پنجشنبه 30 دي 1389

در آوار خونين گرگ و ميش، ديگر گونه مردي آنک
که خاک را سبز مي خواست و عشق را شايسته زيباترين زنان
که اينش به نظر هديتي نه چنان کم بها بود که خاک و سنگ را بشايد
چه مردي، چه مردي که مي گفت
قلب را شايسته تر آن که به هفت شمشير عشق در خون نشيند
و گلو را بايسته تر آن که زيباترين نامها را بگويد
و شيرآهن کوهمردي ازين گونه عاشق
ميدان خونين سرنوشت، به پاشنه آشيل در نوشت
روئينه تني که راز مرگش اندوه عشق و غم تنهايي بود
آه اسفنديار مغموم
تو را آن به که چشم فرو پوشيده باشي
آيا نه، يکي نه بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد؟
من تنها فرياد زدم نه
من از فرو رفتن تن زدم
صدايي بودم من، شکلي ميان اشکال
و معنايي يافتم
من بودم و شدم
نه زان گونه که غنچه اي، گلي، يا ريشه اي که جوانه اي، يا دانه که جنگلي
راست بدان گونه که عاليمردي، شهيدي
تا آسمان بر او نماز برد
من بينوا بندگکي سر به راه نبودم
و راه بهشت مينوي من، بزرو طوع و خاکساري نبود
مرا ديگر گونه خدايي مي بايست
شايسته آفرينه ئي که نواله ناگزير را گردن کج نمي کند
و خدايي ديگر گونه آفريدم
دريغا، شيرآهن کوهمردا که تو بودي
و کوهوار پيش از آن که به خاک افتي
نستوه و استوار مرده بودي
اما نه خدا و نه شيطان
سرنوشت تو را بتي رقم زد که ديگران مي پرستيدند
بتي که ديگران اش مي پرستيدند
احمد شاملو

يه جا خوندم: بي سوادان قرن 21 کساني نيستند که نمي توانند بخوانند و بنويسند بلکه کساني هستند که نمي توانند آموخته هاي کهنه را دور بريزند و دوباره بياموزند
هنوز از برف خبري نيست، مارو خون به دل کرده حسابي و هنوز نباريده، هر شب چند دانه ريز برف مياد و صبح به اميد يه هواي برفي از خواب پا ميشيم و ميبينيم که برف هم مثل خوابمون رويايي بيشتر نبوده ! امروز مثلاً سال جديد ميلادي هم شروع شد، توي اکثر تصاوير از نقاط مختلف دنيا برف بود، اما مي دونم باز اين آسمون گذاشته شب عيد بباره ! آخ ...! لعنتي پامو کوبيدم به پايه صندلي ! ناخن پام شکسته ولي توي اين نصفه شبي که همه خوابيدن و من خواب به چشم ندارم اصلاً نميشه صدامو در بيارم. خيلي اتفاقي امشب به مناسبت خستگي چندين روزه يه فيلم طولاني از داستين هافمن تماشا کردم. لحظاتي رو با تمام وجود مي خنديدم و آخرش هم لحظاتي رو يه جورايي احساساتي شدم. خودم رو ميتونستم جاي داستين بزارم، تلاش هايي که ميکرد و کارهايي که انجام ميداد ! يه صحنه تو فيلم هست که بچه از بلندي سرسره ميفته واييييييي ناخودآگاه چشمامو بستم و با دست به سر کوبيدم ... چي ساخته اين بشر... و من امشب باز بي تابم ! بي تابم که امشب بي خوابم يا بي خوابم که امشب بي تابم ! رويايي در سر دارم ! روياهايي که روز به روز ميسازمشان و گاه خرابشان مي کنم ... من امشب بي تابم...
...
گفتم: "اخر دو تا دختر تنها..."
گفت: "اگر دو تا هستيم که ديگر تنها نيستيم."
توي باغچه اي پشت بوته ها مي ايستم و زيپ شلوار ساميار را مي کشم پايين. جيش عين تيري که از کمان رها شود ول مي شود توي باغچه. خوشش مي آيد خودش را تکان بدهد و جيشش را به اين ور و اون ور بپاشد... فکر مي کنم خب اين اولين فايده ي پسر بودن است، اين که هر جا جيشت بگيرد مي تواني زيپ شلوارت را بکشي پايين و کارت را بکني. حالا اگر دختر بود... گندم چنان لگدي به آن تنه ي درخت کاج گنده ي توي محوطه ي خوابگاه زد که برف يک دفعه مثل بهمن ريخت روي سرمان. گفت ميدانسته، توي تمام اين سالها مي دانسته بالاخره يک جايي دلش مي لرزد... به ساميار مي گويم تند باش، اگر کسي ببيند زشت است. مي گويد چرا اگر کسي ببيند زشت است؟ مي گويم براي اين که آدم ها توي توالت جيش مي کنند نه توي خيابان. مي گويد حالا اگر توي خيابان جيش کنند چه مي شود؟ دلم مي خواهد يکي بکوبم پس کله اش. مي گويم الان اين چيزها را نمي فهمد، وقتي بزرگ بشود مي فهمد. بالاخره شلوارش را مي کشم بالا. مادري که بتواند اين چيزهاي بچه اش را توي خيابان رفع و رجوع بکند بعدش بايد احساس کند کوهي موهي چيزي فتح کرده.
بخشي از کتاب احتمالاً گم شده ام نوشته سارا سالار

مثل انگليسي: به زن لال هم اگر راز خود را بسپاري فاش خواهد شد
چو ني مينالم از داغ جدايي
دريغا اي نسيم آشنايي
چنان گشتم غبارآلود غربت
که نشناسم که خود بودم کجايي.
من آن ابرم که ميخواهد ببارد
دل تنگم هواي گريه دارد
دل تنگم غريب اين در و دشت
نمي داند کجا سر ميگذارد …
شکفتي چون گل و پژمردي از من
خزانم ديدي و آزردي از من
بد آوردي، و گرنه با چنين ناز
اگر دل داشتم ميبردي از من!
دلم گر قصه گويد، اينک آن گوش
لبم گر بوسه خواهد، اين لب نوش
اگر شب زنده دارم، اين سر زلف
چو خوابم در ربايد، اينک آغوش
سحرگه در چمن خوش رنگ شد گل
نگاهش کردم و دل تنگ شد گل
به دل گفتم که نازست اين، مينديش
چو دستي پيش بردم، سنگ شد گل.
ه . الف. سايه
قرصهاي روزانه ام را ترک گفته ام مانند همان شب برفي که پي به خيانت بردم و او را در خاطره ها چال کردم . حالا خيلي ساده اگه درد باز بيا سراغم فقط مسکن هامو چندتايي ميخورم و اگه اون زنگ بزنه فقط يه مکالlه معمولي خواهيم داشت! از عوارض جانبي خبري نيست و ديگه از مسج ها و زنگ هاي پر استرس و تاخيري نيز خبري نيست ! همان مسج هايي که هميشه بيم رسيدن و نرسيدنشان وجود داشت. همان پيام هايي که مفاهيم را آن گونه که بايد نمي رساندند و هيچ وقت آن گونه که بايد مي آمدند، نمي آمدند و آن گونه که فکر مي کردي نبودند. من که خوشحالم، او را نمي دانم او هم احتمالاً از انتخابش خوشحال است. ولنتاين ديگري نزديک است و من پير شدن خود را که نه از روزهاي تولد بلکه از گذر اين ولنتاين هاي تنها و دردناک مي فهمم. داره يه 10 سالي ميگذره، هنوز سنم به 20 نرسيده بود، با کلي وسواس و وقت بالاخره يه کارت همراه با چند جمله انتخاب کرده بودم. هنوز شک داشتم به ديدنش ! دستام يخ کرده بود، فک کنم وقتي که کارتمو از تو کيفتم آوردم بيرون چشمامو بسته بودم ولي اون ه جور خاصي نگاه ميکرد. وقتي ميگرفتش با شيطنت تمام گفت: حالا بايد چي بگم ! شايد ديگه از همون موقع طلسم شدم ! هر بار که يه رابطه تازه شروع ميشه اول به اين فک مي کنم که اصلاً تا ولنتاين ممکنه اين جوري طول بکشه ! حالا واسه ولنتاين چکار کنم؟

* کساني که به آنان عشق ميورزيم از بيشترين قدرت براي آزردن ما برخوردارن…
* کسي که حفظ جان را مقدم بر آزادي بداند، لياقت آزادي را ندارند (بنجامين فرانکلين)
* غم نان هيچ عذري براي فاحشگي هنر نيست. (بونوئل)
* خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد.(زرتشت)
* وقتي برگ هاي پاييز رو زير پات له مي کني يادت باشه روزي بهت نفس هديه مي کردن
* اگر روزي عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خيال اينکه زيادي داريم فروشنده خواهيم بود
* انتخاب با توست ، ميتواني بگوئي : صبح به خير خدا جان يا بگوئي : خدا به خير کنه ، صبح شده
(وين داير)
* خوب گوش کردن را ياد بگيريم گاه فرصتها بسيار آهسته در ميزنند
* با انسان به همانگونه که هست رفتار کنيد تا همان گونه که هست، بماند. با او به گونه ايي که مي تواند و بايد باشد رفتار کنيد تا بدان گونه شود که مي تواند و بايد باشد. (گوته)
* اگر ميبينيد بد اخلاقيد، قبل از فحاشي به جهان مطمئن شويد گرسنه نيستيد، خوابتان نميآيد و دستشويي لازم نشدهايد...
