سه شنبه 27 بهمن 1388

همه
لرزش دست و دلم
از آن بود که
که عشق
پناهي گردد،
پروازي نه
گريز گاهي گردد.
آي عشق آي عشق
چهره آبيت پيدا نيست
***
و خنکاي مرحمي
بر شعله زخمي
نه شور شعله
بر سرماي درون
آي عشق آي عشق
چهره سرخت پيدا نيست.
***
غبار تيره تسکيني
بر حضور ِ وهن
و دنج ِ رهائي
بر گريز حضور.
سياهي
بر آرامش آبي
و سبزه برگچه
بر ارغوان
آي عشق آي عشق
رنگ آشنايت پيدا نيست
زنده ياد احمد شاملو

زندگي از بودن شروع مي شود و تا شدن ادامه مي يابد. (ارد بزرگ)
جالبه که ما آدما وقتي که براي فرداهامون نقشه ميکشيم، يادمون ميره و اصلاً خبر نداريم که اون موقع توي چه مودي هستيم. و با همون حال و هوا سالهاي بعد رو مي بينيم و گاه آرزوها به سرنوشت ديگري گره زده ميشه (همین جا چهره يه چند تا شخصيت مثل عمه و خاله و مادربزرگ و پدربزرگ رو متصور بشين)، در صورتي که حتي اگه توي خيلي از امور خودمون دست داشته باشيم بازم يه چيزي به اسم چرخ روزگار ما رو به نا کجا آبادهايي ميبره که به خوابمان هم نيومده بوده. توي کتابها هم زياد اومده که اگه کسي عزمش راسخ باشه با حوادث و اتفاقات روزگار ميجنگه و به اون چيزي که ميخواد ميرسه ما هم منکر اون نمي شيم. اما هيچ رخدادي بدون حاشيه نيست و گاه اين گونه سرنوشت درستخوش تغيير مي شود. فراي داستانها بايد نگريست. مثلاً وحيده خانوم و طاهره خانوم سالهاست که دختر (سميرا) و پسر (صادق) شونو براي هم در نظر گرفته بودن و سالها با روياي عروس و داماد خود مهماني ها داده بودند و زندگي ها کرده بودند ولي وقتي آقا صادق از طرف شرکت يه دو ماهي ميره تبريز و اونجا با يه همکار جديد به اسم سالومه آشنا ميشه، باقيش خيلي ساده پيش بيني ميشه، همچون مهره هاي دومينو که يک به يک بر روي هم مي افتند و اين اتفاقات يا اسمشو بزاريم سرنوشت آقا صادق رو از رودسر به تبريز ميرسونه اما اين پايان ماجرا نيست. همزمان که صادق خان مشغول کار شده سميرا خانوم هم رفت و آمدش با يکي از هم کلاسي هاي جنس مخالف به اسم ميثم اينقدر زياد ميشه که کار از کافي شاپ و پارک و خيابون ميگذره و قلقلک ميشن يه روز تنهايي برن يه جايي که ديگه هيچ چشم بشري بالاي سرشون نباشه و اونا رو نپاد، شايد اون اولين لحظات اينقدر به چشم هاي هم چشم مي دوزن که اتفاقات بعدش اينقدر هيجان انگيز ميشه و اين حکايت قايم موشک بازي ها بازم هم ادامه مي يابد که آقا ميثم هم براي هميشه از کرج به رودسر مياد... اما اگه نويسنده خوبي بودم و طبعاً واقع بين، شايد بايد اتفاقات ديگري هم مي افتاد و احتمالاً پايان هردو سرنوشت به تلخي همگرا مي شد. به هر حال خيلي دوست ميدارم يه روزي بشه که انسانهاي اين سرزمين آروزهايشان را به سرنوشت ديگري بند نزنند.
پس از لحظه هاي دراز
بر درخت خاکستري پنجره ام برگي روييد
و نسيم سبزي تار و پود خفته مرا لرزاند
و هنوز من
ريشه هاي تنم را در شنهاي روياها فرو نبرده بودم
که به راه افتادم
پس از لحظه هاي دراز
سايه دستي روي وجودم افتاد
و لرزش انگشتانش بيدارم کرد
و هنوز من
پرتو تنهاي خودم را
در ورطه تاريک درونم نيفکنده بودم
که به راه افتادم
پس از لحظه هاي دراز
پرتو گرمي در مرداب يخ زده ساعت افتاد
و لنگري آمد و رفتش را در روحم ريخت
و هنوز من
در مرداب فراموشي نلغزيده بودم
که به راه افتادم
پس از لحظه هاي دراز
يک لحظه گذشت:
برگي از درخت خاکستري پنجره ام فرو افتاد
دستي سايه اش را از روي وجودم برچيد
و لنگري در مرداب ساعت يخ بست
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
که در خوابي ديگر لغزيدم
سهراب سپهري

زندگي تراژدي است براي آنکسيکه احساس ميکند و کمدي است براي آنکه ميانديشد (ژان دلابروير)
زني با کوهي از گوشت تو آمد و در را محکم بست. باز هستي را ترس برداشت که نکند در باز نشود و در آن کوره بگدازد. پستانهاي عظيم روي شکم زن افتاده بود و رانهايش آنقدر کلفت بود که هيچ جايش پيدا نبود، زني چند اشکوبه، زن لخت لخت بود، اما آنهمه گوشت، سفت نبود. بازوهايش را که بلند کرد تا با مامان عشي دست بدهد، گوشتهاي باز و شل و ول آويختند. هستي به اشاره مادرش پا شد و به خانم فرخي معرفي شد. خانم فرخي چشمهايش را تنگ کرد و هستي را برانداز کرد، هرچند نيازي به تنگ کردن چشمها نبود. دو بالشک از گوشت به جاي پلکها، چشمها را تنگ خدايي کرده بود. خانم فرخي از نگاه به سر تا پاي و بر و روي هستي انگار سير نميشد. باريکه نگاهش او را در مي نورديد، در بر مي گرفت، و هستي از آن نگاه فراگير چندشش ميشد. خانم فرخي گفت: عشرت، خانه که رفتي برايش اسفند دود کن، هرچند چشم من شور نيست. پس نگاه، نگاه خريداري بود. هستي از مادرش و خانم فرخي کناره گرفت که روي پله اول کنارهم نشستند. براي بالا کشاندن آن همه عظمت تا پله سوم جک لازم بود. هستي کنار زن مو فرفري کف حمام نشست. و زانوهايش را در بغل گرفت و زن مو فرفري گفت: حالا فهميدم چرا حمام سونا آمده اي و خنديد.
...
سليم سرش را ميان دو دست گرفته بود و هستي به اين فکر بود که وقتي سرش را بلند بکند، گلايه خواهد کرد که چرا شما زنها با احساس جوانها بازي ميکنيد؟ چرا همه تان دست به دست هم مي دهيد و يک جوان و مادرش را گول مي زنيد و به خانه تان مي کشانيد و آخرش مقر مي آييد که عاشقيد. مي انديشيد که ديگر لحنش سحرآميز نخواهد بود و مغناطيس نگاهش ربايندگي خود را از دست خواهد داد و به تلخي خواهد گفت: خانم نوريان، اگر هم بتوانيد فراموش کنيد، طنين زخمه عشق نخست تا ابد با ضربان قلبتان عجين خواهد بود و آن وقت نمي توانيد با تمام قلب و روح و جسم خود به سوي من بياييد، بله، يک قطعه ادبي ديگر منتهي از اعماق ذهن خودش سر خواهد داد. برخلاف تصوير هستي، آنچه سليم گفت، نه قطعه ادبي ديگري بود و نه مفهومي را داشت که هستي انديشيده بود. سليم گفت: تا يار را که خواهد و ميلش به که باشد؟ و بعد بزرگواري بيشتري نشان داد: واضح است که دختري به کمال و صداقت و احساس شما نمي تواند تا بيست و شش سالگي باکره روحي هم بماند. اين را کاملاً درک ميکنم. پس هر دومان صبر مي کنيم.
...
اگر تو در شب تاريک و سرد زمستاني يک فانوس روشن زير کتت، روي قلبت پنهان کرده باشي، نه از سرما مي لرزي، نه از تاريکي مي ترسي و نه از تنهايي مي هراسي.
...
آيا زندگي خواب آشفته اي ايست که هر کس به خواست دل خودش تعبيرش مي کند؟ آيا زندگي يک سوءتفاهم تاريخي نيست؟ بهرجهت "زمان" تار و پود آن که هست.
...
سليم گفت: زنهاي مرفه ايراني کار زيادي ندارند و نيازي به درآمد زن نيست. کلفت و نوکر هم کارهاي ملال آور را مي کنند. عشرت گفته بود: از کجا معلوم که هستي زن مرد مرفهي بشود؟ به خيال خودش اين يک نوع خواستگاري از سليم بود. سليم شب به خير گفته بود و رفته بود. عشرت در دل گفته بود. تو هم برو لاي دست ننه ات. هستي را نمي گيري. نيکو را ميگيري که بع بعي است. مثل بره سرش را مي اندازد زير و علفش را مي چرد. چه سر و صدايي! انگار داشتند شيرواني مي کوبيدند. کاش خوابش مي برد. چند بار با چادر نماز رفته بود در مدرسه ي پرويز. تو مغازه ي روبرو مي نشست و منتظر مي شد تا پرويز از اتوبوس مدرسه پياده بشود. دلش پر مي زد، مي خواست از لا به لاي ماشينها راهي پيدا کند و پرويز را بغل بکند. يکبار تصميم گرفت پرويز را بدزدد. بنده خدا افسرالملوک حرفي نداشت. يک روز سه بعد از ظهر مدتها دم در مدرسه ماند. يک پاسبان آمد جلوش و پرسيد: باجي، اينجا چه کار مي کني؟ ميبينم مدتهاست اينجا ايستاده اي. مي خواست ببردش کلانتري. عشرت التماس کرد: سرکار من آبرو دارم. بيست تومان کف دست پاسبان گذاشت و گفت که آمده است بچه اش را ببيند. وقتي پرويز از مدرسه درآمد، بچه را نشانش داد و گفت: اوناها، او بچه ي من است و اشک مي ريخت شرشر. پاسبان گفت: مي خواهي بياورمش ببينيش؟ گفت نه. از پاسبان مي ترسد. هر وقت غذا نمي خورد مي گفتم پاسبان صدا مي کنم. پاسبان گفت: سگ بشو. مادر نشو. و براش تاکسي گرفت. شبش افسرالملوک تا توانست اشک ريخت. قربان صدقه ها و بوسه هاي سليم هم نتوانست او را آرام بکند. عشرت سر افسر را روي سينه اش گذاشت. با هم اشک ريختند و عشرت گفت: ما زنها بدبخت بچه ها و مردهايمان هستيم. همين است که هست.
بخشهايي از کتاب جزيره سرگرداني نوشته خانوم سيمين دانشور

نقاشي از ايمان ملکي
مگذر از من اي که در راه تو از هستي گذشتم
با خيال چشم مستت از مي و مستي گذشتم
دامن گلچين پر از گل بود از باغ حضورت
من چو باد صبح از آنجا با تهي دستي گذشتم
من از آن پيمان که با چشم تو بستم سال پيشين
گر تو عهد دوستي با ديگري بستي گذشتم
چون عقابي مي زنم پر در شکوه بامدادان
من که با شهبال همت زين همه پستي گذشتم
پاکبازي همچو من در زندگي هرگز نبيني
مگذر از من اي که در راه تو از هستي گذشتم
محمدرضا شفيعي کدکني
متاسفم اميدجان اگه امروز بايد اين حرفها رو بزنم. من مي تونستم زودتر از اين باعث بشم اين اتفاق بيفته. تماميه اتفاقاتي که پشت سر هم مي افتاد رو از روز اول من خونده بودمشون. همون روزي که ميخواستي باهاش کات کني من بيخودي طرفشو گرفته بودم. ساده نيست که بگم اشتباه کردم. ولي زيادي خوشبين بودم، اميدجان من به معجزه عشق اميد داشتم. اما نمي دونستم که اين روزها شايد دوره اين حرفها به سر اومده باشه. اميدجان متاسفم که اين روزها وفا را فقط بايد از مادرانمان و گاه کتابها بشنويم. اميد جان بي شک تو هيچ کم نذاشتي، دريغ از لحظه اي درنگ! من حرفهاي اون شبت رو به خوبي شنيده بودم، نبايد اجازه ميدادم به اينجا بکشه، مي تونستم اما نذاشتم. امشب برف مي بارد و من از پشت پنجره به آن مي نگرم و صورتم داغ داغه، من امشب گريه ها دارم، مي انديشم: "عاقبت سرگشته و بازنده ماندند عاشقان" فقط ميتونم با اين شعر به پايان ببرم: "خنک آن قمار بازي که بباخت هرچه بودش/ و نماند هيچش الا هوس قمار ديگر"...

درد انسان متعالي تنهايي و عشق است. (دکتر علي شريعتي)
دردهاي من
جامه نيستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نيستند
تا به رشته ي سخن درآورم
نعره نيستند
تا ز ناي جان بر آورم
دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي که چين پوستينشان
مردمي که رنگ روي آستينشان
مردمي که نامهايشان
جلد کهنه ي شناسنامه هايشان
درد مي کند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده ي سرودنم
درد مي کند
انحناي روح من
شانه هاي خسته ي غرور من
تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است
کتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهاي پوستي کجا؟
درد دوستي کجا؟
اين سماجت عجيب
پافشاري شگفت دردهاست
دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي
دردهاي کهنه ي لجوج
اولين قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوي غنچه ي دل است
پس چگونه من
رنگ و بوي غنچه را ز برگهاي تو به توي آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد مي زند ورق
شعر تازه ي مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟
درد، حرف نيست
درد، نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا کنم؟
قيصر امين پور

* زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه، واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي (آلبرت انيشتين)
* هيچ کس بدون تمايل خودتان نمي تواند بيازاردتان (النور روزولت)
* انسان از پيروي چيزي ياد نميگيرد ولي از شکست خيلي چيزها فرا مي گيرد (کازوبون)
* اگر خودمان احترام خود را به کسي ندهيم، احدي نمي تواند آن را از ما بگيرد (گاندي)
* اگر قرار باشد بايستي و به طرف هر سگي که پارس ميکند سنگي پرتاب کني، هرگز به مقصد نميرسي (لارنس استرن)
* بهترين راه پيش بيني آينده، ساختن آن است. (برايان تريسي)
* راهي به سوي خوشبختي وجود ندارد، خوشبختي خود راه است، راهي که از درون شما آغاز ميشود و به ياري تواناييهايتان در جهان برون تجلي مي يابد. (وين داير)
سه شنبه 13 بهمن 1388

از دفتر زندگي ميگويد اما باز بايد زيست...
... عامي، اما خاصهخوانِ دفتر ايام
اُمي، اما تلخ و شيرينِ تجارب را
- مثل رند و هفت خطِ جام -
خواتده از دون و وَرايِ خويش ...
- « زندگي با ماجراهاي فراوانش،
ظاهري دارد بسانِ بيشهاي بُغرنج و در هم باف
ماجراها دارد گونهگون و رنگوارنگ است؛
چيست اما سادهتر از اين، كه در باطن
تار و پودِ هيچي و پوچي همآهنگ است؟
ماجراي زندگي آيا
جز مشقتهاي شوقي توأمان با زجر،
اختيارش همعنان با جبر،
بسترش بر بُعد فرّار و مهآلود زمان لغزان،
در فضاي كشف پوچِ ماجراها، چيست؟
من بگويم، يا تو ميگويي
هيچ جز اين نيست؟»
تو بگويي يا نگويي، نشنود او جز صداي خويش.
«ماجراها» گويد، اما نقشِ هر كس را
مي نگارد، يا مي انگارد،
بيشتر با طرح و رنگ ماجراي خويش
شاتقي، زندانيِ دختر عمو طاووس
فيلسوفي كوچك است و حرفها دارد براي خويش
عامي، اما خاصهخوانِ دفتر ايام
اُمي، اما تلخ و شيرينِ تجارب را
- مثل رند و هفت خطِ جام -
خواتده از دون و وَرايِ خويش .
آن كه گر خواهد، تواند كرد
وقتِ خاكآلود و تلخ همنشينش را
به زلالي همچو لبخند صفايِ خويش.
گاه اگر بگذاردش غمهاي اين عالم
عالمي دارد براي همنشين و آشناي خويش.
- «هي فلاني!»
[ او هميشه هر كسي را با همين يك «نام» ميخواند
اسم و رسم ديگران سهل است، او شايد
غالباً نامِ خودش را هم نميداند.
عصر بود و در حياطِ كوچكِ پاييز،
در زندان،
راه ميرفتيم؛
جند تن زندانِ با خستگي همگام.
چون طواف حاجيان در عيدِ آن كُشتارِ وحشتناك
گِرد بر گِرد بُتي از جنس و رنگش نام،
لات و عُزّي و هُبل را از بني اعمام،
دورِ حوضِ خاليِ معصوم،
گِرد ميگشتيم، اما بي هَوار و هَرْوَله، آرام.
اينك آن غمگينِ بيآزاد،
شاتقي، زنداني دختر عمو طاووس،
داشت با لبخند ِ مجروحي كه اغلب بر لبانش بود،
و خطوطِ چهرهاش را، گاه
چون نگه جزم و جري ميكرد؛
ماجرا ميگفت و با ما راه ميپيمود.
عصر خشكي بود، از يك روز آباني.
بيصدا و از نظر پنهان،
لحظهها، مثل صفِ مورانِ خوابآلود،
با هميشه همعنان ميرفت؛ وز هر گام،
سكه ميزد «دير شد» بر پولكِ هر «زود»
راه ميرفتيم و با هر گامِ ما يك لحظه ميپمرد.
من خطِ زنجير هستي خواره موران را،
اين چنين احساس ميكردم كه با ترتيب
در صفِ نوبت يكايك خوابشان ميبرد
و به نوبت هر يكي، تا پاي بيرون مينهاد از صف،
جون جرقه ميپريد از خواب و ميافسرد.
راس پنداري
هستي و ناچيزي ما بود؛
كه بدينگونه،
بودِ همسان داشت با نابود.
و بدينسان تنگتر ميشد و در آن
باختر چون تونِ سردي ميشد و در آن
آتشِ دلمرده ميافسرد، دوداندوه.
و بدينسان خوب ميشد ديد در سيماي هر سكه،
و نگاهِ آفِل و غمگين ِ هر لحظه،
اين كه چيزي در فضا ميكاست؛
وين كه چيزي داشت ميافزود.
داشت ميرفت آتش خورشيد؛
داشت ميآمد شبِ چون دود.
باز ميرفتيم و ميكرديم
رفته تا انجام را، آغاز.
و دگر ره باز و ديگر بار،
باز ... و باز ... و باز.
زنده ياد مهدي اخوان ثالث

شنيدم که: براي خوش بخت بودن به هيچ چيز نياز نيست جز به نفهميدن.
سرو صداي آهنگ و تکرارش بيش از پيش احساس ميشه ولي هنوز خبري از اومدن خانواده دوماد نيست. مثل هميشه مردا مشغول صحبت کردن راجع به اقتصاد و سياست و به رخ هم کشيدن تخصصهايشان در کارشناسي و تحليل مسائل مختلف هستند. آقا مسعود که پدر عروسه دائماً به ساعتش نگاه ميکنه و زير لب يه چيزايي ميگه ! افشين يه گوشه واسه خودش معرکه گرفته هنوز داره عکسا و کلييپ هاي گوشيش رو به هم سن و سالاش نشون ميده و براي بار هزارم همشون از ديدن اون خزعبلات حسابي ريسه ميرن. نه هم تعريفي واسم هست و نه هم سليقه و هم فکر! همون جوري که لم دادم آقا شهرام رو ميبينم، لاغرتر از قبل با موهاي جو گندميش و ته ريش سفيدش و يه سبيل چخماقي و با همون کت و شلوار صورمه ايه که عروسيه دخترشم تنش بود از دور پيداست، خيلي ساکت و آروم نشسته و فقط با تسبيح سبز شاه مقصودش بازي ميکنه ! هميشه و همه کس شيفته صحبت کردن و ادب اين مرد هستند. مثلاً پارسال که ميخواست بگه دختر باردارش کي فارغ ميشه جمله جالبي گفت: "نرگس جون هم از ماه ديگه حکم مادريش رو از طرف پروردگار دريافت ميکنه". قبلاً يه بار يه چيزايي راجع به جووني و گذشته آقا شهرام شنيدم، جرقه اي توي ذهم ميزنه و ميرم پيش آقا شهرام. ميدونم که آقا شهرام جوونياش توي شمال سرباز بوده و يه مدتي هم اونجا کار کرده و اونجا دلبسته دخترکي گيلگي شده بوده ! اين جوري شروع ميکنم که: "آقا شهرام من هفته پيش شمال بودم از کنار اون پادگانه هم رد شدم، شنيدم شما اونجا سرباز بودين..."، همين که اسم شمال مياد، آقا شهرام خنده اي ميکنه و نفس عميقي ميکشه و ميگه: "آره يادش به خير، پاشو بريم تو حياط يه سيگاري بکشم تازه اينجا سر و صدا هم زياده". اول صحبتاش ميزنه به دشت کربلا و چيزاي ديگه تعريف ميکنه، بعدش صحبتا رو يه جوري ميکشونم به خانومهاي شمالي! آقا شهرام پک آخرو محکم به سيگارش ميزنه و با حرص پرتش ميکنه توي باغچه، همون جوري که دود توي دهنش مي چرخه و ميرقصه و مياد بيرون ميگه: "آره اگه کسي زن شمالي داشته باشه مگه ديگه پير ميشه !" و ادامه داد: "اين زنهاي ما کاسه بشقابين، هر چي که ما درمياريم، ميبرن واسه خونه کاسه و بشقاب ميخرن !". آقا شهرام بعد از اينکه سربازيش تموم ميشه، نظامي ميشه و واسه يک سالي محل خدمتش اونجا بوده، توي اون يک سالي که تنکابن بوده توي يه دونه از اين خونه هاي حياط دار با اتاقهايي دور تا دورش توي يکي از همون اتاقها زندگي ميکرده، در همسايگي اون خونه هم يه خانوم بيوه جوون زندگي ميکرده که بعضي وقتا واسش ظرف يا لباس ميشسته يا غذا درست ميکرده و در عوض آقا شهرام هم هواي اونو داشته ! بعد از يک سال که آقا شهرام حسابي دلبسته شبنم خانوم ميشه ! وقتي برميگرده خونه پدريش از اونجا که پدر آقا شهرام مدتها فوت شده بوده و عمو بزرگش تقريباً همه کاره بوده، مياد ميبينه که از خدا بي خبر، در زماني که اين نبوده عمو جون و مادرش حرف دختر دايي توران رو براي اين زدن و قول و قرار تموم شده و فقط منتظر بودن که آقا شهرام تشريف بياره و همه چي تموم بشه ! از طرفي هم آقا شهرام به اين اميد برگشته بوده که مادر و عمو رو برداره ببره شمال خواستگاري ... خوب مسلماً 50-60 سال پيش حرف حرف بزرگترا بوده و لاغير و عمو هم که بزرگ فاميل بوده اينقدر مغرور بوده که زير حرف و قولش به دايي نزنه ! بنابراين آقا شهرام چاره رو در فرار شبانه به شمال ميبينه اما عمو و داداش محمد آقا شهرام ميرن سراغش و بر ميگردوننش تا اينکه هر طوري بوده شب عروسي فرا ميرسه که اين بار هم باز آقا شهرام شب عروسي فرار ميکنه اما اين بار هم عمو و داداش محمد کت بسته اونو بر ميگردونن و ازدواج آقا شهرام و توران خانم شکل ميگيره ! ميگفتن هر بار که آقا شهرام با توران خانوم دعواش ميشد فقط به روح عمو بزرگ لعنت مي فرستاده که باعث و باني بوده ! ... سروصداي ماشينهاي خانواده دوماد رو از توي حياط به خوبي ميشنويم با آقا شهرام وارد خونه ميشيم و ورود خانواده دوماد رو خبر ميديم...

زندگي چيست ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟ اگر مر گ است چرا زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمي رسيم ؟ اگه عشق نيست چرا عاشقيم (دکتر علي شريعتي)
بزن آن پرده، اگر چند تو را سيم
از اين ساز گسسته
بزن اين زخمه، اگر چند در اين کاسه تنبور
نمانده ست صدايي
بزن اين زخمه
بر آن سنگ
بر آن چوب
بر آن عشق
که شايد بردم راه به جايي
پرده ي ديگر مکن و زخمه به هنجار دگر زن
لانه ي جغد نگر،
کاسه آن بربط سغدي
زخموشي
نغمه سر کن که جهان
تشنه آواز تو بينم
چشمم آن روز مبيناد
که خاموش در اين ساز تو بينم
نغمه توست، بزن
آنچه که ما زنده بدانيم
اگر اين «پرده برافتد»
من و تو نيز نمانيم
اگر چند بمانيم و بگوييم
همانيم ...
دکتر شفيعي کدکني

مي توان به جرئت گفت که در همه مشکلات مربوط به روابط، 99 درصد مسائل با سوءتفاهم آغاز مي شود. زيرا جهان را نه آنگونه که هست، بلکه آن گونه که خود هستيم مي بينيم. (هفت عادت مردمان موثر - استفان کاوي)
ترشيده بود. 45 سال داشت و سال ها بود که توي بايگاني شرکت برادرم کار مي کرد. کارش اين بود که نامه هاي رسيده را دسته بندي و بايگاني مي کرد. ظاهرش خيلي بد نبود، معمولي بود. صورتش پف داشت و چشم هايش کمي ريز بود. قد و پاهاي کوتاهي داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشي مي پوشيد و اين کفش ها اثر زنانگي اش را کمتر مي کرد. يکي دو بار از پچ پچ و خنده منشي شرکت برادرم فهميدم عاشق شده و با يکي سر و سري پيدا کرده اما يک هفته نگذشته بود که با چشم هاي گريان ديدمش که پنهاني آب دماغش را با دستمال کاغذي پاک مي کرد. اين اتفاق بي اغراق دو سه بار تکرار شده بود اما اين آخري ها اتفاق عجيب غريبي افتاد. صبح ها آقايي پري را مي رساند سر کار که زيباترين دخترها هم دهان شان از تعجب باز مانده بود. فکر کنم اصلاً پري او را به عمد آورد و به همه معرفي کرد تا سال ها ناکامي و خواستگار هاي درب و داغونش را جبران کند. آن روزها احساس مي کردم پري روي زمين راه نمي رود. با اينکه بايگاني کار زيادي نداشت اما پري دائم از پشت ميزش اين طرف و آن طرف مي رفت، سر ميز دوستانش مي ايستاد و اغلب اين جمله را مي شنيدم؛ «وا قربونت برم، قابل نداشت»، يا «نه نگو توروخدا، اصلاً.» چنان شاد و شنگول بود که يا همه را به حسادت وامي داشت يا اثر نيروبخشي روي ديگران مي گذاشت. اين روزها اندک دستي هم به صورتش مي برد و سايه ملايم آبي روي پلک هايش مي زد که او را بيشتر شبيه دخترهاي افغان مي کرد. ساعت ها براي ما زود مي گذشت و براي پري دير چون دائم به ساعت روي مچش که در چاقي دستش فرو رفته بود نگاه مي کرد و انتظار مي کشيد. سر ساعت دو که مي شد آقا بهروز مي آمد توي شرکت و با حجب و حيا سراغ پري را مي گرفت. همه انگار در اين شادي رابطه با آنها شريکند. منشي شرکت مي گفت؛ «بفرمايين. بنشينين. پري الان مياد، اتاق آقاي رئيسه.» و آقابهروز که قد بلندي داشت با پاهاي کشيده و موهايي بين بور و خرمايي روي صندلي مي نشست و به کسي نگاه نمي کرد. چشم مي دوخت به زمين تا پري بيايد. وقتي پري از اتاق رئيس مي آمد بيرون انگار که شوهرش منتظرش است با صميميتي وصف ناپذير مي گفت؛ «خوبي الان ميام.» مي رفت و کيفش را برمي داشت و با آقا بهروز از در مي زدند بيرون. اين حال و هواي عاشقانه تا مدت ها ادامه داشت تا اينکه بالاخره حرف ازدواج و عروسي و قول و قرارهاي بعدي به ميان مي آمد. قرار شد در يک شب دل انگيز تابستاني عروسي در باغي بزرگ گرفته شود. همه بچه هاي شرکت دعوت شدند، حتي رئيس که مطمئن بوديم به دلايل مذهبي در اين گونه مراسم هرگز شرکت نمي کند. بعد از آن بود که حال و هواي عاشقانه پري جايش را به اضطراب قبل از ازدواج داد. پري دائم با دخترهاي شرکت حرف مي زد و نگران بود عروسي خوب برگزار نشود، غذا خوب نباشد، ميهمان ها از قلم بيفتند و هزار تا چيز ديگر که دخترهاي دم بخت تجربه کرده اند. حالا شرکت مهندسي آب و خاک برادرم شده بود يک خانواده شاد ولي مضطرب. همه منتظر بودند تا پري را به خانه بخت بفرستند تا اين اطمينان را پيدا کنند که اگر پري با اين بر و رو مي تواند شوهري به اين «شاخي» پيدا کند، پس جاي اميدواري براي بقيه بسيار بيشتر است. آقابهروز هم طبق روال سابق صبح ها پري را مي آورد مي رساند و عصرها او را مي برد ولي ديالوگ ها کمي عوض شده بود و هر کس آقابهروز را مي ديد بالاخره تکه يي بهش مي انداخت؛ درباره داماد بودنش و از اين حرف هاي بي نمک که به تازه دامادها مي زنند. بالاخره مراسم ازدواج نزديک شد و قرار شد در آخرين جمعه مرداد 78 آنها در باغي اطراف کرج عروسي کنند اما سه روز مانده به ازدواج بهروز غيبش زد و تمام پس انداز سال ها کار او را با خودش برد. قرار بود پول هايشان را روي هم بگذارند و يک خانه نقلي بخرند که نشد و بهروز با ايران اير به ترکيه و از آنجا به استراليا رفت و همه ما را بهت زده کرد. روز شنبه نمي دانستيم چطور سر کار برويم و چه جوري توي چشم هاي پري نگاه کنيم. حتي مي ترسيديم بهش زنگ بزنيم. آقاي رئيس به منشي گفت؛ «قطعاً پري مدتي نمياد، کسي رو جاش بذارين تا حالش بهتر بشه.» اما پري صبح از همه زودتر آمد؛ با جعبه يي شيريني. ته چشم هايش پر از اشک بود. شيريني را به همه حتي به آقاي رئيس تعارف کرد. منشي که از همه کم حوصله تر و فضول تر بود در ميان بهت و ناباوري همه ما گفت؛ «مگه برگشته؟» پري گفت؛ «نه سرم کلاه گذاشت ولي مهم نيست. اين چند ماه بهترين روزهاي زندگيم بود.» قطره اشک کوچکي از گوشه چشم هايش پايين ريخت.
ما فهميديم راست مي گويد. مهم نيست که سر همه ما کلاه رفته بود، مهم اين بود که ما ماه ها روي ابرها بوديم و با حال و هواي پري حال مي کرديم.
احمد غلامي

لحظه ها را گذرانديم که به خوشبختي برسيم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختي بودند
...
آنگاه اميل زولا فرياد کشيد:
« آقايان! پس بيانيه ي ما اين شد: ما عقيده داريم که هر حقيقتي گر چه زشت باشد، زيباست. ما همه چيز را از طبيعت قبول مي کنيم بدون اينکه هيچ چيز را از آن به دور افکنيم. ما عقيده داريم که در «حقيقت» هر چند که خشونت آميز باشد، بيشتر زيبايي وجود دارد تا در دروغي زيبا و در هر چه به زمين مربوط مي شود، بيشتر شعر است تا در مجلل ترين سالن هاي پاريس. رنج زيباست براي آنکه عميق ترين احساس روح آدمي است. مرد و زن زيبا هستند، حتي اگر دلال محبت يا فاحشه اي باشند. ما زندگي را دربست قبول مي کنيم و به قضاوت هاي مبني بر اخلاق اعتنايي نداريم.
فاحشه، همپايه ي بانوي متعين است.
سرايدار به همان اندازه ارزش دارد که سپهبد.
ارزش دهقان کمتر از وزير نيست. همه ي اينها نماينده ي طبيعت اند و در جريان پهناور زندگي کشيده شده اند.»
آنگاه تولوز لوترک بانگ زد:
آقايان جام هايتان را بلند کنيد! بنوشيم به سلامتي بي اخلاقي و پرستش زشتي ها. باشد که ما دنيا را زيبا کنيم و از نو بسازيم.»
.....
گوييا که نه احتمالاً بدون هيچ شک و ترديدي آنچه دست نايافتني مي نمايد خوب است و ما از آن غافليم و آنچه در دستمان است گاه از جنس نخ نما شده ايست که بارها در دستانمان بوده است. اما اين را سالها پيش تاجران متبحري کشف نمودند و از آن پس اقلام خود را از پشت شيشه هاي مات عرضه نمودند و همان جلب توجش براي يک حراجي شلوغ کافي بود. اما غافل بودند که آنچه بر روي ميز مانده بود ارزشمندتر است اما آنچه دست نايافتني و ناديدني بود گرانتر مي گرديد. با اين افکار پراکنده به اين مي انديشم که اين موهاي سياه بيهوده سپيده نشده اند و سرخي رنگ نينداخته بيهوده بر روي ! سه روز اينترنت و دنيا را تعطيل کرده ام تا بي خبر از همه جا فکر و انديشه هايم را جهت دهم، به روايت آمار و ارقام ما که نيمي بيشتر از عمرمان را در تنهايي خود سپري ميکنيم، حال اگر روزي قصد رفتن به آن سر دنيا را داشته باشم، رنگ و بوي دنيا چگونه خواهد؟. نيمه روز اول را فقط رانندگي مي کنم و آهنگها و ترانه هايم را مرور مي کنم و گاه پياده مي شوم ليست نمره ها را تحويل ميدهم. نيمه دوم در اتوبوس به خواندن کتاب مي گذرد. روز دوم در سرماي خيابان هاي پايتخت با سرفه و فين هاي پياپي قدم ميزنم، خستگي و سرما که نه، ولي از فکر کردن و فين کردن که خسته مي شوم، نيمه دوم را به سينما اختصاص مي دهم کاري که زياد تنهايي انجام دادم. نيمه اول روز سوم به کدنويسي مي گذرد و نيمه پاياني کلاً به اتمام کتابهاي نصفه و نيمه خوانده اختصاص مي يابد. در انتها به همون نتيجه اي مي رسم که سعدي 7 قرن پيش بهش رسيده و استاد شجريان در آلبوم "غوغاي عشقبازان" اون رو خوند و بابا همون بيت شعر رو سالهاست قاب کرده و زده به ديوار: "ذوقي چنان ندارد بي دوست زندگاني..."
ذوقي چنان ندارد بي دوست زندگاني
دودم به سر برآمد زين آتش نهاني
شيراز در نبستهست از کاروان وليکن
ما را نميگشايند از قيد مهرباني
اشتر که اختيارش در دست خود نباشد
ميبايدش کشيدن باري به ناتواني
خون هزار وامق خوردي به دلفريبي
دست از هزار عذرا بردي به دلستاني
صورت نگار چيني بي خويشتن بماند
گر صورتت ببيند سر تا به سر معاني
اي بر در سرايت غوغاي عشقبازان
همچون بر آب شيرين آشوب کارواني
تو فارغي و عشقت بازيچه مينمايد
تا خرمنت نسوزد تشويش ما نداني
ميگفتمت که جاني ديگر دريغم آيد
گر جوهري به از جان ممکن بود تو آني
سروي چو در سماعي بدري چو در حديثي
صبحي چو در کناري شمعي چو در مياني
اول چنين نبودي باري حقيقتي شد
دي حظ نفس بودي امروز قوت جاني
شهر آن توست و شاهي فرماي هر چه خواهي
گر بي عمل ببخشي ور بيگنه براني
روي اميد سعدي بر خاک آستانست
بعد از تو کس ندارد يا غايه الاماني

ولنتاين پيش پيش مبارک
Happy Valentine's Day
چه مي شد اگر
لحظه اي
دمي
آرام
رام
مي نشستي روي آن صندلي خالي
که هميشه خيال تو روي آن نشسته است
.....
قدسي قاضي نور