پنجشنبه 16 تير 1390

بوي خوش تو هر که ز باد صبا شنيد
از يار آشنا سخن آشنا شنيد
اي شاه حسن چشم به حال گدا فکن
کاين گوش بس حکايت شاه و گدا شنيد
خوش ميکنم به باده مشکين مشام جان
کز دلق پوش صومعه بوي ريا شنيد
سر خدا که عارف سالک به کس نگفت
در حيرتم که باده فروش از کجا شنيد
يا رب کجاست محرم رازي که يک زمان
دل شرح آن دهد که چه گفت و چهها شنيد
اينش سزا نبود دل حق گزار من
کز غمگسار خود سخن ناسزا شنيد
محروم اگر شدم ز سر کوي او چه شد
از گلشن زمانه که بوي وفا شنيد
ساقي بيا که عشق ندا ميکند بلند
کان کس که گفت قصه ما هم ز ما شنيد
ما باده زير خرقه نه امروز ميخوريم
صد بار پير ميکده اين ماجرا شنيد
ما مي به بانگ چنگ نه امروز ميکشيم
بس دور شد که گنبد چرخ اين صدا شنيد
پند حکيم محض صواب است و عين خير
فرخنده آن کسي که به سمع رضا شنيد
حافظ وظيفه تو دعا گفتن است و بس
دربند آن مباش که نشنيد يا شنيد

تا چشم کار ميکنه، تمومي نداره ! من چشمامو ميمالم و از آينه نگاهي به عقب ميندازم کسي ديگه بيدار نيست، حتي نيمايي که گوشيش رو گم کرده ! نيمايي که توي درياي نگاهش غرق شده بود. فقط منم و تو، البته خود تو که نه رويات، روياي خودت که نه روياي پيکرت که حالا اسير من شده، همان اندامي که دريغش مي کني حال در آغوش من در آمده اند، لب هايم که بر لبهايت مي نشيند، سرم مي افتد پايين... سرعت از 160 تجاوز کرده، معلوم نيست اين اتوبان با اين همه دوربين بعداً چقدر جريمه براي امير ثبت کنه ! يه سيگاري آتيش ميکنم، ديگه الهامم خوابه نميتونه غر بزنه که بو مياد، اي جاااان. تابلوي بعدي که خودشو نشون ميده، تازه 425 رو براي تهران نشون ميده ! ساعت نزديکه از چهار گذشته، تو حتما الان خوابي، توي يه خواب ناز ! باد کولر بهت ميخوره ولي اين وقت شب تو وسط بيابون هنوز گرمه، نمي دونم تو خواب چي رو ميبيني ولي من خواب تو رو يه چند باري قبلاً ديدم. اونجا ديگه اصلاً قانونات نبودن و مخصوصاً سماجت هميشگيت ! ديشب اين موقع هنوز داشتيم ميرقصيديم. همون قرهايي که آقو يه زماني يادمون داده بود. شبي که به خوبي ميشد معني عاقل تر بودن شادي از خرد رو معني کني ! اين شيرازيا هم واسه خودشون عالمي دارنا ! عامووو ولم کن خستمه ! چه گروهي دعوت کرده بود، دمش گرم. فقط اگه اين پسره ي پوفيوز خودخواه چاچولکباز نبود ! مملي بعد از 5 سال چه آدم شده پدر سوخته ! بلد نبود دماغشو بکشه بالا ! همه از حسن راجع به دختره ميپرسيدن که چي کردن؟ حتي خود من، حسن مثل خر تو گل مونده بود به هر کي يه چيزي ميگفت. کاش اون چيزا رو به آقو نمي گفتم. ولي اونم حرف خودشو ميزد... بعد از 6 سال فک ميکردم شاهد کلي تغيير باشم اما گشاديت از سر روي اين شهر ميريخت. اين پيمان چقدر آدم حسابيه ! چقدر از اين بچه ها از نردبان پيمان کشيدن بالا اما خودش هنوز ! يعني ميشه ! بعيد ميدونم ! هر چه پيش آيد خوش آيد. بابا جون عمتون، يکيتون پاشه من داره خوابم ميگيره !
با اولين دست مزدم..
زشت ترين روسپي شهر را...
امشب
به خانه ام خواهم برد..
و
او را در بسترم خواهم خواباند..
.
.
مي خواهم به او امشب را
مرخصي با حقوق بدهم!!!
(ناشناس)

براي ساختن يک جهان جعلي، که در آن هيچ چيز، همان چيزي نباشد که بايد، گروهاني از آدمها، سرسختانه تلاش کرده اند؛ و ايشان، به احترام همين تلاش جان فرساي غول آساي کمرشکن، دمي به صداقت بازنخواهد گشت؛ دمي.
خداوند خدا، پيش از آنکه انسان را بيافريند، عشق را آفريد؛ چرا که مي دانست انسان، بدون عشق، درد روح را ادراک نحواهد کرد، و بدون درد روح، بخشي از خداوند خدا را در خويشتن خويش نخواهد داشت.
دختر نشست. کندوي عسل از ديواره ي خورشيد، جدا شد؛ اما آن آفتاب که آمد، رونقي نداشت. عسل، بي ادا، سر سفره ام نشست و من بي هوا، دلبسته اش شدم.
ياد، فريب مان مي دهد. حتي عکس ها راست نمي گويند. حتي عکس ها.
قيمت عشق هميشه بيش از تحمل آدميزاد بوده است. بايد اما سخت است که زندگي را به يک عاشقانه آرام تبديل کني. بايد اما سخت است.
تو گفتي عاشقان تنها نيستند. تنها نيستند؛ اما عاشق که هستند. درد، ملک عاشقان است.
شبي با آسماني چنين شفاف، با بوي هزار عطر در آميخته، با اين همه آواز جيرجيرکها، پاي ديوار ساوالان، چرا بايد تن به خفتن سپرد؟ چرا بايد که چشمها، راه حضور ستارگان، را بست؟
حافظه، براي عتيقه کردن عشق نيست، براي زنده نگه داشتن عشق است.
رک عشق کنيم، بهتر از آن است که عشق را به يک مشت ياد بي رنگ و بو تبديل کنيم؛ يادهاي بي صدايي که صدا را در ذهن فرسوده خويش – و نه در روح – به آن مي افزاييم تا رياکارانه باور کنيم که هنوز، فريادهاي دوست داشتن را مي شنويم.
عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست؛ پيوسته نو کردن خواستني ست که خود پيوسته، خواهان نو شدن است، و ديگرگون شدن. تازگي ذات عشق است، و طراوت، بافت عشق. چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت، و عشق همچنان، عشق بماند؟
- هرگز انتظار ندارم مرا همانقدر دوست داشته باشي که دوستت دارم. اين توقعي ست غير منصفانه.
من بايد عاشق تو باشم – در حد ممکن عشق، و آرزومند آن باشم که مرا بخواهي – هر قدر که مي خواهي.
براي رسيدن به اوج، از من بال و پر جادو نخواه! هيچ چيز همچون اراده به پرواز، پريدن را آسان نمي کند.
عاشق را بايد به هنگام عبور از خياباني يک طرفه پيدا کرد – خياباني بي برگشت.
زندگي، به جز مجموع آنچه که انسان در راه ساختنش مصرف مي کند، دورغي ست بزرگ.
طبيعت، يک عشاق کامل واقعي است؛ چرا که هرگز خود را تکرار نمي کند. دو پاييز همرنگ، دو بهار همسان، دو تابستان همگون، دو زمستان مثل هم، هرگز، در تمام طول حيات انسان پيش نيامده است.
کمي با نمک زندگي کردن، بهتر از مختصري طولاني تر زيستن است.
عاشق، زمزمه مي کند، فرياد نمي کشد.
عکس را دوست ندارم. عکس انسان را اسير خاطره مي کند.
عاشق، ياغي است؛ اما ياغيان بزرگ، اصولي دارند. زيبايي ياغيگري، فقط در حفظ همان اصول است. عاشق، جدي ست؛ اما عبوس نيست.
از كتاب «يك عاشقانه آرام » نوشته نادرابراهيمي
هوا
که پيرهن پوشيده
هوا
که ميز صبحانه را مي چيند
هوا
که گوش مي دهد به شعرهام
هوا
که لب بر لبم مي گذارد
هوا
که داغم مي کند
هوا
که هوايي ام کرده
هوا
که حواسش نبود، اين شعر است
و از پنجره بيرون رفت
*****
پرندگان پشت بام را دوست دارم
دانه هايي را که هر روز برايشان مي ريزم
در ميان آنها
يک پرنده ي بي معرفت هست
که مي دانم روزي به آسمان خواهد رفت
و بر نمي گردد.
من او را بيشتر دوست دارم...
گروس عبدالملکيان

* هركس در جهان آرزويي دارد: يكي مال مي خواهد، يكي افتخار و يكي زيبايي. اما به نظر من، يك دوست حقيقي از تمام اينها بهتر است.
* خواندن كتابهاي خوب، تفكر در راز آفرينش، همنشيني با دوستان و گردش در طبيعت براي خوشبختي ما كافي است. (جان راسكين)
* از مكالمه و پرگويي بيجا نجات پيدا خواهيد كرد، اگر به خاطر بياوريد كه مردم هرگز نصايح شما را قبول نمي كنند، مگر اينكه وكيل مدافع و يا دكتر باشيد و آنها براي شنيدن صحبت هاي شما پول خرج كرده باشند. (جرج برنارد شاو)
* اگر دو ماه شيفتهي ديگران باشيد، دوستان بيشتري به دست خواهيد آورد، تا اينكه دو سال بكوشيد ديگران را شيفتهي خود كنيد. (ديل كارنگي)
* انساني فردا به دستاوردي مي رسد که امروز رويايي در سر داشته باشد.
* رسيدن سهم آناني است که نمي دوند و دويدن سهم آناني است که نمي رسند
* براي اداره يک روستا حتي اگر ديني هم وجود نداشت، بايد ديني آفريد. (ولتر)
* از دستپخت زن تعريف کنيد تا در کنار اجاق خود را قرباني کند. (ديل کارنگي)
* در زندگي يک مرد 2 روز ارزش دارد: روزي که با زني آشنا ميشود و روزي که او را به خاک مي سپارد (ويکتور هوگو)
* انديشه هاي خود را شکل ببخشيد در غير اينصورت ديگران انديشه هاي شما را شکل مي دهند. خواسته هاي خود را عملي سازيد وگرنه ديگران براي شما برنامه ريزي مي کنند (آنتوني رابينز)
* وفاداري به حال است که وفاداري به آينده را آماده مي سازد. (فنلون)

هنوز بدرود نگفته ای. دلم برایت تنگ شده است
چه بر من خواهد گذشت
اگر زمانی از من دور باشی
هر وقت که کاری نداری انجام دهی
تنها به من بیاندیش
من در رویای تو شعر خواهم گفت
شعری درباره چشم هایت
و دلتنگی ...
جبران خلیل جبران