آذر 1388 | صفحه اصلي | بهمن 1388


جمعه 2 بهمن 1388


«هي فلاني ! زندگي شايد همين باشد ؟





عُقدۀ خود را فرو مي خورد
چون خمير ِ شيشه، سوزان جُرعه اي از شعله و نِشتر
و به دُشخواري فرو مي برد:
لقمۀ بُغضي که قُوتِ غالبش آن بود ...


«هي فلاني ! زندگي شايد همين باشد ؟
يک فريب ساده و کوچک.
آن هم از دست ِ عزيزي که تو دنيا را
جز براي او و جر با او نمي خواهي
من گمانم زندگي بايد همين باشد.


آه ! ... آه ! اما
او چرا اين را نمي داند، که در اينجا
من دلم تنگ است، يک ذره است ؟
شاتقي هم آدم است، اي دادِ بر من، داد !
اي فغان ! فرياد !
من نمي دانم چرا طاووس من اين را نمي داند ؟
که من ِ بيچاره هم در سينه دل دارم.
که دل ِ من هم دل است آخر ؟
سنگ و آهن نيست.
او چرا اين قدر از من غافل است آخر ؟
آه، آه اي کاش
گاهگاهي بچه را نيز مي آورد.
کاشکي... اما... رها کن، هيچ»
و رها مي کرد.
او رها مي کرد حرفش را
حرف ِ بيدادي که از آن بود دايم داد و فريادش.
و نمي بُرد و نمي شد بُرد از يادش.


اغلب او اينجا دهان مي بست
گر به ناهنگام، يا هنگام، دَم دَر مي کشيد از درد ِ دل گفتن.
شاتقي، اين ترجمان ِ درد،
قهرمان ِ درد،
آن يگانه مرد ِ مردانه،
پوچ و پوک ِ زندگي را نيم ديوانه،
و جنون عشق را چالاک و يکتا مرد.
او به خاموشي گرايان، شکوه بس مي کرد.
و سپس با کوشش ِ بسيار
عقدۀ خود را فرو مي خورد.
چون خمير ِ شيشه، سوزان جُرعه اي از شعله و نِشتر
و به دُشخواري فرو مي برد:
لقمۀ بُغضي که قُوتِ غالبش آن بود.
تا چها مي کرد، خود پيداست،
چون گـُـوارد ، يا چه مي آرد
جرعۀ خنجر به کام و سينه و حنجر ؟
و چه سينه و حنجري هم شاتقي را بود !
دودناکي، پنجره ي کوري که دارد رو به تاريکا.
زخمگيني خُشک و راهي تنگ و باريکا.
گريه آوازي، گره گيري ، خَسَک نالي.
چاه راه ِ کينه و خشم اندرون، تاب و شکن بيرون.
خشم و خون را باتلاقي و سيه چالي.
تنگنا غمراهه اي، نَقبِ خراش و خون.


شاتقي آنگاه
چند لحظه چشمها مي بست و بعد از آن،
مي کشيد آهي و مي کوشيد
ــ با چه حالتها و حيلتها ــ
باز لبخند ِ غريبش را ، که چندي محو و پنهان بود،
با خطوط ِ چهرۀ خود آشنا مي کرد.
ليکن اين لبخند ، در آن چهره تا يک چند،
از غريب ِ غربت ِ خود مويه ها مي کرد.
و چنانچون تکّه اي وارونه از تصوير،
ــ يا چو تصويري که مي گريد، غريبي مي کند در قاب ِ بيگانه ــ
در خطوط ِ چهرۀ او ، جا نمي افتاد.
حِسّ غربت در غريبه قابهاي چشم ِ ما مي کرد .
شاتقي آنگاه در مي يافت.
روي مي گرداند و نابيننده، بي سويي، نگاه مي کرد.
همزمان با سرفه، يا خميازه، يا با خارش چانه،
ــ مي نمون اين گونه ، مي کرد ــ
تکّۀ وارون ِ آن تصوير را از چهره بر مي داشت ؛
و خطوط ِ چهره اش را جا به جا مي کرد.
تا بدين سان از براي آن جراحت، آن به زهر آغشته، آن لبخند،
باز جاي غصب وا مي کرد.


عصر بود و راه مي رفتيم،
در حياط ِ کوچک پاييز، در زندان،
چند تن زنداني ِ با هم، ولي تنها.
آنچنان با گفت و گو سرگرم؛
اين چنين با شاتقي خندان.


شادروان مهدي اخوان ثالث (م. اميد)



کيوارستان به سمت ميدان ميشان


شکي نيست که محصول ذهني و نگرش انسانها اگر از دي.ان.اي هاي والدينشان به ارث نرسيده باشد از اقلامي چون کتاب، فيلم و موسيقي نشات ميگيرند. اين موارد فرهنگي اگر از حوزه خانواده خارج شود معمولاً يا به پيشنهاد يک دوست عرضه مي شوند و يا احتمالاً به اجبار روزگار و آن هم به اقتضاي مکان و زمان خاص خودش ! حالا چرا اينا رو گفتم؟؟ يکي از رفقاي صميمي چند روز پيشا توي بلاگش ترانه اي معروف از سياوش قميشي رو ذکر کرده بود. خود منم خيلي وقت بود که اون ترانه رو نشنيده بودم ولي به راحتي اونو به همراه خاطرات مربوط به خودش در ذهن داشتم. توي تاريخچه موسيقي زندگيم از اولش اهل سياوش قميشي نبودم تا اينکه آقاي ميم پيداش شد. يعني اوايل به اقتضاي فضاي خانه آقاي ميم که اونم به پيشنهاد خواهرزاده اش سياوش گوش کن شده بود، چيزکي مي شنيديم. ولي يواش يواش که آقاي ميم به خانوم ميم دل بست و از وقتي هم که فهميد سياوش قميشي حکم يکي از ستاره هاي زندگي خانوم ميم رو بازي ميکنه، ديگه آقاي ميم که ول کن نبود، شب تا صبح و صبح تا شب توي خونش صداي سياوش قميشي فضا رو به خودش اختصاص ميداد و خانوم ميم رو در لحظه ها به ياد آقاي ميم مي آورد. اولين بارم يه جورايي در اولين ديدار يک ساعتي اختصاصي اين دو تا بدون حضور هيچ گونه عامل خارجي سهيم بودم و دقيقاً از همون شب تبديل شدم به يه مشاور ! اون دوران خيلي اينترنت جا نيفتاده بود و هم اينکه خيلي همه چي روي اينترنت پخش و پلا نبود، ولي شب ولنتاين سال 82 که براي اولين بار و آخرين بار به يه جنس مخالف کادو دادم به آقاي ميم خبر دادم که آلبوم جديد سياوش قميشي (بي سرزمين تر از باد) اومده بيرون و هيچ چيزي توي دنيا براي آقاي ميم توي اون موقع نمي تونست مناسب تر از آلبوم جديد سياوش قميشي باشه! بعدها خانوم ميم با آقاي ف پريد و بعدشم با پسرعمومش ازدواج کرد بنابراين آقاي ميم موند و حوزش و باز هم سياوش قميشي که عادتش شده و بود و ترک عادت و نکردنش سخت مي نمود و روز به روز آقاي ميم ديونه تر مي شد! اون موقع ها توي اتاق آقاي ميم که پا ميذاشتي از اون جلوي در بايد آشغال و پوست ميوه و خوراکي جمع ميکردي و يا مواظب مي بودي که نکنه يک وقتي زير پات چيزي مثل قاشق يا چنگال باشه ! اوج اين فضا در آشپزخانه ختم مي شد که سرشار از کيسه هاي زباله ي پر شده و متعفن بود که هيچ وقت خدا هم تمومي نداشت و اگه يه هفته ديرتر مي رفتم سراغش ديگه موقع جابجايي کيسه ها بايد حواست به سوسکها مي بود و بوي تعفن که ديگه هيچي! ظرف شويي هم که هميشه خدا پر بود از ظرفهاي نشسته و لکه لکه يا کپک زده! به خاطر همين چيزا، امير لقب "ميم کثافت" رو از اون به بعد شايسته ترين عنوان براي آقاي ميم برگزيد. ولي هرچي که خونه ي آقاي ميم کثيف و نامرتب و شلخته نبود اما دلش مثل آينه صاف بود. آخرين بار که آهنگي از سياوش قميشي شنيدم ترانه "طاقت بيار رفيق" بود، نمي دونم هنوزم آقاي ميم سياوش گوش ميده ؟ اين ترانه جديد رو شنيده ؟


گدايان بهر روزي طفل خود را کور مي خواهند
طبيبان جملگي مخلوق را رنجور مي خواهند
تمام مرده شويان راضي اند برمردن مردم
بنازم مطربان را که خلق را مسرور مي خواهند



تو را هر لحظه به خاطر می آورم، بی هیچ بهانه ای، شاید دوست داشتن همین باشد


چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد.
از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت.
خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد.
ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند.
در حال مستاصل شد…
از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت:
اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت:
اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.
نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم….
قدري پايين تر آمد.
وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت:
اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟
آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.
وقتي كمي پايين تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟
ما از هول خودمان يك غلطي كرديم
غلط زيادي كه جريمه ندارد.


كتاب كوچه - زنده ياد احمد شاملو


* مرگ يك نفر تراژديه ، مرگ يك ميليون نفر آمار (ژوزف استالين)
* انسانهاي باهوش مسائل را حل ميکنند ، نوابغ آنها را اثبات ميکنند (آلبرت انيشتين)
* زندگي لذتبخش است و مرگ آرامش بخش ،‌اين ميان انتقال رنج آور است (آيزاك آسيموف)
* مرد به اين اميد با زن ازدواج ميکند که زن هيچگاه تغيير نکند، زن به اين اميد با مرد ازدواج ميکند که روزي مرد تغيير کند و همواره هر دو نا اميد ميشوند (آلبرت انيشتين)



مي گويند: آفتاب فقط بر گياهي مي تابد که سر از خاک بيرون آورده باشد!

ديشب بيست و هفتمين (27) سالگرد ازدواج مامان و بابا بود. مثل هميشه در عصر يه همچنين روزهايي بابا يا يه گلدون ميگيره يا يه دسته گل بزرگ. تا وقتي که مادربزرگ زنده بود هر سال بدون استثنا پيش اون مي رفتيم و شام مهمون مادربزرگ بوديم. مادربزرگ هم که هر چي روزشمار سنش بيشتر ميشد روز به روز شوختر ميشد ! حتي يه سال هم که عمه کوچيکم تو بيمارستان بود اين عادت ترک نشد. اما از وقتي که مادربزرگ فوت کرد. به جاي جمع شدن توي خونه مادربزرگ به خونه داييجون بزرگ ميريم و اونجا باز حسابي خاطره هاي گذشته بازگو ميشه... اما امسال بعد از چند سال صبا هم پيشمون بود و همه با هم جمعمون جمع بود. بابا که زنگ زده بود به دايي يادآوري کنه! دايجون يادش نبود، بابا هم نامردي نکرده بود و گفته بود که واسه امر خير ميخوايم امشب بيايم خونتون و صحبت کنيم! دايي هم حسابي تدارک ديده بود و فک کرده بود واسه من يا خواهرام خبريه و ميخوايم بريم اونجا مشورت و صحبت و اينا ... حتي وقتي هم که با دسته گل وارد شديم هنوز ظنش به من بود ولي وقتي که شصتش خبردار شد چقدر باحال شده بود...


عشق او باز اندر آوردم به بند
کوشش بيهوده نآمد سودمند
عشق دريايي، کرانه ناپديد
کي توان کردن شنا اي هوشمند ؟
عشق را خواهي که تا پايان بري
بس که بپسنديد، بايد ناپسند
زشت بايد ديد و انگاريد خوب
زهر بايد خورد و پنداريد قند
توسني کردم ندانستم همي
کز کشيدن تنگ تر گردد کمند …


رابعه دختر کعب قزداري معروف به رابعه بلخي



خوب گوش کردن را یاد بگیریم…گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند




امشب مي خوام از تو بگم ، تويي که دنياي مني
تويي که هفت آسمون رو با تو عوض نمي کنم
تو خواب و بيداري من مثل يه رويا مي موني
ديدن خواب رنگي رو با تو عوض نمي کنم
شب ها که مهتابي مي شن ، پولک نقره مي پاشن
اگه يه وقت پيدا بشي ، از تو خجالت مي کشن
ستاره ها چند تا بشن که قد چشماي تو شن
يه آسمون ستاره رو با تو عوض نمي کنم
عطر تنت چه جنسيه که ما رو سرمست مي کنه
گلاب باغ قمصر رو با تو عوض نمي کنم
سرخي گل هاي بهار ، پيش لبات کم ميارن
گل هاي سرخ باغچه رو با تو عوض نمي کنم
تو نيني چشماي تو ، انگار آتيش بازي مي شه
فشفشه هاي رنگي رو با تو عوض نمي کنم
تو هرم آفتاب کوير اگه کنار من باشي
چشمه ي آب زمزم رو با تو عوض نمي کنم
مرمر صاف سينه هات با دريا گفتگو داره
مرواريدهاي دريا رو با تو عوض نمي کنم
طنين آروم صدات ، لالايي خواب گله
چهچهه هاي بلبل رو با تو عوض نمي کنم
سرخي شرم گونه هات مثل شقايق مي مونه
همه گل هاي وحشي رو با تو عوض نمي کنم
زمونه اي که نام عشق گم شده توي قصه ها
پري و شاه قصه رو با تو عوض نمي کنم
براي سجده گاه من ، تو تربتي مقدسي
مهر نماز مادر رو با تو عوض نمي کنم
از سر تا پات مي خوام بگم که تابلوي نقاشيه
بال و پر شاپرک رو با تو عوض نمي کنم
اگه بخوام از تو بگم ، واژه واست کم ميارم
فقط بدون که دنيا رو با تو عوض نمي کنم
فقط بدون که دنيا رو با تو عوض نمي کنم
با تو عوض نمي کنم



شنيدم که: براي آدم نابينا شيشه و الماس فرقي نمي کنه پس اگه کسي قدرتو ندونست فکر نکن تو شيشه اي، اون نابيناست.

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در جمعه 2 بهمن 1388 | نظر دوستان (4)


سه شنبه 22 دي 1388


با اين غروب از غم سبز چمن بگو / اندوه سبزه هاي پريشان به من بگو





با اين غروب از غم سبز چمن بگو
اندوه سبزه هاي پريشان به من بگو
انديشه هاي سوخته ي ارغوان بين
رمز خيال سوختگان بي سخن بگو
آن شد که سر به شانه ي شمشاد مي گذاشت
آغوش خاک و بي کسي نسترن بگو
شوق جوانه رفت ز ياد درخت پير
اي باد نوبهار ز عهد کهن بگو
آن آب رفته باز نيايد به جوي خشک
با چشم تر ز تشنگي ياسمن بگو
از ساقيان بزم طربخانه ي صبوح
با خامشان غمزده ي انجمن بگو
زان مژده گو که صد گل سوري به سينه داشت
وين موج خون که مي زندش در دهن بگو
سرو شکسته نقش دل ما بر آب زد
اين ماجرا به اينه ي دل شکن بگو
آن سرخ و سبز سايه بنفش و کبود شد
سرو سياه من ز غروب چمن بگو


هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سايه)



باد مي وزد … ميتواني در مقابلش هم ديوار بسازي ، هم آسياب بادي، تصميم با تو است !


از اون وقتي که ميشناسمش، به ياد دارم که اکثر وقتا با اشک و گريه ديده بودمش، اصلاً اگه گريه نميکرد بايد تعجب ميکردي! فک کنم برعکس داداشاش که اينقدر گنده و هيکلين که از در رد نميشن، از بس گريه کرده اينقدره ريزه ميزه مونده. شب هنابندونشم يادمه لباس عروس بهش کوچيک بود، يعني با اون اندام ريزه ميزه اصلاً بهش نميمد که باز نشست گريه کرد تا اينکه دو تا بسته دستمال کاغذي کار سيليکون رو به جاي سينه و باسن انجام دادن... ولي بازم گريه کرد... حتي فردا شبش که عروسيش بود سر کادو دادن فايملهاي دوماد بازم نشست گريه... بعد از ازدواجش ديگه کمتر ميديدمش و انگاري که همه چي داره خوب پيش ميره تا اينکه يه بار آخرين بار تو يه رستوران با شوهرش ديديمش، صورتش کبود بود ولي با دستمال کاغذي به بهونه سرفه زدن ميخواست پنهونش کنه! اون شب جفتشونم پکر و به هم ريخته بودن و از ديدن من حسابي جا خوردن و اون شب هم با حرفهاي الکي گذشت و رفت. حالا چند هفته اي است که حسابي زدن به تيپ هم و ديگه پاشده رفته خونه باباش و روز به روز بيشتر براي هم شاخ و شونه ميکشن ! ميگن حتي شوهره توي اين مدته رفته يکي ديگه صيغه کرده برده خونش ! ولي خودش ميگفت: "آخه مگه مرض دارم توي شهر به اين کوچيکي بخوام از اين کارا کنم...". شوهره ميگه: "اين دختره همش داره چپ و راست به من دروغ ميگه! حتي قبل از ازدواج از زمينهاي هکتاريه باباش براي من تعريف کرده !" آخه يکي نيست به اين پسره بگه مگه به زمينهاي باباي اين دختره تو ازدواج کردي ! اصلاً اين دو تا چه جوري با هم آشنا شدن و اين پسره چه جوري پاشد اومد خواستگاري، رو هم هنوز به خوبي کسي نميدونه ! اون وقت که کلي دوست و آشناي خوب و شناس و خانواده دار خواستگاراش بودن در فن طاقچه بالا انداختن حسابي مهارت داشت و رقيب نداشت، همون وقتا هم عمو بهنام بهش گفته بود اين قدره به خودت غره نشو حالا يه کمي درس خوندي که قرار نيست همه بنده تو باشن! وقتي محسن، پسر خالش رفت خواستگاريش کسي پيدا نميشد روي اين دو تا عيب بزاره حتي خودشم باورش نميشد ولي به محسنم به بدترين شکل ممکن جواب داده بود فقط به خاطر اينکه محسن رفته بود سربازي و اين به جاش يه مقطع ديگه درس خونده بود و محسني که اون همه دوسش داشت سوادش از اون کمتر بود رفت کنار... بعدش نميدونم چي شد يهو اين پسره لندهور پيداش شد. ميگن بدجوري هم دست بزن داره ! اين بار گريه مامانش بود که ميگفت جلوي اون کتکش زده ولي ديگه انگار دخترش بزرگ شده و از اشک و گريه خبري نيست. حالا چند روز پيش پسره برگشته يه ليست بلند و بالا آورده مثل اينکه: کار نکنه و حق استفاده از ماشين و تلفن و اينترنت و ... نداره و ... تا دوباره آقا افتخار بده و برگرده به زندگي و در غير اين صورت با گذشت مهريه اجازه طلاق ميده... من بيخود نميگم که اين مردم احمقن حقشونه خيلي چيزا بياد سرشون! آخه با اين همه شرايط، باز دور و وريا و دوستاش برگشتن گفتن که زن بايد بسوزه و بسازه و شوهرش حق داره و مگه بقيه زن نبودن و هر چي شوهر بگه همونه و طلاق خيلي زشته و توي خانواده و فاميلشون تا حالا کسي طلاق نگرفته و يا ممد آقا برگشته گفته اين دختره درس خونده و پاش به تهران باز شده و بايد دبيرستانش تموم ميشد شوهرش ميدادن! داداشاش که توي زندگي لجنزارشون غرق شدن، پدر و مادرشم که حرفشون شده حرف فاميل و مردم و اين از همون درداييه که در خفا آدم رو مثل خوره ميخوره...



شنيدم که: دنيا هـم بـه آدمـهاي خـوش بين نيـاز دارد هـم به آدمهاي بـد بين، چون افـراد خــوش بـيـن هواپيما ميسازند، و افراد بدبين چتر نجات!

ماتيلد چانه اش را به انگشتان درهم رفته اش تکيه داده بود و نگاه هاي اطمينان بخش به من ميکرد تا به من دل و جرات دهد. در آن لبخندهايش با گوشه لب، حالت بی رحمانه اي وجود داشت. گويي پاهايم در قير فرو رفته بود با اين همه خوب متوجه حال خودم بودم. ديگر نفس نمي کشيدم. دستهايم را روي شکم جفت کرده بودم تا جلو صداي شکمم را بگيرم و در دل دعا ميکردم. خودم را به خدا سپرده بودم. دل انگيزترين روزهاي زندگيم در انتظارم بود....

ديگر نمي توانستم به سوي او برگردم. دلم مي خواست در سوراخ موشي ناپديد شود، اين طور ديگر او را نمي ديدم و عاشقش نمي شدم. دقيقاً همان چيزي که لختي پيش گفتم. مانند بيمار شدن است. نمي داني چطور اتفاق مي افتد... عطسه مي کني، يکهو مي لرزي و ديگر دير شده، سرما خورده اي. بدبختي بر سرت فرود آمده. براي من هم شبيه همين بود. به دام افتاده بودم، از دست رفته بودم. ديگر اميدي برايم نمانده بود....

او شيفته ام کرده بود... دوست داشتم دنيا از حرکت بايستد. که آن شب هرگز تمام نشود. دلم نمي خواست برود. هرگز. دوست داشتم سست و کرخ در آن مبل راحتي فرو روم و او داستان زندگيش را تا آخر برايم تعريف کند. چيزي محال را مي خواستم. نا خودآگاه درباره ميزان و نوع رابطه مان فکر مي کردم... ساعاتي معوق، غير واقعي، ساعاتي که نگه داشتن آنها غيرممکن بود، زمان مي گذشت. البته لذت بردن از آنها نيز ممکن بود؟!....

زني جايي روي کره زمين زندگي ميکرد، شايد در دو قدمي من، شايد در ده هزار کيلومتري، تنها چيزي که اهميت داشت، اين بود که بتواند به من بپيوندد. اطمينان خاطر داشتم. سرشار از نيرو بودم. فکر مي کنم در آن دوره از زندگيم به اندازه کافي خوشبخت بودم چون حتي اگر با او نبودم مي دانستم او هست. و غير منتظره سر و کله اش پيدا مي شود....

حالا دوست دارم از اين همه دويدن دست بردارم چون فکر ميکنم زندگي با تو زيباست. به تو گفته بودم که سعي خواهم کرد بدون تو زندگي کنم... سعي مي کنم، سعي مي کنم، اما خيلي با شهامت نيستم، تمام مدت در فکر تو هستم. با وجود اين حالا و شايد براي آخرين بار مي پرسم، تو مي خواهي با من چه کني؟...

دوست دارم با تو باشم چون هيچ وقت از با تو بودن خسته نمي شوم. حتي وقتي با هم حرف نمي زنيم، حتي وقتي نوازشم نمي کني، حتي وقتي در يک اتاق نيستيم، باز هم خسته نمي شوم. هرگز دلزده نمي شوم. فکر کنم به خاطر اين است که به تو اعتماد دارم، به افکارت اعتماد دارم. مي تواني بفهمي چه مي گويم؟ همه آن چه در تو مي بينم و هر آنچه نمي بينم را دوست دارم. با اين همه ضعف هايت را مي دانم. اما احساس مي کنم همين نقاط ضعف تو و نقاط قوت من هستند که با هم سازگارند. ترسهاي مشترک نداريم. حتي پليديهاي ما به هم مي آيند! تو بيش از آنچه نشان مي دهي مي ارزي و من برعکس. من، به نگاه تو نيازمندم تا کمي بيشتر... تا جوهر بيشتري کسب کنم؟....

بخش هاي منتخبي از کتاب من او را دوست داشتم نوشته خانم آنا گاوالدا




قلمي از قلمدان قاضي افتاد. شخصي که حضور داشت گفت: «جناب قاضي کلنگ خود را برداريد.»
قاضي گفت: «مردک اين قلم است نه کلنگ. تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسي؟»
گفت: «هر چه هست باشد، تو خانه مرا با اين ويران کردي.»
عبييد زاکاني



دنيا آنقدر وسيع هست که براي همه مخلوقات جايي باشد پس به جاي آنکه جاي کسي را بگيريم تلاش کنيم جاي واقعي خود را بيابيم. ‏(چارلي چاپلين)




عصر ما عصر فريبه
عصر اسماي غريبه
عصر پژمردن گلدون
چتراي سياه تو بارون
شهر ما سرش شلوغه
وعده هاش همه دروغه
آسموناش پر دوده
قلب عاشقاش کبوده
کاش تو قحطي شقايق
بشينيم تو يه قايق
بزنيم دل و به دريا
من و تو تنهاي تنها
خونه هامون پر نرده
پشت هر پنجره پرده
قفسا پر پرنده
لباي بدون خنده
چشما خوئه سواله
مهربون شدن مهاله
نه براي عشق ميلي
نه کسي به فکر ليلي
کاش تو قحطي شقايق
بشينيم تو يه قايق
بزنيم دل و به دريا
من و تو تنهاي تنها
اونقده ميريم که ساحل
از من و تو بشه غافل
قايق و با هم ميرونيم
اونجا تا ابد ميمونيم
جايي که نه آسمونش
نه صداي مردمونش
نه غمش نه جنب و جوشش
نه گلاي گل فروشش
مثل اينجا آهني نيست
مثل اينجا آهني نيست
پس ببين يادت بمونه
کسي هم اينو ندونه
زنده بوديم اگه فردا
وعده ما لب دريا


مريم حيدرزاده


In War and Peace, Tolstoy remarks: that military science assumes....that bigger armies with more men wield greater force. On the other hand, only vaguely, do they recognize...that during military combat the final strength of an army...is also its true physical capacity multiplied by one unknown variable. One unknown variable. This variable is none other that the spirit of the troops...measured as their greater or lesser desire to fight and confront danger. Men with the desire to fight who also understand why they are fighting...regardless of who they are fighting…..whether under military geniuses or those of normal intelligence...fighting with clubs or machine guns that fire 30 rounds a minute......these men will put themselves in the best positions...and so they will win.
Che part one


* هميشه خواستني ها داشتني نيست ، هميشه داشتني ها خواستني نيست.
* آدمي ساخته افکار خويش است، فردا همان خواهد شد که آنروز به آن مي انديشد.
* توي دنيا دو نفر باش يکي براي خودت و يکي براي ديگري.
* براي خودت زندگي کن و براي ديگري زندگي باش.
* مهم بودن خوبه ولي خوب بودن خيلي مهم تره.

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در سه شنبه 22 دي 1388 | نظر دوستان (2)