مرداد 1390 | صفحه اصلي | مهر 1390


سه شنبه 29 شهريور 1390


مرا ، آتش صدا کن تا بسوزانم سراپايت / مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هايت





مرا ، آتش صدا کن تا بسوزانم سراپايت
مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هايت
مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بياميزم
مثال سرنوشتم با سرشت چشم زيبايت
مرا رودي بدان و ياري ام کن تا در آويزم
به شوق جذبه وارت تا فرو ريزم به دريايت
کمک کن يک شبح باشم مه آلود و گم اندرگم
کنار سايه ي قنديل ها در غار رؤيايت
خيالي ، وعده اي ،‌وهمي ، اميدي ،‌مژده اي ،‌يادي
به هر نامم که خوش داري تو ،‌ بارم ده به دنيايت
اگر بايد زني همچون زنان قصه ها باشي
نه عذرا دوستت دارم نه شيرين و نه ليلايت
که من با پکبازي هاي ويس و شور رودابه
خوشت مي دارم و ديوانگي هاي زليخايت
اگر در من هنوز آلايشي از مار مي بيني
کمک کن تا از اين پيروزتر باشم در اغوايت
کمک کن مثل ابليسي که آتشوار مي تازد
شبيخون آورم يک روز يا يک شب به پروايت
کمک کن تا به دستي سيب و دستي خوشه ي گندم
رسيدن را و چيدن را بياموزم به حوايت
مرا آن نيمه ي ديگر بدان آن روح سرگردان
که کامل مي شود با نيمه ي خود ، روح تنهايت


حسين منزوي




زن چون کراوات است، هم مرد را زيبا نگه ميدارد هم حلقوم او را مي فشارد. (ويکتور هوگو)


توان سرپا وايسادن رو ديگه نداشتم، هوا گرم بود و غلغله، هنوز اتوبوس پشت چراغ قرمز بود. گاه چشمام ميرفت رو هم و لحظه اي با تکون اتوبوس باز ميشد و چشمم به صورت نشسته ي چند نفر روبروم ميفتاد، ميخورد که لباسهايشان سالها از آن تن خارج نشده باشه. آن طرف تر پيرمردي خميده کيسه ي سنگيني را مدتها در دست دارد. آقايي پاي تلفن داره با صاحب خونش سر اجاره اي که معلومه داره اضافه ميشه بحث ميکنه ! با اين حجم انبوه از آدما، ايستگاه بعدي کلي بني بشر ديگه هم وارد اتوبوس ميشن و ما فشرده تر ميشويم تو اين فکرم اين همه الگوريتم فشرده سازي ارائه شده اگه حضرات کامپيوتري اينا رو ميديدن چه جرقه ها که به ذهنشان خطور نميکرد و چه الگوريتمهاي جديدي که ابداع نميشد. پيرمرد متشخصي با کت و شلوار به زور ميخواد خودشو توي اتوبوس جا کنه که در بسته ميشه ولي زير آن همه فشار بدون توجه به سن و سالش و شايد فشار خون و استرس و هزار دري وري ديگه کم نمي آورد و تسليم نمي شود و در آن گيري ويري رو زمين و آسمون فشرده تر ميشويم تا او نيز وارد شود. از پشت ديوار خواهران، دو خواهر با يکديگر به دعوا پرداخته اند و عبارات شايسته و کلمات خاصي را به يکديگر نثار مي کنند. چشمامو ميبندم ياد حميد ميفتم، ديشب ميگفت ميخواد سميرا رو بگيره، گفتم آخه الاغ تو که 7 صبح پا ميشي تا 6 تو اون شرکت کوفتي کار ميکني سر ماهم باز هيچي برات نميمونه زنت ديگه چيه ! آخع اونم خير سرش مثلاً احساس مسئوليت ميکنه، ميگه سميرا تو شرايط خاصيه، تو سنيه که ديگه نميتونه منتظر بمونه ! بهش ميگم اولشم شما اشتباهي بودين ! به زور خودمو از اتوبوس و آن جو جدا ميکنم... بيرون خنک تر از توي اتوبوسه، قدم ميزنم، قدم ميزنم، پکي به سيگار مي زنم و تو که نمي داني من چه ميکشم... ميگفت سعيده زنگ زده ! گفتم کدوم سمانه ؟ گفت بابا سمانه نيلوفر آبي... گفتم اون که شوهر کرده بود. گفت طلاق گرفته ! گفتم کوفتت بشه ! گفت نه بابا ها تريپ لاو برداشته ! گفتم بعد از اين همه سال شمارتو از کجا گير آورده؟ گفت کامنت گذاشته بود... گفتم حالا که چي ؟! ممد ميگفت آخه نميگه يه عمري بکارتش و هزار خزعبل ديگه رو به رخش ميکشيد حالا حرف حسابش چيه ! تو جوونيت کجا رفته و اون کجا حالا برگشته که چي ! راست ميگفت جوونيتونو با هم سهيم ميشدين، اون که در اوج به سادگي گذاشت و رفت حالا فيلش ياد هندوستان کرده !



هرگاه ميخواهيد از کسي انتقام بگيريد او را به ازدواج ترغيب کنيد (برنارد شاو)




کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند کفش، به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جاي رسيدن، و پهن کردن يک فرش و بي خيال نشستن
و گوش دادن به صداي شستن يک ظرف،
زير شير مجاور؟
و در کدام بهار درنگ خواهي کرد؟
و سطح روح،
پُر از برگ سبز خواهد شد؟
کجاست سمت حيات؟


سهراب سپهری


* You must not lose faith in humanity. Humanity is an ocean; if a few drops of the ocean are dirty, the ocean does not become dirty. (Mahatma Gandhi)


* To give service to a single heart by a single act is better than a thousand heads bowing in prayer. (Mahatma Gandhi)


* There is nothing that wastes the body like worry, and one who has any faith in god should be ashamed to worry about anything whatsoever. (Mahatma Gandhi)


* In prayer it is better to have a heart without words than words without a heart. (Mahatma Gandhi)


* It is easy enough to be friendly to one’s friends. But to befriend the one who regards himself as your enemy is the quintessence of true religion. The other is mere business. (Mahatma Gandhi)


* It has always been a mystery to me how men can feel themselves honored by the humiliation of their fellow beings. (Mahatma Gandhi)



مرد زنداني مي خنديد... شايد به زنداني بودن خويش شايد هم به آزاد بودن ما... راستي زندان کدام سوي ميله هاست؟ (ارنستو چگوارا)


تو کامنتهاي مملي، چشمم به اسمش که افتاد فوری رفتم تو پيجش، عکسش آخر دنيا بود يا خودش تو آخر دنيا بود دیگه نميدونم، ولي هنوز برام علامت سوالي باقي مونده بود که بزرگتر شده بود ! بالاخره با داداش مملي آره پس چرا داداش مملي با دختر مردم ! همه ي اون روزهاي 6 سال پيش رو ميتونم به خوبي به ياد بيارم. يه مانتوي خاکستري يا شايدم آبي روشن مي پوشيد هر دختري اينو بخونه نميفهمه چه رنگيه منظورمه ولي رنگش جوري نبود که به چشم بزنه ! استيل بدنيش درشت بود ولي يا ورزشکار بود يا لاغر کرده بود، اينو از دستاي استخونيش ميشد فهميد. خيلي اهل درس نبود ولي خوب اهل شلوغ و شيطوني هم نبود. يه جورايي کانون توجهات رو به خودش مشغول ميکرد ولي غرور کاذبي داشت که شايد تا اين آخرا همون کار داد دستش... اون کادوي داداش مملي بهش رو با هم رفتيم انتخاب کرديم، يه عروسک خرسي يا خرگوشيه گنده ! اون موقع ها خانم بابايي فروشنده ابن سينا بود، چيزاي جينگول جنگولي مخصوص دختر-پسراي جوون ميفروخت . از بس با عادل رفته بوديم سراغش ديگه منو ميشناخت، اوايل سخت تخفيف ميداد ولي ديگه مشتري شده بوديم. يه چند ماه بعدش عوض شد. صاحب کارش از اون پوفيوزاي پدرسوخته بود. فک کنم خانم بابايي رکورد دار شده بود که همون 6 ماه اونجا کار ميکرد. عروسک رو تو يه جعبه بزرگتر کادو کرد و ما با کلي احتياط از خيابونهاي تابلوي شهر عبور کرديم و عالم و آدم دست داداش مملي کادوي بزرگ رو ديدن ... بعد از جلسه سوم ديگه من غريبه شده بودم. چنان خري که از پل گذشته باشه! نه ديگه منو در جريان ميذاشت نه مشورت ميگرفت تازه کم پيدا تر هم شده بود... اوج آشنايي توي جشن روز مهندسي بود که با انجمن علمي همکاري کرده بودن و کلي زيگل و زنبو درست کرده بودن به عنوان دکوري ! آخرين بار هم روز کنکور ارشد ديدمش که اومده بود دنبالمون (قطعاً دنبال من که نه دنبال داداش مملي)، ديالوگ کوتاه و جالبي هم داشتيم و ديگه نديدمش تا اينکه تو اين چند ساله جنگولک بازي هاي فيسبوک رونق گرفت و ديشب که عکس تو غروبشو ديدم...


دلت که تنگِ يک نفر باشد
خودِ خدا هم بيايد تا خوش بگذرد و لحظه اي فراموش کني
فايده ندارد ...
تو دلت تنگ است ...
دلت براي همان يک نفر تنگ است ...
تا نيايد
تا نباشد
هيچ چيز درست نميشود ...!‬



اگر با دشمني زياد بجنگي،‌ بعد از مدتي تمام استراتژي هاي تو را فرا ميگيرد (ناپلئون)





گفتي دوستت دارم
و من به خيابان رفتم!
فضاي اتاق براي پرواز کافي نبود ....


***


پرواز هم ديگر روياي اين پرنده نبود
دانه دانه پرهايش را چيد
تا بر اين بالش خواب ديگري ببيند !


***


گرگ
شنگول را خورده است
گرگ
منگول را تکه تکه مي کند...
بلند شو پسرم!
اين قصه براي نخوابيدن است!


***





دختران شهر
به روستا فکر مي‌کنند
دختران روستا
در آرزوي شهر مي‌ميرند
مردان کوچک
به آسايش مردان بزرگ فکر مي‌کنند
مردان بزرگ
در آرزوي آرامش مردان کوچک
مي ميرند
کدام پل
در کجاي جهان
شکسته است
که هيچکس به خانه اش نمي‌رسد.


گروس عبدالملکيان

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در سه شنبه 29 شهريور 1390 | نظر دوستان (2)