شنبه 30 بهمن 1389

خوش به حال من و دريا و غروب و خورشيد
و چه بي ذوق جهاني كه مرا با تو نديد
رشته اي... جنس همان رشته كه بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده كشيد
به كف و ماسه كه نايابترين مرجان ها
تپش تبزده نبض مرا مي فهميد
آسمان روشني اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشيد كه خود را به دل من بخشيد
ما به اندازه هم سهم ز دريا برديم
هيچكس مثل تو ومن به تفاهم نرسيد
خواستي شعر بخوانم دهنم شيرين شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشيد
من كه حتي پي پژواك خودم مي گردم
آخرين زمزمه ام را همه شهر شنيد
محمدعلي بهمني

مامان فک ميکنه برم سربازي حتماً آدم ميشم ! خودم که اين جوري فک نميکنم ! من زندگي رو از يه پنجره ديگه ميبينم! آدم اون با آدم من زمين تا آسمون فرق داره ! حداقل بيست و چند سالي اختلاف سني داريم، آدم اون بايد تا حالا زن و بچه داشته باشه. شبها زود بخوابه ! صبح تا شب از اين فيلم هاي بي تربيتي که گه گاهي بي ناموس بازي خارجيا رو نشون ميده، نگاه نکنه ! تو اتاقش عکس پنلوپه و ناتالي و آنجلينا و آدوري نداشته باشه، آهنگ ها و شعرهاي دري وري نخونه، آدم من همه مرزها و تابوها رو شکسته. آدم من اصلاً به داشتن زن فکر نميکنه، چه برسه به بچش! وقتي آنچه از ذهنهايمان مي گذرد با آمد و شد برف و باران ميرود، داشتن زن و بچه ديگه چه صيغه ي غريبيه ؟ با اينکه بيشتر وقتا بهش حق ميدم (شايدم هميشه) که همه ي دلخوشي ها و اميدهايش در موجودي به نام من با اين طرز فکر جمع شده و منم که اين جوري کل دنيا برام شده به باد ماتحت دنيا. اين جور که پيداست مجي به گام اول مدينه فاضله اش رسيده، دو سال تلاش مداوم و همتي ستودني و تعطيلي بخش اعظمي از زندگي، همه و همه براي اين بود که امروز مجي را دانشجوي دکتري خطاب کنيم. از تعريفاش نشون ميده که با وجود اينکه در بهترين دانشگاه اين کشور است اما خيلي راضي نيست، شايدم از اون چيزي که ميخواسته اشباع شده يا تلقي خودش به گونه ي ديگه اي بوده است يا ... بيم آن دارم آن وسواس و شوقي که براي زن گرفتن دارد، نيز اين گونه شود ! او که از رفتار مردمان اين شهر زود به جوش مي آيد، در يک 24 ساعت چگونه مي تواند يک دختر کاملاً سنتي (مطلوب از ديد خودش) را تحمل کند...
...
بالاخره رفتيم مصاحبه دکترا !!!!

گرگ هاري شده ام
هرزه پوي و دله دو
شب درين دشت زمستان زده ي بي همه چيز
مي دوم ، برده... ز هر باد گرو
چشمهايم چو دو کانون شرار
صف تاريکي شب را شکند
همه بي رحمي و فرمان فرار
گرگ هاري شده ام ، خون مرا ظلمت زهر
کرده چون شعله ي چشم تو سياه
تو چه آسوده و بي باک خرامي به برم
آه ، مي ترسم ، آه
آه ، مي ترسم از آن لحظه ي پر لذت و شوق
که تو خود را نگري
مانده نوميد ز هر گونه دفاع
زير چنگ خشن وحشي و خونخوار مني
پوپکم ! آهوکم
چه نشستي غافل
کز گزندم نرهي ، گرچه پرستار مني
پس ازين دره ي ژرف
جاي خميازه ي جادو شده ي غار سياه
پشت آن قله ي پوشيده ز برف
نيست چيزي ، خبري
ور تو را گفتم چيز دگري هست ، نبود
جز فريب دگري
من ازين غفلت معصوم تو ، اي شعله ي پاک
بيشتر سوزم و دندان به جگر مي فشرم
منشين با من ، با من منشين
تو چه داني که چه افسونگر و بي پا و سرم ؟
تو چه داني که پس هر نگه ساده ي من
چه جنوني ، چه نيازي ، چه غمي ست ؟
يا نگاه تو ، که پر عصمت و ناز
بر من افتد ، چه عذاب و ستمي ست
دردم اين نيست ولي
دردم اين است که من بي تو دگر
از جهان دورم و بي خويشتنم
پوپکم ! آهوکم
تا جنون فاصله اي نيست از اينجا که منم
مگرم سوي تو راهي باشد
چون فروغ نگهت
ورنه ديگر به چه کار آيم من
بي تو ؟ چون مرده ي چشم سيهت
منشين اما با من ، منشين
تکيه بر من مکن ، اي پرده ي طناز حرير
که شراري شده ام
پوپکم ! آهوکم
گرگ هاري شده ام
زنده ياد مهدي اخوان ثالث

اوايل دههي شصت، وقتي چهارده سالم بود و در شهر كوچكي در جنوب «اينديانا» زندگي ميكرديم، پدرم فوت كرد. درست زماني كه من و مادرم براي ديدن بستگانمان از شهر خارج شده بوديم، پدر ناگهان دچار حملهي قلبي غيرمنتظرهاي شد و درگذشت. وقتي به خانه برگشتيم، ديديم پدرم رفته است. هيچ فرصتي نبود كه به او بگوييم «دوستت دارم» يا با او خداحافظي كنيم. او مرده بود، براي هميشه. خواهر بزرگترم به كالج ميرفت و بعد از مرگ پدر، خانهي ما از حالت يك خانوادهي شاد و پرجنب و جوش به خانهاي تبديل شده بود با دو آدم متحير كه درگير غم خاموش خود بودند.
سعي كردم با غم و تنهايي ناشي از مرگ پدرم، دست و پنجه نرم كنم. در عين حال، بسيار نگران حال مادرم بودم. ميترسيدم مبادا گريهي من به خاطر مرگ پدرم، باعث تشديد ناراحتي او شود. در مقام «مرد» جديد خانواده، احساس ميكردم مسئوليت حمايت از او در مقابل ناراحتيهاي بزرگتر با من است. به همين دليل، راهي يافتم كه با استفاده از آن، بدون آزردن ديگران بتوانم دلم را خالي كنم. در شهر ما، مردم، زبالههايشان را توي مخازن بزرگي كه پشت حياط خانههايشان بود ميريختند. هفتهاي يكبار، يا آنها را ميسوزاندند يا رفتگرها آنها را جمع ميكردند. هر شب بعد از شام، داوطلبانه زباله را بيرون ميبردم. يك كيسهي بزرگ دستم ميگرفتم و دور خانه ميگشتم و تكههاي كاغذ يا هر چيزي كه پيدا ميكردم، توي آن ميريختم، بعد به كوچه ميرفتم و زبالهها را توي مخزن ميريختم. سپس ميان سايهي بوتههاي تاريك پنهان ميشدم و آنقدر همانجا ميماندم تا گريهام تمام شود. بعد از آنكه به خودم ميآمدم و مطمئن ميشدم كه مادرم نميپرسد چه كار ميكردهام، به خانه برميگشتم و براي خواب آماده ميشدم.
اين ترفند، چند هفتهاي ادامه پيدا كرد. يك شب بعد از شام، وقتي زمان كار فرا رسيد، زبالهها را جمع كردم و به مخفيگاه هميشگيام توي بوتهها رفتم، ولي زياد نماندم. وقتي به خانه برگشتم، رفتم سراغ مادرم تا ببينم كاري هست كه بتوانم برايش انجام بدهم يا نه. تمام خانه را گشتم تا بالاخره پيدايش كردم. توي زيرزمين تاريك، پشت ماشين لباسشويي داشت تنهايي گريه ميكرد. غمش را پنهان ميكرد تا مرا ناراحت نكند.
نميدانم كدام درد بزرگتر است؛ دردي كه آن را بيپرده تحمل ميكني يا دردي كه به خاطر ناراحت نكردن كسي كه دوستش داري، توي دلت ميريزي و تاب ميآوري. اما ميدانم كه آن شب توي زيرزمين، ما همديگر را در آغوش كشيديم و بدبختيمان را - كه هر كداممان را به جاهايي دور و تنها كشيده بود - گريستيم. ديگر بعد از آن، هيچ وقت نياز به تنها گريستن پيدا نكرديم.
برگرفته از كتاب داستانهاي واقعي از زندگي آمريكايي - جايي براي گريستن - تيم گيبسون

* مراقب قلب ها باشيم، وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم، پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم، وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم، و همچنان تنها می مانیم، هیچ چیز آسان تر از قلب نمي شکند. (ژان پل سارتر)
* بدترين و خطرناكترين كلمات اينست: «همه اين جورند». (تولستوي)
* وقتي که نا اميد مي شوم، به ياد مي آورم که در تمام طول تاريخ راه حقيقت و عشق هميشه برنده شده است. (گاندي)
* موطن آدمي را بر هيچ نقشه يي نشاني نيست، موطن آدمي تنها در قلب کساني ست که دوستش مي دارند (مارگوت بيکل)
* در سرزميني که سايه آدمهاي کوچک،بزرگ باشد، آفتاب در حال غروب است (نمي دونم)
* درد من تنهايي نيست، بلکه مرگ ملتي است که گدايي را، قناعت، بي عرضگي را صبر، و با تبسمي بر لب اين حماقت را حکمت خداوندي ميدانند (گاندي)