يكشنبه 31 مرداد 1389

اي مهربان تر از برگ در بوسه هاي باران
بيداري ستاره در چشم جويباران
آيينه نگاهت پيوند صبح و ساحل
لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران
باز آ که در هوايت خاموشي جنونم
فريادها برانگيخت از سنگ کوهساران
اي جويبار جاري! زين سايه برگ مگريز
کاينگونه فرصت از کف دادند بيشماران
گفتي به روزگاري مهري نشسته گفتم
بيرون نمي توان کرد حتي به روزگاران
بيگانگي ز حد رفت اي آشنا مپرهيز
زين عاشق پشيمان سرخيل شرمساران
پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند
ديوار زندگي را زينگونه يادگاران
اين نغمه محبت، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقيست آواز باد و باران
محمدرضا شفيعي کدکني

اگر در اولين قدم، موفقيت نصيب ما مي شد، سعي و عمل ديگر معني نداشت. (موريس مترلينگ)
سالها بعد هستند کساني که خواهند نوشت و خواهند خواند که در گذشته عده اي زندگيشان را تعطيل مي کردند تا جمع شوند و کارهاي بيهوده اي را به انجام برسانند که خودشان نيز گاه از انجام آن شک داشتند. خواهند فهميد که انسانهايي خود را مامور خدا مي دانستند که مي پنداشتند که ماموريت دارند نگذارند لبي بر روي لب ديگري آرام بگيرد. قطعاً روزهايي که موريانه ها استخوانهاي ما را خواهد خورد، کودکاني هستند که در کتابهاي تاريخشان بخوانند دوراني بوده است که زن بودن جرم بوده است. روزگاراني زني و مردي نبوده و هر چه بوده فقط: زن منهاي مرد و مرد منهاي زن ! گاه خواهند خنديد که پسراني بوده اند که تا سالها زلف يارشان را نيز نديدند و دور از ذهن نيست که بکارت واژه غريبي در واژه نامه ها شود. ايامي خواهد آمد که در دروس روانشناسي دانشجويان به بحث خواهند نشست که چرا در دوره اي انسانهايي بوده اند که در چشمان هم زل مي زده اند و از هم خجالت مي کشيده اند به هم بگويند دوستت دارم، خجالت مي کشيده اند ابراز احساسات کنن ! کوچکترين فعاليت هاي انساني رو از هم دريغ مي نموده اند و چون به خلوت مي رفته اند آن کار ديگر را با رويا و خاطره هاي خياليشان مي کرده اند ! آري، برادر و خواهر من! ما که امروز با تامل فراوان مي خوانيم دختران 11 ساله ي ديروز، ترشيدگان سالهاي نه چندان دور محسوب مي شده اند آنها که روزگاري زنها به جز چادر، روبنده هم به صورت داشته اند تا مبادا ... آري، آري، من که خوب مي دانم خواهد شد که ما را به سخره بگيرند و رمانهاي تخيلي پر فروش زمانشان را با زندگي هاي ما بسازند. شکي نيست که مغزشان سوت خواهد کشيد وقتي بدانند پدربزرگان و مادربزرگاني داشته اند که بر روي اين زمين راست راست راه مي رفته اند و براي انجام س.ک.س روزانه شان دروغ مي گفته اند و گاه پيشنهاد ازدواج دروغين به هم مي داده اند. نمي دانم آيا تاريخ شناسان از شغلي منسوخ شده در آن دوران به اسم پرده دوزي خواهند نوشت. گاه اقتصاد دانان از اقتصاد دوراني ياد خواهند کرد که اين آدم کوتوله ها کيلومترها را مي پيمودند تا پولهايي را پرداخت کنند و نوشيدني هايي را با هزار حرص و ولع بخورند و آن کارها را کنند که آن جاي ديگر غدغن بوده است. دانشجوياني به دانشگاه ها پاي خواهند گذاشت که در افسانه هايشان شنيده اند سرزميني وجود داشته که انسانها براي ورود به دانشگاه ها سالها درس مي خوانده اند و کار مسخره اي به اسم کنکور را انجام مي دادند تا بر سر پول دادن بر سر ورود به دانشگاه ها رقابت کنند و حتي بوده اند کساني که در اين رويا مي مانده اند که پول بدهند تا وارد دانشگاه شوند. شک دارم که باور کنند مردماني پول مي دادند و درس مي خواندند و ... آري وقتي که اينها را سالها بعد خواهيد خواند، بدانيد که ما نيز در سيلاب جريان آبي افتاده بوديم که ما را برده بود که نه خود براي خود خواسته بوديم و نه پدارانمان براي خودشان ! و آنچه براي ما خواسته شده بود يا پدرانمان براي ما خواسته بودند يا همانهايي که از جنس ما بودند براي ما نمي خواستند و براي خود، خدا مي داند و افسوس که چاره اي براي جهش خلاف آب نيز نبود. بر اين باورم که خود چيزي را نخواهم که پسران زمين بر من سخره بگيرند چرا آن خواستي !

با تو بودن، هميشه پرمعناست
بي تو روحم گرفته و تنهاست
با تو يک کاسه آب، يک درياست
بي تو، دردم به وسعت صحراست
با تو بودن، هميشه پرمعناست
با تو آسان هزار کار خطير
با تو ممکن جهاد با تقدير
بي تو با غم برهنه همچون کوير
با تو يک غنچه، دشتي از گلهاست
با تو بودن هميشه پرمعناست
اي تو ! تعريف ناپذيرترين
بي تو من کوچک و حقير ترين
...
از كتاب «يك عاشقانه آرام » - نادرابراهيمي
* مخالف خشونت هستم، چون حتي اگر در جهت خير باشد، خيرش موقتي است اما شرش پايدار است. (مهاتما گاندي)
* مردي که ادعا مي کند، ديگر اعتقادي به عشق ندارد، کسي است که ديگر عشق به او اعتمادي ندارد. (مارس کرانشه)
* اگر کسي يک بار به تو خيانت کرد اين اشتباه اوست. اگر کسي به تو دوبار خيانت کرد اين اشتباه تو است. (دالاي لاما)
* خوشبختي توپي است که وقتي مي غلتد به دنبالش مي رويم و وقتي متوقف مي ماند به آن لگد مي زنيم. (شاتو بريان)
* تا خم نشويد کسي نمي تواند سوارتان شود. (مارتين لوتر کينگ)
* دزدين از يک نويسنده سرقت ادبي است، اما اگر از چند نويسنده بدزديد نامش مي شود پژوهش (ويلسون ميزنز)

كساني كه هرگز وقت ندارند، آنهايي هستند كه كمتر كار مي كنند. (شوپنهاور)
کلاس پر از صداي خنده است. طوري که مي تواني تصور کني هيچ کس اين سه کلمه را روي تخته سياه نمي بيند.
((من.....تو.....او.....))
معلم دارد تخته را پاک مي کند.
من از اين او مي ترسم.از همان موقع که با تو آشنا شدم انگار يک «او» مراقبمان بود.وقتي دست همديگر را مي گرفتيم و قدم مي زديم انگار يک او نگاهمان مي کرد.شايد براي همين بود که وقتي با هم قدم مي زديم مدام به اطراف نگاه مي کردم.وقتي مي گفتي : «باز دنبال چي مي گردي؟» به تو،به چشم هايت نگاه مي کردم: «هيچي عزيزم،هيچي»
هر بار که صداي ديرينگ،ديرينگ موبايلت را مي شنيدم. با خودم فکر مي کردم اوست؟؟
اين او هميشه با من بوده از بچگي تا حالا.
در بچگي اين او فقط برادر، پسرخاله يا پسر همسايه بود.هنوز حرفهاي مادرم توي گوشم هست : «به اون نگا کن، ماشاا..،هميشه کتاب بدسته».
اما حالا اين او هر کسي مي تواند باشد. هر مردي، يا هر پسري که از کنارت مي گذرد.
حتما زبان شناس ها هم اين او را مي شناسند و گر نه از کجا فهميده اند که بايد تو را بين من و او بنويسند. هان؟
معلم «تو» را پاک مي کند. حالا «من» و «او» روي تخته سياه ،روبه روي هم هستيم. مثل ديشب که من و پدرم رو به روي هم بوديم.همان موقع، يکي خواباند بيخ گوشم.گفت :«اگه يه بار ديگه دور و بر اين دختره ببينمت،به شرفم...» کاش شرف هم گردن داشت.تا دستم را مي انداختم دور گلويش، خفه اش مي کردم. شرف همه را مي کشتم. حتي شرف آن پسري را که از کنارت مي گذرد. به چشمهاي سياهت نگاه مي کند. بعد نگاهش را مي اندازد روي لبهاي قرمزت.
لبهاي قرمز، شايد دليل آشنايي ما همين باشد. اين لبها، روياي زيبايي بودند اما حالا کابوسي هستند که هر روز در خواب لب او آن را مي بوسد.
معلم «من» را هم پاک مي کند.
فقط «او» مانده روي يک تکه سياهي.اين سياهي مرا به ياد آن شب مي اندازد. شايد يادت نباشد! هوا تاريک بود. دستت را گرفته بودم، از جلو رستوران کاکتوس مي گذشتيم.
گفتم: «مي دوني چرا ازت خوشم مياد؟»
دست چپت را کنار گوشت گرفتي :«خير قربان» و خنديدي.
- :«دوستت دارم، چون هميشه يه پات روي زمين نيست،اصلا نمي شه فهميد از کجا مي آي؟ به کجا مي ري؟»
اما حتما يادت هست که با صداي بلند خنديدي و دست راست مرا فشار دادي. داغ شدم. داشتي مي گفتي : «خب مي دوني من هم تو رو....» باز هم ديرينگ، ديرينگ، ديرينگ و ساکت شدي.
معلم «او» را هم پاک مي کند.
تازه چشمم مي افتد به اين اسمها. تنها «من» ، «تو» و «او» نيستيم. پدرام، امير، فرزاد و همه اين اسمهاي لعنتي هم هستند.
ديروز، پدرام دستش را انداخت روي شانه ام و گفت:«اون يه دانشجوئه، کار هم که نمي کنه. پس فکر مي کني از کجا مياره دم به ديقه مانتو و روسري عوض مي کنه؟ فکر کردي چي؟ اون يه ...» يکي زدم توي گوشش. اما اگر راست گفته باشد چه؟ حتما دروغ مي گويد تا من بروم ، او بماند و تو. اما اگر راست گفته باشد؟
نمي دانم بايد برگردم به گذشته ي تنهاي خودم يا آرام توي دلم بگويم: «به تخمم» و اصلا به اين فکر نکنم که او راست گفته يا دروغ.
دلم مي خواهد يک نفر صدايم کند. بگويد که بايد بروم يا بمانم.
- : «نظري؟؟؟؟؟، شناسه هاي جدا رو نام ببر؟؟؟؟؟»
- : «آقا اجازه..؟؟؟ من.....تو..... »
نوشته محمدحسين جديدي نژاد

شب که میرسد از کـنـارهها
گـریـه مـیکـنـم بـا سـتـارهها
وای اگر شبـی ز آستیـن جان
بــر نــیــاورم دســت چـــارهها
همچـو خامشان بستهام زبان
حـرف مـن بـخـوان از اشـارهها
ما ز اسـب و اصـل افــتـادهایم
مـا پـیـــادهایـــم ای ســوارهها
ای لـهـیـب غــم آتـشــم مـزن
خــرمـنـم مســوز از شــرارهها
حسین منزوی