جمعه 30 مهر 1389

دوش مي آمد و رخساره بر افروخته بود
تا کجا باز دل غم زده اي سوخته بود
رسم عاشق کشي و شيوه ي شهر آشوبي
جامه اي بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق ، سپند رخ خود مي دانست
وآتش چهره بدين کار برافروخته بود
گرچه مي گفت که زارت بکشم ، مي ديدم
که نهانش نظري با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دين مي زد و آن سنگين دل
در پي اش مشعلي از چهره بر افروخته بود
دل بسي خون به کف آورد ولي ديده بريخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
يار مفروش به دنيا که بسي سود نکرد
آنکه يوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
يارب اين قلب شناسي ز که آموخته بود

وقتي آدم يک نفر را دوست داشته باشد بيشتر تنهاست. چون نمي تواند به هيچ کس جز به همان آدم بگويد که چه احساسي دارد. (سمفوني مردگان - عباس معروفي)
نمي دانم اکنون که بعد از مدتها قلم را بر اين فضاي سايبر دست گرفته ام، احساس خوشحاليم را بروز دهم يا آنچه ندامت مي خواندنش، آمده ام که بعد از مدتها ترانه بيژن ترقي با صداي حميرا رو فرياد بزنم:
جدا ز تو اي رفته از بر من
نمانده دگر جان به پيکر من
شکفته گل و من جدا ز توام
کجا شود اين قصه باور من ؟
غمت ز وجودم نرفته برون دانمي که کنون
بي خبر ز من و روزگار مني
بود چه نيازي به باغ و گلم اي اميد دلم
آن زمان که تو گل در کنار مني
جواب دلم را بگو چه بگويم ؟
اگر ز تو پرسد بگو چه بگويم ؟
نه خير خبر جديدي نيست ! به قول دوستمون "چه بگويم سخني نيست، مي وزد از سر اميد نسيمي ليک تا زمزمه اي ساز کند، در همه خلوت صحرا، به رهش ناروني نيست..." آري بالاخره دفاع نموديم تا پسوندي به پيشوند اسممان اضافه شود و شايد خوانده شويم "مهندس ارشد"، اين را اولين بار دانيال گفت. استرس، درگيري ها و ماجراهاي يک سال و چند ماه قبل از دفاع توصيف ناشدني محسوب مي شوند. اما هفته آخر قبل از دفاع مانند وصال عاشق و معشوق خيلي دل انگيز بود و از آن باحالتر نقشه ها و افکاري که در ذهن مي پروراندي که بعد از دفاع انجام خواهي داد اصلاً شده بود مثل روزهاي کنکور ليسانس که هيچ گونه غلطي نميکني که نکنه روز کنکور خراب بشه خلاصه که همه زندگي مثبت شده بود. مثلاً دو روز قبلشم تنها باشي و يه بسته سيگار رو فقط زيرچشمي نيگاش کني که آه کي مي شود که بکارت اين پاکت را از او دريغ کنم. يا مجموعه اي از بهترين فيلمها را در صف گذاشته بودم که مثل بي جنبه ها اکثرشونو بعد از دفاع مشاهده نمايم. پس از خروج از جلسه دفاع بي درنگ قصد پايتخت نموده و با يار متاهل ديگري پاي به اصفهان گذارديم و از محله جلفا سرپناهي را براي خودمان گزيديم. و ما حسابي از فضاي جديد بعد از دفاع لذت مي برديم و دوست متاهل بي حنبي مان هم راه به راه لوس مي شد و دلش براي زن جان جانيش تنگ مي شد و اس ام اس و زنگ وقت و بي وقت بود که نثار هم مي کردند و دست اين بي اف جي اف هاي دبيرستاني را هم از پشت بسته بودند...آري روزها گذشته اند و حال که همه چي دوباره برگشته مثل روال سابقش از احساسم اگر بپرسيد اول ميگم که آن زن که در باران رفته بود ديگر نيامد. و آن مرد آن زن را با خود برد. و من آن مرد و زن را در زير باران ديدم...از اينا که بگذرم باز خواهم گفت که دوستتان دارم و مثل قميشي ميتونم بگم من فقط عاشق اينم که اين چند ماهه الکي اينقدر سرم شلوغ باشه که بلاگ ننويسم و بياين بگين کامنت بزارين و ببينم چه حالي دارين! و در همين لحظه که اينا رو ميخونين دوست دارم در آغوش بگيرمتان (البته اگه ادکلن خوب زده باشينا) و اگه ريش و سيبيلاتون هم کوتاه باشه ببوسمتان و بگم: "اي سبدهاتان پر خواب، سيب آوردم سيب سرخ خورشيد..."...

من هميشه با سه واژه زندگي کردهام
راهها رفتهايم
بازيها کردهايم:
درخت
پرنده
آسمان
من هميشه در آرزوي واژههاي ديگر بوده ام
به مادرم ميگفتم:
از بازار واژه بخريد
مگر سبدتان جا ندارد
ميگفت:
با همين سه واژه زندگي کن
با هم صحبت کنيد
با هم فال بگيريد
کم داشتن واژه فقر نيست.
من ميدانستم که فقر مداد رنگي نداشتن
بيشتر از فقر کم واژگيست.
*
وقتي با درخت بودم
پرنده ميگفت:
درخت را بايد با رنگ سبز نوشت
تا من آرزوي پرواز کنم.
من درخت را فقط با مداد زرد ميتوانستم بنويسم
-تنها مدادي که داشتم-
و پرنده در زردي
واژهي درخت را پاييزي ميديد و
قهر مي کرد.
*
صبح امروز به مادرم گفتم:
براي احمد رضا مداد رنگي بخريد
مادرم خنديد:
درد شما را واژه دوا ميکند.
يک روز مادرم واژهي «بوته» را از بازار برايم خريد
چشمانش بسته بود
مرا صدا زد و بوته را از ميان زرورقهاي مهربان بيرون آورد.
پولک بر آن نشانده بودند
پرنده که در کنار قفس پرنده قصه ميگفت
بوته را که ديد پريد و روي آن نشست.
درخت از مدرسه رسيد
کيفش را به گوشه انداخت
به بوته سلام کرد
اما بوته جوابي نداد
پرنده هراسناک به درخت و بوته انديشيد
درخت به کوچه رفت تا با بچهها بازي کند
واژه ي درخت که از کوچه آمد
پرنده نشسته بود و ميگريست
به درخت گفت:
با رنگ زرد و سبز آشتي هستم.
*
با آخرين سبد
واژههاي تاريخ و ديگران
خواهد رسيد.
احمدرضا احمدي

و در پايان چند جمله از برادر بزرگوارمون جناب استاد آلبرت انيشتين
* من هيچ استعداد خاصي ندارم. فقط عاشق کنجکاوي هستم
* من هوش خوبي ندارم، فقط روي مشکلات زمان زيادي مي گذارم
* مردي که بتواند در حالي که دختر زيبايي را مي بوسد با ايمني رانندگي کند، به بوسه اهميتي را که سزاوار آن هست نمي دهد
* تخيل همه چيز است. مي تواند باعث جذاب شدن زندگي شود. تخيــل به مراتب از دانش مهم تر است
* کسي که هيچ وقت اشتباه نمي کند هيچ وقت هم چيز جديد ياد نمي گيرد
* سعي نکنيد موفق شويد، بلکه سعي کنيد با ارزش شويد
* اگر شما قوانين بازي را ياد بگيريد از هر کس ديگر بهتر بازي خواهيد کرد
گل سرخ...
گل سرخ ...
گل سرخ...
او مرا برد به باغ گل سرخ
و به گيسو هاي مضطربم در تاريکي گل سرخي زد
و سرانجام
روي برگ گل سرخي با من خوابيد
اي کبوترهاي مفلوج
اي درختان بي تجربه يائسه ،اي پنجرهاي کور
زير قلبم و در اعماق کمرگاهم ، اکنون
گل سرخي دارد مي رويد
گل سرخ...سرخ
مثل يک پرچم در رستاخيز
آه .. من آبستن هستم.
..آبستن... آبستن...
فروغ فرخزاد
