چهارشنبه 9 دي 1388

امشب از آسمان ديده تو
روي شعرم ستاره ميبارد
در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه ميكارد
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهشها
پيكرش را
دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتشها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا حذر كردن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب به جاي مي ماند
عطر سكر آور گل ياس است
آه بگذار گم شوم
در تو
كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رويا ها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
داني از زندگي چه ميخواهم
من تو باشم ‚ تو ‚ پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره
بود
بار ديگر تو بار ديگر تو
آنچه در من نهفته درياييست
كي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين طوفاني
كاش ياراي گفتنم باشد
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج دريا ها
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
فروغ فرخزاد

خوشبختي ما در سه جمله است: "اميد به فردا، استفاده از امروز، تجربه از ديروز" ولي ما با سه جمله ي ديگر زندگيمان را تباه ميکنيم: "ترس از فردا، اتلاف امروز، حسرت ديروز" (دکتر علي شريعتي)
تا وقتي که سيد زنده بود، هيچ کسي از حليم آقا سيد بي نصيب نميموند. هر سال عصر تاسوعا بساط حليم زني توي حياط همسايه شون برپا ميشد. حياط همسايه هم بزرگ بود هم اينکه به خاطر وجود دو تا در وردوي/خروجي فرداش براي تقسيم نذري مشکلي پيش نميومد. خلاصه که اون عصرهاي تاسوعا، حليم آقا سيد باعث ميشد کلي دختر و پسر و پير و جوون توي حياط آقا سيد جمع بشن و نوبتي حليم به هم بزنن ! پسر و دخترهاي سيد هم که هر کدومشون يه جاي ايران بودن، اون چند روز جمع ميشدن اونجا و اول کلي به بقيه آموزش ميدادن که چطوري به هم بزنن که ته نگيره، بعدش ماها هم ميتونستيم يه تکوني که ديگهاي حليم بديم. حتي بعضي از نوه هاي آقا سيد هم از دوستاني بودن که ما فقط سالي يه بار اونا رو ميديديم. جعفرخان هميشه ي خدا با يه شلوار کردي گشاد کرم/خاکستري و يه زيرپوش سفيد و يه شال سبز توي حياط مثل يه کاپيتان همه کارها رو مديريت مي کرد. مريم خانوم هم واسه مردمي که اونجا جمع ميشدن و کمک ميدادن دائماً شربت و خوراکي مي آورد. بعضيا فقط ميومدن يه چند لحظه اي "خسته نباشي" يا "قبول باشه" ميگفتن و يه دستي به اون قزقان حليم ميزدن و زودي ميرفتن، اما پايه ثابت اين ديگ و قزقانها جووناي محله بودن که نوبتي به هم ميزدن و توي حياط به تعريف مشغول ميشدن. حتي يه سال که هوا خوب بود توي کوچه فوتبال هم بازي کرديم. افسانه خانوم هم بعضي وقتا واسه جوونا اسفند دود مي کرد. حليم آقا سيد يه شهرت ديگش به خاطر اين بود که ميگفتن هر دختر و پسر مجردي که بره حليم به هم بزنه اون سال ديگه حاجتش برآورده ميشده و اون سال عروسي ميکنه! ما هم اوايل بر اين باور بوديم و سال به سال محکمتر و با جديت بيشتري به هم ميزديم ولي بعد از اينکه ديديم که مثلاً آقاي الف و خانوم سين يا آقاي ج و خانوم ب و ... با هم ازدواج کردن تازه متوجه شديم که اين حليم در خودش هيچ گونه ماده جادويي نداره، جز اينکه هر سال يه عده جوون رو به نيت ها و بهونه هاي مختلف دور هم جمع ميکنه. تا وقتي که آقا سيد زنده بود من هر سال ميرفتم و به بهونه هاي مختلف هم تا دير وقت ميموندم، آقا سيد هم از من زياد خوشش ميومد. يادمه حتي اون سالي که تازه فيلم تايتانيک گل کرده بود و کلي عصرش پاي ديگ حليم به تعريف و تحليل راجع به اون فيلم پرداختيم، شبش آقا سيد منو به زور واسه شام نگه داشت. آقا سيد مورد احترام کل محله هم بود و با حاج خانومش هم خيلي خوب بود ولي شکي وجود نداشت که هر اومدني، رفتني داره و اين بود که روز به روز آقا سيد بيشتر پير ميشد، اول کار مغازه رو ول کرد و بعد از ظهرها کنار فواره بلوار کاج با پيرمردهاي ديگه مي نشست و بعد از مدتي دچار آلزايمر و فراموشي هم شد که حتي يه روز که داشتم از روي جدولهاي بلوار کاج راه مي رفتم وقتي بهش سلام کردم اصلاً منو به ياد نياورد و گفت تو کي هستي و ... وقتي آقا سيد مرد، خيليا عزادار شدن، حاج خانومش هم نتونست خيلي دووم بياره و به فاصله چند ماه از دوري سيد دق کرد و مرد... الان 4-5 سالي هست که يکي از پسرها همون سنت رو داره ادامه ميده ولي ديگه نه از جمع شدن بچه هاي سيد خبري هست و نه از جمع شدن بچه هاي محله ! امسال صبح سرد و تاريک سحرگاهان عاشورا، صف حليم کل کوچه رو پر کرده بود و بيشترين جمعيت نسبت به سالهاي قبل اومده بودن واسه حليم نذري، اما ديگه از اون صفاي قديما خبري نبود و نيست. حالا فک ميکنم از قزقانهاي حليم هم ديگه نبايد انتظار معجزه اي رو داشت...
ما چند نفر
در کافه اي نشسته ايم
با موهايي سوخته و
سينه اي شلوغ از خيابان هاي تهران
با پوست هايي از روز
که گهگاه شب شده است
ما چند اسب بوديم
که بال نداشتيم
يال نداشتيم
چمنزار نداشتيم
ما فقط دويدن بوديم
و با نعل هاي خاکي اسپورت
از گلوي گرفته ي کوچه ها بيرون زديم
درخت ها چماق شده بودند
و آنقدر گريه داشتيم
که در آن همه غبار و گاز
اشک هاي طبيعي بريزيم
ما شکستن بوديم
و مشت هايي را که در هوا مي چرخانديم
عاقبت بر ميز کوبيديم
و مشت هامان را زير ميز پنهان کرديم
و مشت هامان را توي رختخواب پنهان کرديم
و مشت هامان را در کشوي آشپزخانه پنهان کرديم
و مشت هامان را در خيابان آزادي پنهان کرديم
و مشت هامان را در ايستگاه توپخانه پنهان کرديم…
باز کن مشتم را !
هرکجاي تهران که دست مي گذارم
درد مي کند
هرکجاي روز که بنشينم
شب است
هرکجاي خاک…
دلم نيامد بگويم !
اين شعر
در همان سطر هاي اول گلوله خورد
وگرنه تمام نمي شد
گروس عبدالملکيان

At the risk of sounding ridiculous, let me say that the true revolutionary is guided by feelings of love. (Ernesto Che Guevara)
دانيال از همون روز اولي که چشمش به خانوم مرجان اکرميان افتاده بود، يه جوري شده بود و هر وقت پيش ميومد که ميديدش اول يه کم هول ميشد، بعدش قلبش به تپش ميفتاد، بعدش اگه ميخواست کاري انجام بده حتماً دستپاچه ميشد و ته دلش قلقلک ميشد. بعدها فهميد که اين جوري شدن يعني اينکه از اون خوشش اومده! کلاً هر چي که قبلاً راجع به عشق توي کتابها خونده بود و توي فيلمها ديده بود، فکر ميکرد اون چيزا دروغه و فقط بايد سوژه فروش کتاب و فيلم باشه. اما الان اون وضعيت رو با تمام وجودش احساس ميکرد. اون هفته ي قبل از رفتن به دانشگاه رو يادش ميومد که عمو جونش به نمايندگي از بقيه خانواده کلي نصيحتش کرده بوده که وقتي که ميره دانشگاه عين بچه آدم سرشو بندازه پايين و مواظب باشه شيطان گولش نزنه و به هيچ احدالناس نامحرمي نگاه نکنه که به ازاي هر نگاه سالها توي آتش جهنم خدا ميسوزه و حسابي مورد غضب خدا قرار ميگيره ! و اينکه عشق و عاشقي مال بچه قرتيا و سوسولاس، اصلاً عشقي وجود نداره و همش شهوت و هوا و هوسه و حواسش جمع باشه ! . هر چي ميگذشت دانيال نسبت به مرجان مصمم تر ميشد و حرفهاي عمو جون رو يادش ميرفت تازه آخرين باري هم که با مرجان قبل از کلاس صحبت کرده بود هيچ اتفاق ماورايي نيفتاده بود. اصلاً اين عمو جون چي از عشق ميدونه از سربازي که اومده رفتن براش زن عمو پريا رو گرفتن، زمان عمو اينا کجا ؟ زمان ما کجا ؟ ديگه دوره و زمونه عوض شده! پيش خودش به اين فکر ميکرد همين خدايي که سالها رو به کعبش نماز خونده چطور ميتونه به خاطر دوست داشتن يکي ديگه اونو بندازه توي آتيش جهنم! اصلاً اگه روابط زن و مرد ممنوع باشه پس آدم و حوا چرا يه جوري نشدن و اين چه جور غضب خداييه که واسه عمو و زنمو اشکال نداره ولي واسه من اشکال داره ! اين احساس هر جورم که باشه بايد يه نعمت از طرف خدا باشه! اوايل دانيال سر کلاس و دانشگاه زياد مورد تمسخر بچه هاي ديگه قرار ميگرفت ولي يواش يواش که ميگذشت اوضاع بهتر و قابل تحمل تر ميشد. حتي اوايل برخورداش با مرجان صرفاً به ثانيه هايي در حد سلام و احوال پرسي قبل از کلاس بود، ولي خوب يواش يواش وقتي که معلوم شد سر کلاس فيزيک يه نفر هست که يه سر و گردن از همه بالاتره همه واسه رفع مشکلاتشون ميرفتن سراغ دانيال. و به اين صورت بهترين موقعيت پيش اومد که خانوم مرجان و دوستاش براي حل مسئله هاي درسي به سراغ آقاي دانيال برن! گذشت روزها با افزايش علاقه دانيال خان به مرجان خانوم همراه بود و يه جوري شد که اگه مرجان يه کلاسي رو غايب ميشد يا تمريني رو انجام نميداد، دانيال قبلاً اونا رو تمام و کمال انجام داده بود. اما اين تمام ماجرا نبود، با اينکه مرجان با دانيال خيلي راحت و صميمي شده بود اما سرکار خانم مرجان با کل بچه هاي دانشکده هم قاطي و صميمي بود و اين موضوع دانيال جوون رو مي رنجوند. شايد چون اولش فقط نزديک شدن به مرجان ريزه ميزه هدفش بود، خيلي براش مهم نبود اما هر چي ميگذشت اين موضوع براش سخت تر ميشد. از طرفي به اين فکر ميکرد اگه عمو جون و خانوادش بدونن که اين دختره با پسراي ديگه هم رابطه داره چي فک ميکنن راجع بش! خيلي با خودش کلنجار رفت با خودش تا درخواستشو به يه نحوي با خانوم اکرميان مطرح کنه شايد اين جوري ديگه با بقيه نپره اما تا حالا از اين کارا نکرده بود و همين جوري موقع صحبت کردن با مرجان قرمز ميشد چه برسه که بخواد از اين حرفها بزنه. اولين کار اين بود که بره خونه ي مجيد اينا که فيلم باز بودن و با ديدن چند تا فيلم رومانتيک ديالوگهايي رو از روي فيلمها بنويسه! تا چند روزي هم ديالوگها رو کلمه به کلمه تمرين کنه، اما اين جوري به دلش نچسبيد، تا اينکه چاره رو در نوشتن يه نامه پيدا کرد هر چي توي دلش بود آورد روي کاغذ و هزار بار نوشت و خط زد تا به يه نامه نهايي رسيد. اون شب که نامه تموم شد، دل تو دلش نبود تا صبح خوابش نبرد و حالتهاي مختلف حرف زدن و تحويل نامه به خانوم سين رو متصور ميشد. صبح زودتر از هميشه از خوابگاه زد بيرون، نقشش اين بود که بعد از کلاس "فارسي عمومي" که فضاي ادبي حاکم ميشه، محموله نامه رو به مرجان بده ! اما قبل از شروع کلاس مرجان رو خنده کنان با محمود اويسي ديد که از پله ها بالا ميومدن! آقاي دانيال خان اول يه لحظه جا خورد ولي اين اتفاق جديدي نبود، پس از کاري که ميخواست انجام بده يه کمي پشيمون شد. اون روز صبح تا ظهر به سختي تمام گذشت و همش دانيال در فکر مرجان بود اما از طرفي هم ميخواست نظر خانوم سين رو بدونه، وقتي ديد که خيلي براش سخته تصميم گيري يه سر رفت کتابخونه مرکزي و اونجا از لابه لاي کتابهاي ادبي به سراغ حافظ رفت و يه فال زد: "مرا عشق سيه چشمان زسر بيرون نخواهد شد قضاي آسمان است و ديگر گون نخواهد شد"، غروب پاييزي اون روز همراه بود با پايان آزمايشگاه، اتفاقاً هم گروهي مرجان هم اون روز نيومده بود پس بعد از کلاس با مرجان تا سلف غذاخوري همراه شد و پاکت سفيد رنگي رو تحويل خانوم اکرميان داد. آقاي دانيال احساس کسي رو داشت که يه بار سنگين از رو دوشش پايين اومده ولي حالا ماجرا پيچيده تر شده بود! خانوم مرجان اون شب ميخواست بيرون دانشگاه چيزي بخره پس وقتي که خواست کرايه تاکسي رو حساب کنه اونقده کيف نامرتب و شلختشو زير و رو کرد که پاکت نامه از کيفش افتاد بيرون و باد پاييزي هم به خيزشي نامه رو با خودش برد و برد تا نامه افتاد توي جوي روان کنار خيابون ...

شنيدم: اگر صخره و سنگ در مسير رودخانه زندگي نباشد، صداي آب هرگز زيبا نخواهد شد.
پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد عابراني که رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "بايد ازت عکسبرداري بشه تا مطمئن بشيم جايي از بدنت آسيب ديدگي يا شکستگي نداشته باشه". پيرمرد غمگين شد و گفت: "خيلي عجله داره و نيازي به عکسبرداري نيست". پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند. او گفت: "همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. امروز به حد كافي دير شده نمي خواهم تاخير من بيشتر شود !". يكي از پرستاران به او گفت: "خودمان به او خبر مي دهيم تا منتظرت نماند". پيرمرد با اندوه ! گفت: "خيلي متأسفم، او آلزايمر دارد، چيزي را متوجه نخواهد شد ! او حتي مرا هم نمي شناسد !". پرستار با حيرت گفت: "وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟".پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: "اما من که مي دانم او چه کسي است"
عيال نازنازي خودم
حال من اصلاً خوب نيست، ديگر يک ذره حوصله برايم باقي نمانده، وضع مالي خراب، از يک طرف، بيخانماني، از يک طرف، و اينکه ديگر نمي توانم خودم را جمع وجور کنم. نااميدِ نااميد شده ام. اگر خودکشي نمي کنم فقط به خاطرِ تو است، والا يکباره دست مي کشيدم از اين زندگي و خودم را راحت مي کردم. از همه چيز خسته ام، بزرگترين عشقِ من که نوشتن است برايم مضحک شده، نمي فهمم چه خاکي به سرم بکنم. تصميم دارم به هرصورتي شده، فکري به حال خودم بکنم. خيلي خيلي سياه شده ام. تيره و بدبخت و تيره بخت شده ام. تمام هموطنان در اينجا کثافت کامل اند. کثافت محض اند. منِ بيچاره چه گناهي کرده بودم که بايد به اين روز بيافتم. من از همه چيز خسته ام. سه روز پيش به نيت خودکشي رفتم بيرون و خواستم کاري بکنم که راحت شوم و تنها و تنها فکر غصه هاي تو بود که مرا به خانه برگرداند. هيچ کس حوصله ي مرا ندارد، هيچ کس مرا دوست ندارد، چون حقايق را مي گويم. ديگر چند ماه است که از کسي ديناري قرض نگرفته ام. شلوارم پاره پاره است. دگمه هايم ريخته. لب به غذا نمي زنم. مي خواهم پاي ديواري بميرم. به من خيلي ظلم شده. به تمام اعتقاداتم قسم، اگر تو نبودي، الان هفت کفن پوسانده بودم. من خسته ام، بيخانمانم، دربه درم. تمام مدت جگرم آتش مي گيرد. من حاضر نشده ام حتي يک کلمه فرانسه ياد بگيرم. من وطنم را مي خواهم. من زنم را مي خواهم. بدون زنم مطمئن باش تا چند ماه ديگر خواهم مرد. من اگر تو نباشي خواهم مرد، و شايد پيش از اين که مرگ مرا انتخاب کند، من او را انتخاب کنم.
به دادم برس، شوهر
نامه ها هرگز دروغ نمي گويند (نامه ي غلامحسين ساعدي به همسرش از فرانسه)

ميگن که: زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين ميبرد.
بيا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم
اگر از عاشقي پرسي بدان دلتنگ آن هستم
بيا با من مدارا کن که من غمگين و دل خستم
اگر از درد من پزسي بدان لب را فرو بستم
مجنونم ومستم به پاي تو نشستم
آخر ز بديهات بيچاره شکستم
بيا از غم شکايت کن که من همدرد تو هستم
اگر از همدلي پرسي بدان نازک دلي خستم
بيا از درد حکايت کن که من محتاج آن هستم
اگر از زخم دل پرسي بدان مرهم بران بستم
مجنونم ومستم به پاي تو نشستم
آخر ز بديهات بيچاره شکستم
برو راه وفا آموز که من بار سفر بستم
اگر از مقصدم پرسي بدان راه رها جستم
برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم
اگر از عاقبت پرسي بدان از دام تو جستم
مجنونم و دستم به دامان تو بستم
هشيار شدم آخر از دام تو جستم
شهرام شکوهي
پنجشنبه 3 دي 1388

ماه من غصه چرا ؟؟؟
آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست،
گرم و آبي و پر از مهر به ما مي خندد
يا زميني را که، دلش از سردي شبهاي خزان
نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبريز شد و
نفسي از سر اميد کشيد
و در آغاز بهار، دشتي از ياس سپيد،
زير پاهامان ريخت
تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست!
ماه من غصه چرا؟؟
تو مرا داري و من
هر شب و روز
آرزويم همه خوشبختي توست
ماه من، دل به غم دادن و از ياس سخنها گفتن
کار آنهايي نيست که خدا را دارند...
ماه من، غم و اندوه اگر هم روزي، مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات از لب پنجره عشق، زمين خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادي وا کن
و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست
ماه من غصه چرا
هنوز او همانيست که در تارترين لحظه شب، راه نوراني اميد
نشانم مي داد...
او همانيست که هر لحظه دلش ميخواهد همه زندگي ام،
غرق شادي باشد...
ماه من!...
غصه اگر هست بگو تا باشد!
معني خوشبختي،
بودن اندوه است...!
اينهمه غصه و غم، اينهمه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه، ميوه يک باغند
همه را با هم و با عشق بچين،
ولي از ياد مبر،
پشت هر کوه بلند سبزه زاري است پر از ياد خدا
و در آن باز کسي مي خواند
که خدا هست خدا هست هنوز
و چرا غصه ؟ چرا !
مهين رضواني فرد

خوندم که: اگر يک روز هيچ مشکلي سر راهم نبود، ميفهمم که راه را اشتباه رفته ام.
از وقتي که يلدا (شب چله) استفاده ابزاري پيدا کرد براي زن دادن و شوهر دادن دختر/پسرهاي دايجان، سال به سال اين شب پر رونق تر ميشد، ما که تا قبل به همين دلمون خوش بود که فقط کل فاميل توي يه همچين شبي دور هم جمع ميشن و ميتونيم همديگه رو ببينيم، اما حالا ديگه هم خوراکي ها پر زرق و برق تر شده بود، هم هر سال شاهد آشنايي با مهمانهاي جديد و ناشناسي هم مي بوديم. تا اينکه زدو توي يه سال هم دختر دايي شوهر کرد و هم واسه پسر دايي زن پيدا شد. نگذريم از اون سال شب چله که دايي استاد نصرالله و دوستش محمود آقا رو دعوت کرده بود و تا پاسي از نيمه هاي شب برامون ويولن زدن و بماند که طبق قرار هرچي ما شواش مي گرفتيم بايد ميداديم به آقا نصرالله! تازه اون شب حسابي که عرقش درومده بود ديگه آهنگا کاملاً سفارشي و درخواستي شده بود. همون سال احسان هم يه دوربين حرفه اي گرفته بود ولي هنوز مثل الان اسم کارگردان و فيلمبردار روش نبود. با اين حال فيلمي که احسان از اون شب گرفت، هنوزم مزه تازگي داره برام! همون سال مامان اينا فرداش يه ماه گذاشتن رفتن مسافرت، خلاصه که من و موندم و تنهاييامو هزار خاطره که تو پستهاي سالهاي دور هست شرح ماوقع. تا سال بعد ديگه دايي مونده بود و حوزش و بچه ها که همه رفته بودن سر خونه زندگيشون. سال بعد نه از اون سفره رنگين خبري بود و نه از مهمانان جديد، به جاي آقا نصرالله که پارسالش يادمون برده بود دسته جمعي فال حافظ بزنيم، دوباره رفتيم سراغ حافظ خوني و آقا محسن و بابا از بزرگ به کوچيک براي همه فال زدن و براي خالي نبودن عريضه منو و دايجان هم نوبتي آواز ميخونديم. گذشت و گذشت تا امسال ديگه دايجان صداشو در نياورد و اگه هر سال يه قسمتي از شب رو خونه گروه فاميلهاي بابا (پدربزرگ) ميگذرونديم و بعد به سراغ گروه فاميلهاي مامان (دايجان) ميرفتيم. امسال خيلي سنگين و رنگين ابتدا تا انتهاي شب رو توي خونه پدربزرگ گذرونديم. جالبه مادربزرگ هم پارسال به افتخار نوه هاي عروس و دوماد شده اش ظرفهاي لعابي آبي رنگ جهازش رو با هزار سلام و صلوات آورده بود بيرون و سفره اي انداخته بود بيا و ببين! اما امسال که نه عروس جديدي در کار بود و نه دوماد جديدي از آن سفره هم خبري نبود. و از بس همه غرق تعريف و صحبتهاي کليشه اي خود بودن، من مونده بودمو و امير حسين (ني ني تازه متولد شده از دختر عمه) که توي بقل من با هم بازي ميکرديم. آخراي شب مادربزرگ/پدربزرگ ياد نوه بزرگ پسريشان ميفتند و به سراغم مي آيند. داشتن يک فضاي رسمي رو به اين گونه ابزار احساسات سنتي و مخصوص به خودشان ترجيح مي دهم. در ذهنم فکرهاي تلخي از حوادث روزگار و اتفاقات اخير رژه مي روند. و باز به ازدواج من گير مي دهند و تکرار مي کنند که آرزويشان ديدن رخت دامادي من است و ... هم چون گذشته مثل قبل خيالشان را راحت ميکنم که به اين زوديها از اين خبرا نيست. و اين چه آرزوي مزخرفي است که به سرنوشت من بند ميزنيد. مثل هميشه دلخور ميشن مجبور ميشم به شوخي بزنم، ميگم اون سال که گردن منو عمل کردن دکتر اشتباه کرده و ديگر نشانه اي از مردانگي برايم نمانده که بخواهم ازدواج کنم و تبديل شده ام به خواجه حرم سرا. توي خونه پشيمون ميشم از اينکه جدي حرف زدم، حداقل ميشد يه کم ملاحظه کرد و خالي بست ولي تا کي؟. آخرين باري هم که جواب مادربزرگ مامان رو جدي دادم، نيز پشيمون شدم و همون سال زمستون از دنيا رفتش. امشب از برف هم خبري نيست و اين گونه يکي از يخ ترين و بي مزه ترين طولاني ترين شبهاي سال به سر مي آيد تا به من گوشزد کند که اين زمان چه زود ميگذرد و هنوز روي همون زميني راه ميرم که 6 سال پيش شب يلدا که حسابي برف ميومد، 2 تا بليط کنسرت موند واسه خودم و از اون سال به بعد هر وقت خواستم برم کنسرت، بليط يه نفره گرفتم.

خوندم: زيباترين حکمت دوستي، به ياد هم بودن است، نه در کنار هم بودن...
اولين بار رو نت ديدم که بهمن قبادي گفته فيلمش رو با کيفيت بالا تماشا کنيد، بعدش هنوز به غروب نرسيده بود که بابا گفت احسان گفته فيلم "کسي از گربه هاي ايراني خبر ندارد" اومده دستش. پس باز با اين همه کار و مشکلات و دردسر تشنه تماشاي يه فيلم ميشم که برم سراغ احسان، همچون هميشه اولش تريپ مرام ميزاره بعدش دودره بازيه آقا گل ميکنه تا اينکه فرداش که امروز باشه خودش خجالت ميکشه و توي خيابون همديگه رو مي بينيم. ميگه امسال شب چله نشد جمع بشيم دور هم يه کم حره بزنيم و بخنديم. منم اشتراک حسيم رو بهش منتقل ميکنم دلم براي صحبتهاش تنگ شده مثل همون وقتايي که اون هي و بگه بگه و ما با عرفان مسلسل وار بخنديم و نقش بر زمين بشيم. امان از دست اين روزگار که همين دقايق رو هم بايد غنيمت دونست. بعد از شام با کل خانواده به تماشا مي نشينيم. ابتداي فيلم با جمله هاي بهمن قبادي شروع ميشه که عنوان ميکنه تماشاي فيلم رو حلالتون ميکنم، تا ميتونين رايت بزنين و به دست همه برسونين... با آخرين فيلمش، "نيمه ماه" با بازي گلشيفته فراهاني و هديه تهراني ارتباط خوبي پيدا کرده بودم، شايد بشه گفت به نوعي شبيه "پر پرواز" ميخواد مشکلات بر سر راه سازندگان موسيقي رو نشون بده ولي اون کجا و اين کجا! اين فيلم واقعاً فوق العادس، مخصوصاً اين بازي حامد بهداد که نقش يه پسر همه چي جور کن و قالتاق رو بازي کرده، اصلاً کپي اين اميد پدر سوختس! تازه چه خوندني ميکنه توي فيلم اين حامد بهداد. شايد بشه گفت اولين کار قباديه که به دغدغه هاي قوميت کرد نپرداخته و دغدغه بزرگتري از مشکلات تهران پهناور رو نشون ميده شايد تم اصلي داستان مربوط به نسل جديد موسيقي هاي مختلفي چون رپ و هوي و تلفيقي و ... باشه و جوانان علاقمند و سازندگاني که براي کارهايشان به زير زمين ها و خرابه ها راه يافته اند اما در لابه لاي صحنه هايي که با پخش موسيقي نشون داده ميشه، همش مشکلات اين جامعس: فقر، فحشا، فاصله طبقاتي، ريا، مردم خيابان خواب در بدبختي و کلي بيچارگي و مردمي بي خيال که از کنار همه اينها عبور ميکنند و عين خيالشان نيست که يا آنقدر برايشان تکراري شده که اين چنين مي نمايند يا آنقدر غرق مشکلند که به چيزشان هم حساب نمي کنند، در واقع اين خواننده ها نيستن که توي فيلم آواز ميخونن ! اين شهر تهرانه که به نمايندگي از يه جامعه ايراني داره از شدت بيماري و تب ميسوزه و هي داد و فرياد ميزنه ! اما تلاش اين جوانان با اين همه سنگ اندازي جامعه و نا اميد نشدنشان براي رسيدن به اهدافشان قابل تقدير است و اما انتهاي فيلم به صورت پيش بيني نشده اي خيلي تلخ تموم ميشه، با اين حال و به قول خود قبادي فيلم باز تموم ميشه تا بعد از تموم شدن فيلم بازهم ذهن بيننده درگير فيلم باقي بمونه !

انتخاب با توست، ميتواني بگويي: "صبح به خير خدا جان" يا بگويي: "خدا به خير کنه، صبح شده" (وين داير)
پسر قانع خوبي بودم: در همه آن روزهاي تهي خود را فريب مي دادم. از خواب بر مي خواستم و آن قدر کار مي کردم تا از حال مي رفتم، مثل هميشه خوب غذا مي خوردم، با همکارانم به کافه مي رفتم، با برادرانم مثل گذشته به آسودگي مي خنديدم، اما کوچکترين، کوچکترين تلنگري از سوي آنها کافي بود تا به تمامي بشکنم. اما خودم را گول مي زدم، شجاع نبودم ، احمق بودم، چون فکر مي کردم او بر مي گردد. به راستي فکر مي کردم بر مي گردد. هيچ برگشتي در کار نبود، حقيقت اين بود که قلب من يکشنبه شبي روي سکوي يک ايستگاه قطار هزار تکه شده بود. نمي توانستم تکه ها را جمع کنم. به اين ور آن ور مي خوردم. به هر سو پناه مي بردم، هر سو که بود. سال هايي که پس از آن آمد و رفت هيچ تاثيري به حالم نداشت. برخي روزها تعجب مي کردم به خودم مي گفتم: عجب ... عجيب است... فکر مي کنم ديروز اصلاً به او فکر نکردم و به جاي آنکه به خود تبريک بگويم از خود مي پرسيدم چه طور ممکن بوده، چه طور مي توانستم يک روز بي فکر کردن به او زندگي کنم....
هميشه دليل هاي ديگر وجود داشت، بهانه هاي ديگر تا به ياد او بيفتم. خدا مي داند چندبار با قلبي پيچ و تاب خورده در خيابان برگشتم چرا که فکر کردم قسمتي از اندام او را ديده ام يا صدايش را شنيده ام يا مثلاً مويش را از پشت سر جند بار؟... تصور مي کردم ديگر به او فکر نمي کنم اما کافي بود لحظه اي در محلي اندکي آرام، تنها شوم تا دوباره ياد او به سراغم ايد....
بخشي از کتاب "دوست داشتم کسي جايي منتظرم باشد" نوشته خانوم آنا گاوالدا
چند اين شب و خاموشي؟ وقت است که برخيزم
وين آتش خندان را با صبح برانگيزم
گر سوختنم بايد افروختنم بايد
اي عشق بزن در من کز شعله نپرهيزم
صد دشت شقايق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خاک در آميزم
چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخيزد آنگاه که برخيزم
برخيزم و بگشايم بند از دل پر آتش
وين سيل گدازان را از سينه فروريزم
چون گريه گلو گيرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد در صاعقه آويزم
اي سايه ! سحرخيزان دلواپس خورشيدند
زندان شب يلدا بگشايم و بگريزم
هوشنگ ابتهاج

شنيدم: فکر کردن به گذشته، مانند دويدن به دنبال باد است.
ازکوزه گري کوزه خريدم باري
آن کوزه سخن گفت زهراسراري
شاهي بودم که جام زرينم بود
اکنون شده ام کوزه هر خماري
پنجشنبه 26 آذر 1388

من بي مايه که باشم که خريدار تو باشم
حيف باشد که تو يار من و من يار تو باشم
تو مگر سايه لطفي به سر وقت من آري
که من آن مايه ندارم که به مقدار تو باشم
خويشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم
که تو هرگز گل من باشي و من خار تو باشم
هرگز انديشه نکردم که کمندت به من افتد
که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم
گذر از دست رقيبان نتوان کرد به کويت
مگر آن وقت که در سايه زنهار تو باشم
مردمان عاشق گفتار من اي قبله خوبان
چون نباشد که من عاشق ديدار تو باشم
من چه شايسته آنم که تو را خوانم و دانم
مگرم هم تو ببخشي که سزاوار تو باشم
گرچه دانم که به وصلت نرسم باز نگردم
تا در اين راه بميرم که طلبکار تو باشم
نه درين عالم دنيا که در آن عالم عقبي
همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم
خاک بادا تن سعدي اگرش تو نپسندي
که نشايد که تو فخر من و من عار تو باشم

ما بايد به شانس ايمان بياوريم، تا كي ميتوانيم موفقيت كساني را كه دوستشان نداريم تفسير كنيم (ژان كوكتو)
خودمم نميدونم چرا اين جوريه ! از خيلي چيزا باخبرم يا با خبر ميشم ولي چراشو نه ميدونم نه به اين زوديا برام معلوم ميکنه ! فقط تناقص پشت تناقض ! از اون وقتايي که گيجيش آدمو ديونه ميکنه ! چرا بايد اين جوري باشه يا اون جوري ميشه ! اون قديما که اين جوري ميشدم و اين جوري مينوشتم فرزان ميگفت داري مبهم نويسي ميکني که هيچ کس سر در نمياره ! نمي دونم ايراد از خودمه يا از دنياس ؟ باز شک ميکنم به بعضي از خوبي ها و بدي ها ! خيلي از تابوها رو شکستم! خيلياش دوباره برام تابو شدن! چندتايي هم تازه ايجاد شدن! با اون شک و ترديدهايي که بعضي وقتا ميان سراغ آدم چه کار بايد کرد؟ اگه يه دونه از همون شک و ترديدها يا اتفاقات احتمالي رخ بده چي؟ تازه همه چي هم دست من نيست ! اون وقت چي بايد کرد؟ اين جور وقتا يه تزي دارم خيلي وقتا خوب جواب ميده ولي بعضي وقتا فقط آدمو ميزاره تو خماري ! خيلي وقتا فک ميکنم تقصير از خودمه، چون ميتونستم زندگي رو ساده تر از اين حرفا بخوام، ولي حتي اگه خودمم ميخواستم اين اتفاق نيفتاد و حتي اگرم ميخواست بيفته، اين جامعه پليد خاله زنک نمي ذاشت. پس رفتيم سراغ پيچيدگيا، هي رفتيم و هي رفتيم، اولاش خوب بود چون هي جالب مي نمود، اما شايد هراسم بيشتر از وقتيه که يه روزي که سرم رو بلند ميکنم ببينم چقدر غرق در پيچيدگي هاي زندگي شدم. ميگن براي براي رسيدن به جاهايي که تا حالا نبودي بايد قدم زد، به اين معتقد شدم که هدف از رفتن هميشه رسيدن نيست بودن در مسيره! و شايد يکي همون راهو ادامه بده تا به اون هدف برسه ! مي خواستم اول بنويسم از زمين و زمان، چپ و راست هي داره برام بد ميباره! ولي روز به روز حس ميکنم دارم پوست کلفت تر ميشم. تازه ديگه گفتن اينا تازگي نداره، توي آرشيوام پر از اين حرفاس، خيلي فکرم به اين چيزا مشغول بود که اتفاقي وارد وبلاگ فواد شدم انگار که آب سرد ريخته باشي به پيکر داغ من! هرچي اين فواد توي بيرون مغروره و به خودش مينازه، اينجا فروتنه و از ته اعماق قلبش نوشته! شيفته يکي از نوشته هاش شدم که اين جوري نوشته: "اي خداي مهربون اگه خواستي اسم منو توي ليست بدها بذاري، بذار، حتي چند تا ضربدر هم کنارش بذار، اصلاً منو بنداز توي اون جهنمت که کلي مار و عقرب هم داره ولي تنهام نذار..." بد جوري خوب حرف ميزنه اين فواد، خيلي وقتا تا يه تقي به توقي ميخوره، زود خودمونو گم ميکنيم، فک کرديم کي هستيم همش يه چند سال مسافريم و ميخوايم بريم يه جاي ديگه اين همه زور چي چيزايي رو ميزنيم! ولي هيچي مثل حرفهاي اين پسره نيم وجبي آرومم نکرد. خوشحالم اگه تا حالا هر چي اتفاق افتاده و هر چي بلا سرم اومده و يا حتي قراره بيفته همش به دست يه خداي بزرگ و مهربون افتاده. شک ندارم که خدا دوستم داره، بعضي چيزا رو بهم ميگه ! تازه بعضي وقتا خداي مهربون يه فرشته هايي رو ميفرسته سراغم تا يارم بشن يا شايدم يه دوست تنها! يه چند وقتي هم هست که يه فرشته برام فرستاده اما بعضي وقتا فرشته يه فکرها و کارهايي ميکنه که منو ميبره تو فکر ! به اين فکر ميکنم که اين روزها خدا نشانه هاي بيشتري برام داره ميفرسته ! يه چيزي هم بگم هر چقدرم که سر يکي بلا نخواد بياد اگه يه همچين دوستي وجود داشته باشه که به آدم بتونه انرژي بده حاضر نيستي دنيا رو با يه تار موي دوست عزيزت عوض کني و اينه که قشنگه. حتي فک ميکنم ادمون دانتيس در کنت مونت کريستو هم اگه تونست بعد از سالها از زندان فرار کنه هيچ دليلي جز مرسدس نداشته.
همچو فرهاد بود کوه کني پيشه ما
کوه ما سينه ما، ناخن ما تيشه ما
شور شيرين زبس آراست ره جلوه گري
همه فرهاد تراود ز رگ و ريشه ما
بهر يک جرعه مي منت ساقي نکشيم
اشک ما باده ي ما ، ديده ي ما شيشه ما
عشق شيري است قوي پنجه و مي گويد فاش
هر که از جان گذرد بگذرد از بيشه ما
اديب نيشابوري

پيروزي يعني توانايي رفتن از يك شكست به شكست ديگر بدون از دست دادن اشتياق (وينستون چرچيل)
درباره الي رو براي بار سوم ديدم، داستان در يه روال کاملاً طبيعي داره خيلي خوب پيش ميره ولي مثل مهره هاي دومينو که پشت سر هم خراب ميشن همه اتفاقات پيش بيني نشده رخ ميده و بيننده اي که هنوز توي شک حادثه قبليه با اتفاقات جديد مواجه ميشه و هي دائماً ذهنش گيج تر ميشه! سکانسي که احمد و الي توي ماشين براي اولين بار تنهايي دارن با هم صحبت ميکنن رو خيلي دوست داشتم. با تاييد نظر احسان سکانس غرق شدن آرش واقعاً يه شاهکار به تمام معناست حرکت دوربين معلق و عکس العمل هرکدمشون ! در عرض چند دقيقه بيننده با اولين شوک مواجه ميشه! شوهر سپيده (امير) مردي که خيلي از امورشو سپرده به سپيده و معلومه که توي زندگيش زيادي درگيره کاره تا توجه به سپيده، تازه متوجه خيلي چيزا ميشه مثل اطلاعاتي که سپيده از الي ميدونه و بهش نگفته و هرچي ماجرا پيش ميره يه سري ماجرا ها بازتر ميشه ! سپيده که به نوعي نقش بزرگ دخترا و مسئوليت خيلي از کارها رو به عهده گرفته عواطف و احساساتش رو بعضي از مسائل هم تاثير گذار شده! بدون هيچ شکي تقصير همه مشکلات رو به عهده دو تا مامان باباي بي مسئوليت (پيمان و شهره) بايد گذاشت. مامان که رفته يل للي تل للي، بابا هم که به بازي مشغوله ! در واقع به نوعي شايد بشه گفت تلنگري است به پايين بودن سن ازدواج براي دختر و پسري که در زمان دانشجويي با هم آشنا شدن و گوييا همون موقع مزدوج شدن. به عبارت ديگر ازدواج در اوج جواني و شيطنت باعث شده که از مسئوليتهايي که نسبت به کودکشان دارند غافل شوند. الي که به نوعي احساس ميشه در پايان داستان مظلوم واقع ميشه رو نيز نبايد بي تقصير دونست چونکه به نوعي احساس عذاب وجدان دخترانه او را به قطع ارتباط با عليرضا مردد ساخته است و از طرفيم عليرضا هنوز نتونسته به هر ترتيب خودشو به الي بپذيرونه يا باعث شکلگيري ازدواج بشه ! الي به قصد قطع ارتباط با عليرضا يا ايجاد رابطه اي موازي به اختيار خود آمده و وقوع حوادث نيز قطعاً اجتناب ناپذير است و سرانجام چنين پاياني نيز دور از انتظار نبايد باشد.
مگذر از من اي که در راه تو از هستي گذشتم
با خيال چشم مستت از مي و مستي گذشتم
دامن گلچين پر از گل بود از باغ حضورت
من چو باد صبح از آنجا با تهي دستي گذشتم
من از آن پيمان که با چشم تو بستم سال پيشين
گر تو عهد دوستي با ديگري بستي گذشتم
چون عقابي مي زنم پر در شکوه بامدادان
من که با شهبال همت زين همه پستي گذشتم
پاکبازي همچو من در زندگي هرگز نبيني
مگذر از من اي که در راه تو از هستي گذشتم
محمدرضا شفيعي کدکني

به تازگي در جايي خوندم: خوشحال بودن البته به معني اين است که همه چي عالي و کامل است، نيست بلکه بدين معني است که شما تصميم گرفته ايد آن سوي عيب و نقص ها را هم ببينيد.
هفته گذشته (21 آذر) زادروز تولد شاملو بود، من اينا رو انتخاب کردم بزارم:
دلتنگي هاي آدمي را ، باد ترانه اي مي خواند
روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد
و هر دانه ي برفي به اشکي ناريخته مي ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق هاي نهان
و شگفتي هاي بر زبان نيامده
در اين سکوت حقيقت ما نهفته است
حقيقت تو و من
٭٭٭
براي تو و خويش چشماني آرزو مي کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببيند
گوشي که صداها و شناسه ها را در بيهوشي مان بشنود
براي تو و خويش روحي که اين همه را در خود گيرد و بپذيرد
و زباني که در صداقت خود ما را از خاموشي خويش بيرون کشد
و بگذارد از آن چيزها که در بندمان کشيده است
سخن بگوييم
٭٭٭
گاه آنکه ما را به حقيقت مي رساند
خود از آن عاريست
زيرا تنها حقيقت است که رهايي مي بخشد
٭٭٭
از بخت ياري ماست شايد، که آنچه که مي خواهيم
يا به دست نمي آيد
يا از دست مي گريزد
٭٭٭
مي خواهم آب شوم در گستره ي افق
آنجا که دريا به آخر مي رسد
و آسمان آغاز مي شود
مي خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته يکي شوم
٭٭٭
حس مي کنم و مي دانم
دست مي سايم و مي ترسم
باور مي کنم و اميدوارم
که هيچ چيز با آن به عناد بر نخيزد
٭٭٭
چند باراميد بستي و دام برنهادي
تا دستي ياري دهنده
کلمه اي مهر آميز
نوازشي يا گوشي شنوا به چنگ آري؟
چند بار دامت را تهي يافتي؟
از پاي منشين
آماده شو! که ديگر بار و ديگر بار دام باز گستري ...
٭٭٭
پس از سفر هاي بسيار و
عبور از فراز و فرود امواج اين درياي طوفان خيز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچينم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آيم
و در کنارت پهلو بگيرم
آغوشت را بازيابم
استواري امن زمين را زير پاي خويش...
٭٭٭
پنجه درافکنده ايم با دستهايمان
به جاي رها شدن
سنگين سنگين بر دوش مي کشيم
بار ديگران را
به جاي همراهي کردنشان!
عشق ما نيازمند رهايي است نه تصاحب
در راه خويش ايثار بايد نه انجام وظيفه...
٭٭٭
هر مرگ اشارتي است
به حياتي ديگر
اين همه پيچ
اين همه گذر
اين همه چراغ
اين همه علامت
و همچنان استواري به وفادار ماندن به راهم
خودم
هدفم
و به تو!
وفايي که مرا و تو را به سوي هدف را مي نمايد
٭٭٭
جوياي راه خويش باش از اين سان که منم
در تکاپوي انسان شدن
در ميان راه ديدار مي کنيم حقيقت را
آزادي را
خود را
در ميان راه مي بالد و به بار مي نشيند
دوستي اي که توانمان مي دهد
تا براي ديگران مأمني باشيم و ياوري
اين است راه ما
تو و من
٭٭٭
در وجود هر کس رازي بزرگ نهان است
داستاني ، راهي ، بي راهه اي
طرح افکندن اين راز
راز من و راز تو ، راز زندگي
پاداش بزرگ تلاشي پر حاصل است
٭٭٭
بسيار وقت ها با يکديگر از غم و شادي خويش سخن ساز مي کنيم
اما در همه چيز رازي نيست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نيازي نيست
سکوتِ ملال ها از راز ما سخن تواند گفت
٭٭٭
به تو نگاه مي کنم و مي دانم
تو تنها نيازمند يک نگاهي تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشايدت تا به درآيي
من پا پس مي کشم
و درِ نيم گشوده به روي تو بسته مي شود
٭٭٭
پيش از آنکه به تنهايي خود پناه برم
از ديگران شکوه آواز مي کنم
فرياد مي کشم که ترکم گفتند!
چرا از خود نمي پرسم:
کسي را دارم
که احساسم را
انديشه و رويايم را
زندگي ام را با او قسمت کنم؟
آغاز جدا سري شايد از ديگران نبود
٭٭٭
بي اعتمادي دري است
خودستايي چفت و بست غرور است
و تهي دستي ديوار است و لولاست
زنداني را که در آن محبوس رآي خويشيم
دلتنگي مان را براي آزادي و دلخواه ديگران بودن
از رخنه هايش تنفس مي کنيم
٭٭٭
تو و من
توان آن را يافتيم تا بر گشاييم
تا خود را بگشاييم
بر آنچه دلخواه من است حمله نمي برم
خود را به تمامي بر آن مي افکنم
اگر بر آنم تا ديگر بار و ديگر بار بر پاي بتوانم خواست
راهي به جز اينم نيست!
٭٭٭
ازکسي نمي پرسند
جه هنگام مي تواند خدانگهدار بگويد
از عادات انسانيش نمي پرسند ، ازخويشتنش نمي پرسند
زماني به ناگاه
بايد با آن رودرروي درآيد
تاب آرد
بپذيرد
وداع را
درد مرگ را
فروريختن را
تا ديگربار
بتواند که برخيزد
٭٭٭
گذشته مي گذرد
حال ،طماع است
آينده هجوم مي آورد
بهتراست بگويمت
برگذشته چيره شو
حال را داوري کن
وآينده را بياغاز
٭٭٭
وقتي که مرگ مارا بربايد
- تو را و مرا-
نبايد که درپايان راهمان
علامت سوالي برجاي بماند
تنها نقطه اي ساده
همين وبس
چرا که ما
درحيات کوتاه خويش
فرصت هاي بي شماري داريم
که دريابيشان
سکوت سرشار از ناگفته هاست
مارگوت بيگل- ترجمه زنده ياد احمد شاملو

جايي خوندم: زندگي مثه يك پله قديميه! به اين فكر نكن كه اگه تنها ازش رد شي ديرتر خراب ميشه!به اين فكر كن كه اگه خراب شد يكي باشه دستتو بگيره.
يلدا مبارک !
چهارشنبه 11 آذر 1388

دلا مشتاق ديدارم غريب و عاشق و مستم
کنون عزم لقا دارم من اينک رخت بربستم
تويي قبله همه عالم ز قبله رو نگردانم
بدين قبله نماز آرم به هر وادي که من هستم
مرا جاني در اين قالب وانگه جز توم مذهب
که من از نيستي جانا به عشق تو برون جستم
اگر جز تو سري دارم سزاوار سر دارم
وگر جز دامنت گيرم بريده باد اين دستم
به هر جا که روم بي تو يکي حرفيم بي معني
چو هي دو چشم بگشادم چو شين در عشق بنشستم
چو من هي ام چو من شينم چرا گم کرده ام هش را
که هش ترکيب مي خواهد من از ترکيب بگسستم
جهاني گمره و مرتد ز وسواس هواي خود
به اقبال چنين عشقي ز شر خويشتن رستم
به سربالاي عشق اين دل از آن آمد که صافي شد
که از دردي آب و گل من بي دل در اين پستم
زهي لطف خيال او که چون در پاش افتادم
قدم هاي خيالش را به آسيب دو لب خستم
بشستم دست از گفتن طهارت کردم از منطق
حوادث چون پياپي شد وضوي توبه بشکستم

هميشه دشمنانت را ببخش، هيچ چيز بيش از اين آنها را ناراحت نميکند (اسکار وايلد)
دو تا نون بربري گرفتم واسه ردگم کني، کارت مهدي رو هم برعکس ميگيرم دستم که معلوم نشه کارت مال من نيست. همين که سر نگبانه رو گول ميمالم و از جلو در ميرم تو چشمم به مسعود ميفته، چند سالي هست که نديدمش احتمالاً 3 سال پيش، مسعود سال ما پاييني بود. نسبت به گذشته خيلي چاق تر شده، که ميگه از برکات سربازي به صورت امريس! سلام و احوال پرسي ميکنم، ولي لباس رسمي تنش نيست توي اين سرما يه شورت و پيراهن ورزشي تنشه ! ميگه اومدن سالن کنار خوابگاه فوتبال. متوجه ميشه که مقصدم خوابگاهه، شاکي ميشه که الا و بلا بايد امشب رو بيايي و خونه ما بخوابي. بهش ميگم چه فرقي ميکنه من که فقط ميخوام شب رو به صبح برسونم و صبح يه آزموني بدمو برم. به خرجش نميره که نميره، ميگه تازه مامان بابام هم رفتن مشهد و خونه خاليه! به شوخي ميگم: "گل پسر آخه نه من دخترم و نه تو قزويني که ميخواي منو ببري خونه خالي"... تا اتاق مهدي همراهيم ميکنه که کيفم رو بردارم و باهاش برم. ديوار من کوتاهتره و چاره اي نيست.بربري هايي که با هزار شوق براي صبحانه نقشه ها کشيده بودم رو با نگاه اندوه باري به مهدي ميدم و از مهدي و هم اتاقياش خداحافظي ميکنم و تازه وارد سالن ورزشي ميشم که مسعود و دوستاش ميخوان تا 12 شب فوتبال بازي کنن. بهم تعارف ميکنن که منم بازي کنم ولي نه کفش دارم و نه لباس و تازه توانم رو هم براي فردا صبح نياز دارم. توي اين فرصت ميشه يه مرورکي به جزوه هام بندازم. ساعت به نزديکي نيمه شب که ميرسه پس از مراسم دريافت دنگ و دونگ هزينه سالن سوار ماشين فاميل مسعود ميشم که وسط راه پنچر ميشه ! خوشبحتانه هنوز اعتماد به نفس و آرامش خودم رو دارم و فقط دستام به خاطر جابه جا شدن لاستيک سياه شده. بالاخره براي نزديکي هاي 1 نيمه شب به خونشون ميرسيم. دوستاش هم پشت سرمون دارن ميان ولي اونا رفتن تنقلات مخصوص بزم شبانه شان را بگيرن و پارکينگشون جوريه که بايد منتظر بشيم که اول اونا تشريف فرما بشن! تا اومدن گروه ارازل و اوباش از اوضاع و احوالش باخبر ميشم ميگه با يه دختره که از خودش بزرگتره و فوق ليسانسه و مدرس يکي از دانشگاه هاي اطرافه تهرانه قراره ازدواج گذاشته و تا 2-3 ماه ديگه عقد يا حتي عروسي برگزار ميشه. با خودم به حرف مجتبي فک ميکنم که ميگفت با ماهي 3 ميليون تومن درآمد شايد تازه بشه يه زندگي معمولي رو ايجاد کرد حالا اين مسعود که هنوز سربازه چه جوري ميخواد يه خونواده رو اداره کنه!... خيلي ديگه به اين موضوع فک نميکنم که سرم گيج بره... بالاخره بر و بچ تشريف ميارن و بعد از کلي بالا رفتن از پله ها وارد واحد طبقه چهارم ميشيم. مسعود همچون گذشته که منو ميشناسه ازم تقاضاي فيلم ميکنه که براش روي کامپيوتر کپي کنم. از کنج کوله ام به هارد خود مينازم و از آنجاييکه ميدونم اين مسعود نابه کار چه کارس و فقط ميخواد اين فيلم ها رو عقب جلو کنه تا بلکه شاهد سکانس هايي باشه که بازيگرا يادشون رفته لباساشون رو بپوشن يا خداي ناکرده بي اجازه بزرگتراشون مشغول عشق بازين. بنابراين گزيده اي از شاهکارهاي تاريخ سينما رو براش کپي ميکنم تا انگشت شصتي باشد بر اهداف استکباري مسعود خان. اما کاش ماجرا به همين جا ختم ميشد که خدا بد نخواد که کامپيوتر مسعود خان سرشار از طيف وسيعي از ويروسهاي مختلف ايراني، خارجي و بي ناموسي هم هست که بايد به روش خودم ويرسهاشو از بين ببرم تا حداقل بشه يه آنتي ويروسي نصب کرد ! خيلي زماني نميبره ولي تازه ساعت 2.30 نيمه شبه و بچه ميخوان بشينن پاي شلم اما من دعوت اونا رو با تنظيم ساعت موبايل به روي 7 صبح لبيک نگفته، چشمان پف کرده و قرمزم را ميمالم و بدون توجه به سر وصداي بچه ها و سردردي نيمه شبي وارد رختواب ميشم ...

هنگامي که دشمنت در حال اشتباه کردن است، در کارش وقفه نينداز (ناپلئون بناپارت)
پرسيدم: ... "چطور ، بهتر زندگي کنم ؟". با كمي مكث جواب داد: "گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير،
با اعتماد، زمان حالت را بگذران، و بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز. شک هايت را باور نکن، و هيچگاه به باورهايت شک نکن. زندگي شگفت انگيز است، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني. "
پرسيدم: "آخر ...." و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود، ادامه داد : "مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ، قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر. كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آيين بزرگ كردنت را... بگذارعشق خاصيت تو باشد، نه رابطه خاص تو با کسي. موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن ..."
داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد و ادامه داد ... : "هر روز صبح در آفريقا، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرايد، آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد، شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود، تا گرسنه نماند... مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ...، مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني..."
به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ...، كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد : "زلال باش...، زلال باش...، فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي، يا درياي بيكران، زلال كه باشي، آسمان در توست."
چند اين شب و خاموشي؟ وقت است كه برخيزم
وين آتش خندان را با صبح برانگيزم
گر سوختنم بايد، افروختنم بايد
اي عشق بزن در من، كز شعله نپرهيزم
صد دشت شقايق چشم، در خون دلم دارم
تا خود به كجا آخر، با خاك در آميزم
چون كوه نشستم من، با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخيزد، آنگاه كه برخيزم
برخيزم و بگشايم ، بند از دل پرآتش
وين سيل گدازان را ، از سينه فرو ريزم
چون گريه گلو گيرد ، از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد، در صاعقه آويزم
اي سايه ! سحر خيزان دلواپس خورشيدند
زندان شب يلدا ، بگشايم و بگريزم
ه.ا. سايه

آنکه مي تواند انجام مي دهد و آنکه نمي تواند انتقاد مي کند. (جرج برنارد شاو)
ساعت هنوز به 12 نرسيده ولي بيشتر از نيم ساعتي هست که توي ترافيک آزادگان گير کرديم، مجتبي غز ميزنه که هميشه¬ي خدا اينجا يه تصادفي ميشه که اين جوري ترافيک ميشه ! منم براي اينکه همراهي کرده باشم ميگم ديگه وقتي سيب زميني ها رو بفروشن و يه شبه پله هاي فرهنگ شهرنشيني طي شده باشه نبايد خيلي انتظارهاي معقولي داشت ! اما ترافيک باعث نميشه بحث قبليمون ناتمام بمونه مثل بچه هايي که ميشينن توي مهد کودک پشت سر باباهاشون ميگن که براشون شکلات و آدامس نخريدن، ما هم از اين فضاي دونفره نهايت استفاده رو مي بريم و پست سر باباهامون حرف مي زنيم ولي سنمون ديگه به شکلات و آدامس و اين صحبتها قد نميده بيشتر راجع به طرز فکراشونه ! اينکه چرا بايد نسلهاي انساني اينقدر تفاوتهاي فکري داشته باشن ! هيچ فرقي نميکنه که مجتبي بچه آخر باشه و با پدرش 40 سالي اختلاف داشته يا من که بچه اولم و با پدرم 23 سال اختلاف سني داريم ! و بازهم هيچ فرقي نميکنه که سليقه موسيقي همسنهاي مجتبي، بيشتر هايده و گوگوش باشه يا واسه هم سنهاي من شادمهر و محسن نامجو باشه، باباهامون از نسلي هستن که سوسن و گلپا گوش ميدادن ! اگه ما هنوزم شلواز جين مي پوشيم و پيتزا مي خوريم اونا نسلي هستن که شلوار پارچه اي و پاچه گشاد پوشيدن و به غير از برنج به چيز ديگه اي نميگن غذا ! اينا يعني همش اختلاف سليقه نسلها ! حالا وقتي که به طرز فکر برسه ديگه بدتر ! بعد ساعتها بحثهاي متفرقه که باعث ميشه مسيرهاي کيلومتري معلوم نشه برامون، به اولين ميدان شهر ميرسيم، دخترکي با گونه هاي سرخ آب-سفيد آب زده ! با لباس تنگ و زننده اي آن طرف ميدان ايستاده و با يه دونه از اين دوو 2000 ها با 2 تا پسر، داره با سر جواب ميده ما از دور نظاره گريم و نزديک مي شويم، دخترک آنقدر جوان هست که بشه تشخيص داد به شغل شريفي مشغول نيست، اما لحظات بعد خيلي راحت سوار ميشه و ماشين از جلوي ما دور ميشه ! مجتبي فحش ميده ! من ميزارم به حساب حماقت مردم و جامعه که اين اتفاقا ميفته ! مجتبي عصباني ميشه ميگه: آخه معلوم نيست اين دختره رو کجا ميبرن، خير سرمون هنوز وارد شهر نشديم شاهد يه همچنين صحنه اي هستيم. به ميدان دوم شهر وارد ميشم که امامزاده اي در کنار اونجاست. دور امامزاده مردم فقيري نشسته اند و آنها که سرحال ترند توي اين سرماي آدمکش، در شلوغيه ترافيک در بين ماشين ها ميچرخن و دست گدايي به طرف ماشينها دراز ميکنند. مادري بچه بغل که معلوم نيست سنش به 17 هم رسيده باشد با همون کودکش مشغول گداييست. هنوز سرم گيج ميره اگه بخوام بدونم جرم اون بچه اي که بقله مامانشه چيه ؟ به همون دليلي ميرسم که من امروز اينجام ! يعني فرق اين بچه با پسر علي آقا که توي اتاقش کلکسيوني از لباسها و اسباب بازي هاي رنگارنگ داره چيه ؟ سر چهار راه بعدي پيرمردي قوطي به دست ايستاده و از درون آن قوطي دود اسپند خارج ميشود تا مانعي شود از گزند چشم مردم و روز به روز ما انسانهايي که توي ماشينهامون نشستيم گردن کلفت تر بشيم. باز با مجتبي بر ميگرديم به طرز فکر مردم، من همه رو ميزارم تقصير جهالت و حماقت اين مردم ولي اون نظرش روي مديران و سياستمدارانه! ولي من نظرم اينه که تا مردم نخوان يه اتفاقي نيفته، نميفته و اگرم بخوان بيفته، ميفته ! برايش نقل تاريخي ميکنم نه آنکه کتاب تاريخ خوانده باشم از همان رمانهايي که گاه خوانده ام يا فيلمهايي که در گذشته ديده ام مثال ميزنم و چقدر لذت ميبرم وقتي مثلاً يه دوره پر اتفاقي مثل دوره آمد و رفت ناپلئون رو ذکر ميکنم و خيلي خوب ميشه حماقت و خرافه پرستي مردم و استفاده ابزاري کليسا از مردم در آن دوران رو ديد... صحنه بعدي دو صداي بوق از دو تا تاکسيه که براي اينه که کي زودتر از يه خيابون تنگ رد بشه با هم رقابت گذاشتن، معلوم نيست اين عجله هر کدام براي چيه که بعدش با فحش هاي آب نکشيده که روز به روز عادي تر ميشه از هم استقبال ميکنن تا مسافرين از نوع ضعيفه هم بي نصيب نمونن! فحش دادن از پنجره که ادامه پيدا ميکنه متوقف ميشن و ميان پايين و با هم درگير ميشن که به خاطر عجلشون زودتر بتونن به کارشون برسن. مجتبي عصباني تر ميشه اينو از طرز رانندگيش ميشه فهميد که... به اين مي انديشم که حتي اگه ما همه دارايمون رو بخوايم به همين چند نفري که امروز ديديم بديم يا يه جورايي مشکل اينا رو بخوايم حل کنيم باز به تعداد موهاي سرمون آدم مشکل دار توي همين شهر کوچولو وجود داره ! مجتبي که چشماش ديگه قرمز هم شده ميگه اين مملکت جاي ما نيست بيا اين آيلس 7 رو بگيريم از اينجا بزاريم بريم، آخه يعني چي هنوز به خونه نرسيديم اين همه بدبختي ديديم.

زندگي رو زياد جدي نگير، چون هرگز از اون زنده بيرون نميري (آلبرت هوبارد)
زمستان مي رود اما ذغال اندوز دستانش سياه است
مقني هر چه ماهر عاقبت در عمق چاه است
تنور نان به نرخ روز خور ها داغ داغ است
دماغ کاسه ليسان طمع جو چاق چاق است
در اين آشفته بازار دروغ و کج نمايي چابلوسان
همه تاييد کردند ماست هم گاهي سياه است
در اين بازار مکاره چنان مستند ز قدرت خدعه بازان
که گويي غافلند بالاترين مکارهستي خالق روز جزا است
خدا ترسان شجاعند و حقيقت گو به دور از هر ريايي
خداوند جلوه حق است و حق گو را پناهست
خدايا شجاعت را مگير از من که گر تنها بمانم در همه عمر
به از صدها رفيق لال در روز صدا است