جمعه 28 اسفند 1388

من مستم،
من مستم و ميخانه پرستم
راهم منماييد،
پايم بگشاييد!
وين جام جگر سوز مگيريد ز دستم!
مي، لاله و باغم
مي، شمع و چراغم
مي، همدم من،
هم نفسم، عطر دماغم،
خوشرنگ، خوش آهنگ
لغزيده به جامم
از تلخي طعم وي، انديشه مداريد
گواراست بکامم
در ساحل اين آتش
من غرق گناهم
همراه شما نيستم اي مردم بتگر!!
من نامه سياهم
فرياد رسا!!
در شب گسترده پر و بال
از آتش اهريمن بدخو، به امان دار
هم ساغر پر مي
هم تاک کهنسال
کان تاک زرافشان دهدم خوشه زرين
وين ساغر لبريز
اندوه زدايد زدلم با مي ديرين
با آنکه در ميکده را باز ببستند
با آنکه سبوي مي ما را بشکستند
با محتصب شهر بگوييد که:
هشدار!!
هشدار!!
که من مست مي هر شبه هستم...
سياوش کسرايي

گاهاً يکي از کارهاي هيجان انگيز بشري در جريان زندگي عبور از خطوط قرمزي است که بنا به مناسبات فرهنگي، اعتقادي، جامعه، يا آن روزگار ايجاد شده است و شايد در دوره اي مقدم تر يا موخرتر اين گونه نباشد. کم نيستند که اغلب در کوتاه مدت بنا به اقتضاي سني يا علل گوناني چون نوع بينشان مي خواهند آنها را زير پاي گذارند. رويدادهاي پس از عبور از خطوط قرمز براي افراد مختلف هم يکسان نيست. ادعايي نداريم که از کدام دسته هستيم، اما گاه دانستن خيلي از نادانستني ها هم عبور از خطوط قرمزي است که در کاسه صبر ما نمي گنجد و ما را به ناکجا آبادها که نمي برد. گاه اين اگاهي نيز حسرتهايي درپي دارد که کاش اصلاً نمي دانستيم و کاش زودتر مي فهميديم. و از همه بدتر شايد ابهامات بعد از آگاهي باشد. ترديد ميان تصميم و عقل و احساس و نتيجه از آنچه در گذشته بوده و حال اين گونه شده و آينده علامت سوال بزرگي است از جنس جنون ! اگر روزي با شک و ترديد و با خواب و خيال خود روزها را سپري مي نمودي، حال در سرزميني پا نهاده اي که تک تک خوابهايت تعبير گشته اند. و حال من ديوانه آنچه را نبايد مي ديدم، ديده ام، و آنچه را دانسته ام که نبايد ميدانستم. اطلاعي نيست از اينکه هر که جاي من بود، چگونه ميشد؟ و چه ميکرد؟ بي گمان اين منم که ناديدني هايي را ديدم و مجنون گشتم نه ديگري! مي توان خوشحال بود که جاي ديگر کسي نيستم و همچنين نيست ديگري جاي من ! يه جايي خونده بودم: "اگه يه بحران منو نکشه حتماً منو قوي تر ميکنه" ! پس بازهم به انتظار آينده مينشينم و بدون شک بايد خوشحال باشم که خداي مهربان به من نشان داد آنچه را اصلاً نمي دانستم. بازم مرسي خداجونم...
مي خواهم بگذرم،
بگذرم از هر آنچه که تو نديدي و من احساس کردم
تو نشنيدي هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم
ساختم و تو خراب کردي
و من چقدر تشنه ي حرفهايي بودم که تو هرگز نزدي
اشک ريختم،
براي روزهايي که چه نيازمند تو در کنارم بودم
براي خودم که چگونه غرق تو شدم
و به ياد آوردم،
خودم را
که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم
چگونه پرواز را دوست داشتم
و تو را
که بالهاي مرا شکستي
همچون قلبم
مي خواهم بگذرم،
!از تو
از عشق ويران کننده ي تو
از مني که با تو بوجود ميامد
و چه غريب بود
قلب اين پرنده امروز از پيش تو پرواز خواهد کرد
فريناز آرين فر

سيل اشک بر غم "زوزو" پرده در شده بود. طفلک مثل ابر بهار گريه ميکرد. "زوزو" يا "آرزو"، با من نسبت دوري دارد ولي هنوز به عادت بچگي مرا "داداش" صدا مي کند. سعي کردم علت اين ناراحتي را بفهمم و او را دلداري بدهم. در ميان هاي هاي گريه گفت:
- از دست شوهرم...
- شوهرت چه کرده است؟
- من نمي توانم با اين مرد زندگي کنم... اصلاً براي زندگي با اين مرد ساخته نشده ام... او مرا نمي فهمد... احساسات مرا درک نميکند.
گله و شکوه "زوزو"ي تازه عروس از شوهرش خيلي مبهم بود. به اصرار من، بعد از گله گزاري بسيار از بخت سياه خود عاقبت توضيح بيشتري داد. اشکها را پاک کرد و گفت:
- تو نميداني، داداش، اين مرد با من چه ميکند... سليقه و ذوق ما به هيچ وجه با هم جور نيست. تو ميداني من چقدر احساساتي هستم. از بخت بد زن مردي شده ام که يک ذره احساسات ندارد. زبان روح مرا نمي فهمد و در همان موقعي که من در بحران احساسات آتشين خو هستم، همان موقعي که در مقابل يک صحنه زيبا غرق در شور و هيجان هستم، يکباره شروع به صحبت از اضافات و ترفيعات و حق و مقام ميکند.
- زوزو جان، اين مرد حتماً براي تامين زندگي تو هزار فکر و گرفتاري دارد و نمي تواند هميشه سانتي مانتال باشد...
- اين چه حرفي است داداش! گرفتاري يعني چه؟... ديشب بعد از اينکه يک ماه انتظار شب چهارده را کشيده بودم روي تراس خانه رفتم. من در مقابل منظره پر جلال و شکوه ماه و لکه هاي قشنگ ابري که آنرا احاطه کرده بود و نسيمي که ميوزيد غرق در احساسات بودم. وقتي از قشنگي شب و لطف نسيم صحبت کردم و گفتم که فرشتگان آسمان اين نسيم را به عنوان هديه عروسي ما فرستاده اند ميداني چي در جواب گفت؟... زوزو دوباره شروع به گريه کرد و هق هق کنان گفت:
- جواب داد: "مرده شور اين نسيم را ببرد. از همين نسيم پريروز تا حالا زکام شده ام. مثل ناودان از دماغم آب ميچکد." بعد دستمال را در آورد و با چنان صداي گوشخراشي "فين" کرد که من وحشت زده به اتاق برگشتم...نه، داداش ما براي زندگي با هم خلق نشده ايم.
اين اولين بار نبود که شاهد واخوردگي يک دختر جوان از زندگي زناشويي بودم. اين درد عمومي و درد نسل جوان ماست. داستانها و رمانها و سينما نسل جوان ما را به بيراهه انداخته اند: دختر جواني که چندين سال در محيط رويايي که رمان و سينما براي او به وجود آورده زندگي کرده است چطور ميتواند واقعيت زندگي را که من و شما ميدانيم آنقدرها شيرين و دل انگيز نيست تحمل کند. تصور او از زندگي زناشويي با واقعيت آن از زمين تا آسمان تفاوت دارد. من اغلب با اين دختران خواب آلوده که براي تجسم زندگي آينده خود از تصاوير و مضامين فيلمها و رمانها الهام گرفته اند صحبت کرده ام. اکثر اينها شوهر آينده خود را جواني شبيه "مارلون براندو" يا "گرگوري پک" مجسم ميکنند که با بلوز خوش دوخت سفيد و شلوار فلانل با يک دسته گل "کامليا" به خانه بر ميگردد و در خانه اي که شبيه باغهاي سرسبز و پرگل "ژوان له پن" يا "ميامي" است دست به گردن انها مي اندازد و لامارتين وار از زيباييهاي درياچه "بورژه" و افق نيلگون صحبت ميکنند.
ولي ناگهان بعد از عروسي چشم باز ميکنند مردي را مي بينند که با يک ميليمتر ريش و سربند توري سياه از کنار آنها بلند مي شود، زير شلوار کرکي سفيد و بلند خود را که دم پاهاي آن را در جوراب کرده است نمايان مي کند، در برابر امواج خروشان احساسات آنها از گوشت و نخود و لوبيا و برنج و روغن حرف ميزند. يکباره کاخ طلايي آرزوهاي آنها درهم ميريزد و تفاوت ماه آنها با ماه گردون پديدار ميشود.
طفلک "زوزو" هم از آن دختران خيالباف بود و تصادفاً گرفتار مردي شده بود که درست در نقطه مقابل او قرار داشت. مدتي او را نصيحت کردم و گفتم که با گرفتاريهاي رنگارنگ زندگي نبايد از شوهر خود توقع سانتي مانتاليسم زياد داشته باشد. گفت که توقع ندارد شوهرش هميشه احساساتي باشد ولي به هيچ وجه احساسات نمي فهمد. گفتم: گوش کن زوزوجان، آخر غليان احساسات هم محيط مناسبي ميخواهد. در اين خانه يک وجبي ته خيابان اميريه اگر خلدآشيان لامارتين را هم بياورند احساسش خفه مي شود. روز جمعه اگر موافق باشي همه بباغ دايي جان ميرويم تا بتو ثابت شود که او آنقدرها هم عاري از احساسات نيست.
روز جمعه من و خانواده "زوزو" و شوهرش به باغ دايي جان او در شمران رفتيم. بعد از ناهار به اشاره من "زوزو" و شوهرش عين الله خان به آلاچيق که قبلاً به خواهش من چند صندلي راحتي و يک راديو و پيکاپ در آن گذاشته بودند رفتند. خود من صفحه "چنان در قيد مهرت پايبندم که گويي آهوي سردر کمندم" آواز بنان را روي پيکاپ قرار داده بودم و اطمينام داشتم که در برابر چنين منظره شاعرانه و در ميان نسترن¬ ها و گلهاي کوکب و مينا و گلايول عين الله خان ابراز "احساسات" خواهد کرد. نيم ساعت بعد، در اتاقي تنها نشسته بودم ناگهان در باز شد و "زوزو" وارد شد. خود را روي يک صندلي انداخت و با صداي بلند شروع به گريه کرد.
- چطوري زوزو؟
- کاشکي بودي و ميديدي داداش... همان موقعي که من از قشنگي گلها صحبت ميکردم و بنان ميخواند: "نه مجنونم که دل بردارم از دوست" عين الله توي باغچه ها گل "ختمي" ميچيد و توي دستمالش ميريخت و ميگفت: "گل ختمي توي منزل خيلي لازمه... براي شستشوي معده و روده هيچ چيزي بهتر از گل ختمي و صابون نيست. مخصوصاً براي من که اغلب دچار خشکي روده ها هستم لازمست" و هنوز مشغول چيدن گل ختمي است.
هديه فرشتگان از کتاب بوبول نوشته ايرج پزشک زاد

عکس از هانيه سيدي
خميازه هاي کشدار سيگار پشت سيگار
شب گوشه اي به ناچار سيگار پشت سيگار
اين روح خسته هر شب جان کندنش غريزي است
لعنت به اين خود آزار سيگار پشت سيگار
يک استخوان و صد ميخ آن پرده را دريدند
ناموس سايه بر دار سيگار پشت سيگار
در انجماد يک تخت اين لاشه منفجر شد
پاشيده شد به ديوار سيگار پشت سيگار
بر سنگ فرش کوچه خوابيده بي سرانجام
اين مرده ي کفن خوار سيگار پشت سيگار
صد صندلي در اين ختم بي سرنشين کبودند
مردي تکيده، بيزار سيگار پشت سيگار
تصعيد لاله ي گوش با جيغ هاي رنگي
شک و شروع انکار سيگار پشت سيگار
اين پنج پنجه امشب همخوابگان خاکند
بدرود دست و گيتار سيگار پشت سيگار
مردم در اين رهايي در کوچه هاي بن بست
انگار ها نه انگار سيگار پشت سيگار
ماسيده شد تلافي بر ميله ميله پولاد
در يک تنور نمدار سيگار پشت سيگار
مبهوت رد دودم، اين شکوه ها قديمي است
مومن به اصل تکرار سيگار پشت سيگار
لخت و پليد با اخم کنج اتاق تاريک
در بستري گنهکار سيگار پشت سيگار
صد لنز بي ترحم در چشم شهر جوشيد
وين شاعران بيکار سيگار پشت سيگار
در لابلاي هر متن اين صحنه تا ابد هست
مردي به حال اقرار سيگار پشت سيگار
اسطوره هاي خائن در لابلاي تاريخ
خوابند عين کفتار سيگار پشت سيگار
عکس تو بود و قصه، قاب تو بود و انکار
کوبيده شد به ديوار سيگار پشت سيگار
با يک طپانچه امشب اين عطسه هم ترور شد
شليک تير اخطار سيگار پشت سيگار
هر شب همين بساط است، چاي و سکوت و يک فيلم
بعد از مرور اشعار سيگار پشت سيگار
ته مانده هاي سيگار در استکاني از چاي
هاجند و واج انگار سيگار پشت سيگار
کنسرو شعر و سيگار، تاريخ انقضا خورد
سه/يک/مميز چهار سيگار پشت سيگار
خودکار من قديمي است گاهي نمي نويسد
يک مارک بي خريدار سيگار پشت سيگار
عطسه هاي نحس - انديشه فولادوند

روزي که آقامون آمد به دِه تا گوسفندي پروار براي قرباني انتخاب کند مرا هم پسنديد و در يک جا دو معامله کرد. البته با اين فرق که گوسفند را اول بار با خود به شهر آورد و مرا نشان کرد تا بعد براي خريدم بيايد. آقامون از پدر خدابيامرزم گوسفندي از نژاد مرينوس مي خواست و بيچاره بابام که چيزي نمي دانست مرا راهي آغل کرد تا از بين گوسفندها يکي را که پروارتر است غالب مرد شهري کنم و در آنجا بود که آقامون ضمن بازرسي شکم و پشم و دنبه گوسفندها رو به من کرد و پرسيد، چند سال داري؟ و من هم به گمان اين که گوسفندها را مي پرسد گفتم، سه سال و دو ماه. آقامون با صداي بلند خنديد و گفت، منظورم سن خودته! و من که از خجالت گر گرفته بودم گفتن، نوزده سالمه اما نه، هجده سال و هشت ماهمه! اين بار هم آقامون با صداي بلند خنديد و پرسيد تک فرزندي؟ معني حرفش را نفهميدم و باز هم گمان کردم که دارد در مورد گوسفندها سوال مي کند اين بود که گفتم، بره ها تا به دنيا بيايند بابام مي فروشدشان. آقامون که از دستم عصباني شده بود گفت، کي در مورد گوسفندها سوال مي کنه! منظورم خودتي! آيا تو تنها اولاد باباتي؟ بار ديگر گر گرفتم و گفتم آره، چند تا جلو تر از من تو شکم مادرم خفه شدند و مردند! آقامون يکي از گوسفندها رو از بقيه جدا کرد و همينطور که خودش و گوسفند به طرف در آغل مي رفتند پرسيد، حاضري بياي تو شهر زندگي کني؟ حرف اون باعث شد تا بناگوشم سرخ بشه و نتونم جواب بدم. آقامون که فهميد بد سوالي کرده چند بار سر تکان داد و گفت باشه، باشه، ناراحت نشو! از بابات سوال مي کنم. فقط به من بگو اسمت چيه؟ منم با هزار زحمت آب دهانم را قورت دادم و به زور تونستم بگم، ستاره ! آقامون جلوي در آغل کمي وايستاد و بعد زل زد توي صورتم و گفت، چه اسم قشنگي داري! من بر ميگردم شهر اما زود بر مي گردم تا تو رو که ستاره زندگي مني با خودم ببرم. حرف آقامون باعث شد که فکر کنم يک تيکه ابرم و دارم تو آسمون راه مي رم. آنقدر دست و پامو گم کرده بودم که همون جا خشکم زد و نتونستم قدم از قدم بردارم و فقط ديدم که آقامون داشت به زور گوسفندو به دنبال خودش مي کشيد و به طرف اتاقمون پيش مي رفت. اون پول گوسفندو پرداخت کرده بود و مقداري هم بابت من داده بود تا خيال بابام را راحت کنه که برمي گرده! وقتي که اون راهي شهر شد من هم شهره ده شدم و همه با حسرت نگاهم مي کردند.
بخشي از کتاب اشک ستاره نوشته فهيمه رحيمي

ما چون دو دريچه، رو به روي هم
آگاه ز هر بگو مگوي هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده
عمر آينه ي بهشت، اما ... آه
بيش از شب و روز تير و دي كوتاه
اكنون دل من شكسته و خسته ست
زيرا يكي از دريچه ها بسته ست
نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد
نفرين به سفر، كه هر چه كرد او كرد
مهدي اخوان ثالث
يكشنبه 23 اسفند 1388

حالمان بد نيست، غم کم ميخوريم
کم که نه! هر روز کم کم ميخوريم
آب ميخواهم سرابم ميدهند
عشق مي ورزم عذابم ميدهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب ؟؟؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بيگناهي بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شـبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد ميشوم
خوب اگر اينست من بد ميشوم
بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازين با بي کسي خو ميکنم
هرچه در دل داشتم رو ميکنم
نيستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم، بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفه بازار ماست
من نميگويم که خاموشم مکن
من نميگويم فراموشم مکن
من نميگويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود
واي! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دور و پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
چند روزي هست حالم ديد نيست
حا من از اين و آن پرسيد نيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفائل میزنم
حافظه دیوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
حميد رجايي

شنيدم که: هر وقت که زمين خوردي، دست کم چيزي از زمين بردار...
برحسب گردش روزگار، در زمستان روزي بهاري پا به خيابان و کوچه اي نهادم که مجموعه اي از خاطرات را در دل خود نهاده بود. چند قدم آن ور تر زير همون عقاقيها که محفل پرستوها بود، روزهاي انتظاري وجود داشتند که گاه دو چشماني عبور مي نمودند که ديدنشان قلب را به تپش در مي آورد و رخ را سرخ مي نمود، کوتاه بودند و زيبا و شايد بي مثال! اما روزها به بدرقه هم رفته اند و سالها در پس هم، اين درختان سر به عرش کشيده بارها به استقبال برگ ريزان رفته اند و کوچ پرستو را به خود ديده بودند، اما حکايت آمد و رفت ما رنگ و بوي ديگري داشت از نوع آرزوهاي محال ! سالها مي گذرد و هنوز در دل حرفهاي ناگفته اي باقي مانده از جنس امروز ! به اين مي انديشم که آنکه قصد ماندن داشت، خيلي زود رفت و آنکه قرار بود برود ماند و در پس آن ماندن، رفتن هايي را به ديدگانش ديد که وي را مجنون و ديوانه نمود چونکه بارها با خود انديشيده بود رخداد اين چنين روايات را به گور خواهد برد، اما پوچ بود و بيهوده! چون حادثه ها پشت سر هم آمدند و او بارها چشم خود را بست اما ديگر خيال نبود و آنچه ديده بود تقديري بود از جانب خدايي مهربان که تلخ مي نمود و کاش آن شب تلخي ديگري را براي پايان تجربه مي کرد. اما، اما، اما ذهنش پر از سوالهاي بي جواب ماند تا شايد عزم رفتن کند...
دلم آشفته آن مايه ناز است هنوز
مرغ پرسوخته در پنجه باز است هنوز
جان به لب آمد و لب برلب جانان نرسيد
دل به جان آمد و او برسر ناز است هنوز
گرچه بيگانه زخود گشتم و ديوانه زعشق
يار عاشق كش و بيگانه نواز است هنوز
خاك گرديدم و بر آتش من آب نزد
غافل از حسرت ارباب نياز است هنوز
گرچه هر لحظه مدد مي دهدم چشم پرآب
دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز
گر چه رفتي، زدلم حسرت روي تو نرفت
در ِ اين خانه به اميد تو باز است هنوز
همه خفتند به غير از من و پروانه و شمع
قصه ما دو سه ديوانه دراز است هنوز
اين چه سوداست عمادا كه تو در سر داري؟
وين چه سوزي است كه در پرده ساز است هنوز
عماد خراساني

عکس از هاينه سيدي
امشب به خاطر پيدا کردن يه چيز کوچولو مجبور شدم تا فيها خالدون همه کمدامو بريزم بيرون و بعد از مدتها شاهد تکرار کلي خاطره باشم. آلبوم هاي عکسي که بعضي از عکسا ديگه عمرشون از يه دهه هم بيشتره، آدمهايي که مردن و امروز نيستن. آدمهايي که قبل از اينکه دنيا عمرشونو بگيره از دل من مردن. بچه هاي مدرسه و دانشگاه، اونايي که الان اون ور دنيان، اونايي الان مهندسن يا دکترن يا بازم دانشجو هستن. اونايي که اخراج شدن، اونايي که خود کشي کردن، اونايي که اون وقت با بعضيا بودن و امروز با بعضياي ديگه، اونايي که فقط اون موقع ها بودن و الان نيستن، دفتر شعر سابقم، دفترهاي خاطرات. کلي نوشته قديمي که بنا به مسائل روزگار و گاه به مصلحت حوادث هيچ وقت اينجا منتشر نشد و شايد لازم باشه يه 10-20 سالي بگذره تا منتشر بشه! حتي نامه خداحافظي واسه اون شب تلخ کذايي واسه خيانت! که با کلي و اشک و آرزوي مردن به خواب رفتم که ديگه برنگردم، اما اون شبم گذشت. اين شعرهاي قديميم که بوي تازه تري دارن. يادداشت هاي هزينه هاي اردوهاي دسته جمعي و دونگ هايي که گاه نگرفتم، شعرهايي که اون موقع ها قبل از اومدن استاد سر کلاس پاي تابلو واسه بعضيا مي نوشتم. حرفهايي از جنس نگفتن، کلي ايميل و تلفن، قسمتهايي از دفتر پاره شده، عکسهايي که هنوز نسوزوندمشون، نمره هاي رياضي يک بچه ها که اولين بار توي اون زمستون و توي تعطيليهاي بين ترم اعلام شد و من نوشتم و شب تلفني به همه خبر دادم. آمار رتبه هاي کنکور واسه اون سال که مشاوره انتخاب رشته ميداديم، يه چيزيم يواشکي بگم بين خودمون بمونه اينجا کارت دعوت صورتي رنگ مربوط به ختنه سوران خودم رو هم ديدم. تنها کارتي که به خداحافظيه تابستون 83 برميگرده و نمي دونم چرا هنوز دارمش و کارت اشتراک رستوران هايي که تا حالا 1000 مرتبه خراب شدن و تغيير کردن و مشغله هاي ديگه اومدن و رفتن. جا کليدي فلزي که شهاب از پاريس برام آورد. شعرهايي که همون موقع توي اردو با بچه ها مي خونديم يا همون موقع ها توي بلاگم ميزاشتم. آي دي هايي که همه به 2000 ختم ميشن. قرص ها و مسکن هايي که تاريخ مصرفشون شايد به سالها پيش بر ميگرده. آخرين سيگاري که خريدم، فندکي که دوست دختر رامتين واسش آورده بود و رامتين به من داد. اعلاميه فوت پدر بزرگ که به سال 1369 بر ميگرده. دفترچه حساب پس انداز بانکي که آخر هر ترم که صندوق رفاه برامون وام واريز ميکرد با پولش کلي نقشه ميکشيديم و الان توش فقط 8870 پول باقي مونده. محلول ماينوکسيديلي که امير روز تولدم بهم هديه داده بود که بزنم به اين موهاي سر کچل تا مويي سبز بشه، اما دلي که شکسته بود ديگه مو ميخواست واسه چي، کلي رسيد بانکي، کلي گواهي اشتغال به تحصيل، اما هيچ کدوم از اين خاطره هاي قديمي نميتونه فکرم رو عوض کنه ! مسئله اي که در ذهن دارم که شايد سالها به راحتي از آن موضوع سخن مي گفتم و مثلاً خير سرم حتي يه بار با مادربزرگ سر اين مسئله بحثمون شد ولي نه من قانع شدم و نه اون، با مجتبي زياد صحبت کردم حتي با سودي، نگار يا فريبا سالها پيش. اما گذر ايام چيزايي به من نشون داد که باز منو به فکر واداشت. البته هنوزم ترديد دارم و همين ترديدها منو بيچاره ميکنه، با اينکه فکر مي کردم برام حل شده باشه. اما، اما، اما، اما نمي دونم چرا اون شب ديوونه شدم و غير قابل کنترل که فقط خودمو پرت کردم توي درياي گريه.... مرسي خداجونم
به ما دروغ مي گفتند:
دردها را، بزرگ که شويد، فراموش مي کنيد.
درست اين است:
زندگي، آنقدر درد دارد که از درد نو، درد کهنه فراموش مي شود.

نخستين قدم را با ايمان برداريد. نيازي نيست که راه پله را ببينيد، کافي است نخستين قدم را برداريد. (مارتين لوتر کينگ)
طرف مقابل که سرش داد کشيده مي شدالبته بهانه اي براي اعتراض نمي توانست داشته باشد. اگر خواسته باشيم حرف هنرمند نمايشنامه نويس انگليسي را تعميم داده باشيم: "درست همانطوري که دنياي زنده ها مملو از گوناگوني و وفور است، دنياي مردگان نيز پر از فراواني و تنوع است." پس، بي شک، انواع و اقسام آدمهاي سرطاني در اين دنيا وجود داشت، و به ويژه در مورد جسم خودش، که رشد قارچي شکل سرطان، با سرعت مافوق صوت، در آن ريشه مي دوانيد. او در حقيقت به قوم سرطانيها تعلق داشت! "او" شکي ندارد که سرطان متعلق به او، ديگر به تمام غدد لنفاوي و غشاء مخاطي بدنش سرايت کرده، يا مانند نقشه ريزه کاريهاي يک جاده، جسم او را با لايه هاي بي شمار سلولهاي سرطاني پوشانده است. آن طرف، در ارتباط با سرطان، همسنگ دردي که "او" پيش از تکميل مرحله ي انتقالش به مرد سرطاني، احساس مي کند، بي گمان احساس نوعي کيف و لذت وجود دارد، چون اين احساس آزار دهنده اي که "او" از رشد بي رويه ي کبد و فشارش بر اعضاء و جوارح اطراف خود، متحمل مي گردد، چنانچه "او" خود به کبد تبديل شود، بي ترديد مي تواند از لذت گسترش پرشور و حيات بخش سرطان لبريز گردد. "او" اميدوار است که قبل از تکميل مرحله ي انتقالش به مردي سرطاني، ولو اندکي هم که شده، طعم آن لذت را در وجود خود احساس کند. سرانجام با تکميل مرحله ي انتقالي، "او" به لحظه مرگ نزديک مي شود، در حالي که هنوز چشمانش با عينک غواصي نوع استوانه اي و گوشهايش با يک جفت گوشي پوشانده شده است. تا رسيدن آن لحظه، مهمترين بخش حياتي در بدنش، بخش سرطاني است که با نزديک شدن مرگ با ظرافتي فوق العاده جالب، تحول پيدا مي کند و به طور زاينده با جنبشي متين در مسير فساد و تباهي پيش مي رود. اين جنبشي است مانند پيدا شدن نخستين حباب گاز متان بر سطح آب به علامت گنديدگي و همين که "او" به آن طعم شود در کنه وجود خاکي اش پي مي برد، بر بازوها پژمرده و نحيف خود دست مي کشد و بر سينه مي کوبد و بي قرار است. اميدوار است که در آن اندک فرصت باقيمانده بتواند اندکي پوست قابل لمس بر بدن و ماهيچه هاي ضايع شده اي را در زير پوست مشخص کند که هنوز واقعاً هستي و حيات دارد. حال ديگر هيچ چيزي او را به اندازه لذت تجربه آن نخستين نشانه هاي پوسيدگي در جسم در حال گنديدنش به مثابه لمس خود هستي، عميقاً تکان نمي دهد و به آن حد نيروبخش نيست...
بخشي از کتاب "روزي که او خود اشکهاي مرا پاک خواهد کرد" نوشته کنزابورو اوئه
ميزي براي کار
کاري براي تخت
تختي براي خواب
خوابي براي جان
جاني براي مرگ
مرگي براي ياد
يادي براي سنگ
اين بود زندگي....
حسين پناهي

ميگن که: تا دريا راهي نيست، اما، تا دريا شدن راه بسيار است
Nothing can be taught to a man; but it’s possible to help him find the answer within himself. (Galileo Galilei)
Many people lose the samll joys, in hope for the big happiness. (Pearl S. Buck)
Time is very slow for those who wait, Very fast for those who are scared, Very long for those who lament, Very short for those who celebrate. But, for those who love, Time is eternity. (William Shakespeare)
Always there is a drop of madness in love, yet always there is a drop of reason in madness (F. Nietzshe)
Never walk on the traveled path, because it only leads you where the others have been. (Grahan Bell)
دوشنبه 10 اسفند 1388

با سروهاي سبز جوان در شهر،
از روز پيش وعده ديدار داشتم.
ديوانگي ست !
- نيست ؟!
اينك تو نيستي كه ببيني،
با هر جوانه خنجر فريادي ست.
افسوس،
خاموش گشته در من،
آن پر شكوه شعله خشم ستاره سوز
اي خوبتر بيا،
اين شعله نهفته به دهليز سينه را،
چون آتش مقدس زردشت بر فروز.
اي خوبتر بيا،
كه محنت برادر من،
- غرق در الم -
كوهي ست بر دلم.
گفتي كه :
آفتاب طلوعي دوباره خواهد كرد.
اينك اميد من، تو بگو آفتاب كو؟
در خلوت شبانه اين شهر مرده وار
هشدار، گام به آهستگي گذار
اينجا طنين گام تو آغاز دشمني ست.
يك دست با تو، نه
يك دوست با تو نيست
ديدم اميد من،
برخاست،
خشمناك،
خنديد،
نديد و خيل خوف،
در خلوت شبانه من موج مي گرفت،
با هق هق گريستن من
ديدم طنين خنده او اوج مي گرفت.
افروخت مشعلي،
شب را به نور شعله منور ساخت.
و پشت پلك پنجره ها داد بر كشيد :
از پشت پلکتان بتکانید
گرد فرون مانده به مژگان را
فریاد کرد و گفت
اي چشمهايتان، خورشيد زندگي؛
خورشيد از سراچه چشم شما شكفت.
اما،
يك پنجره گشوده نشد،
يك پلك چشم نيز،
و راه،
راهي نه جز ادامه اندوه.
و خيل خواب خستگي و رخوت
افتاده روي پلك كسان چون كوه
ای کاش شوکران شهامت من کو ؟ - حمید مصدق

چیزهایی که داری، کسی که هستی، جایی که هستی یا کاری که می کنی تو را خوشبخت یا بدبخت نمی کند. خوشبختی و بدبختی تو از افکارت ناشی می شود. (دیل کارنگی)
مرد عادت داشت که شبها خوابهاي عميق و جالبي ببينه و هر روز سر صبح موقع صبحانه با کلي شوق و ذوق و آب و تاب واسه زنش تعريف کنه! زن هم با تمام وجود گوش فرا ميداد و اينجور که نشون ميداد حسابي از اون درامهاي شوهر به وجد مي آمد. اون روز صبح که بارون حسابي هوا رو مرطوب کرده بود، زن با اينکه يه کمي خواب آلوده بود ولي منتظر بود که همچون عادت هر صبح، خواب ديشب شوي خويش را گوش بنمايد. اما شوي اون روز کلي من من کرد و پرت و پلا گفت و انگاري ميخواست امروز برخلاف عادت هر روز از گفتن طفره بره ولي با روشن کردن يه سيگار ناشتايي دل رو به دريا زد و گفت: "ديشب يه چيزايي تو خواب ديدم که نمي تونم تعريف کنم! يعني اگه بگم، شايد ناراحت بشي..." زن دستي بر چشمان خوابالوده کشيد و بيشتر کنجکاو شد! مرد گفت: "ديشب تو خوابم يه خانومي بود که من و اون با هم..." زن فرصت نداد جمله مرد تموم بشه! با حرص تمام با همون دستاي کوچيکش يه مشت به مرد زد و گفت: "نگو ديگه نمي خوام بشنوم..." معلوم بود که ديگه خواب آلوده نيست، يه کم سکوت کرد و گفت: "منم بعضي وقتا از اين خوابها با محسن [دوست پسر سابق] مي بينم". اين بار مرد شاکي شد و دستها رو بر روي سر نواخت، زن با لبخند و نگاهي شيطنت آميز به مرد نگاه کرد و گفت: "خوب، خواب که دست آدم نيست.." مرد گفت: "ولي من اينو بهت بارها گفته بودم که اگه قبلاً با دختري هم بودم فقط با تو خوابيدم، اما تو..." يه کم سکوت و ادامه داد: “و به جز تو به هيچ کسي ديگه اي هم نه فکر کردم و نه ميکنم" بعدش يه نفس عميقي کشيد و گفت: "تقصير من چيه که تو قبل از ازدواج تجربه سکسي با اون دوست پسر مزخرفت داشتي و من فقط دنيام تو بودي؟" زن دستشو به طرف مرد گرفت و با قيافه حق به جانب گفت: "ولي تو خودت شرايط منو پذيرفته بودي"... مرد داد زد: "اااه ه ه، خوب تقصير من چيه، داري ديگه با اين گذشتت عذابم ميدي" يه کمي وايساد و با صداي گرفته و بغض آلودي گفت: " تقصير من چيه که گذاشتي عاشقت بشم بعدش اينا رو بهم گفتي"... نگاهي به پنجره انداخت، انگار که داشت خاطراتي رو به ياد مياورد و ادامه داد: "تازه وقتي هم فهميدم تا مدتها هاج و واج و ديوونه بودم و باورم نميشد"... زن شانه ها شو بالا انداخت و گفت: "پشيمون نيستم که واسه جوونيم به خودم بدهکار نيستم". مرد داد زد: "خيلي پستي!!!!"! و با صداي گرفته ادامه داد: "يعني تو هنوز به محسن فکر ميکني؟". زن گفت: "نه ديوونه ! من الان تو رو دوستت دارم، ولي اون موقع ها خوب محسنو دوست داشتم، عاشقش بودم..." مرد عصابي تر از قبل گفت: "آخه الاغ جون فراموشکارم که شدي، تو عاشق همون دروغاش شده بودي"، زن گفت: "احمق جون، الاغم خودتيا" مرد يه نگاه طلبکارانه به زن انداخت و گفت:"خوب ميدوني که همون حرفا رو به فاطي و مهسا هم زده بود" و با صداي لرزاني ادامه داد: "ديوونه کي ميخواي از اين نوستالژي مسخرت دست برداري و بهفمي اون مرتيکه گوسفند عاشق چيزاي ديگه اي بوده نه خودت". زن بغض کرد و گفت: "تو که اون موقع ها جاي من و احساس من نبودي". مرد با سيگار قبليش سيگار ديگه اي آتيش کرد و گفت: "حسابي قاطي کردم، بايد به فکرام جهت بدم، من ميرم يه چند روزي پيش ممد حسن، توام برو خونه مامانت به مامانت بگو سعيد رفته ماموريت" زن گفت: "تو اين مدت اگه باز خواب محسنو ديدم چي؟" ... مرد سيگارشو پرت کرد توي ظرفشويي و داد زد: "غلط اضافي موقوف... با فکرا و گذشته همه چی رو داری به گوه میکشی" و ادامه داد: "کاش اينقدر ديوونت نبودم وگرنه ديگه هيچ وقت پيشت نمي موندم و تا حالا صد دفه گذاشته بودم و رفته بودم، من ِ خر و بگو..." زن نذاشت ادامه بده و گفت: "ميخواي باز منت چيو بزاري روي سرم، اصلاً کسي مجبورت نکرده، راه باز و جاده دراز" مرد کيفشو برداشت و گفت: "اتفاقاً داشتم به همين موضوع فکر ميکردم..."
امشب
در يک خواب عجيب
رو به سمت کلمات
باز خواهد شد
باد چيزي خواهد گفت
سيب خواهد افتاد
روي اوصاف زمين خواهد غلتيد
تا حضور وطن غايب شب خواهد رفت
سقف يک وهم فرو خواهد ريخت
چشم
هوش محزون نباتي را خواهد ديد
پيچکي دور تماشاي خدا خواهد پيچيد
راز سر خواهد رفت
ريشه زهد زمان خواهد پوسيد
سر راه ظلمات
لبه صحبت آب
برق خواهد زد
باطن اينه خواهد فهميد
امشب
ساقه معني را
وزش دوست تکانخواهدداد
بهت پرپر خواهد شد
ته شب يک حشره
قسمت خرم تنهايي را
تجربه خواهد کرد
داخل واژه صبح
صبح خواهد شد
سهراب سپهري

من هرگز به آينده فکر نمي کنم، چرا که خودش به زودي خواهد آمد (آلبرت انيشتين)
مادر: بيداري؟
دختر: آره
مادر: اونجاس؟
دختر: نه، اون حس کرده من ديگه خوشم نمياد سر کوچه وايسه !
مادر: ميگم آدميزاد واقعاً چيه؟ با چند کلمه حرف از اين رو به اون رو ميشه، بعد از حرفهاي تو حالا يه حالت ديگه اي بهش دارم. انگار ازش خوشم مياد. فکرشو که کردم يه حالي شدم، ديدم خوابم نميبره اومدم پيش تو... چطوري برات بگم، برام يه خوشحاليه جديد پيدا شده يه اميد جديد، مث بچه اي شدم که بهش وعده خوشحال کننده اي داده باشن. وقتي تو رو تو لباس عروسي مجسم ميکنم، وقتي فکر ميکنم که تو اين خونه صداي يه مرد هست...
بن بست
جواد که شروع کرد به فحش دادن، و همین که داد و هوارش بيشتر شد، مينا خانوم که ميزبان بود با کلي خستگي از پذيرايي اون شب، ديگه تاب تحمل نداشت، افتاد و نقش بر زمين شد، به نظر مي رسيد فشارش افتاده بود. حالا بچه ها هم جيغ ميزدن، آنيکا گريه ميکرد و جيغ ميزد:"مامان، مامان..." زنها دور مينا خانوم ِ غش کرده جمع شده بودن و گل و گيس همديگه رو ميکشيدن و هي به هم ميگفتن يکي يه کاري بکنه! من که نه از دعوا و نه از سر و صدا متعجب شده بودم و نه از غش کردن زن. مانده چايي ِ ته ليوان رو پرت کردم گوشه آشپزخونه و ليوان رو تا نصفه از آب پر کردم، مرحله بعدي 2-3 تا قند بود که با مشت از توي قندون روي ميز، ليوان رو پر کردم و با انگشت اشارت شروع کردم به هم زدن، شوري انگشتان و هر آنچه از خوردن خوراکيها به انگشتان مونده بود هم قطعاً به بالا رفتن فشار و شايد بهبود مزه آب قند هم کمک مي کرد. آقا جواد که حالا احساس يگانه مرد چاله ميدون بودن، بهش دست داده بود، با زنش و باقي مردها توي کوچه بودن، اين طرف هم همين جوري که زنها به دور مينا خانوم جمع شده بودن. شوهرش، آقا رضا ديگه دعوا فراموشش شده بود و با صداي بلند به زنها داد زد که بريد کنار و سرشو خلوت کنيد تا بهش اکسيژن برسه! آب قند خوشمزه به زور بهش خورانده شد، منم بچه هاي گريان رو به اتاق بردم، اما دوباره سر و صداي داخل کوچه حواس بقيه رو به جلوي در منتقل کرد. بالاخره با وساطت چند نفري آقا جواد با صداي بلندش، سوار ماشينش شد و رفت. اون شب نه دعواي ناموسي بود و نه کسي مست بود، فقط يه مهموني ساده بود. چند تا رفيق صميمي که از بچگي با هم توي يه محله با هم بزرگ شده بودن و حالا هر کدومشون براي خودشون منصبي به هم زده بودنو و تشکيل خانواده داده بودن، در يک مهموني دوره اي بازهم دور هم جمع شده بودن. اين وسط منم که دورادور آشنايي مختصري باهاشون داشتم به عنوان نخودي و تنها مجرد جمع براي خالي نبودن عريضه دعوت شده بودم. تعريفشون که ديگه از شمال و باغ و جوجه کباب به ته کشيده بود، مثل هر مجلس ديگه اي سياسي شده بود. 4 نفر يه طرف بحث بودن و يه نفر به اسم آقا جواد هم که مخش حسابي از گچ بود هم، اون طرف بحث بود. اين چهار نفر يا به قولي 4 تا نخبه مملکت بالا ميرفتن و پايين ميومدن و دليل مياوردن، حرف تو مخ اين بابا نمي رفت و قانع نمي شد. يواش يواش حرفها رنگ ديگه اي به خودش گرفته بود و جور ديگه اي نشون ميداد. من ديگه خسته شده بودم رومو کردم اين ور و با بچه ها بازي مي کردم و به دستاي کوچولوي ني ني علي آقا که روي پاي مامانش ميخواست بخوابه نگاه ميکردم. يواش يواش بحثها که داغ ميشد، ادبياتشون هم عوض ميشد، تا اينکه يهو ممد گفت: "آخه جواد چرا مثل عوام حرف مي زني تو درس خوندي برو يه کم مطالعه کن و از اين حرفا بزن، همه خوارک فکريت شده اين تلوزيون بي صاحاب"، بعدش کافي بود که حسام که آتيشش تندتر بود بگه: "چرا سرتو مثل کبک کردي زير خاک و هيچي رو نمي بيني". جوادم برگشت و داد زد: "شماها از دين برگشتين و دنياتونو ارزون فروختين...". احمد گفت: "آقا جواد تقصير مائه که تورو توي اين چند ساله و مخصوصاً اين چند وقته داريم تحمل مي کنيم..." و اونم پاشد. با اينکه حوادث لحظات بعد رو پيش بيني ميکردم فقط تماشا مي کردم که رضا که يه کم آروم تر بود، جواد رو گرفت که بين جواد و احمد برخورد فيزيکي پيش نياد ولي دو طرف داد و فرياد مي کردن و بدو بيراهي بود که در حضور زنها و بچه ها نثار يکديگر مي نمودند و همين جا بود که مينا خانوم خانوم نقش بر زمين شد...

نقاشي از ايمان ملکي
آه اي زندگي منم که هنوز
با همه پوچي از تو لبريزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگريزم
همه ذرات جسم خاکي من
از تو، اي شعر گرم، در سوزند
آسمانهاي صاف را مانند
که لبالب ز باده ي روزند
با هزاران جوانه مي خواند
بوته ي نسترن سرود ترا
هر نسيمي که مي وزد در باغ
مي رساند به او درود ترا
من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهاي رويايي
در دو دست تو سخت کاويدم
پر شدم، پر شدم، ز زيبايي
پر شدم از ترانه هاي سياه
پر شدم از ترانه هاي سپيد
از هزاران شراره هاي نياز
از هزاران جرقه هاي اميد
حيف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمني نظر کردم
پوچ پنداشتم فريب ترا
ز تو ماندم، ترا هدر کردم
غافل از آن که تو بجايي و من
همچو آبي روان که در گذرم
گمشده در غبار شوم زوال
ره تاريک مرگ مي سپرم
آه، اي زندگي من آينه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ من بنگرد در من
روي آئينه ام سياه شود
عاشقم، عاشق ستاره ي صبح
عاشق ابرهاي سرگردان
عاشق روزهاي باراني
عاشق هر چه نام تست بر آن
مي مکم با وجود تشنه ي خويش
خون سوزان لحظه هاي ترا
آنچنان از تو کام مي گيرم
تا بخشم آورم خداي ترا!
فروغ فرخزاد

هرگز از تلاش باز نمي ايستم. و پايان تلاشمان اين خواهد بود که به نقطه آغاز برسيم، تا براي نخستين بار آن را بشناسيم (تي. اس. اليوت)
به هنگام ترک مهماني سهيل با گفتن به اميد ديدار و نه خداحافظ با من وداع کرد به خانه که بازگشتم خودم را مقابل آينه رساندم و چهره ام را ديدم گونه هايم هنوز گلگون بود و ضربان قلبم بشدت ميزد از چهره درون آينه پرسيدم: يعني عشق در بيست و پنج سالگي به سراغت آمده؟ پس کو آن دختري که با سماجت ميگفت تا ندانم که نوروزي ازدواج کرده و خوشبخت است ازدواج نخواهم کرد. آن دختري که عقيده داشت پاي قول و سوگند، تا آخرين نفس بايست ايستادگي کرد، کجاست؟ اگر نوروزي برگردد و بفهمد که تو ازدواج کرده اي چه خواهد کرد و تو چطور و چگونه مي تواني در چشمش نگاه کني و بگويي که پيمان شکني کرده اي. او بالاخره بر مي گردد و تو با او روبرو ميشوي. پس مقاومت کن و دريچه قلبت را محکم ببند و اجازه نده اين مرد رويت اثر بگذارد. اگر از تو خواستگاري کرد با او استوار و محکم حرف بزن و بگو که خيال ازدواج نداري و نمي تواني مسئوليت بپذيري. به او بگو که چشم انتظار مردي هستي که روزي با عنوان سفيري در خانه را بکوبد و به خواستگاري بيايد.
...
دست خط زيبايش را از ميان حلقه اشک شناختم. پشت ميز کارم نشستم و سعي کردم در آرامش نامه را بخوانم:
سلام همسر بيوفايم که دلداده ات را با غمي جان فرسا و بار گراني از اندوه و دوري تنها گذاشته و خود در سرزمين مهر و محبت ماوا گرفته اي. نمي دانم از که بايد شکوه کنم از تو يا از بخت خودم که با من سر ستيز دارد و ترا از من دور ساخته است؟ مهناز خوبم ای کاش مي توانستي به عمق تنهايي ام پي ببري و ذره اي به احساسم واقف شوي، اي کاش ناله ام در گوش ات چون ناقوس به صدا در مي آمد و تو را وا مي داشت تا کمي بر من انديشه کني و بيادآوري که گفتم بدون تو قادر به زيستن نيستم و خود را کامل نمي دانم. اي دريغ! که نمي داني من با عکس تو چگونه خانه را چراغان مي کنم و سردي زمستان را در اتاقي که عکس تو در آن است به بهار تبديل مي کنم. گاهي آنقدر حضورت ملموس است که با تو به صحبت مي نشينم و گرماي دستت را در دستهاي يخ زده ام احساس مي کنم. زمستان را چگونه مي بيني؟ آيا زمستان براي تو هم فصل ماتم است و غريبي؟ در اين جا در ميان هلهله هاي شادمانه به مناسبت ژانويه خود را مي بينم که غمگين و در خود فرو رفته چشم انتظار مسافري هستم که از در درآيد و يخ وجودم را با حرارت پرمهر خود ذوب گرداند. اي همسر نامهربان اگر بداني که چه بار گراني از اندوه بر شانه دارم دل سنگت به حالم نرم مي گردد و به ملاقاتم مي شتابي. من خاطره آخرين شب اقامتت را هنوز حفظ کرده ام و اجاره نداده ام که باد سرد زمستاني آن را نابود سازد....
...
پيش از دوران بلوغ آروزها چه زود جامه ي عمل مي پوشند اگر بخواهي مهندس باشي کافي است مداد و کاغذ برداري و شکل خانه و جاده را نقاشي کني و طرح را هم با چند آجر و مقداري گِل در باغچه به انجام برساني. همينطور هم دکتري و بقالي و نظاير اينها اما به هنگام بلوغ آرزوها با رويا عجين مي شوند و دلت مي خواهد دست به کاري بزني که تا کنون ديگران انجام نداده اند به خودت فکر ميکني و توانايي هايت را محک ميزني...
...
يک شب در اتاقم نشسته بودم و داشتم از پنجره به بيرون نگاه مي کردم. شب بود و سياهي، به خودم فکر کردم و ديدم در اينجا که قلبش مي خوانند خلائي وجود دارد. خلاء نه! زخمي وجود دارد که التيام ناپذير مي نمود او به من قول داده بود که منتظرم بماند. اما نمانده بود. آيا تقصير من بود که تنها به او اعتماد کرده بودم و با او قول و پيمان بسته بودم يا مقصر او بود که احساسم را درک نکرده و به پيمانش وفادار نمانده بود؟ او را هرگز مقصر ندانستم لطفاً اين را درشت بنويسيد که "هرگز و ابداً گناهکار نيست" چرا که من اهمال کردم و تردیدم و در نوشتن خطي به او موجب شد که بپندارد زير قولم زده و فراموشش کرده ام.
بخشهايي از کتاب روزهاي سرد برفي نوشته فهيمه رحيمي

* زندگي مانند لبخند ژوکوند است، در نظر اول به روي بيننده تبسّم مي کند، امّا اگر در او دقيق شوي مي گريد. (ژري تايلر)
* انسان هر چه بالاتر برود احتمال ديده شدن وصله ي شلوارش بيشتر مي شود. (اديسون)
* مى توانيد انسانى را به کسب دانش رهنمون کنيد، اما نمى توانيد او را وادار به انديشيدن کنيد. (اف پى دانسى)
* اگر مشکلي داري، به دليل طرز فکر توست و تنها راهي که مي تواني مشکلات را براي هميشه حل کني، اين است که طرز فکرت را تغيير دهي. (وين داير)
* دنيا جاي خطرناکي براي زندگي است .نه به خاطر مردمان شرور .بلکه به خاطر کساني که آن شرارت ها را نگاه مي کنند وکاري در مورد آن انجام نمي دهند. (آلبرت انيشتين)
* اشخاص موفق از عمل باز نمي ايستند. اشتباه مي کنند، اما دست نمي کشند. (کنراد هيلتون)