فروردين 1389 | صفحه اصلي | خرداد 1389


چهارشنبه 29 ارديبهشت 1389


واسه ما جشن تولد يه بهونه بود هميشه / که رو هديه بنويسيم دلم از تو دور نميشه





اين شکسته چنگ بي قانون
رام چنگ چنگي شوريه رنگ پير
گاه گويي خواب مي بيند
خويش را در بارگاه پر فروغ مهر
طرفه چشم نداز شاد و شاهد زرتشت
يا پريزادي چمان سرمست
در چمنزاران پک و روشن مهتاب مي بيند
روشنيهاي دروغيني
کاروان شعله هاي مرده در مرداب
بر جبين قدسي محراب مي بيند
ياد ايام شکوه و فخر و عصمت را
مي سرايد شاد
قصه ي غمگين غربت را
هان ، کجاست
پايتخت اين کج آيين قرن ديوانه ؟
با شبان روشنش چون روز
روزهاي تنگ و تارش ، چون شب اندر قعر افسانه
با قلاع سهمگين سخت و ستوارش
با لئيمانه تبسم کردن دروازه هايش، ‌سرد و بيگانه
هان، کجاست ؟
پايتخت اين دژايين قرن پر آشوب
قرن شکلک چهر
بر گذشته از مدارماه
ليک بس دور از قرار مهر
قرن خون آشام
قرن وحشتناک تر پيغام
کاندران با فضله ي موهوم مرغ دور پروازي
چار رکن هفت اقليم خدا را در زماني بر مي آشوبند
هر چه هستي ، هر چه پستي ، هر چه بالايي
سخت مي کوبند
پاک مي روبند
هان ، کجاست ؟
پايتخت اين بي آزرم و بي آيين قرن
کاندران بي گونه اي مهلت
هر شکوفه ي تازه رو بازيچه ي باد است
همچنان که حرمت پيران ميوه ي خويش بخشيده
عرصه ي انکار و وهن و غدر و بيداد است
پايتخت اينچنين قرني کو؟
بر کدامين بي نشان قله ست
در کدامين سو ؟
ديده بانان را بگو تا خواب نفريبد
بر چکاد پاسگاه خويش ،‌دل بيدار و سر هشيار
هيچشان جادويي اختر
هيچشان افسون شهر نقره ي مهتاب نفريبد
بر به کشتيهاي خشم بادبان از خون
ما ، براي فتح سوي پايتخت قرن مي آييم
تا که هيچستان نه توي فراخ اين غبار آلود بي غم را
با چکاچک مهيب تيغهامان ، تيز
غرش زهره دران کوسهامان ، سهم
پرش خارا شکاف تيرهامان ،‌تند
نيک بگشاييم
شيشه هاي عمر ديوان را
از طلسم قلعه ي پنهان ، ز چنگ پاسداران فسونگرشان
جلد برباييم
بر زمين کوبيم
ور زمين گهواره ي فرسوده ي آفاق
دست نرم سبزه هايش را به پيش آرد
تا که سنگ از ما نهان دارد
چهره اش را ژرف بشخاييم
ما
فاتحان قلعه هاي فخر تاريخيم
شاهدان شهرهاي شوکت هر قرن
ما
يادگار عصمت غمگين اعصاريم
ما
راويان صه هاي شاد و شيرينيم
قصه هاي آسمان پاک
نور جاري ، آب
سرد تاري ،‌خاک
قصه هاي خوشترين پيغام
از زلال جويبار روشن ايام
قصه هاي بيشه ي انبوه ، پشتش کوه ، پايش نهر
قصه هاي دست گرم دوست در شبهاي سرد شهر
ما
کاروان ساغر و چنگيم
لوليان چنگمان افسانه گوي زندگيمان ،‌ زندگيمان شعر و افسانه
ساقيان مست مستانه
هان ، کجاست
پايتخت قرن ؟
ما براي فتح مي آييم
تا که هيچستانش بگشاييم
اين شکسته چنگ دلتنگ محال انديش
نغمه پرداز حريم خلوت پندار
جاودان پوشيده از اسرار
چه حکايتها که دارد روز و شب با خويش
اي پريشانگوي مسکين ! پرده ديگر کن
پور دستان جان ز چاه نابرادر درنخواهد برد
مرد ، مرد ، او مرد
داستان پور فرخزاد را سر کن
آن که گويي ناله اش از قعر چاهي ژرف مي آيد
نالد و مويد
مويد و گويد
آه ، ديگر ما
فاتحان گوژپشت و پير را مانيم
بر به کشتيهاي موج بادبان از کف
دل به ياد بره هاي فرهي ، در دشت ايام تهي ، بسته
تيغهامان زنگخورد و کهنه و خسته
کوسهامان جاودان خاموش
تيرهامان بال بشکسته
ما
فاتحان شهرهاي رفته بر باديم
با صدايي ناتوانتر زانکه بيرون آيد از سينه
راويان قصه هاي رفته از ياديم
کس به چيزي يا پشيزي برنگيرد سکه هامان را
گويي از شاهي ست بيگانه
يا ز ميري دودمانش منقرض گشته
گاهگه بيدار مي خواهيم شد زين خواب جادويي
همچو خواب همگنان غاز
چشم مي ماليم و مي گوييم : آنک ، طرفه قصر زرنگار
صبح شيرينکار
ليک بي مرگ است دقيانوس
واي ، واي ، افسوس


مهدي اخوان ثالث



ما ندرتاً درباره آنچه که داريم فکر مي کنيم، درحاليکه پيوسته در انديشه چيزهايي هستيم که نداريم. (شوپنهاور)

از تولد که بخوام حرف بزنم ناخودآگاه شعر مريم حيدرزاده به دهنم خطور ميکنه: "واسه ما جشن تولد يه بهونه بود هميشه / که رو هديه بنويسيم دلم از تو دور نميشه"... بيست و ششمين بهار که بگذره نمي دونم يعني چي ؟ ولي خيلي سالها پيش فک ميکردم در يه چنين سني چه فتح الفتوحاتي بشم و کجاي دنيا خواهم ايستاد. اما سالها گذشته و جاي دوري نرفتم وهمين دورو برام. مي خواستم امروز يه سري از بزرگترين اعترافاتمو بنويسم. اما نه حسش بود و نه شايدم وقتش، ولي شايد که يه وقتي ديگه به بهونه ي ديگه ! به هر حال چه عيد باشه، چه يلدا و چه حالا که تولده، ميتوني بو بکشي و حس کني گذر ايام کيا رو برات گذاشته و کيا رو ازت گرفته ! يا برات مردن و گذاشتيشون کنار. همين که منتظري و رينگ و رينگ تلفن يا مسج ميرسه زندگي جوجه هات رو يکي يکي حس ميکني ! و گاه ياد خاطره هاي گذشته از ايميلها و تلفن هاي سالهاي پيش تو ذهنت به سرعت مرور ميشه ! تنها اينا نيست، پارسال اين موقع توبا بچه ها تو باغ بودي، پيرارسال با امير دوتايي تو قزوين توي پيتزا پله يا اون سال با همه ارازل و اوباش و آتيش پاره ها و مخصوصاً عادل کوچولو توي مريوان و کردستان ! حالا هم پشت لپتاپت نشستي، همه جوره استرس کارهاي پايان نامه رو داري که روز به روزم بيشتر ميشه و يه ليست کاري از کارهاي انجام نشده، روز به روزم بيشتر به چيزتم نيست و داري به آخرين آلبوم داريوش گوش ميدي ! از اونجايي که احساس نميکنم آدم مهمي باشم و از فردا و سال ديگه اين موقع بي خبرم، اعتراف امروز حکايت ديگري دارد، براي امروز ميخوام حداقل براي يه بار تا پشيمون نشدم، داد بزنم و به همه بگم دوستتون دارم. همه خواننده هاي همين وبلاگ کوچولو! به همه اونايي که تاحالا نديدمشون و همونايي که قايم موشک بازي مي کردن و مي کنن ! همونايي که من براشون قايم موشک بازي مي کردم، اونايي که تو چشاشون نگا کردم و نگفتم، اونايي که تو چشمام نيگا کردن و نگفتن، اونايي که گفتم و نشنيدن، همونايي که قلبم رو روزگاري به تپش درآوردند ! اونايي که رفتن پيش يکي ديگه، اونايي که اينجا نيستن، امروز براي همه دوستاي نازنيني که در پس اين سالها برام باقي موندن يا هنوز يادشون رو به همراه دارم، از صميم قلب احساس دلتنگي ميکنم و مي بوسمشان ! و آنان که نخواستند، دستانشان را ميفشارم و آنها هم که باز نخواستند، بالاخره تو دل ما جا دارند و من بي تقصيرم و هيچ انتظار و چشم داشتي هم از کسي نيست و در آخر آرزو مي کنم برايتان آنجا را که:
در آن پنجره ها رو به تجلي باز است.
بام ها جاي كبوترهايي است، كه به فواره هوش بشري مي نگرد.
دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس ترا مي شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد.
***
پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحر خيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني اند.





دل گمراه من چه خواهد کرد
با بهاري که مي رسد از راه؟
ِيا نيازي که رنگ مي گيرد
در تن شاخه هاي خشک و سياه


دل گمراه من چه خواهد کرد؟
با نسيمي که مي تراود از آن
بوي عشق کبوتر وحشي
نفس عطرهاي سرگردان


لب من از ترانه مي سوزد
سينه ام عاشقانه مي سوزد
پوستم مي شکافد از هيجان
پيکرم از جوانه مي سوزد


هر زمان موج مي زنم در خويش
مي روم، مي روم به جايي دور
بوته ي گر گرفته ي خورشيد
سر راهم نشسته در تب نور


من ز شرم شکوفه لبريزم
يار من کيست ، اي بهار سپيد؟
گر نبوسد در اين بهار مرا
يار من نيست، اي بهار سپيد


دشت بي تاب شبنم آلوده
چه کسي را بخويش مي خواند؟
سبزه ها، لحظه اي خموش، خموش
آنکه يار منست مي داند!


آسمان مي دود ز خويش برون
ديگر او در جهان نمي گنجد
آه، گويي که اينهمه «آبي»
در دل آسمان نمي گنجد


در بهار او ز ياد خواهد برد
سردي و ظلمت زمستان را
مي نهد روي گيسوانم باز
تاج گلپونه هاي سوزان را


اي بهار، اي بهار افسونگر
من سراپا خيال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خويش
شعر و فرياد و آرزو شده ام


مي خزم همچو مار تبداري
بر علفهاي خيس تازهء سرد
آه با اين خروش و اين طغيان
دل گمراه من چه خواهد کرد؟


فروغ فرخزاد



بهترين چيزها زماني رخ مي دهد که انتظارش را نداري (گابريل گارسيا مارکز)


استقلالي هم که نباشي براي اين استقلال و اين مرفاوي دچار دق ميشي... فينال بدون بارسا رو هم که خوابش حسابي ميچسبه... فقط خواستم با يه حرف بي ربط شروع کنم. بعد از چهار سال يهو سرو کلش پيدا شده، نه از رفتنش باخبر شدم که حالا از اومدنش، دليل رفتنشو ميدونستم که از براي آن خنياگر غمگيني بود که آوازش را از دست داده بود. ولي حالا آمدنش را نه ! به تلفن مجال قطع کردن نمي دهم و به سراغش مي روم. بيش از آنکه از يکباره آمدنش و اينکه 1-2 ماهي اومده و صداشو درنياورده از فکر و حرفاش متعجب ميشم. خواستم بگم مرتيکه باز اول رفتي تهران سراغ رکسا و مهري و نازي و ماري و حالا مام ته صف براي خالي نبودن عريضه اومدي! ولي نگفتم. تو حرفاش که به ازدواج مهري و نازي و بچه دار شدن رکسا اشاره ميکنه، خوشحال ميشم که نگفتم... رفيق دوران کودکي من که توي همين کوچه هاي چاله چوله باهم بزرگ شديم دوباره برگشته همين جا سرخط ! به بدترين جاهاي ممکنه ميبرمش تا خيلي چيزا يادش بياد ! وقتي سالها پيش حرفهايي که ميزد که ما عارمون ميومد گوش بديم و بعدا به همون حرفا رسيديم حالا اين حرفاش نبايد خيلي بي ربط باشه ! ميگم اينجا رو ميشناسي هنوز؟، ميگه بابا من تا 17 سالگي اينجا بودم ! بيشتر از اون چيزي که از درس و دانشگاه بگه از اون تجربياتي ميگه که ما اينجا نداشته ايم و او آنجا داشته است ! نابغه کامپيوتر تبديل شده به يه موزيسين ! ميميک صورتش تغيير نکرده هنوز همون عشوه ها رو موقع حرف زدن داره مخصوصاً وقتي داره خالي ميبنده يا يه چيزي رو ميخواد بزرگ جلوه بده ! همين کنکور لعنتي که ما رو از هم جدا کرد بعدها اونو برد به آن سوي مرزها ! آخرين شامي که با هم توي اين شهر خورديم و از صحبت سير نشديم، همون جاييکه دوباره شب روي صندلياش بشينيم... اون که هيچ وقت از حرف زدن خسته نمي شد حالا جاشو به من داده ! يه جورايي شده مثل مهرداد توي "روي ماه خداوند را ببوس"، ساعت موبايلش روي گرينويچ تنظيم شده و هنوز با واقعيت کنار نيومده ! ولي هنوز همه چي رو توي اوج ميخواد ! خنده هاشو دوست دارم، چيزي که ما راحت از دست داديمش ! اتفاقاتي که اون نبود و رخ داد رو براش تعريف مي کنم. از خيلي چيزا ابراز همدردي مي کنيم. و نيمه شب ما را جدا مي کند تا فردا شايد ...


نه !
کاري به کار عشق ندارم
من هيچ چيز و هيچ کسي را
ديگر
در اين زمانه دوست ندارم
انگار
اين روزگار چشم ندارد من و تو را
يک روز
خوشحال و بي ملال ببيند
زيرا
هر چيز و هر کسي را
که دوست تر بداري
حتي اگر که يک نخ سيگار
يا زهرمار باشد …
از تو دريغ مي کند
پس من با همه وجودم
خودم را زدم به مردن
تا روزگار ، ديگر
کاري به کار من نداشته باشد
اين شعر تازه را هم
ناگفته مي گذارم …
تا روزگار بو نبرد …
گفتم که
!کاري به کار عشق ندارم


قيصر امين پور



نيکوست که ثروتمند باشي و پرتوان،اما نيکوتر آنست که دوستت بدارند. (اورپيدس)

راه و چاه خانه داري را بلد نبودم. کار کردن را بلد نبودم. بدتر از همه خريد کردن را بلد نبودم. از رفتن به در دکان بقال و قصاب و نانوا عار داشتم. صبح ها از زود ازخواب پا ميشد. نان مي خريد و سماور را روشن ميکرد و بعد، تا من رختخوابها را جمع کنم، ظرفها را مي شست. من باز عارم مي آمد. دلم نمي خواست شوهرم ظرف بشويد. دلم ميخواست کلفت داشتيم. ولي مگر ميشد. زندگي واقعي چهره نشان ميداد. زندگي فقط آواز قمر نبود. ليلي و مجنون نبود. کاغذ پراکني از سر ديوار نبود. ديگر نگاه هاي دزدانه و عاشقانه و آه هاي جگرسوز نبود. اين هم بود. نان و گوشت و آب هم بود. عرق ريختن و نان درآوردن. جان کندن و خانه داري کردن. شستن، پختن، روفتن. با اين همه زندگي در کنار او شيرين بود. سهل و ممتنع بود. وقتي مرا در مطبخ ميديد. در آن مطبخ گود افتاده ي تاريک که در تدارک غذاي ظهر بودم، مي گفت: "مثل مرواريدي هستي که توي زغالداني افتاده است." يا اينکه: "ناهار درست نکن محبوبه جان. حاضري مي خوريم. حيف از اين دست هايت استو نمي خواهم خراب بشوند." من تشويق مي شدم. از سختيهاي کارم برايش نمي گفتم. به هيچ وجه اجازه نمي داد ظرف بشويم. هر وقت از سر کار بر مي گشت، بعد از خوردن غذا، تمام ظرفها را مي شست. مي گفت دستت خراب مي شود. قوزت در مي آيد. با اين همه تازه مي فهميدم جارو کردن حياط، پختن غذا، رفت و روب خانه، يعني چه؟ هر کارجزئي خانه براي من عذاب و اکراه داشت. از سروصداي بچه هاي محل و گفت و گوي پر سرو صداي همسايگان زجر مي کشيدم. خانه پدرم چنان بزرگ بود که هرگز هيچ صدايي به درون حياط و ساختمانهاي باشکوه آن نفوذ نمي کرد. مثل اين خانه به اندازه ي پوست گردو نبود. چرا اين محله اين قدر شلوغ و پرهياهو بود؟ فرياد گوش خراش آب حوضي، صداي لبو فروش، و فروشندگان دوره گرد. صداي لباس، کفش، پالتو، کت کهنه مي خريم... صداي جيغ و داد بچه ها. رفت و آمد و گفت و گوي عابرين و گاه صداي سم اسبها و چرخ درشکه يا گاري ها. من هميشه گوش به زنگ تشخيص اين صداها و قياس آن با محله خودمان بودم. بدترين مرحله، کشيدن آب حوض و شبهايي بود که نوبت ما بود. ميراب محله مي آمد و سروصدا و احياناً جنگ و دعواي همسايه ها بر سر آب آغاز ميشد. من در رختخواب مي ماندم. چون هوا کم کم سرد شده بود، لحاف را تا زير گلو بالا مي کشيدم و به گفت و گوي ميراب محل با رحيم و صداي رفت و آمد و آب انداختن به آب انبار و حوض گوش مي دادم. بعد رحيم مي آمد. دست ها را به هم مي ماليد و گفت: "اوه... هوا دارد سرد مي شود."، "چقدر برو و بيا و سر و صدا بود. مگر چه کار مي کرديد؟"، "به، چه سر و صدايي خانم جان. تو چقدر از مرحله پرت هستي. اين محله که خوب است جانم. بايد محله ي ما را مي ديدي!" نمي پرسيدم محله شان چه خبر بوده است. نمي خواستم بدانم. خيالم راحت مي شد که رحيم با زرنگي هم حوض را آب انداخته هم آب انبار را. حالا هم سرد و يخ کرده از هواي پاييز پيش من برگشته. غصه ديگرم حمام بود. اين جا حمام سرخانه نداشتيم. بايد به حمام بيرون مي رفتم. کسي هم نبود که بقچه و اسباب حمام مرا به حمام ببرد. بايد مثل دايه جان و دده خانم اسباب حمامم را زير بغلم مي زدم و با خودم مي بردم. وقتي مي خواستم به حمام بروم، از روز قبل عزا ميگرفتم. بقچه حمام را خيلي کوچک و مختصر مي بستم تا بتوانم آن را زير چادر بگيرم. زود مي رفتم و کارگر مي خواستم. اين جا مثل محله خودمان سرشناس نبودم. کارگرها ديگران را به خاطر گل روي من کنار نمي گذاشتند. بايد منتظر مي شدم و يا خودم خودم را مي شستم. اين جا ديگر کسي تملق مرا نمي گفت. مشت و مال و نوازش در بين نبود. از ترشي و گوشت کوبيده ي شب مانده خبري نبود. هر وقت رحيم به حمام مي رفت من خواب بودم و قبل از اينکه من بيدار شوم بازگشته بود و من خوشحال بودم. جون دلم نمي خواست او را آن طور بقچه به بغل در راه برگشت از حمام ببينم. به ياد حاج علي مي افتادم. مشکل بعدي شستن رحت و لباس بود. اصلاً نمي دانستم چه بايد بکنم. تمام لباسهايمان کثيف شده و گوشه صندوق خانه ي اتاق رو به رويي بغل در حياط تلنبار شده بود. اولين ماهي که دايه آمد و سي تومان مرا آورد، گفتم: "دايه جان، بگو رختشوي خودمان بيايد. هر دو هفته يک بار"، با نگراني گفت: "نه جانم. او که اين همه راه را تا اين جا نمي آيد. تا به اين جا برسد ظهر است." فهميدم که صلاح نمي داند او وضع و زندگي مرا ببيند. "پس من چه کار کنم؟"، "خودم يکي را در همين حول و حوش پيدا مي کنم. بايد به دکاندارها بسپارم" آن روز دايه جانم لباس هاي ما را شست و تا قبل از پايان ماه توانست زني دراز و لاغر و پرکار را پيدا کند. اسمش محترم بود و پانزده روز يک بار مي آمد تا لباسهاي ما را بشويد. رحيم کاري به اين کارها نداشت.

بامداد خمار - فتانه حاج سيد جوادي (پروين)





آدمي اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودي موفق ميگردد ولي او مي خواهد خوشبخت تر از ديگران باشد و اين مشگل است زيرا او ديگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور ميکند.(مونتسکيو)

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در چهارشنبه 29 ارديبهشت 1389 | نظر دوستان (11)


شنبه 11 ارديبهشت 1389


اي دل مباش يک دم خالي ز عشق و مستي/ وان گه برو که رستي از نيستي و هستي





مرا گويي كرايي، من چه دانم
چنين مجنون چرايي، من چه دانم
مرا گويي بدين زاري كه هستي
به عشقم چون برايي، من چه دانم
منم در موج درياهاي عشقت
مرا گويي كجايي، من چه دانم
مرا گويي به قربانگاه جان ها
نمي ترسي كه آيي، من چه دانم
مرا گويي اگر كشته خدايي
چه داري از خدايي، من چه دانم
مرا گويي چه مي جويي دگر تو
وراي روشنايي، من چه دانم
مرا گويي ترا با اين قفس چيست
اگر مرغ هوايي، من چه دانم
مرا راه صوابي بود گم شد
ار آن ترك خطايي، من چه دانم
بلا را از خوشي نشناسم ايرا
بغايت خوش بلايي، من چه دانم
شبي بربود ناگه شمس تبريز
زمن يكتا دوتايي من چه دانم


مولانا جلال الدين بلخي



چهار باغ بالا - اصفهان - اردي بهشت 1389


من اعتراف مي کنم که روزهاي يکشنبه و دوشنبه يا حتي روزهاي ديگه که سر درد ميگرني به سراغم مياد، چنان خسته و اعصاب خردم که زمين و زمان را به هم مي بافم و نمي خواهم هيچ کجا باشم و آنقدر بد مي شوم که دوست ندارم خيلي اتفاقا بيفته که اينها يا ثمره خود همين سردرد است يا قرصهايي که هر بار بيشتر ميخورم و کمتر به من اثر دارند. آري، من اين گونه پريود مي شوم و نمي خواهم کسي کنارم باشد. گاه انديشه هايم را در اين روزها صرفاً بايد به دستشويي ارجاع داد و يه سيفون محکم نيز کشيد تا بروند و ديگر نيايند. اما روزهايي هم هستد که بي درد در اوج آسمانها هستم و کمتر قدرشان را مي دانم. گاه اگر نوشته هام بوي تعفن ميدهند شايد دستخوش همين اتفاقات است و از ياد ميبرم که به سهراب قول داده بوم کاري نکنم که به قانون زمين بر نخورد... با همين انديشه ها به ياد شعرم مي افتم، همان که در يک روز آفتابي زمستاني به سرم زد، همان کلماتي که از پشت نرده ها الهام گرفتمشمان و از کنار نرده ها همين جوري که رد ميشدم مي نوشتمشان، شعري که اکنون نمي يابمش و ديگر اينجا نيست، گوييا آن روز که دست نوشته هايم را به باد فنا سپردم آن را نيز بي نصيب نگذارده ام، هوا باراني نيست، تو ابرها هم نيستم ولي شايد اولين دوشنبه ايست که حمله ميگرني به سراغم نيامده، حوصله انجام هيچ کاري رو ندارم، طبق عادت بايد سردرد ميگرفتم و يه گوشه عزا مي گرفتم. امروز، در ششمين سالگرد از ششمين روز از دومين ماه خدا، که مجتبي پا به بيرون نمي نهد و باشگاه رفتنش را بهانه مي جويد تا خير سرش در ششمين سال از شروع خواستگاريهاي دوره اي به باشگاه برود تا بدن رو فرمش را حفظ کند تا اگر روزي ازدواج کرد يک مرد ايده آل براي شبهاي زنش باشد، اما هنوز هم در آغاز خواستگاري هاي سال جديدش هم هنوز شب جمعه را دست به عصا حرکت مي کند. اما اميد مرا در يک عصر بهاري همراه با خنک نسيم ارديبهشتي ياري مي کند. همچون هميشه همان مسيرهاي تکراري را طي مي کنيم تا به جايگاه هايي برسيم که با دوستان زيادي آمده ايم و رفته ايم و يادشان بيش باقي نمانده ! همان مسيري که اميد براي اولين بار راز دل گشود اين بار نيز پرده از راز ديگري مي گشايد اما اين بار اين راز خشنود کننده است. به زير آبشار مي رويم تا ابهت آبشار باز ذهنمان را متجلي سازد، از آبشار که پايين مي آييم، همان کسي که سالها نديده ام را در سالگرد روزي مي بينم که او را خواسته بودم و براي هميشه تمنايش نموده بودم. پرده آخر اين داستان سالهاست که پايين آمده و احساسي نيست، اما تمايل به برخورد خوب دارم، روي بر مي گرداند و بر نمي تابد، ما نيز راه خود را مي رويم. امروز زادروز نيماي خانه ي دوست هم هست، يکي از قديمي ترين دوستاني که برايم مانده، تلفنش را پاسخ نمي دهد، شايد که در زير آسمان پايتخت سالروز تولدش را حتماً با پري رويي در محفل تخت خوابيش به جشن نشسته است، اما وبلاگ امروزش اين گونه حکايت مي کند: " بهار...تابستان...پاييز....حالا باز هم ارديبهشت...چقدر صبر کرده بودم تا ششمين روز ارديبهشت را تنفس کنم...حالا تنها کسي که دلتنگي‌ اين ثانيه‌هاي سنگين را با من مي‌بيند ياس‌هاي همسايه‌ است که دوشادوش باد حرکت هاي ذهن خسته‌ام را پيش‌بيني مي‌کند...دنيا هجمه‌ي بي انتهايي از درد را در تنگه قلب من مي‌نشاند و کلمات گم شده‌ي من را عبور رهگذري که آفتاب را تا خانه شب همراهي مي کند مي‌فهمد.....زمان، اين واژه‌ي گنگ و نامفهوم تمام چين و چروک ديدگان من را فرا مي‌گيرد...27 سال گذشت...انبوه اوراقي که بايد لابه‌لاي آن ها سرک کشيد.... ". امروز پر از حرف زدنم، از همان حرفها با بوي قديمي، که کمند که آن را شنيده باشند، دوستان قديمي گوشي هايشان براي گفته هاي من بي پاسخ مانده است. ترجيح ميدم به سراغ دوست جديدي روم که حرفام کهنه نباشه !... تو اين فکرام که يکي بوق ميزنه و از پشت پنجره داد ميزنه: "استاد بنزين نمي خواين ..."



اي دل مباش يک دم خالي ز عشق و مستي
وان گه برو که رستي از نيستي و هستي
گر جان به تن ببيني مشغول کار او شو
هر قبله‌اي که بيني بهتر ز خودپرستي
با ضعف و ناتواني همچون نسيم خوش باش
بيماري اندر اين ره بهتر ز تندرستي
در مذهب طريقت خامي نشان کفر است
آري طريق دولت چالاکي است و چستي
تا فضل و عقل بيني بي‌معرفت نشيني
يک نکته‌ات بگويم خود را مبين که رستي
در آستان جانان از آسمان مينديش
کز اوج سربلندي افتي به خاک پستي
خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد
سهل است تلخي مي در جنب ذوق مستي
صوفي پياله پيما حافظ قرابه پرهيز
اي کوته آستينان تا کي درازدستي


اولين رمانهاي تخيلي که از اتفاقات ماورايي و هر آنچه بشر به آن نرسيده بوده و روياهايش رو تشکيل ميداده مسلماً متعلق به ژول ورن به عنوان پدر رمانهاي علمي تخيلي و ايزاک آسيموف مي باشد. از اين دست روياهاي بشري توي فيلم ها هم کم نيست. اما يه سري فيلم و داستانها بيشتر چشم گير شدن و من ميخوام نشاني چند تا از اين فيلمها رو بدم مثل مرد دويست ساله نوشته ايزاک آسيموف با بازي درخشان رابين ويليامز که روايتگر رباتي است که شاهد زندگي 3 نسل از بشر است و با گذر زمان به ميل خودش و به دست مخترعاني تکامل پيدا ميکنه، و يواش يواش علاقه پيدا ميکنه که خصائل روحي انسان رو هم بدست بياره و در فرآيند اين جريانات در اوج داستان عاشق ميشه ولي بشريت در ابتدا به علت ناميرا بودنش با اين ازدواج مخالفت ميکنه اما بالاخره موفق ميشه که در سير اين تکامل ناميرايي رو از دست بده و در سن پيري اجازه ازدواج پيدا ميکنه. در فيلم ديگري به اسم هوش مصنوعي (AI) ساخته استيون اسپيلبرگ که اين داستان و ايده درخشش ذهني کوبريک بزرگ بوده و زمانه اجازه ساختنش را به وي نداد و به اميد پيشرفت تکنولوژي بشري ساخت چنين فيلمي را به سالهاي بعد گذارد (اتفاقي که جيمز کمرون هم براي آوتار در نظر گرفت). گذشته از انتقاداتي که منتقدين به اين اثر گرفته اند اما به نظرم اسپيلبرگ به خوبي تونسته از عهدش بر بياد. در اين فيلم داستان به گونه ايست که دانش بشر به حدي رسيده است که روي رباتها عشق و دوست داشتن رو ميتونه به وجود بياره و رباتهاي دست ساز بشري بتونن عشق بورزن، در مرحله اول عشق کودک به مادر در نظر گرفته شده است که کل ماجرا حول همين موضوع مي چرخد. ربات کودک نما در ميان خانواده در حسادت با کودک واقعي براي دست يافتن به عشق مادري، رفتارهايي رو انجام ميده که باعث ميشه دور انداخته بشه، اما اين ربات کودک نما به دنبال اکتساب عشق مادري به دنبال فرشته مربوني ميگرده که بتونه پينوکيوي درونش رو به يه آدم واقعي تبديل کنه تا اين طوري بتونه به عشق واقعي مادر دست يابد. شايد کودک به زيباترين شيوه هاي ممکنه از هيچ تلاشي دست بردار نيست و در پايان ماجرا هم به اين مهم دست پيدا ميکنه. در کل فيلم کوشش کودک به گونه ايست که مخاطب هم با تمام وجود اين تلاش را پي مي گيرد. اما آنچه ذهن مرا واداشت به نوشتن، وجود مفهوم مشترکي بود که در فيلمهاي آسمان بر فراز برلين و نسخه اي بازسازي شده از هاليوود با عنوان شهر فرشتگان نيز با عاشق شدن فرشتگان و عدم تمايل به فرشته ماندن و عمر بي پايان به دنبال انسان شدن مي روند، ارائه شده است. اما وصال عشق هم همواره يا ناممکن است و يا آنقدر کوتاه است که فقط لحظات کوتاهي در ذهن نيست. در واقع در ستايش عشق همان بس که فرشتگان در حسرت انسان شدن، داشتن لحظات رمانتيک را بر عمر جاودانشان ترجيح دهند. ما انسانها سالهاست که به دنبال صنعت و تجارت و پول و نوآوري رفتيم و چه و چه ... تا که زندگي هايمان را بهتر کنيم و باقيمانده را آسوده تجربه کنيم. اما هر آنچه آمد، چيزي را با خود برد و صفاي دل مردم به حراج گذاشته شد. مردمان عشقشان را به تاراج گذاردند تا به ديگر جاي روند تا آن کار دگر کنند تا شايد پايان آن سختي و دوري به يک سادگي جاودانه برسد اما افسوس ! در ذهن اين مردمان خاکي خوانده بودند که حوادثي هست که گاه صد سال را يک شبه مي پيمايد، و اين چنين شد که دخترکاني در قبل از ازدواج چنان سختي هايي را متحمل شدند که پس از ازدواج جور ديگري شود و جواناني چون ما که قبل از کنکور آنقدر ماتحت مبارکشان را تحت فشار قرار دادند و درس خواندند که اگر وارد دانشگاه شوند، چه اتفاقاتي بيفتد و اين گونه همه چي تمام شد و اين شد که قسمت عمده اي از زندگي ما و هم دوره اي هايمان شد افراط و تفريط و آنقدر سرگرم کارهاي ديگري شديم که عشق را از ياد برديم. و امروز چنان شده است عشق را بهايي است براي آن مردماني که عشق دو نفري را باور ندارند و پول را آري ! تاسف مي خورم که به ما دانش اجتماعي ياد مي دادند ولي از دانش دورني خبري نبود ! چطور انتظار داشتند انساني که خودشو به خوبي نشناخته، بتونه جامعه پر از دروغ و تزوير و ريا رو بشناسه. هر آنچه به ما آموختند دورغ هايي شدند که با بزرگ شدنمان از خودمان دور تر شويم و عشق را ياد بريم، آري اين چنين بود برادر ! با شعر ترانه زيبايي که داريوش به تازگي خونده به پايان مي برم:


دنياي اين روزاي من
هم قد تنپوشم شده
اينقدر دورم از تو که
دنيا فراموشم شده
دنياي اين روزاي من
درگير تنهايي شده
تنها مدارا مي کنيم
دنيا عجب جايي شده
هر شب تو روياي خودم
آغوشتو تن ميکنم
آينده اين خونه رو
با شمع روشن ميکنم
در حسرت فرداي تو
تقويممو پر مي کنم
هر روز اين تنهاييو
فردا تصور ميکنم
هم سنگ اين روزاي من
حتي شبم تاريک نيست
اينجا بجز دوري تو
چيزي به من نزديک نيست
هر شب تو روياي خودم
آغوشتو تن ميکنم
آينده اين خونه رو
با شمع روشن ميکنم


دکتر از پشت ميز بلند شد و در مبل روبرويم نشست و پرسيد: خاطره ي خودتان را چگونه از ضمير او پاک مي کنيد؟ هيچ از خود پرسيديدکه چرا او پس از اين همه سال به ديدارتان آمد و چرا از شما خواست تا سرنوشتش را بنويسيد؟ او سالهاي مرارت و بدبختي را به اين اميد که شما را مي يابد و با شما حرف خواهد زد سپري کرد. نوروزي را تنها يک اسم، يک چهره، و به قول خودش يک نگاه زنده نگه داشت و آن اسم، اسم مهناز بود و آن چهره، چهره ي مهناز و آن نگاه، نگاه مهناز بود....

...

چرا رک نمي گويي که ديوانگي ام گل مي کند و از خود بيخود مي شوم. تو که از احساس من باخبري و خوب ميداني که چه مي گويم. من هرگز سعي نکردم رل بازي کنم و نقش آدمهاي شاد و خوشبخت را بخود بگيرم. ضمن آنکه شاکرم و ناسپاسي نميکنم. نمي دانم کجا خواندم که اگر کسي با خاطراتش زندگي کند بايد يقين داشته باشد که پير شده من اين گفته را قبول کرده و پذيرفته ام که از دوران به ظاهر جواني مرد پيري بوده ام، چرا که هميشه و هميشه با ياد و خاطره زندگي کرده و مي کنم...


روزهاي برفي – فهيمه رحيمي


* هيچ وقت به گمان اينکه وقت داريد ننشينيد زيرا در عمل خواهيد ديد که هميشه وقت کم و کوتاه است. (فرانکلين)

* سايه ات را فقط وقتي مي بيني که پشت به آفتاب بايستي ! (جبران خليل جبران)

* بايد دنبال شادي ها گشت ولي غمها خودشان ما را پيدا مي کنند.(فردريش نيچه)

* بسياري از مردم دعا نمي کنند بلکه فقط التماس مي کنند. (جرج برنارد شاو)

* تمام زندگي من ترس از مشكلاتي بود كه هيچگاه در زنيدگيم پيش نيامد (ويليام شكسپير)





نوشته شده توسط يه گردن زخمي در شنبه 11 ارديبهشت 1389 | نظر دوستان (4)