سه شنبه 30 آذر 1389

جرمي ندارم بيش از اين کز جان وفادارم ترا
ور قصد آزارم کني هرگز نيازارم ترا
زين جور بر جانم کنون، دست از جفا شستي به خون
جانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم ترا
رخ گر به خون شويم همي، آب از جگر جويم همي
در حال خود گويم همي، يادي بود کارم ترا
آب رخان من مبر، دل رفت و جان را درنگر
تيمار کار من بخور، کز جان خريدارم ترا
هان اي صنم خواري مکن، ما را فرازاري مکن
آبم به تاتاري مکن، تا دردسر نارم ترا
جانا ز لطف ايزدي گر بر دل و جانم زدي
هرگز نگويي انوري، روزي وفادارم ترا
انوري ابيوردي

از دست دادن يك توهم، بيش از دست يافتن به يك حقيقت آدم را پخته ميكند. (لودويگ بورن)
باد ميومد، سرد بود، خيلي که توي خيابون منتظر ميموندي سوز هم ميومد، به روايت هواشناسي قرار بود بارون بباره ولي هنوز از بارون خبري نبود. بچه ها مي گفتن محسن خاطره خواه شيرين شده! البته فقط مي گفتن. ولي محسن تو روياي هاي تخت خواب بدون ملحفه اش با شيرين بود ! همون تخت خوابي که پر از لکه بود. محسن تو هشتي دانشکده علوم شيرين رو ديده بود. اما هشتي کجا بود؟ دقيقاً وسط دانشکده علومي که از پنج راهرو تشکيل شده بود که همه راهروها به همون هشتي شلوغ ختم ميشد. اصلاً هر کي از هر طرف که ميومد کرمش ميگرفت اول يه دور، هشتي رو دور بزنه بعدش از راهرو اصلي به سمت در بره ! هشتي اون قدر شلوغ ميشد که بعضي از جاهاي دور هشتي حتي سرقفلي هم داشت. مثلاً اون قسمت از هشتي که اول راهرو کتابخونه ميشد، سرقفلي حسين سيا بود. حسين از اولشم همجنس باز بود ولي ورود به دانشگاه اونو به شک انداخته بود و ظاهراً جريان روشن فکري باعث شده بود که بره به دنبال جنس مخالف. صورت سوخته اي داشت و يه دماغ گنده که شاهکار خلقت اين بشر بود. البته شاهکار اصلي حسين آقا توي شلوارش جاي گرفته بود. ما عاشق خنده هاش بوديم مخصوصاً وقتي که حسابي ريسه ميرفت، ديگه اون دندوناش هم ديدني بود. آخرين باري که حسين رو ديدم، خير سرش بعد از چند سال با مريم مثلاً نامزد شده بود و داشت سرقفلي ش رو به اميرعلي مي سپرد. اميرعلي مهندس مکانيکي بود که اين ليسانس زپرتي با مشروطي هاي پشت سر هم براش 8 سال آب خورده بود اما به اين موجود دو پا هيچ وقت بد نگذشت. روز دفاع از پروژه کارشناسي اميرعلي هم ديدني بود، ميگفتن از بس استادش رو دق داده بود، استاده خودش يه چيزي براش آماده کرده بود. اين پسره ي دو دره باز آخر اعتماد به نفس بود. آس همه چي مال اميرعلي بود. هميشه اول ترم پاييز که وردوي هاي جديد به دانشکده اضافه ميشدن، دست ميذاشت روي يکي از همون دختراي سفيد و چشم و ابرو مشکي و نمکي ! متخصص کيس هايي بود که هر کي ميرفت سراغش دست از پا درازتر بر مي گشت، اما اميرعلي لا مصب انگار مهره مار داشت. دختري که اون همه فيس و ادعا داشت و با شاهزاده هم پالوده نمي خورد، حالا مثل خمير توي دستان اميرعلي بود. مثال بارزش سميرا بود ! يه دانشکده مهندسي بود و يه خانم سميرا ! از دور که ميومد هزار ابهت رو با خودش مياورد که کل مهندسي بهش خيره ميشدن. اصلاً انگار يه تحولي توي مهندسي رخ داده بود. ديگه مهندسي اسمش روش بود همه يا سيبيل بودن و يا ابرو سيبيل، حتي سبيل بعضي از دخترا از سيبيل پسرا مردونه تر بود. ما هم که اولين بار سر کلاس معادلات ديفرانسيل ديديمش باورمون نميشد از بچه هاي مهندسي باشه، که کاوه داد زد : "اين سيفيد مفيده کجا بوده تا حالا..." دکتر هم که بدش نميومد، دائماً به بهونه هاي مختلف ميکشوندش پاي تخته تا مسئله حل کنه ! سميرا هنوز هم بعد از اون همه سال توي فيسبوک کلي طرفدار داره. اولين قرار اميرعلي و سميرا توي پيک نيک برگزار گرديد. ميشه گفت اگه قرار باشه مسابقه کثيف ترين و بي کلاس ترين ساندويچي کل شهر برگزار بشه، بدون شک همه پيک نيک رو انتخاب مي کردن. 2-3 تا ميز هم بيشتر نداشت، اون زمانها ارزون ترين ساندويچ ها رو همراه با نون اضافه ميشد با 200 تومن خريد. ما هم از سر فضولي و حسادت با اميرحسين دسته جمعي رفته بوديم پيک نيک. امير گاز دومش رو که زد يه نفس يه بطري نوشابه رو کشيد سرش و پشت بندش يه آروغ جانانه نثار هواي پيک نيک کرد. ما فک نمي کرديم رابطه اي اصلاً به وجود بياد ولي اين رابطه به مدت 1 سال به عنوان طولاني ترين رابطه امير ادامه داشت...

ميخواهمت چنانکه شب خسته خواب را
ميجويمت چنانکه لب تشنه آب را
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
يا شبنم سپيدهدمان آفتاب را
بيتابم آنچنان که درختان براي باد
يا کودکان خفته به گهواره، خواب را
بايستهاي چنانکه تپيدن براي دل
يا آنچنان که بال پريدن عقاب را
حتي اگر نباشي ميآفرينمت
چونان که التهاب بيابان سراب را
اي خواهشي که خواستنيتر ز پاسخي
با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را
قيصر امينپور

همواره مراقب باشيد به سيرکي از عقايدتان تبديل نشويد. (فرناندو پسوا)
دوستت دارم ها را نگه ميداري براي روز مبادا، دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را… اين جملهها را که ارزشمندند الکي خرج کسي نميکني! بايد آدمش پيدا شود! بايد همان لحظه از خودت مطمئن باشي و بايد بداني که فردا، از امروز گفتنش پشيمان نخواهي شد! سِنت که بالا ميرود کلي دوستت دارم پيشت مانده، کلي دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسي نکردهاي و روي هم تلنبار شدهاند! فرصت نداري صندوقت را خالي کني.! صندوقت سنگين شده و نميتواني با خودت بِکشياش… شروع ميکني به خرج کردنشان! توي ميهماني اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتي توي رقص اگر پابهپايت آمد اگر هوايت را داشت اگر با تو ترانه را به صداي بلند خواند توي جلسه اگر حرفي را گفت که حرف تو بود اگر استدلالي کرد که تکانت داد در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههاي قشنگ را نشانت داد براي يکي يک دوستت دارم خرج ميکني برا ي يکي يک دلم برايت تنگ ميشود خرج ميکني! يک چقدر زيبايي يک با من ميماني؟ بعد ميبيني آدمها فاصله ميگيرند متهمت ميکنند به هيزي… به مخزدن به اعتماد آدمها! سواستفاده کردن به پيري و معرکهگيري… اما بگذار به سن تو برسند! بگذار صندوقچهشان لبريز شود آنوقت حال امروز تو را ميفهمند بدون اينکه تو را به ياد بياورند غريب است دوست داشتن. و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن… وقتي ميدانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد … و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده؛ به بازيش ميگيريم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بي رحم تر. تقصير از ما نيست؛ تمامي قصه هاي عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شدهاند
دکتر علي شريعتي

ميگن که: هر کودکي که در کودکي، کودکي نکنه حتماً در بزرگسالي کودکانه زندگي ميکنه !
* In a day, when you don't come across any problems, you can be sure that you are traveling in a wrong path (Swami Vivekananda)
* Three sentences for getting SUCCESS: a) Know more than other. b) Work more than other. c) Expect less than other (William Shakespeare)
* If you win you need not explain, But if you lose you should not be there to explain (Adolph Hitler)
* Don't compare yourself with anyone in this world. If you do so, you are insulting yourself (Alien Strike)
* Winning doesn't always mean being first, winning means you're doing better than you've done before (Bonnie Blair)
* I will not say I failed 1000 times, I will say that I discovered there are 1000 ways that can cause failure (Thomas Edison)
* Everyone thinks of changing the world, but no one thinks of changing himself (Leo Tolstoy)

يلدا مبارک !