ارديبهشت 1390 | صفحه اصلي | تير 1390


دوشنبه 30 خرداد 1390


چون طفل که از خوردن داروست پريشان / با دوست پريشانم و بي دوست پريشان





در تمام شب چراغي نيست
در تمام شهر
نيست يک فرياد
اي خداوندان خوف انگيز شب پيمان ظلمت دوست !
تا نه من فانوس شيطانرا بياويزم
در رواق هر شکنجه گاه پنهاني ي اين فردوس ظلم ائين
تا نه اين شبهاي بي پايان جاويدان افسون پايه تان را من
به فروغ صد هزاران افتاب جاوداني تر کنم نفرين-
ظلمت آباد بهشت گندتان را،در به روي من
باز نگشاييد !
در تمام شب چراغي نيست
در تمام روز
نيست يک فرياد
چون شبان بي ستاره قلب من تنهاست
تا ندانند از چه مي سوزم من، ار نخوت زبان ام در دهان بسته ست
راه من پيداست
پاي من خسته ست
پهلواني خسته را مانم که مي گويد سرود کهنه ي فتحي قديمي را
با تن بشکسته اش
تنها
زخم پر دردي به جا مانده ست از شمشير و دردي جان گزاي از خشم
اشک مي جوشاندش در چشم خونين داستان درد،
خشم خونين اشک مي خشکاندش در چشم
در شب بي صبح خود تنهاست
از درون برخود خميده،در بياباني که بر هر سوي ان خوفي نهاده دام
دردناک و خشم ناک از رنج زخم و نخوت خود مي زند فرياد:
-در تمام شب چراغي نيست
در تمام دشت
نيست يک فرياد
اي خداوندان ظلمت شاد!
از بهشت گندتان ما را
جاودانه بي نصيبي باد!
باد تا فانوس شيطان را بر اويزم
در رواق هر شکنجه گاه اين فردوس ظلم ائين!
باد تا شب هاي افسون مايه تان را من
به فروغ سد هزاران افتاب جاوداني ترکنم نفرين!


زنده ياد احمد شاملو





توي کلم پره از ديالوگهايي که دائم اين ور اون ور وول ميخورن، دقيقاً مثل ماکسيميليان که يه چيزايي تو مغزش بهش فشار مياورد اما کله من کجا و اون کجا ! به اينکه اينجاي دنيا وايسادم فک مي کنم، به اينکه گاهي وقتا دارم نقش بازي ميکنم بيشتر، خيليم گاهي وقتا نيست، دروغ چرا؟ شايد اکثر وقتا، با انديشه هايي که فقط خودم و شايد چند تا از دوستام قبول داشته باشن، توي فکرها و جاهايي هستم و کارهايي ميکنم و حرفهايي ميزنم که همش جرمه ! از قدم زدن توي اين خيابونهاي متعفن و داغ هراس دارم، از اين نگاه هاي ملتمسانه اي که کاريش نمي کرد، متنفرم. من اگه بي تقصير باشم، اينا رو بايد پاي کي نوشت؟ ما فقط محکوميم که بريم جلو، همش خوبه، خوبه خوب، وقتي امير با اون وسواسش دائماً ميگه: "خيلي خوب شد، خيلي خوبه"، حتماً منم بايد تاييد کنم، مثل همين قرمه سبزي هايي ميمونه که هنوز حاج آقا با حرص و ولع ميخوره و از ترس چنان قرمز و لال ميشه تا بتونه شايد يه سال ديگه همون قرمه سبزي رو با نوشابه بخوره، چطور ميتونم بگم از کارات متنفرم، آخه اين چه جور زندگيه که واسه خودت بافتي همش داري ادا در مياري ؟ ولي راس راسي اين کجاش خوبه ؟ آره همه چي براش آرومه ! زنگ زدم ميگه: "پاشو بيا همه هستن تو فقط نيستي" واسه مهره چيني هاش يه مهره کم داره ! چطور ميتونم بگم که دارم بالا ميارم ديگه حرف نزن! وقتي کچل خان با اين همه سن و سال به همه چي اين جوري چسبيده باور کردن زير آب کردناش، حتماً قصه ي جديدي نيست. به مهدي گفتم: "چرا ولش کردي" گفت: "وقتي جاذبه جنسيش تموم بشه، ديگه چيزي واسه هم نداريم" . حاج علي گفت: "پديده ميدوني کجاست؟ فردا قراره بريم اونجا ! " گفتم: "حاجي دست بردار تو کي از اين پولا داري ميخواي سناتوري حال کني ! يه جوري بکن تو پاچش بگو تو بايد مهمون کني". سيگار دوم رو با ته قبلي روشن کردم، ولي ديگه مثل اولي حال نميده ! هميشه همين جوري بوده، ما خودمونو با تکرار گول ميزنيم تا يادمون نره دفه اول چطور بوده تا يادمون نره چطوري با خاطره ها چطوري زندگي کنيم ! وقتي که حسابي بي سر و صدا ميشه، معلومه که باز آخورش به يه جا وصل شده ! فقط واسه بدبختياش ياد ما ميفته ! اين بابا کي خير بده بوده ! اين روزها بيشتر به آخر فک ميکنم، آخرش که چي؟ اگه لحظه هاي خوب همين جوري تموم ميشن پس چرا واسه اين سختيا اين جوري نيست ! ديگه مطمئم روزي نيست که حسرت همين فلاکت ها رو بخورم! گفتم: "شنيدم مرد شدي !" کمي مکث کرد و با لبخندي گفت: "مرد که نه همش يه ذره بود" گفتم: "سيرابم شدي" پوزخندي زد و گفت: "يه کمي بيشتر از سيراب". گفت: "تو هنوز داريوش گوش ميدي!" تو هوا فوت کشيدم و گفتم: "آدما ممکنه عوض بشن، درسته موام ريخته ولي خراب تر از اين حرفام". اما امشب يه آناتماي قديمي فقط ميتونه منو آروم کنه ! يه تک ستاره تو آسمون هست که اونم با ابرا محو ميشه، گفتم: "پسر اين دکتر هم عمليه، شاهد رسيد از غيب" گفت: "تو چقدر بي تربيتي" خيلي عصبي گفتم: "هيچي ديگه بعد از اين همه سال اينم سوتي بدم که تمومه". با هيجان کامل گفت: "ديشب يهو نظرم عوض شده، من آيندم تو اروپاس، کانادا کار ندارم" گفتم: "خوب بعدش" گفت: "به نظرت کدومش مهم تره" گفتم: "اينا رو ميگي که خودتو تبرئه کني" گفت: "بعد از اون جريان فک ميکنم قراره يه چيزي ازم گرفته بشه" گفتم: "تو قراره چي از دهن من بشنوي که من نميگم" با حرص گفت: "ميخواست زنگ بزنه از باباش اجازه ميگرفت" گفتم: "اون شاهکارهاي برتولوچي اينقد حرمت داره که باهاش خودتو خالي نکني" با کل احساس گفت: "يعني ميشه" گفتم: "ديگه زر نزن" گفت: "خسته ام" با لبخند گفتم: "راستي عروسي کيه؟" گفت: "دکتر با ارسال مقاله مخالفت کرده" با اخم گفتم: "تو از کي تا حالا واسه ما آدم شدي" به مسخره گفت: "نخبه هاش که ما باشيم ديگه هيچي" خيلي جدي گفتم: "در حد و اندازه هاش نبود" با ناراحتي گفت: "ديگه از چشمام افتاد" گفتم: "نه به اين زوديا" گفت: "دلم برات خيلي تنگ شده" گفتم: "بابا اين رفيقمونو که برگردوندن" گفت: "کدوم شلواره بيشتر بهم مياد" گفتم: "ببخشيد اتاق دکتر عباسي همينه" گفت: "خونه هم داره" گفتم: "من ديگه با اين ساختم" گفت: "من از اول عاشقش بودم" گفتم: "ماليم نيستا ! تا من يادمه اين جوري بود، همش تو خاليه" گفت: "خيلي خري" گفتم: "واقعاً تو فک ميکني بابا پير شده" گفت: "خيلي جالبه ولي خيلي کليه" گفتم: "بزن کنار دارم بالا ميارم" گفت: "با ما به از اين باش که با خلق جهاني" گفتم: "اينا ديگه واسه من عادي شده" گفت: "اگه يه روز" گفتم: "منم باهاتون بيام" گفت: "نظرت راجع به جنيفر آنيستون چيه ؟" گفتم: "کي شام بخوريم" گفت: "ما شنبه حرکت مي کنيم" گفت: "ما ديگه رفتيم سربازي" گفتم: "گير داديا ! بي خيال" گفت: "امروز همش تو فکر بودي" گفتم: "قول نميدم شايد بيام" گفت: "عزير يک ميليون دلاري رو ديدي؟" گفتم: "آخه تو چي ميدوني" گفت: "هر کاري کني موافقم" گفتم: "مارلبورو از کدوما داري؟" گفت: "کجا نذري ميدن" گفتم: "من از خيرش گذشتم" گفت: "تا من زنده ام نگران نباش" گفتم: "اي دريغ" گفت: "انرژي مثبت برات ميفرستم" گفتم: "بزار يه کم تو رو بو کنم" گفت: "ميگي چيکار کنم؟" گفتم: "خيلي بي شعور و خودخواهه" گفت: "قبلنا خيلي مهربون تر بودي" گفتم: "تا ميايم عادت کنيم بايد بريم" گفت: "خودخواهي و لج بازي تو ميشه نابوديه جفتمون" گفتم: "نمي دونم"





باران باشد
تو باشي
يک خيابان بي انتها باشد ....
به دنيا مي گويم .... خداحافظ !


گروس عبدالملکيان


Yesterday when I was young
The taste of life was sweet like rain upon my tongue,
I teased at life as if it were a foolish game
The way an evening breeze would tease a candle flame,
The thousand dreams I dreamed, the splendid things I planned
I always built to last on weak and shifting sand,
I lived by night and shunned the naked light of day
And only now I see how the years have run away
Yesterday when I was young
There were so many songs that waited to be sung,
So many wild pleasures that lay in store for me
And so much pain my dazzled eyes refused to see,
I ran so fast that time and youth at last ran out and
I never stopped to think what life was all about,
And every conversation that I can recall
Concerned itself with me, and nothing else at all.
Yesterday the moon was blue
And every crazy day brought something new to do,
And I used my magic age as if it were a wand
And never saw the waste and emptiness beyond,
The game of love I played with arrogance and pride
And every flame I lit so quickly, quickly died
The friends I made all seemed, somehow, to drift away
And only I am left on stage to end the play.
Yesterday when I was young
There were so many songs that waited to be sung,
So many wild pleasures lay in store for me
And so much pain my dazzled eyes refused to see,
There are so many songs in me that won't be sung
Cause I feel the bitter taste of tears upon my tongue
And the time has come for me to pay for yesterday
When I was young.


Charles Aznavour


چند وقت پيش يه جا خوندم: جهان سوم جايي‌ست که آدم‌ها اگر دل‌شان بگيرد، مجبورند بروند قبرستان، بيمارستان، تيمارستان يا آسايشگاه سالمندان، تا بفهمند غم‌هاي بزرگ‌تري هم هست، نکند که دل‌شان هواي شادي کند...
جهان سوم جايي است که عشقها زوري هستند، سکسها پولي!!
و دوستي هم در انتهاي ايميلش نوشته بود: "جهان سوم هر چه هست، جايي ست که من در آن دوستت دارم..."


چون طفل که از خوردن داروست پريشان
با دوست پريشانم و بي دوست پريشان
ابرو به هم آورده و گيسو زده بر هم
چون ابر که بر گنبد مينوست پريشان
مجموعه ي ناچيز من آشفته ي او باد
آن کس که وجودم همه از اوست پريشان
دست و دل من بر سر اين سلسله لرزيد
در جنگل گيسوي تو آهوست پريشان
آرامش درياي مرا ريخته بر هم
اين زن که پري خوست... پري روست... پري شان ...
با حوصله ي تنگ و دل سنگ چه سازم ؟
با دوست پريشانم و بي دوست پريشان ...


عليرضا بديع




* همه چيز بستگي به شما دارد؛ اگر شما بزرگ باشيد مسئله كوچك و اگر كوچك باشيد مسئله بزرگ است. (اوريسون اسوت ماردن)

* مدتها پيش آموختم که نبايد با خوک کشتي گرفت، خيلي کثيف مي‌‌شوي و مهم‌تر آنکه خوک از اين کار لذت مي‌برد. (جرج برنارد شو)

* سعي نکنيد موفق شويد، بلکه سعي کنيد با ارزش شويد. (انيشتين)

* ما نه براي يافتن فردي کامل، بلکه براي ديدن کامل يک فرد ناکامل عاشق ميشويم. (سام کين)

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در دوشنبه 30 خرداد 1390 | نظر دوستان (4)