بهمن 1389 | صفحه اصلي | فروردين 1390


چهارشنبه 25 اسفند 1389


ديريست که دلدار پيامي نفرستاد / ننوشت سلامي و کلامي نفرستاد







ديريست که دلدار پيامي نفرستاد
ننوشت سلامي و کلامي نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پيکي ندوانيد و سلامي نفرستاد
سوي من وحشي صفت عقل رميده
آهو روشي کبک خرامي نفرستاد
دانست که خواهدشدنم مرغ دل ازدست
وز آن خط چون سلسه وامي نفرستاد
فرياد که آن ساقي شکر لب سرمست
دانست که مخمورم و جامي نفرستاد
چندان که زدم لاف کرامات و مقامات
هيچم خبر از هيچ مقامي نفرستاد
حافظ بادب باش که او خواست نباشد
گرشاه پيامي به غلامي نفرستاد






در يک هواي باراني و رمانتيک از همان هواهايي که جان مي دهد دختري را به قدم زدن در اين هوا دعوت کني، از همان هواهايي که هيچ جنس لطيفي پيدا نمي شود که اين پيشنهاد را رد کند. دقيقاً توي يه همچين هوايي به سبک ايراني ها و از ديدگاه فرنگي ها مثل هم جنس بازا با مجي آمده ايم هوا خوري ! البته بيشتر با ماشين مي تازد و به سمت دور دورا مي رويم. در همين هواي رمانتيک که هيچ چيز به چيزمان هم نيست، هوس خوردن لبوي داغ و سرخ را نموده ايم. رنگ لبوها تيره تر از سرخ است و ما پسران هم که ذاتاً کوررنگ خدايي هستيم مگر آنکه بخواهيم حس يک بانوي جوان را برانگيزيم... او مي گويد و من مي گويم و روزمان را اين گونه دو تايي بدون حضور هيچ گونه ضعيفه اي بدون آنکه اتفاق خاصي بيفتد، سپري مي نماييم.
بعضي وقتا يه فکرهايي يا يه خيالاتي توي اين روزها قلبم را به تپش وا مي دارد، زياد که توش غرق مي شم، ضربان نبض مچ دستم رو حس ميکنم که براي خودش داره زنگ ميزنه و دستام به لرزش ميفته و قلبم به تپش ميفته، اگه مداد تو دستام باشه بايد بندازمش... درست مثل همون وقتايي که هوشنگ بهم ميگفت: پسر مگه تو عاشقي؟ ولي خبريم نيست، يعني حالا حالا ها پايه نيستم چون اين نيز بگذرد. اگه از اون زمان تا حالا از هوشنگ سيبيلاش مونده براي من هم همين حس و حال !


اگر مي داني در اين جهان کسي هست که
با ديدنش رخسارت تغيير مي کند
و صداي قلبت آبرويت را به تاراج مي برد؛
مهم نيست که او مال تو باشد.
مهم اين است که فقط باشد؛
زندگي کند؛ لذت ببرد و نفس بکشد.
در زماني که وفا
قصه برف تابستان است
و صداقت گل نايابي
دور چشمان پاک شقايق ها
عابر بي عاطفه غم جاريست
به چه کس بايد گفت ...
با تو انسانم و خوشبخت ترين!؟


زنده ياد مهدي اخوان ثالث







...
اپيزود اول: دختر از دوازده سالگي كه عكس مرد لختي را ديده بود، بارها خواب مي‌ديد‌ كه ميان بازواني قوي فشارش مي‌دهد، بيخ گردنش را مي‌مكد و نوك آماسيده‌ي سينه‌هايش را گاز مي‌گيرد. او را روي تخت مي‌اندازد، شورتش را پاره مي‌كند … و بعد با درد و لذتي عنان گسيخته كه از لاي پاها تا نوك انگشتانش كش مي‌آيد، خود را تسليم ضربه‌هاي مرد مي‌كند.
اپيزود دوم: اما مرد زيبايي زنان را هميشه با عكسي مي‌‌سنجيد كه سال‌ها پيش با آن خودش را خالي كرده بود. زني خوابيده كنار ساحل فيروزه‌اي كه هر لحظه اندام برف گونش ميان ماسه‌هاي سفيد گم مي‌شد. پري لطيفي كه وقتي او را در آغوش مي‌گيري بايد مواظب باشي قبل بوسيدن محو نشود. بايد آرام ميان او لغزيد و بعد مثل دود كردن يك سيگار خود را به آرامشي رخوت‌انگيز سپرد.
اپيزود سوم: مرد و دختر نخستين بار با زيبا‌ترين روياهاي‌شان، لباس‌هاي يكديگر را در آوردند، اما بعد همه چيز آن قدر عجيب، درك نشدني و ملال آور پيش رفت كه تا سال‌هاي سال بعد، وقتي كنار هم بزرگ شدن نوه‌هاي‌شان را تماشا مي كردند، مي‌كوشيدند فراموش كنند كه چيزهايي زيادي را در زندگي از دست داده‌اند...




ساده مي شود
آسان
اما براي من
نگاه لبانت به آن سوي پرچين
درد زخمهايي بود
که سوزناک تر مي شد
و من
از فراسوي چشمانت
خوانده بودم
حرفهايت را
و گاه
ديده بودم
انديشه هايت را
اي دريغ
که آن ساده ها
تلخ بود و دردناک


زمستان 1388



In my next life I want to live my life backwards. You start out dead and get that out of the way. Then you wake up in an old people's home feeling better every day. You get kicked out for being too healthy, go collect your pension, and then when you start work, you get a gold watch and a party on your first day. You work for 40 years until you're young enough to enjoy your retirement. You party, drink alcohol, and are generally promiscuous, then you are ready for high school. You then go to primary school, you become a kid, you play. You have no responsibilities, you become a baby until you are born. And then you spend your last 9 months floating in luxurious spa-like conditions with central heating and room service on tap, larger quarters every day and then Voila! You finish off as an orgasm!
Woody Allen




* Believing everybody is dangerous; believing nobody is very dangerous (Abraham Lincoln).


* If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life. (Einstein)


* Never break four things in your life: Trust, Promise, Relation & Heart. Because when they break they don't make noise but pains a lot. (Charles)


* If you start judging people you will be having no time to love them (Mother Teresa)


* The man who trades freedom for security does not deserve nor will he ever receive either. (Benjamin Franklin)

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در چهارشنبه 25 اسفند 1389 | نظر دوستان (5)