تير 1390 | صفحه اصلي | شهريور 1390


شنبه 29 مرداد 1390


به خدا حافظي تلخ تو سوگند نشد / که تو رفتي ودلم ثانيه اي بند نشد





در سكوت دلنشین نیمه شب،
می گذشتیم از میان كوچه ها.
راز گویان، هر دو غمگین، هر دو شاد
هر دو بودیم از همه عالم جدا.
تكیه بر بازوی من می داد گرم،
شعله ور از سوز خواهش ها تنش.
لرزشی بر جان من می ریخت نرم،
ناز آن بازو به بازو رفتنش!
در نگاهش، با همه پرهیز و شرم،
برق می زد آرزوئی دلنشین.
در دل من با همه افسردگی،
موج می زد اشتیاقی آتشین.
زیر نور ماه - دور از چشم غیر -
چشم ها بر یكدیگر می دوختیم.
هر نفس صد راز می گفتیم و، باز
در تب نا گفته ها می سوختیم.
نسترن ها، از سر دیوارها،
سر كشیدند از صدای پای ما.
ماه، می پائیدمان از روی بام
عشق، می جوشید در رگ های ما
سایه ها مان، مهربان تر، بی دریغ
یكدیگر را تنگ در بر داشتند
تا میان كوچه ای - با صد ملال -
دست از آغوش هم برداشتند!
باز هنگام جدائی در رسید.
سینه ها لرزان شد و دل ها شكست
خنده ها در لرزش لب ها گریخت
اشك ها بر روی رؤیا ها نشست!
چشم جان من، به ناكامی گریست
برق اشكی در نگاه او دوید،
نسترن ها سر به زیر انداختند!
ماه را ابری به كام خود كشید.
تشنه، تنها، خسته جان، آشفته حال
در دل شب می سپردم راه خویش
تا بگریم در غمش دیوانه وار،
خلوتی می خواستم دلخواه خویش!



فريدون مشيري



قاشق و چنگالمو روي بشقاب رها مي کنم و بشقاب رو به جلو ميدم، خودمو به عقب هول ميدم تا از سفره دور بشم و به ديوار تکيه بدم. گوشه ي سفره، عمهه نشسته داره ظرف سالادو مثل جارو برقي پاک ميکنه، رو ميکنه به مادربزرگه و ميگه: "تو مهموني بهجت خانم افسر بهم گفت که 6 ماهس... ولي خدا رو شکر بچش دختره..." مادربزرگه ليوانه دوغو مثل قحطي زده ها سر ميکشه و ميگه: "خدا رو هزار مرتبه شکر، اگه بچش پسر ميشد که ديگه خدا رو بنده نبود، خيلي خوب شد..." با خودم فک ميکنم حالا پسر يا دختر ؟ هنوز تو مخ گچيه اينا اين چيزا ميلوله ! يه عمري توله هاي پسر حميد هر کاري ميخواستن ميکردن، مگه اين مادربزرگه چيزي بهش ميگفت، اما کافي بود تا دخترهاي دسته گل سعيد يه قدم کج بر ميداشتن، چقدر دعواشون ميکرد. نا خودآگاه ياد ميتراي بيچاره ميفتم، وقتي به دنيا اومد مادرش به زور به 18 سال مي رسيد. رابطه بابا و مامان ميترا کمتر از يه سال قبلش توي يه باغ هنگام عشق بازي لو رفت و يه ازدواج اجباري شکل گرفت. همون موقع هم مينا واسه مرتضي يه عروسکي بود مثل بقيه، ولي مرتضي براي مينا از اول مرد روياهاش بود که اونو از بين اون همه خواهر و برادرش نجات ميداد، به هر حال که اين اتفاق بالاخره افتاده بود. مرتضي بعد از ازدواج هم کلي زيرآبي داشت و دست بر ندار نبود، حتي يه بار که با ميترا رفته بود بيرون جاي لبان رژي يه خانوم روي گونه هاي ميترا باقي مونده بود که بلبشويي به پا شد... مينا هم اوضاع خوبي نداشت، اين آخرا اينقدر تابلو شده بود که هر کي ميديدش ميفهميد که مينا معتاد شده. ميترا کوچولو 2 يا 3 سال بيشتر نداشت که خبر مرگ مادرشو دادن، همه ميگفتن سکته کرده، ولي مينا اوردوز شده بود. ميتراي کوچولو يا توي کوچه خيابون ول بود يا خونه مردم، باباشم خونه اين و اون مشغول حال و حول. سال مينا در نيومده بود که يه زن جديد از خونه مرتضي سر درآورد. کسي نبود که از زهرا خانم راضي باشه مخصوصاً که حالا نامادري ميترا هم شده بود. ما فک ميکرديم چيزايي که راجع به نامادري ميگن فقط مال کتابا و فيلماس ولي همه تلخيهاش رو ميشد به چشم ديد. 9 ماه از تجديد فراش مرتضي خان نگذشته بود که مرجان به دنيا اومد و روز به روز زهرا نسبت به ميترا بداخلاق تر هم ميشد. چند ماه بعد خواهر مرتضي که طلاق گرفت، يه حرفهايي درومده بود که زن مرتضي با شوهر خواهر مرتضي رابطه داشته... حالا دوباره باز زهرا خانم حاملس، اين جور که ميگن معلوم نيست بچه ماله عباسه يا مرتضي... !



صداي قلب نيست


صداي پاي توست


که شب ها در سينه ام مي دوي


کافي است کمي خسته شوي


کافي است کمي بايستي . . . .


گروس عبدالملکيان



يه وقتايي و يه لحظاتي هست که بدون هيچ اختياري يه اتفاقاتي ميفته که فقط شاهدي، انگار دست و پاهات رو بستن و ميبيني ! ميبيني و زجر ميکشي، ميشنوي و کاري از دستت بر نميياد. ميشنوي و ميبيني و لحظه لحظه پير ميشي ! خيلي دوست داري خواب باشي و يکي بيدارت کنه اما خواب نيستي، بيداري، خيلي سرحال و زنده که داري اينا رو ميشنوي و ميبيني ! کم و زياد، کم رنگ و پر رنگ، دير و زود، جور واجور براي هر کدوم از ماها پيش اومده و مياد. تاوان چي هست و چراشو و چقدرشو نمي دونم. از طرفي خيلي دوست داري زودتر تموم بشه اما از طرفي لحظه به لحظه همه چي بدتر از قبل ميشه و دوست داري که دنيا توي همين لحظه متوقف بشه و به آخر برسه ! شايد فردا و پس فرداهاش برات راحت تر شده باشه ! حتي سالها بعد اونقدر برات ساده شده که به راحتي راجع بهش حرف ميزني و تحليل ميکني ! يه وقتايي اينقدر تلخه که حتي براي هيچ کدوم از اطرافيانت و غريبه ها نميخواي شبيه اين اتفاقات بيفته ! آخه لامصب دنيا آندو نداره يا بکوارد که بزني برگرده از اول ! حالا دست خودتم نباشه که ديگه واويلا ! اين جور وقتا احساس بدي دارم، دارم منفجر ميشم ! دوست دارم گريه کنم اما کار از کار گذشته و از همه بدتر اينه که از دست تو هيچ کاري برنمي ياد. بايد ايستاد و ديد که چه مي شود و يا شايد به اميد آنکه فردا روز ديگريست....



وقتي که گرگ بره نما شد چه مي کنيد؟
شيطان خدانکرده خدا شد چه مي کنيد؟
درمعبدي که خاطره هادر عبادتند
برقي جهيد و قبله دوتا شد چه مي کنيد؟
اين خار، اين وبال لب چينه هاي لخت
سالار باغ آينه ها شد چه مي کنيد؟
آن پيرزن که خون اساطير مي خورد
خاتون قصه گوي شماشد چه مي کنيد؟
اي چشم هاي سبز تماشا اگر شبي
يک در کنار پنجره واشد چه مي کنيد؟
علي حيدري





ميگه: مغز تو سرما کار ميکنه، ميگم: اندام جنسي هم تو گرما کار ميکنه. ميگه: خون توي بدن اينقدري هست که فقط يا به مغز ميرسه يا به اندام جنسي ! حالا توي تابستون گرم تهران پيدا کنيد پرتغال فروش را ...!


آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند. آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند و عاشق هم شدند. کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد، و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم. بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم» کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..» بچه قورباغه گفت: «قول می دهم.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل هوا که تغییر می کند. دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود. کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»
بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را نمی خواهم...
...من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.» کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم. قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.» بچه قورباغه گفت قول می دهم. ولی مثل عوض شدن فصل ها، دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.
کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.» بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل دنیا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، او دم نداشت. کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.» بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.» «آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.» کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد. یک شب گرم و مهتابی، کرم از خواب بیدار شد.. آسمان عوض شده بود،
درخت ها عوض شده بودند همه چیز عوض شده بود...اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود. با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش. بال هایش را خشک کرد. بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند. آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود. پروانه گفت:«بخشید شما مروارید...» ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟» قورباغه جهید بالا و او را بلعید، و درسته قورتش داد. و حالا قورباغه آنجا منتظر است با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند می داند که کجا رفته.


جی آنه ویلیس





به خدا حافظي تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتي ودلم ثانيه اي بند نشد
لب تو ميوه ممنوع ولي لبهايم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغي همه جا گشتم وگشتم در شهر
هيچ کس هيچ کس اينجا به تو مانند نشد
هر کسي در دل من جاي خودش را دارد
جانشين تو در اين سينه خداوند نشد
خواستند از تو بگويند شبي شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!


فاضل نظري


There are moments in life when you miss someone
So much that you just want to pick them from
Your dreams and hug them for real!


When the door of happiness closes, another opens
But often times we look so long at the
Closed door that we don't see the one
Which has been opened for us


Don't go for looks; they can deceive
Don't go for wealth; even that fades away
Go for someone who makes you smile
Because it takes only a smile to
Make a dark day seem bright
Find the one that makes your heart smile


Dream what you want to dream
Go where you want to go
Be what you want to be
Because you have only one life
And one chance to do all the things
You want to do


May you have enough happiness to make you sweet
Enough trials to make you strong
Enough sorrow to keep you human and
Enough hope to make you happy


The happiest of people don't necessarily
Have the best of everything
They just make the most of
Everything that comes along their way


The brightest future will always
Be based on a forgotten past
You can't go forward in life until
You let go of your past failures and heartaches


When you were born, you were crying
And everyone around you was smiling
Live your life so at the end
You?re the one who is smiling and everyone
Around you is crying...


Unknown author


* درد من حصار برکه نيست، درد من زيستن با ماهياني است که فکر دريا به ذهنشان خطور نکرده است (محمد مصدق)

* علفهاي هرز به باغچه ي فراموش شده هجوم مي برند، احساس هاي بد، عشق مراقبت نشده را به درون خود مي كشند. (اندرو موريس)

* پس از بيراهه هاي دراز از طريق علوم پزشكي و روان درماني، دلبستگي من به مسائل فرهنگي بازگشت كه در زمان نوجوانيم - كه تفكر در من هنوز چنان بيدار نشده بود - مرا به سوي خود مي كشاند.(زيگموند فرويد)

* بيشترين قدرت براي آسيب رساندن به ما در چنگ آنهايي است که دوستشان داريم. (فرانسيس بيمونت)

* راز از هر نوعي بر قلب زنان فشاري غير قابل تحمل مي آورد. (پوشکين)

* در عشق، شكست وجود ندارد؛ مگر آنكه بخواهيم گناه را به پاي كسي ديگر بنويسيم. (لئوبوسكاليا)

* انسان در همان لحظه كه تصميم مي گيرد آزاد باشد، آزاد است. (فرانسوا ولتر)

* مذهب چيزي است كه مانع كشته شدن پولدار بدست فقير ميشود. (ناپلئون بناپارت)

* مردها آنچه را که مي شنوند از يک گوش وارد و از گوش ديگر خارج مي سازند، اما زنان از 2 گوش وارد و از دهان خارج مي کنند. (برنارد شاو)

* آزادي بدون دانايي به دست نمي آيد. (اُرد بزرگ)

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در شنبه 29 مرداد 1390 | نظر دوستان (3)