار تو
اما در این زمانه عسرت مس مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو
از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم
نفرین به روزگار من و روزگار تو


محمد علی بهمنی




همه اشتباهاتمون از تعصب و تکرر انجام به همون تفکرات، قوانين و اصول اوليه اي هستش که به اونها ايمان داريم، همون طرز فکرهايي که هر کدوممون ساز خودمون رو براش داريم. همون قوانيني که فک ميکنيم همين است و جز اين نيست همون اصولي که فک ميکنيم بهترينه ! همون باورهايي که گاه هر جور شده براش ميجنگيم ! همون ذهنيتهايي که خيلي وقتا خيلي زود ما رو به باقالي ها نزديک ميکنه ! گاه همون انديشه هايي که سرچهار راه باهاش نيم کيلو سبزي هم نميدن ! همون راه هايي که گاه هيچ اشتراکي با بقيه نداره و اکثر اوقات يا به اجبار باهاش هم سفر ميشويم و از روي در واسي هاي خيلي الکي ما را به يک ايستگاه بالاتر يا پايين تر پياده مي کند. ما زندگيهامونو همين جوري به همين سادگي به قمار مي گذاريم، زندگي هايي که فضاي اون کانوکس نيست، هيچ نقطه اي در گوشه هاي محدب اون نيست، هيچ نقطه زيني براي آن نمي توان جست، نشي که براي آن پيدا ميکنيم چون بار خري که کج است به اين طرف و آن طرف منحرف ميشود. استراتژيهاي ما را باد با خود ميبرد که نه جاي دوستي باشد و نه جاي دشمني. ما خيال ميکنيم که چي درسته و چي غلطه اما همش هم درسته و هم اشتباس. گاه روزها ها گرسنه ميمانيم تا آخر هفته غذاي سنگيني رو با همان معده ضعيف بخوريم. گاه کل هفته رو مثل گاو کار ميکند که 2-3 روز آخر هفته رو مثل گوسفند بخوابد. سالها بکارتش را به خاطر خرافات جامعه ظاهراً حفظ ميکند و جواني مقدسش را که به هيچ و هوچ به گ... ميدهد تا در ميان سالي آن را به دست سرنوشت بسپارد تا شايد نسخه خوشبختيش را تامين کرده باشد. سالها بي اختيار جان کوردي مي کند تا شايد سالهاي بعد از بازنشستگي، مقرري مختصري را داشته باشد تا آن سالهاي پيري غذاهايي را نخورد و کارهايي را نکند که شايد چند روز بر عمرش افزون گردد. سالها زيباترين نقشها را براي مردم جامعه اش بازي مي کند که بگويند به به و خداي ناکرده نگويند چه و چه ! طرف برداشته تو ديوار فيسبوکش نوشته: "بزرگترين تصميم سرنوشت ساز زندگيم چه و چه ..." خواستم بگم بيخودي کل زندگيمونو تبديل کرديم به مراحل مختلف و پشت سرهم که هي با هزار استرس تصميم بگيريم که اگه اين جوري بشه تا آخر عمر چي ميشه و اگه اون جوري چي ... اما برادرمون خبر نداشت که سرنوشتشو قبلاً توي يه شب گرم تابستوني کسي ديگه ترتيب داده رفته...





مهم نیست
عاشق شاهین باشی یا پرستو
پاییز که بیاید
هر دو رفته اند
آنقدر سرد میشود
که خاطره ها نیز
گرمش نمی کنند
برگها را هر چقدر
که عاشق باشند
باز هم
تقدیرشان طوفانی است
که به سفر می روند
نفرین به سفر باد
که جدا می کند
پرندگان را از درخت
من را از تو
چیزی دیگر نمانده است
آنچه باقیست
گاه زردی خاطره ایست
که باد
آن را نیز با خود خواهد برد
به زیر پای عابرین
حتي زیر پای خودمان
پادشاه فصلها
تقدیر گریز ناپذیر
درخت و کبوتر بود
گوییا
برگ ریزان
ما را به همان تقدیر
فصل کرد


مهر 1390





بهانه اي پيدا مي شود که خير سرمان بعد از ماهها به ولايتمان سفر کنيم. سه روز تعطيلي و ديگر هيچ ... يک ناهار خانوادگي و خانواده اي که به دور هم جمع شده ايم، خوشبختي به همين سادگي رخ مي دهد اما چه دير و چه کوتاه. به ديدار دوستان مي روم زنگ هاي پشت سر هم ديدار را کوتاه مي کند و صداي آن طرف خط لحظه لحظه بر استرسمان مي افزايد، چند تکليف جديد و ناخوانده که وقتهاي ديگه نبايد مشکل باشه حالا تبديل به بحران مي شود ... برگشت زودتر از موعد برنامه جديدمان را رقم مي زند. شنبه 7 صبح وارد دانشگاه مي شوم، تکليف اول تا نزديک غروب به طول مي انجامد و ظاهراً نتيجه آن خوب بوده است. غروب دفاع مهدي است بعد از 6 سال، از رکوردر براي ضبط صدا استفاده مي کنم، پس از اتمام جلسه از دستگاه ويس رکوردر خبري نيست به سراغ مسئول دوربين هاي دانشکده مي روم او هم از اين سرقت اظهار بي اطلاعي مي کند و مي گويد دوربين ها خاموش بوده اند، هنوز عصباني نشده ام ولي در دل ميگويم که اي مادر ق... اگه توي همون جلسه دختر و پسري پيش هم نشسته بودن که تا حالا فيلمشو به دست هزار نفر رسونده بودي... در راه مراجعت به منزل براي انجام تکليف دوم و اصلي به نانوايي ميروم. کيف بر کوله ام سنگين است و نان بربري در يک دستم و در دست ديگري کيسه اي محتوي 2 عدد تخم مرغ و پله هاي ليزي که عجله ام لنگ هاي مرا به هوا مي کشد و هر چه تلاش مي کنم بي فايده است و من نقش بر زمين شده ام و فقط بربري سالم مانده، اما يکي از دستانم به زمين کشيده شده و خون جاري شده است. يک قطعيت برايم وجود دارد اينکه هنوز پس لرزه ها وجود داره بايد مواظب اتفاقات بعدي بود. سردرد امان را بريده اما شب دراز است و قلندر بيدار ! سيگار و چاي و قهوه پشت سر هم چاره ي بيداري تا 5 صبح است. 7 به هر زوري که هست بيدارباش است و در شروع کلاس به هر بدبختي تکليف انجام شده است. اما قرصها و غذاهاي پخش و پلا و بيداري ديشب، باعث شده که رويتان به گلاب اسهال شوم. شروع کلاس با تديس يار (استاد حل تمرين) شروع ميشود... يک زن بداخلاق و عصباني و مغرور که هر چه مي گويد همان است و جز آن به درد جرز ديوار هم نمي خورد. مسلسل وار توهين مي کند و آنچه از رياضيات و آمار مي داند را به رخ دانشجويان مي کشد... وقتي مي گويم قضيه اي را توسط مرجع ديگري اثبات نموده ام فرياد است که به گوش مي رسد و آنگار آسمان به زمين آمده است ديگر حرف نمي زنم... 3 ساعت کلاس به سخت ترين و زجرآورترين وضع ممکنه به اتمام مي رسد و من که هر نيم ساعت نيم ساعت با نفسي حبس کرده از کلاس خارج مي شوم. هيچ درک متقابلي وجود ندارد، ما محکوميم و هر آنچه حضرات مي گويند وحي منزل است و دانشجويان ديگري که سرها را آماده قرباني نموده اند... براي دوستي هم ديگر مهم نيستم، فهميدنش خيلي سخت نيست. حال غروب است و تنهايي و سوز بادي که مي آيد، فقط يک پيام دارد ظاهراً طوفان تمام شده است و همه اتفاقهاي بد يا بدترين اتفاقات ممکنه رخ داده است. شايد بشه يه چندساعتي رو بدون فکر کردن به زندگي به خواب رفت ...






بدينوسيله من رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم و مسئوليتهاي يک کودک هشت ساله را قبول مي کنم
مي خواهم به يک ساندويچ فروشي بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است
مي خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون مي توانم آن را بخورم
مي خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستني بخورم
مي خواهم درون يک چاله آب بازي کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم
مي خواهم به گذشته برگردم، وقتي همه چيز ساده بود،
وقتي داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهاي کودکانه را ياد مي گرفتم
وقتي نمي دانستم که چه چيزهايي نمي دانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم.
مي خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند.
مي خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزي ممکن است و
مي خواهم که از پيچيدگيهاي دنيا بي خبر باشم.
مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود برگردم،
نمي خواهم زندگي من پر شود از کوهي از مدارک اداري خبرهاي ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و
مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به اين دسته چک من، کليد ماشين، کارت اعتباري و بقيه مدارک، مال شما من رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم


سانتيا سالگا


مردم پیوسته شرایط را برای آن چه که هستند، شماتت میکنند. من به شرایط اعتقادی ندارم. کسانی در این جهان موفق هستند که بر می خیزند و دنبال شرایط دل خواه می گردند و اگر پیدایشان نکنند، آن ها را به وجود می آورند. (جرج برنارد شاو)







* There is a sufficiency in the world for man’s need but not for man’s greed. (Mahatma Gandhi)


* I look only to the good qualities of men. Not being faultless myself, I won’t presume to probe into the faults of others. (Mahatma Gandhi)


* If we are to teach real peace in this world, and if we are to carry on a real war against war, we shall have to begin with the children. (Mahatma Gandhi)


* Happiness is when what you think, what you say, and what you do are in harmony. (Mahatma Gandhi)


* When I admire the wonders of a sunset or the beauty of the moon, my soul expands in the worship of the creator. (Mahatma Gandhi)


* God sometimes does try to the uttermost those whom he wishes to bless. (Mahatma Gandhi)


* The best way to find yourself is to lose yourself in the service of others. (Mahatma Gandhi)

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در جمعه 29 مهر 1390 | نظر دوستان (2)