يكشنبه 30 آبان 1389

کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی
نگاه دار دلی را که بردهای به نگاهی
مقیم کوی تو تشویش صبح و شام ندارد
که در بهشت نه سالی معین است و نه ماهی
چو در حضور تو ایمان و کفر راه ندارد
چه مسجدی چه کنشتی، چه طاعتی چه گناهی
مده به دست سپاه فراق ملک دلم را
به شکر آن که در اقلیم حسن بر همه شاهی
بدین صفت که ز هر سو کشیدهای صف مژگان
تو یک سوار توانی زدن به قلب سپاهی
چگونه بر سر آتش سپندوار نسوزم
که شوق خال تو دارد مرا به حال تباهی
به غیر سینهی صد چاک خویش در صف محشر
شهید عشق نخواهد نه شاهدی، نه گواهی
اگر صباح قیامت ببینی آن رخ و قامت
جمال حور نجویی، وصال سدره نخواهی
رواست گر همه عمرش به انتظار سرآید
کسی که جان به ارادت نداده بر سر راهی
تسلی دل خود میدهم به ملک محبت
گهی به دانهی اشکی، گهی به شعله آهی
فتاد تابش مهر مهی به جان فروغی
چنان که برق تجلی فتد به خرمن کاهی
فروغي بسطامي

يه مدتي هست که به اين رسيدم که آدما وقتي که دو تا ميشن يا وقتي که دو نفر يکي ميشن، در واقع در زماني که يک فرآيند رمانتيک داره طي ميشه، يکي از عوارضش اينه که ديد افراد رو کم کم کوچيک ميکنه ! مثل همون وقتايي که روان شناسا ميگن عشق کورش کرده ! و حالا ممکنه عاشقاني باشن که دو طرفه دارن کور ميشن، در اين زمان چيزايي رو مي بينن که فقط دوست دارن ببينن ! و حتي چيزايي رو هم که قبلاًً ديده بودن رو ديگه نميبينن ! حالا پرانتز باز کنم توي هوش مصنوعي اين ميتونه مثالي از يه سيستم چند عامله باشه که اينجا عامل ها رو عاشق و معشوق تشکيل ميدن و وقتي که خيلي پيچيده ميشه از اون به عنوان يه گيم ياد ميشه و تحت عنوان نظريه بازي يا گيم تئوري مورد بحث قرار ميگيره. يه شاخه اي از اين نظريه بازي ميشه چاني زني که توي اقتصاد هم مطرح ميشه يعني دو عامل رقابتي براي رسيدن به هدفشون با هم چانه ميزنن ! حالا اين چانه زني اينقدر ادامه پيدا ميکنه تا جاييکه هر دو طرف راضي باشن و به بخشي از اهدافشون برسن که به عنوان نقطه تعادل از اون ياد ميشه ! توي روابط انساني اگه نقطه تعادلي وجود نداشته باشه به سادگي رابطه به شکست مي انجامه ! و توي اين حالت ممکنه يه طرف يا دو طرف دچار شکست بشن ! حالا زماني که يه عامل با شکست مواجه ميشه يا درست تر بگم يه عاشق کور که تازه از خواب بيدار شده تازه داره چيزايي رو ميبينه که تا قبل نديده بوده ! توي اين چيزايي که ميبينه عمدتاً خاطرات قبل رو ميبينه ! کرده ها و ناکرده ها ! لحظاتي که به يه ثانيه هم حتي نرسيده ولي ياد و اثرش همچنان ادامه داره ! اين يادآوري خاطرات گاه دردآور ميشه و همراه با حسرت، معمولاً اين حسرت زماني پيش مياد که ديگه جايگزيني براي ابراز احساسات و عشق بازي وجود نداره يا هنوز پيدا نشده و اگر هم پيدا شده باشه يه نقاط خالي توي رابطه جديد وجود داره ! در هر حال در بهترين حالت هم ممکنه باز هم يه مواردي وجود داشته باشه که با رابطه جديد پوشش داده نميشه و اين خاطرات لحظه به لحظه به تلخي مي انجامه ! از طرف ديگه مواردي هم هست که ذکر خاطرات تلخ نيست و حتي شيرين هم هست يعني هر لحظه براي خودش ارزش داره يا شايدم به نوعي جنبه عبرت پيدا کرده ! در واقع تا زماني که تحليل درستي از اتفاقات و گذشته ها در ذهن اتفاق نيفته و به چراها پاسخ داده نشه، مشکل روز به روز بزرگتر ميشه !
حالا از يه زاويه ديگه اين مسئله رو بررسي مي کنم، زمانيکه دو نفر فقط خودشونو ميبينن به نوعي عينکي به چشمانشان قرار گرفته که رنگهاي خودشان را ببينند گويي اگر به رنگين کمان بعد از باران بنگرند فقط قرمزش را ميبينند. خوب وقتي اين اتفاقات ميفته حس خودخواهي جلوه پيدا ميکنه! و شايد اگه اغراق نکرده باشم انگار دنيا فقط خلق شده براي آنها و آنچه مي خواهند. البته نمي خوام بگم که همه حکمرانان و قدرت طلبان تاريخ اين جوري بودن! اين رو با اون قاطي نمي کنم، فقط ميخوام شدت بحران رو نشون بدم. حالا ما دوستاني داريم که در طي زمانهاي مختلف کور ميشن و از ياد ميبرن دنیای اطرافشون رو! خانم بي بعد از دو هفته زنگ زده ميگه بي معرفت چرا حالي نمي پرسي ! ميگم شما که در اوج احساسات و گردش با جناب دوست پسرتان در خيابانها و رستورانهاي شهر هستيد. وقتی فقط واسه خواب خونه تشریف دارید، چطوري حالتون رو بپرسم ؟ تازه بعدش معلوم ميشه سرکار خانم با ما کار داشته زنگ زده ! آقاي دوست پسر قراره خير سرش بره خارجه و خانم خانما هم براي اينکه جا نمومه به تکاپو افتاده تا با اون نمره هاي تلق تولوق مدرک ترجمه کنه و بفرسته و به دنبال دريافت توصيه نامه از ماست! اما به قول شاعر اين رفتن کجا و آن کجا !
خانم وي رو بعد از چند ماه اتفاقي ديدم ! توي احوال پرسي هيچي نشده از ذات بد آقا پسرا شکايت ميکنه و ميگه دلم ميخواد گلوي همه مردا رو بگيرم فشار بدم ! عذر خواهي مي کنم که با اين طرز تفکري که به تازگي کسب کرده دارم وايسادم دارم با صحبت کردن باهاش وقت گرانبهاشو تلف مي کنم و در ادامه عرض مي کنم که حاضرم به نمايندگي از آقا پسرا به دست شما حفه شوم شايد ديدگاه مثبتي پيدا بشه ! ماجرا را که جويا مي شوم، معلوم مي شود که باز کار کار جناب بي اف نازنينشونه که اينقدر قربون و صدقشون ميره که تا لحظاتي پيش ميخواست خفش کنه ! اين برگشته به پسره گفته واسه کريسمس ميخوام فلان چيزو برات بگيرم اونم گفته: "او کي، البته نگرفتي هم نرگفتي" بعدش اين شاکي شده چرا به من توجه نکردي بايد الان بال درمياوردي ميرفتي آسمون... اصلاً برات مهم نبوده و کلي از اين بچه بازيا سر هم درآوردن... و من عذب به نمايندگي از اين همه پسر بايد خفه بشم ! خلاصه که دقيق که بشيم ميبينيم خودمون هم يه وقتايي اينقدر سر يه موضوع متمرکز ميشيم که کل اطراف و دنيامون رو از ياد ميبريم ! چه بسا تابستان و پاييزهايي آمده و رفته و ما در گوشه فکر خود همچنان منزوي مانده ايم... و با اين مثل معروف به پايان مي برم که "موقعي که از شور و شادي پريدي بالا مواظب باش وقتي ميايي پايين کسي رو زير پات له نکني"

چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛ خورده شدند
آنها که لال مانده اند؛ مي شکنند
دندانساز راست مي گفت:
پسته لال؛ سکوت دندان شکن است !
من تعجب مي کنم
چطور روز روشن
دو ئيدروژن
با يک اکسيژن؛ ترکيب مي شوند
و آب از آب تکان نمي خورد!
پزشکان اصطلاحاتي دارند
که ما نمي فهميم
ما دردهاي داريم که آنها نمي فهمند
نفهمي بد دردي است
خوش به حال دامپزشکان!
بهزيستي نوشته بود:
شير مادر، مهر مادر، جانشين ندارد
شير مادر نخورده، مهر مادر پرداخت شد
پدر يک گاو خريد
و من بزرگ شدم
اما هيچ کس حقيقت مرا نشناخت
جز معلم عزيز رياضي ام
که هميشه ميگفت:
گوساله، بتمرگ!
شير مادر، بوي ادكلن ميداد
دست پدر، بوي عرق
(گفتم بچهام نميفهمم)
نان، بوي نفت ميداد
زندگي، بوي گند
(گفتم جوانم نميفهمم)
حالا كه بازنشسته شدهام
هر چيز، بوي هر چيز ميدهد، بدهد
فقط پارك، بوي گورستان
و شانه تخم مرغ، بوي كتاب ندهد!
با اجازه محيط زيست
دريا، دريا دکل ميکاريم
ماهيها به جهنم!
کندوها پر از قير شدهاند
زنبورهاي کارگر به عسلويه رفتهاند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
جه سعادتي!
داريوش به پارس مينازيد
ما به پارس جنوبي!
نيروي جاذبه
شاعران را سر به زير كرده است
بر خلاف منجمها كه هنوز سر به هوايند
تمام سيبها افتادهاند
و نيوتن، پشت وانت
سيبزميني ميفروشد
آهاي، آقاي تلسكوپ!
گشتم نبود، نگرد نيست!
مثل روزنامهها، اول همه را سر كار ميگذارند
بعد آگهي استخدام ميزنند
بچههاي وظيفه، يا شاعر شدهاند يا خواننده!
خدا را شكر در خانه ما، كسي بيكار نيست
يكي فرم پر ميكند، يكي احكام ميخواند
يكي به سرعت پير ميشود
و آن يكي مدام نق ميزند:
مردهشور ريختت را ببرد
چرا از خرمشهر، سالم برگشتي؟
تعطيلات نوروز به کجا برويم
پدر از بيپولي گفت و قسطهاي عقبمانده
مادر از سختي راه و بيخوابي و ملافه و حمام
ساعت شد 12 نصف شب
گفتيم برويم سر اصل مطلب
يکي گفت برويم شيراز
ديگري گفت نهخير مشهد
ساعت شد 5 صبح
مادر گفت بالاخره کجا برويم
پدر گفت برويم بخوابيم!
جهان در اول دايره بود
بعد از تصادف با يک کفشدوزک
ذوزنقه شد
تا در چهار گوشه ناهمگون آن بنشينيم
و براي هم پاپوش بدوزيم!
و شانه تخم مرغ، بوي كتاب ندهد!
من تعجب مي کنم
به گزارش خبرگزاري پارس
ميراث فرهنگي به وزارت نيرو پيوست
بانک پاسارگاد- شعبه تخت جمشيد
وام ازدواج مي دهد
استخر، نام سابق دشت مرغان است
به همت کارشناسان داخلي
مقبره کوروش به جکوزي مجهز مي شود
شعار هفته: آب آباداني ست – نيست !
رخش،گاري کشي مي کند
رستم ،کنار پياده رو سيگار مي فروشد
سهراب، ته جوب به خود پيچيد
گردآفريد، از خانه زده بيرون
مردان خياباني براي تهمينه بوق مي زنند
ابوالقاسم براي شبکه سه، سريال جنگي مي سازد
واي...
موريانه ها به آخر شاهنامه رسيده اند!!
اين پارک پارکينگ مي شود
اين درخت، تير برق
اين زمين چمن، آسفالت
و من که امروز به اصطلاح شاعرم
روزي يک تکه سنگ مي شوم
با لوح يادبودي بر سينه
درست، وسط همين ميدان
مواظب وسايلتون باشين!
من بودم و جمشيد و يک پادگان چشم قربان!
از سلماني که برگشتيم سرباز شديم
در تخت هاي دوطبقه،
خوابهاي مشترک ديديم
يک روز که من نبودم
تخت جمشيد را غارت کرده بودند!
شب خيرات
مادر، يک ريز
دعاي باران خواند
نزديک هاي صبح
رود کنار خانه پر شد
از روي پل گذشت
يواشکي به اتاق رفت
پدر غسل ارتماسي کرد
مادر ادامه داد:
واجِب قريه اِلي ا...
و ما به خير و خوشي يتيم شديم!
در راه کشف حقيقت
سقراط به شوکران رسيد
مسيح به ميخ و صليب
ما نه اشتهاي شوکران داريم
نه طاقت ميخ و صليب
پس بهتر است بجاي کشف حقيقت
برگرديم و کشکمان را بسابيم!
صفر را بستند
تا ما به بيرون زنگ نزنيم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زديم!

از نظر انسانها: سگها حيواناتي باوفا و مفيدند! از نظر گرگها: سگها، گرگهايي بودند که تن به بردگي دادند تا در آسايش و رفاه زندگي کنند ! (ارنستو چه گوارا)
من ساعت بيست و پنج رضا يزداني گوش مي کنم و تو جان مريم سروش عزيزت را زمزمه مي کني، من از سرماي سخت و سوزناک بيروني حرف مي زنم که لحظاتي پيش از سمفوني برفها آمده ام و تو از طلوعي خورشيدي که هنوز نديده اي، من با همين چاي مانده و داغ حال مي کنم و داغ مي شوم و تو از شرابي که نه ساخته و نه بلدي بسازي ! من از سرديه اينجا سخن به ميان مي آورم و تو از تابستاني که براي خودت ساخته اي ! من سالها پيش، غرورم را در يک شب سوزناک پاييزي جا گذاشتم و تو هنوز جمله هايي که براي خودت بولد کرده اي براي من ديکته مي کني ! من بعد از سالها آمده ام در سطح پايين هرم مزلو و تو خودت را از سطح اول مي داني ! تو نمي داني، من هم نمي دانم، ولي من اين روزهايم را هنوز عاشق کسي نشده ام و اگر دوستت داشته باشم اين رو خوب مي دانم که فقط همين است نه بيشتر ! من خيلي ها را دوست دارم ولي عاشق کسي نيستم تو عاشق همه هستي و هيچ کس را دوست نمي داري...
شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ تنها نشنيد به موجي
رود گوشهاي دور و تنها بميرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود در ميان غزلها بميرد
گروهي بر آنند كاين مرغ شيدا
كجا عاشقي كرد، آنجا بميرد
شب مرگ از بيم آنجا شتابد
كه از مرگ غافل شود تا بميرد
من اين نكته گيرم كه باور نكردم
نديدم كه قويي به صحرا بميرد
چو روزي ز آغوش دريا برآمد
شبي هم در آغوش دريا بميرد
تو درياي من بودي، آغوش وا كن
كه ميخواهد اين قوي زيبا بميرد
حميدي شيرازي

A great Japanese proverb: "If one can do it, You too can do it, If none can do it, You must do it ."