اسفند 1389 | صفحه اصلي | ارديبهشت 1390


دوشنبه 29 فروردين 1390


يا رب اين عيد هميون چه مبارک عيد است / که بدين واسطه دل دست بتان بوسيده‌ست







يا رب اين عيد هميون چه مبارک عيد است
که بدين واسطه دل دست بتان بوسيده‌ست
گرنه آن ترک سپاهي سر غوغا دارد
پس چرا از گرهٔ زلف زره پوشيده‌ست
شاخي از سرو خرامندهٔ او شمشادست
عکسي از عارض رخشندهٔ او خورشيدست
نگه سير بر آن روي نکو نتوان کرد
بس که از خوي بدش چشم دلم ترسيده‌ست
دوش در بزم صفا تنگ دهان تو چه گفت
که از آن خاطر هر تنگ‌دلي رنجيده‌ست
مطرب از گوشهٔ چشمت چه نوايي سر کرد
که به هر گوشه بسي کشته به خون غلطيده‌ست
تنگ شد در شکرستان دل طوطي گويا
دهن تنگ تو بر تنگ شکر خنديده‌ست
دل يک سلسله ديوانه به خود مي‌پيچد
تا که بر گردنت آن مار سيه پيچيده‌ست
حلقهٔ زلف تو را دست صبا نگرفته‌است
ذکر سوداي تو را گوش کسي نشنيده‌ست
با وجود تو نمانده‌است اميدي ما را
که رخ خوب تو ديباچهٔ هر اميدست
عيد فرخندهٔ عشاق به تحقيق تويي
که سحرگه نظرت منظر سلطان ديده‌ست
انبساط دل آفاق ملک ناصر دين
که بساط فلک از بهر نشاطش چيده‌ست
آن که از بخت جوان تا به سر تخت نشست
خاک پايش ز شرف تاج سر جمشيدست
تيغ او روز وغا گردن خصم افکنده‌ست
دست او گاه سخا مخزن زر پاشيده‌ست
آفتاب فلک جود فروغي شاه است
که فروغش به همه روي زمني تابيده‌ست


فروغي بسطامي





گفتنش لازم نبود، ديدن عکسها کافي بود که خاک عالم را بر سرمان ريزيم تا شايد شايسته آن نا کرده ها شويم. اما زمان هم گذشته بود، فرصتي هم باقي نمانده بود، يعني آنچه مانده بود، تنها اندک سرمايه اي هنگفت بود که آن هم به گا بود. حال به دويدن افتاده بودم، دويدني با نفس زدنهايي سريع و مداوم... به اين فکر مي کردم که شايد يه روزي ديگه اين پاها رو نداشته باشم شايد حتي نتونم بدوم. به اين چيزا که فکر ميکردم فاصله قدمهام بيشتر ميشد و سرعت نفسهام بيشتر ! چاره اي هم نداشتم چون ديگه انتخابمو کرده بودم. يادم نيست از نفس که افتاده بودم يا به کوچه رسيدم ولي نفسم بند اومده بود و حسابي به حس حس افتاده بودم. هوا بوي نم داشت، هوا بد جوري آدمو هوايي ميکرد. توي اون تاريکي رو نيمکت زير درخت توت، دو نفر بدن همديگه رو لمس ميکردن و من دزدکي از کنارشون عبور مي کردم، يعني لازم نبود دزدکي ببينم چون احساس ميکردم اون لحظه، کنار اونها اگه بمب هم منفجر ميشد، لب از لبشون تکون نميخورد... شايد اونا رو آسمونا بودن ولي بدون ترديد من روي زمين بودم و تماشاي اين چيزا برام نون و آب نميشد... در رو که باز کردم، اونم اينجا نبود، به چشام زل زد، گفتم: "چته؟" گفت: "تازه ميگه معتاده" گفتم: "کدوم خري ؟" گفت: "داداشش" گفتم: "حالا چرا الان ؟" گفت: "خودمم نمي دونم". گفتم: "ريدي پسر ! هنوز بچه اي به اين زودي جا زدي؟ کاش به جاي اون همه پول تلفن، پولت رو خرج تن يکي ديگه ميکردي ! اما حيف نه تو آدم ميشي و نه من!" بازم خوابم مياد! مي گفت: "اگه بميرم چي؟ اين همه آروزهام چي ميشه؟" گفتم: خوب 2 حالت که بيشتر نداره. اوليش اينه که وقتي مردي ديگه مردي و نيست شدي آرزوهاي انجام شده و نشده ات رو ميخواي با خودت کجا ببري؟ آرزو بي آرزو! تازه اگه به آرزوت هم برسي باز يه آرزوي ديگه پشت در هست که برات در ميزنه ! حالت دومش اينه که اگه بعد از مردنت خبري باشه حتماً از اين دنياي نکبتي بهتره ! حتماً بايد يه جاي باحالي باشه که کلي حوري و فرشته داره ! پس مثل بچه آدم بشين همين زندگي کوفتي تو بکن. گفت: "يعني مثل هابيل و قابيل" گفتم: "هابيل و قابيل و بيل و کلنگشون بخوره تو سرت". گفت: "مگه کلنگم داشتن". گفتم: "آره اونم گذاشته بودن واسه ماتحت گشادت! اصلا هر چي فکر مي کني و هر جور که دوست داري!" گفت: "پس..." ديگه نذاشتم حرف بزنه... گفتم: "بميري بزار بخوابم!" گفت: "يعني..." گفتم: "نه..." گفت: "چرا..." گفتم: "نه..." گفت: "آخرش چي؟..." گفتم: "من بهش فک نکردم واسه توام لازم نکرده..."






Tracy: Does this make any sense to you?
Isaac: What a creep. Could you believe her?
Tracy: - I mean, she was really…She seemed nervous.
Isaac: Nervous? She was overbearing. She was, you know, terrible! She was all cerebral.
Tracy: Where the hell does a little Radcliffe tootsie come off rating Scott Fitzgerald, - Gustav Mahler and Heinrich B?I? - Why are you getting so mad?
Isaac: Because I don’t like that pseudo-intellectual garbage.
Isaac: ”Van Goch!” Did you hear that? She said Van Goch. Like an Arab she spoke.
Isaac: One more remark about Bergman, and I’d have knocked her other contact lens out.
Tracy: - Is she Yale’s mistress? - That will never cease to mystify me.
Isaac: I mean, he’s got a wonderful wife
and he prefers to… to diddle this yo-yo.
Isaac: But he was always a sucker for those kind of women.
Isaac: The kind that would involve him in discussions of existential reality.
Isaac: They probably sit on the floor with wine and cheese, and mispronounce “allegorical” and “didacticism”.
Tracy: I get the feeling that Yale really likes her.
Isaac: Well, I don’t believe in extramarital relationships.
Isaac: I think people should mate for life like pigeons or Catholics.
Isaac: I don’t know. Maybe people weren’t meant to have one deep relationship.
Isaac: Maybe we’re meant to have a series of relationships of different lengths.
Isaac: - That’s gone out of date.
Isaac: Don’t tell me what’s gone out of date.
Isaac: You’re 17. You were brought up on drugs and television and the pill.
Isaac: I… I was World War II. I was in the trenches.
Tracy: You were eight in World War II.
Isaac: Right. I was never in the trenches.
Isaac: I was caught right in the middle.
It was a very tough position.


Manhattan





نمي شود که بهار از تو سبزتر باشد
گل از تو گلگون تر
اميد،از تو شيرين تر.
نمي شود، پاييز
-فضاي نمنا ک جنگلي اش را
برگهاي خسته زردش-
غمگين تر از نگاه تو باشد.
نمي شود، مي دانم، نمي شود آوازي
که مرد روستايي و عاشق
با صدايي صاف
در اعماق دره مي خواند
در شمال شمال
رنگين تر از صداي تو باشد.
نمي شود که بهار از تو سبزتر باشد.
و - صداي شيهه ي اسبي تنها در ارتفاع کوه
و – صداي گريه سرداب رود
- زماني که تنگه ي ون دار بن را مي سايد –
- و صداي عابر پيري که آب مي خواهد
به عمق يک سلام تو باشد.
شب هنگام
که خسته ييم از کار
که خسته ييم از روز
که خسته ييم از تکرار.
نمي شود که بهار از تو سبزتر باشد.
نمي شود که تو باشي، به مهرباني مهتاب
در آن زمان که روح دردمند ولگردم
بستري مي جويد
باليني مي خواهد
تا شايد دمي بياسايد
نمي شود که تو باشي به مهرباني مهتاب
و اين روح دردمند ولگرد
بازهم کوله را زمين نگذارد
و سر را بر زانوي مهرباني تو.
نمي شود که بهار از تو سبزتر باشد
شکوفه از تو شاداب تر
پاييز از تو غمگين تر.
نمي شود که تو باشي و شعر هم باشد
نمي شود که تو باشي، ترانه هم باشد
نمي شود که تو باشي، گلدان ياس هم باشد
نمي شود که تو باشي، بلور هم باشد
نمي شود که شب هنگام
عطر نگاه تو باشد
"محبوبه هاي شب" هم باشند.
نمي شود که تو باشي، من عاشق تو نباشم
نمي شود که تو باشي
درست همينطور که هستي
و من ،هزار بار خوبتر از اين باشم
و باز،هزار بار، عاشق تو نباشم.
نمي شود،ميدانم
نمي شود که بهار از تو سبزتر باشد...


از كتاب «يك عاشقانه آرام » - نادرابراهيمي





* آنکه مي تواند، انجام مي دهد، آنکه نمي تواند انتقاد مي کند (برنارد شاو)

* اگر در اولين قدم، موفقيت نصيب ما مي شد، سعي و عمل ديگر معني نداشت (موريس مترلينگ)

* لازم نيست گوش کنيد، فقط منتظر شويد. حتي لازم نيست منتظر شويد، فقط بياموزيد آرام و ساکن و تنها باشيد. جهان آزادانه خود را به شما پيشکش خواهد کرد تا نقاب از چهره اش برداريد انتخاب ديگري ندارد، مسرور به پاي شما در خواهد غلطيد (فرانتس کافکا)

* کسي که داراي عزمي راسخ است، جهان را مطابق ميل خويش عوض مي کند (گوته)

* بيشترين تاثير افراد خوب زماني احساس مي شود که از ميان ما رفته اند (امرسون)

* براي اداره کردن خويش، از سرت استفاده کن. براي اداره کردن ديگران از قلبت (دالايي لاما)

* تمام افکار خود را روي کاري که انجام مي دهيد متمرکز کنيد. پرتوهاي خورشيد تا متمرکز نشوند نمي سوزانند. (گراهام بل)

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در دوشنبه 29 فروردين 1390 | نظر دوستان (2)