مهر 1388 | صفحه اصلي | آذر 1388


جمعه 29 آبان 1388


مرا اميد وصال تو زنده مي‌دارد / و گر نه هر دمم از هجر توست بيم هلاک





هزار دشمنـم ار مي‌کنند قصد هـلاک
گرم تو دوستي از دشمـنان ندارم باک
مرا اميد وصال تو زنده مي‌دارد
و گر نه هر دمم از هجر توست بيم هلاک
نفـس نفـس اگر از باد نشنوم بويش
زمان زمان چو گل از غم کنم گريبان چاک
رود به خواب دو چشم از خيال تو هيهات
بود صـبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زني به کـه ديگري مرهـم
و گر تو زهر دهي به کـه ديگري ترياک
بـضرب سيفـک قتـلي حياتـنا ابدا
لان روحي قد طاب ان يکون فداک
عنان مپيچ که گر مي‌زني به شمشيرم
سـپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
تو را چنان که تويي هر نـظر کـجا بيند
به قدر دانش خود هر کسي کند ادراک
بـه چشم خلق عزيز جهان شود حافظ
کـه بر در تو نهد روي مسکنت بر خاک



هيچ وقت چيزي رو خوب نميفهمي مگر اينکه بتوني به مادربزرگت توضيحش بدي (آلبرت انيشتين)

فواد خبر داده که آپادنديس ممد شيپورچي رو عمل کردن، از خانه بيرون ميزنم. تا فاصله اومدن فواد توي کوچه زير همون باد و برگريزان پاييزي آواز سر ميدهم، مثل حموم که صدا اکو ميشه توي اين هوا و اين باد و اين سرما، بيشتر اکو ميشه و بيشتر فاز ميده! فواد کمپوت به دست از راه ميرسه ! هرچي فواد بچه بود و از اين کلاه ها که فقط چشم بچه پيداست، ميذاشت سرس حالا داره تلافي ميکنه و سالهاست کلاه به سر نذاشته ! تا ميرسه به کلاه من گير ميده ! با هم راهي ميشيم سمت خونه ممدي! فواد داستان رو تعريف ميکنه که توي سربازي اينجوري شده ! کوچه شون ازبس درخت چنار داره، حسابي برگ جمع شده زير پا، ولي اگه از روي برگا راه بري اصلاً صداي خش خش نداره ! چون بارون حسابي خيسشون کرده ! باد که ميوزه حسابي صورتو ميسوزونه يا به عبارت شاعرانش صورتمونو نوازش ميکنه! علي، داداش بزرگش در رو برامون باز ميکنه ! اونم 2 هفته اي هست که قاطي مرغا شده ! بهش تبريک ميگم و ازش ميخوام دست راستشو بکشه سر فواد ولي فواد بدو بدو ميره تو ! مملي لاغر از هميشه، با شکمي باند پيچي و چهره اي سياه شده به خاطر زير آفتاب بودنهاي پادگان، توي پاگرد پله ها به استقبالمون مياد ! ممدي که هميشه دستامونو چنان محکم فشار ميداد که درد ميگرفت حالا فقط دستامونو نوازش ميکنه ! ماهها هست که ممد رو نديديم پس صحبتها سر از هر کوچه و پس کوچه اي در مي آورد ! پيش خودم متاسف ميشوم و به ممدي ميگم که از بد روزگاره که بايد واسه آپانديست ببينيمت ! نبايد اصلاً اين جور باشه ! حسين هم به جمعمون اضافه ميشه، خسته تر از هميشه و شاکي تر از هميشه از اساتيد ظالم گروه مکانيک. مملي هم از سيستم سربازي که حسابي شاکيه هيچ، از رفتار بيمارستاني ها هم دل خوشي نداره ! او هم به زعم من به اين موضوع اذعان داره که درد و مرگ براي پرستار و دکتر به طور فجيعي عادي شده و بی شک اين رابطه مستقيم با تعدد برخورداشون با مريض و درد و مردن داره ! منم از يکي از فاميلمون که دکتره، ياد ميکنم که اونم اين جوريه و اين موضوع حتي روي رفتارش چنان اثر داشته که احساساتي شدناش هم گاه به نظر ميرسه با برنامه ريزي انجام ميشه و گاه اينقده مصنوعيه که آدم حالش به هم ميخوره ! حتي يه بارم قديما با دکتر سودي که راجع به زندگي دکترا بحث ميکرديم به اين نکته کليدي اشاره داشت که دکترا خيلي زندگي جالبي ندارن! طولاني بودن درس خوندناشون، ديدن و برخورد با آدمهاي جورواجور و رنگارنگ، شيفت هاي بيمارستاني و خواب و بيداري هاي آنچناني، دوري از همسر و عمدتاً بچه هاشون و ... بحثا با رسيدن ساعت به نزديکاي 12 جمع ميشه و با چند تا عکس دسته جمعي يک ديدار دوستانه را به پايان ميبريم.



دستهايت را براي يک دقيقه بر روي بخاري بگذار، اين يک دقيقه براي تو مانند يک ساعت ميگذرد. با يک دختر خوشگل يک ساعت همنشين باش، اين يک ساعت براي تو به سرعت يک دقيقه ميگذرد و اين همان قانون نسبيت است! (آلبرت انيشتين)




به سر شوق سر کوي تو ديرم
به دل مهر مه روي تو ديرم
بت من ، کعبه من ، قبله من
تويي هر سو نظر سوي تو ديرم


کسي که ره به بيدادم بره ني
خبر بر سرو آزادم بره ني
تمام خوب رويان جمع گردند
کسي که يادت از يادم بره ني


باباطاهر عريان




اگر که بيهده زيباست شب
براي چه زيباست
شب
براي که زيباست؟ ــ
شب و
رود ِ بي‌انحناي ستاره‌گان
که سرد مي‌گذرد.
و سوگ‌واران ِ درازگيسو
بر دو جانب ِ رود
يادآورد ِ کدام خاطره را
با قصيده‌ي نفس‌گير ِ غوکان
تعزيتي مي‌کنند
به هنگامي که هر سپيده
به صداي هم‌آواز ِ دوازده گلوله
سوراخ
مي‌شود؟

اگر که بيهده زيباست شب
براي که زيباست شب
براي چه زيباست؟


زنده ياد احمد شاملو - ۲۶ اسفند ۱۳۵۰



آنچنان زندگي كن گويي كه فردا خواهي مرد، آنچنان بياموز گويي كه تا ابد زنده خواهي ماند (ماهاتما گاندي)


مدتهاست با خودم عهد کرده ام ديگر با کسي راجع به پول و هنر حرفي نزنم. هر وقت اين دو مقوله کنار هم قرار گيرند، هرگز نمي توان انتظار حفظ تعادل را داشت؛ براي هنر، يا کمتر از آنچه در خورش است پرداخته شده و يا بيشتر از آن. به طور مثال، يک بار در يک سيرک سيار انگليسي دلقکي را مشاهده کردم که از نظر حرفه بيست بار و از لحاظ هنري ده بار بيشتر از من توانايي داشت، اما هر شب چيزي کمتر از ده مارک دستمزدش بود؛ او جيمز آليس بود و در حدود چهل سال داشت. وقتي او را به شام دعوت کردم - غذاي ما املت گوشت خوک و سالاد و پيراشکي سيب بود - حالش به هم خورد، چون مدت ده سال بود که اين غذا را در يک وعده نخورده بود. از وقتي با جيمز آشنا شده ام، ديگر راجع به پول و هنر حرفي نمي زنم....
...
گمان نمي کنم هيچ انساني در دنيا قادر به درک يک دلقک باشد، حتي يک دلقک هم نمي تواند دلقک ديگري را خوب بشناسد، چون در اين رابطه رشک و حسد نقش بزرگي را ايفا مي کنند. ماري تا مرز آشنايي و شناخت من پيش آمده بود، اما هنوز آن طور که شايد و بايد مرا نشناخته بود. او اعتقاد داشت که من بايد به عنوان يک "انسان خلاق"، علاقه و دلبستگي آتشيني نسبت به کسب بيشتر فرهنگ از خود نشان دهم. اين يک اشتباه بود. طبيعتاً شب هايي که وقت آزاد داشتم، اگر مي فهميدم جايي نمايشي از بکت روي صحنه آمده است، بلافاصله تاکسي مي گرفتم تا به ديدن آن بروم، و گاهي به سينما مي روم، البته تنها، فيلم هايي که تماشايشان براي اطفال زير شش ساله نيز مجاز است. ماري هرگز نتوانست اين مسئله را درک کند، چون بخش اعظمي از تربيت او تنها متشکل از اطلاعات مربوط به علم روانشناسي و اصالت عقل به شيوه تصوف کاتوليکي بود که در اين چهارچوب بيان مي شد: "بگذار آنها فوتبال بازي کنند تا ديگر به دخترها فکر نکنند." با اين وصف و در چنين محيطي، من هميشه با علاقه به دخترها و بعدها به ماري فکر مي کردم. گاهي وقت ها اين توهم به من دست مي داد که مرتکب يک جرم اخلاقي و يا جنسي شده ام. علت علاقه من به فيلمهاي مخصوص اطفال شش ساله اين است که در اين فيلمها رزالتهاي مخصوص بزرگسالان، کينه، زنا و طلاق جايي ندارند. در فيلمهايي که موضوع آنها زنا و طلاق است، هميشه خوشبختي و خوش شانسي يک نفر، نقش بزرگي را بازي مي کند. "عزيزم، مرا خوشبخت کن" يا "تو که دوست نداري مانع خوشبختي من شوي؟" من هنوز معنا و مفهوم خوشبختي آني و لحظه اي را نفهميده ام....
...
احساس ميکردم حالم کمي بهتر شده است. ورم زانويم کمتر و از درد آن نيز کاسته شده بود. سردرد و حالت ماليخوليا هنوز رهايم نکرده بود، اما اين دو درد با من عجين شده بودند، درست مانند تصور مرگ. يک هنرمند مرگ را هميشه با خود يدک مي کشد، درست مانند کشيشي که هميشه کتاب مقدس را با خود حمل مي کند. من حتي مي دانم که سرنوشت من پس از مرگ چه خواهد بود؛ جاي من نيز در قبر چند طبقه ي خاندان شنير خواهد بود. مادرم پس از مرگ من گريه سر مي دهد و ادعا مي کند که او تنها کسي بوده که مرا درک مي کرده است. او براي همه تعريف خواهد کرد که: "هانس ما واقعاً چگونه انساني بوده است. " او احتمالاً تا ابد خواهد گفت که پسرش "نفس پرست" و "پول پرست" بوده است؛ و اينکه: "بله هانس ما خيلي با استعداد بود، فقط تا اندازه اي نفس پرست و پول پرست بود. متاسفانه کاملاً بي انظباط، اما خيلي با هوش و با استعدادبود". زومرويلد خواهد گفت: "شنير ما خوب پسري بود، حيف که دشمن کليسا و از مذهب متنفر بود و به هيچ وجه قادر به درک نيروي ماوراي طبيعت نبود"


بخشهايي از کتاب عقايد يک دلقک - هاينريش بل




اندكي مستانه تر در زير اين باران بمان / ابر را بوسيده ام تا بوسه بارانت كند




لحظه ديدار نزديک است
باز من ديوانه ام، مستم
باز مي لرزد،
دلم، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي! نخراشي به غفلت گونه ام را،
تيغ
هاي، نپريشي صفاي زلفکم را،
دست
و آبرويم را نريزي،
دل
اي نخورده مست
لحظه ي ديدار نزديک است


مجموعه زمستان - مهدي اخوان ثالث

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در جمعه 29 آبان 1388 | نظر دوستان (2)


چهارشنبه 20 آبان 1388


بـوي بـاران تـازه مي آيد / نکند بوي چـشـم تـر باشد





نکـند موسـم سـفر باشد
ساربان خفته، بي خبر باشد
بـوي بـاران تـازه مي آيد
نکند بوي چـشـم تـر باشد
سخني از وفا شنيده نشد
نکند گـوش خـلق کـر باشد
نکند عشق در برابر عقل
دسـت، از پـا دراز تر باشد
نکند در قلمـرو احـساس
کاسـه از آش داغ تـر باشد
نکند پرده چون فـرو افـتد
داسـتان، داسـتان زر باشد
زيراين نيم کاسه هاي قشنگ
نکـند کاسـه ي دگـر باشد
دخـتر گلـفـروش مـا نکـند
يـار لات سـر گـذر باشد
نکند قـصه ي گل و بلبل
هـمه پـايينـتر از کمر باشد
نکند آنکه درسِ دين مي داد
از خدا ، پاک بي خبر باشد
اين زمين روي شاخِ گاوي بود
نکند روي گـوشِ خـر باشد
همچو دروازه بود يک گوشش
نکـند ديـگريـش، در باشـد
نکند خطبه هاي قطره ي آب
در دلِ سنـگ، بي اثـر باشد
نکـند گـفـته هـاي آيـيـــنه
از دهـانــش بـزرگـتر باشـد
ايستادن چو سرو در اين باغ
نکـند پاسـخـش تـبر باشـد
نکـند نان به نرخِ روز شـود
چامه کبريتِ بي خطر باشد
نورِ « کيوان » در آسمانِ شب
نکـند پـوچ و بـي ثـمر باشـد
مرتضي کيوان



بعضي آدما يه اخلاقهايي دارن که يا يه کاري رو انجام نميدن يا اگه انجامش دادن سنگ تموم ميزارن و به صورت تمام و کمال انجام ميشه! نوشته هاي قبلي (شما بخونين خزولات) من هم از همون دسته هاي بد بوده که معناي بدي رو به تمام معنا در خودش داشت. اين رو هم از کامنتا ميشد فهميد هم از عکس العملهاي دوستان نازنينم. با اينکه ميدونم بابا از اين وبلاگه خبر نداره، حتي يه شب خواب ديدم که بابام اومده به خوابم و داره دعوام ميکنه که پسرجون اينا چيه ورداشتي نوشتي ! اون روز دوست جونم هم نوشته ها رو خونده بود، کلي ناراحت شده بود و تماس گرفت و با اينکه در حالت شبه آنفولانزا بودم کلي انرژي گرفتم و خوب شدم. خلاصه که مراتب ندامت و پشيماني خود را از آنگونه نوشتن و آنچنان فکر کردن، اعلام داشته و شديداً معترفم که زندگي انسانهاي زميني بالا و پايين و زشتي و زيبايي زياد داره و بارها هم اتفاق ميفته که بر حسب اتفاقات روزگار حتي به تلنگري بر زمين بيفتيم، اما نه افتادن مهمه و نه بلند شدنه! اون چيزي که مهمه اينه که در نهايت بتوني بلند شدي و به نقل از دوستي قديمي نوع بلند شدنه که چه جوري بلند بشي و نگرشت به زندگي چطوري بشه! يادتونه گفتم يه وقتايي بايد حتماً وقت بگذره تا آدما بزرگ بشن ! اين زمين خوردنا هم بعضي وقتا باعث ميشن آدما بزرگ بشن و بعضي وقتا يه جهش بزرگ به سرزمينهاييست که تا به حال به نزديک آنها هم نبوده است. و مورد آخر اينکه در مواقع بحراني به خوبي ميشه دوستاي خوب رو شناخت و مثلاً نسبت به برخي از ديدگاه ها تجديدنظر پيدا نمود. تازه يه چيزي رو بگم که تازه کشفش کردم، حتي اگه اينو بدونين که هرچي دوست آدم قديمي تر باشه بهتره! ولي اينو حتماً نميدونين که هرچي دوست آدم بزرگتر باشه، بزرگوارتر، نازنين تر، گل تر و دوست داشتني تر هم هست، مثل دوست جون من.


من دلم مي خواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسي مي خواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانه ي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانه دوست کجاست؟


فريدون مشيري



پيروزي آن نيست که هرگز زمين نخوري، آن است که بعد از هر زمين خوردني برخيزي. (مهاتما گاندي)


در روزهاي اخير باز هم جرياني از نوع روابط رمانتيک وارانه انسانها شنيده ام. ما معمولاً در استفاده از واژه "انسان" راحتيم، اما گاه از معناي پشت آن بي خبريم و گاه نيز از واژه هاي مثل "مرد" راحت عبور ميکنيم، اما خوب ميدانيم که "مردانگي" بر جنسيتمان نيست و بدون شک آنکه در پي سالها بر خود "متعهد" بوده "مرد" تر از آن است که نوع جنسيتش "مرد" بوده است! حالا ديگه ميتونين متوجه منظورم بشين باز هم داستاني از عشقهاي موازي و مثلثي و مربعي ! البته در مورد عشق بودنش ميتونه جاي بحث داشته باشه، ولي در واقع توي اين حوزه اگه کسي باشه که 100 سال هم کار مطالعاتي و پژوهشي داشته باشه و مثلاً به هزاران نفر مشاوره داده باشه ولي بازهم نميشه خيلي راحت در اين گونه موارد اظهار نظر نمود که من گاه به خودم اجازه ميدم و دست به قلم ميبرم ! اما اگه بخوام کسي رو مقصر بدونم حتماً همين جامعه پر رنگ و ريا رو مقصر ميدونم که چون جرياني از آبهاي روان جمعيت آدما رو با خودش به جاهايي ميبره که نبايد ببره و توي اين زمينه خيلي هم که فرافکني کنيم و تموم تقصيرا هم ماله ما که نباشه اما اما همه اينا دليل نميشه که ما بد باشيم و خوب نباشيم و در نهايت تنها چيزي که ميتونم به راحتي ازش حرف بزنم همين بس که در ستايش و قداست عشق نميشه هيچ قدرت ماورايي ديگه اي رو باهاش مورد مقايسه قرار داد و خود اين دوست داشتن آنقدر زيباست که به پايان نينديشيم.... با جملات پاياني از فيلم Damage به پايان ميبرم:


What really makes us is beyond grasping. It's way beyond knowing. We give in to love…because it gives us some sense of what is unknowable. Nothing else matters، no at the end….




به جاي اين که مرد موفقيت باشيد، سعي کنيد که مرد ارزشها باشيد... (آلبرت انيشتين)


پادشاهي پس از اينكه بيمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهي ام را به کسي مي دهم که بتواند مرا معالجه کند». تمام آدم هاي دانا دور هم جمع شدند تا ببيند چطور مي شود شاه را معالجه کرد، اما هيچ يک ندانست. تنها يکي از مردان دانا گفت که فکر مي کند مي تواند شاه را معالجه کند.
« اگر يک آدم خوشبخت را پيدا کنيد، پيراهنش را برداريد و تن شاه کنيد، شاه معالجه مي شود.»
شاه پيک هايش را براي پيدا کردن يک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولي نتوانستند آدم خوشبختي پيدا کنند. حتي يک نفر پيدا نشد که کاملا راضي باشد. آن که ثروت داشت، بيمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا مي زد، يا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگي بدي داشت. يا اگر فرزندي داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمي چيزي داشت که از آن گله و شکايت کند. آخرهاي يک شب، پسر شاه از کنار کلبه اي محقر و فقيرانه رد مي شد که شنيد يک نفر دارد چيزهايي مي گويد.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سير و پر غذا خورده ام و مي توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چيز ديگري مي توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پيراهن مرد را بگيرند و پيش شاه بياورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پيک ها براي بيرون آوردن پيراهن مرد توي کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقير بود که پيراهن نداشت!!!.


لئو تولستوي - ۱۸۷۲




از کتابي که واقعاً لذت مي برم، کتابي است که آدم موقع خواندن آن آرزو کند که کاش نويسنده آن رفيق او باشد و هر وقت که آدم دلش بخواهد او را پاي تلفن بخواهد. گو اين که خيلي به ندرت چنين اتفاقي مي افتد...
عقيده من اين است که اگر آدم دختري را واقعاً دوست نداشته باشد، ابداً نمي بايست باهاش ور برود و عشقبازي کند، و اگر دوستش داشته باشد، پس حتماً صورتش را هم دوست دارد، و اگر صورتش را دوست داشته باشد، پس بايست از انجام دادن کارهاي نفرت انگيز و کثيفي روي صورت او، مثل پاشيدن آب يا مشروب، خودداري کند. واقعاً خيلي بد است که همچو کار زشت و کثيفي گاهي اوقات مايه تفريح و لذت است. آخر خود دخترها هم تقصير کارند، وقتي که آدم به کار کثيف و نفرت انگيزي دست نزد، وقتي که مي خواهد يک چيز واقعاً خوب را خراب نکند، دخترها چندان به آدم کمک نمي کنند. يکي دو سال پيش با دختري آشنا بودم که حتي از من هم کثيفتر و نفرت انگيزتر بود. راستي دختر کثيف و نکبتي بود. ما تا مدتي به طرز کثيف و نفرت انگيز تفريح زيادي مي کرديم. جنسيت موضوعي است که من واقعاً از آن خوب سر در نمي آورم. آدم هيچ وقت نمي فهمد که کجاي کار است. من هميشه در مورد امور جنسي اصول و مقرراتي براي خودم وضع مي کنم، ولي في الفور آنها را زير پا مي گذارم. سال پيش با خودم قرار گذاشتم که از نزديک شدن به دخترهايي که بي جهت دلخورم مي کنند، بالکل دست بکشم. اما همان هفته که اين قرار را با خودم گذاشتم، توي همان هفته هم گذاشتمش زير پا – اگر راستش را بخواهيد همان شب گذاشتمش زيرپا، شب تا صبح را با دختر بسيار حقه بازي به اسم آن لوييز شرمان گذراندم. جنسيت موضوعي است که من اصلاً از آن سر در نمي آورم....
بعد موضوع مضحکي اتفاق افتاد. موقعي که به موزه رسيدم، ناگهان احساس کردم که حاضر نيستم حتي در مقابل يک ميليون دلار پول پايم را بگذارم تو. موضوع فقط اين بود که موزه برايم جالب نبود و بامزه اين جا بود که آن همه راه را از پارک تا موزه پياده آمده بودم و آن هم به همين قصد، به اين قصد که بروم توي موزه. البته اگر فيبي آنجا بود شايد مي رفتم تو، اما نبود....


بخشي از کتاب ناتور دشت، دي.جي سلينجر



خوندم جايي که: آن که مي خواهد روزي پريدن را بياموزد، نخست بايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالا رفتن آموزد، پرواز را با پرواز آغاز نمي کنند.

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در چهارشنبه 20 آبان 1388 | نظر دوستان (2)


چهارشنبه 13 آبان 1388


ما ز ياران چشم ياري داشتيم / خود غلط بود آن چه ما پنداشتيم





ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آن چه ما پنداشتيم
تا درخت دوستي برگي دهد
حاليا رفتيم و تخمي کاشتيم
گفت و گو آيين درويشي نبود
ور نه با تو ماجراها داشتيم
شيوه چشمت فريب جنگ داشت
ما غلط کرديم و صلح انگاشتيم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت بر او بگماشتيم
نکته‌ها رفت و شکايت کس نکرد
جانب حرمت فرونگذاشتيم
گفت خود دادي به ما دل حافظا
ما محصل بر کسي نگماشتيم



وقتي همه با من هم عقيده مي شوند تازه احساس مي کنم که اشتباه کرده ام (اسکار وايلد)


با يه اعتراف نسبت به پست قبلي شروع ميکنم که مردن عشقي خوبه ولي واسه زندگي کردن بايد يه الفبايي رو بلد بود. حداقل اينو ديگه خوب ميدونم واسه بعضي چيزا بايد يه قاعده اي وجود داشته باشه تا مزه بده، حالا قبلاً يه چيزايي گفته بودم ولي نظرم عوض شده همين افراط و تفريطه که آدما رو کله پا ميکنه! همين زياد خواهي ها، ديگه کم کم واسه بعضي چيزا بايد مرز قائل شد. گفته بودم مردن بايد با عشق باشه هنوز ميگم ولي اگه مجبور به دويدن توي زمين زندگي باشي، محکومي که قانونهاشو رعايت کني! از ديشب تا حالا به اندازه تمام سالهايي که از اين جامعه نفرت هايي تو زندگيم بوده، بالا آوردم. حتي امروز صبح به خيابونهاي پايتخت هم رحم نداشتم که تميز نگهشون بدارم. حتي همه اون آب قندهايي که قاشق قاشق ريخته بودم توي گلوم رو هم اوغ زدم. هفته پيش بهم گفتن علت سردردهاي مزمنت از ميگرنه، احتمالاً حالا حالت تهوع هم بهش اضافه شده، نمي دونم اين جور وقتا وقتي که به يه غوره هم سرديم ميکنه اين چه مرضيه که تا ته خيلي چيزا رو ميخونم و خيالبافي مي کنم، مثلاً اينکه ممکنه ايناها نشانه هايي از يه مرگ زودرس باشه ولي اصلاً اين جوري مردن به درد لاي جرز ديوار هم نمي خوره. بدون شک اين جور وقتا اول از همه اون غروب فرورديني رو به ياد ميارم که دکتر گفت گردنم تومور داره و بايد جراحيش کني. اون موقع هم فک مي کردم مردنيم ولي نمردم و به جاش مامان نويد مرد. از اون دفه آخري که سر درد شديد اومد سراغم که مجبور شدم 3 تا قرص بخورم به سرم زد که نکنه حالا يه تومور ديگه توي کلم سبز شده باشه. ولي هميشه به همين سادگيهام نيست، چون آزمايش پاتولوژي منفيه و حالا حالا ها مردني نيستم. پس ميشه تا سالها واسه يه مردن با شکوه و با عشق نقشه کشيد. اما امروز توي اين شهر غريبي که ديگه هر 2 هفته يه بار حسابی برام آشنا شده، اينقدر حالم بد شد که تا حالا اين جوري نشده بودم، دقيقاً مثل اين فيلم هايي که يه زنه آبستن روشون ميده که دائماً داره بالا مياره... اولين کاري که کردم اين بود که از جمع بچه ها خارج شدم که ديگه شاهد بالا آوردنام نباشن. اما باز تو سرم خيال بافي کردم و منفي بافي کردم و خوب شد که چيزی ننوشتم. اما خوب همش هم که نميشه از گل و بلبل گفت و نوشت. حالم که بهتر ميشه با قايم موشک بازي هميشگي وارد کوي دانشگاه ميشم و بدون اينکه وارد اتاق مهدي اينا بشم به پشت بام خوابگاه مي روم. يکي ديگه هم روي پشت بوم اون يکي خوابگاه نشسته و سيگار به لب داره. دراز ميشم روي زمين و چشمام رو مي بندم تا آفتاب به چشمام نرسه. اول از همه به همون فرشته نازنين فکر ميکنم که اونم جايي از همين شهر داره همين هوا رو تنفس ميکنه! و همين آسمان و خورشيد و همين برگ ريزان پاييزي رو ميبينه. پس اگه به همين آسمون بنگرم ميتونم رو به روش باشم! به تک تک لحظات کوتاهي مي انديشم که به چشمانش، چشم دوخته ام و نگفته ام که چقدر دوستش دارم! به اون شبي فکر ميکنم که وقتي ازم پرسيد: "توي وبلاگت اين دوست داشتن ها رو براي کي نوشتي؟"، چرا نتونستم بگم براي تو، براي خود تو! ولي يه بار همون شب توي رستوران بهم گفت توام برام يه دوست معمولي هستي، همين بود که دلم رو لرزوند! اما خوب به اين حسابی خوب و زياد فک کردم که بازم ميشه يه دوست معمولي بود و يکي رو خيلي دوست داشت. من که به خاطر حرفهايش يک سالي هست به دوري از سيگار نائل آمده ام، پس بخوام نخوام هنوز دوستش دارم. امشب باز هم به آسمان مي نگرم و ستاره ها رو مرور مي کنم. خيالم راحته که ستاره من هم همون ور داره واسه خودش ميدرخشه... پس با اين جمله که جايي خوندمش پايان می برم: "در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند و صداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد، مهم نيست كه او مال تو باشد، مهم اين است كه فقط باشد، زندگي كند، لذّت ببرد، و نفس بكشد..."





به دنبال خدا نگرد
خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست
خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست
خدا در مسيري که به تنهايي آن را سپري مي کني نيست
خدا آنجا نيست
به دنبالش نگرد
خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست
در قلبيست که براي تو مي تپد
خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد
خدا آنجاست
خدا در خانه اي است که تنهايي در آنجا نيست
در جمع عزيزترين هايت است
خدا در دستي است که به ياري مي گيري
در قلبي است که شاد مي کني
در لبخندي است که به لب مي نشاني
خدا در دير و بتکده و مسجد نيست
لابلاي کتاب هاي کهنه نيست
اين قدر نگرد
گشتنت زمانيست که هدر مي دهي
زماني که مي تواند بهترين ثانيه ها باشد
خدا در عطر خوش نان است
آنجاست که زندگي مي کني و زندگي مي بخشي
خدا در جشن و سروريست که به پا مي کني
آنجاست که عهد مي بندي و عمل مي کني
خدا را در کوچه پس کوچه هاي درويشي و دوري از انسانها نگرد
آنجا نيست
او جايي است که همه شادند
جايي است که قلب هاي شکسته اي نمانده
در نگاه پرافتخار مادريست به فرزندش
و در نگاه عاشقانه زني به همسرش
و در انديشه کودکي که مي پندارد پدرش
قهرمانيست در دنيا
قويترين است و کاملترين
همه چيز را مي داند
آخر او پدر من است
خدا را در غم جستجو نکن
در کنج خاک گرفته آنچه که سال ها روايت کرده اند نگرد
آنجا نيست
خدا را جاي دگر بايد جستجو کني
جوانمردهايي که با پاي پياده ميروند
به جستجوي خدا او را نخواهند يافت
خدا نزديکتر از آنست که فکر مي کنيم
در فاصله نفس هاي من و توست که به هم آميخته
در قلبيست که براي تو مي تپد
در ميان گرماي دستان ماست که به هم پيچيده
خدا اينجاست



میگن: حقيقت آن چيزي نيست که نوشته مي شود... آن چيزي است که سعي مي شود پنهان بماند ؟

ديدين يه وقتايي تو زندگي هست که دوست دارين هر چي هست زودي تموم بشه! اما انگار ثانيه ها خوابشون گرفته باشه يا پاهاي اين عقربه ها افتاده باشه توي باتلاقي از قير که تکون نمي خورن. اين همه از عمرمون زود گذشته ولي توي يه همچين حالتهايي اصلاً نميشه کاريش کرد. اوايل فکر مي کردم اين چنين لحظاتي، جهنم اين دنياست ولي بعدها فهميدم که شايد توي يه همچنين لحظه هايي که هيچ مثلشون تکرار نميشه، باشه که ما آدما بزرگ ميشيم. دقيقاً مثل وقتي که کسي يه بلايي سرش مياد و ديگه ميگه : "بالاتر از سياهي رنگي نيست" يا "آب که از سر گذشت چه يه وجب چه صد وجب". خوب اون وقته که تازه بدون استرس ميتونه بعدها خيلي کارهاي بزرگتري انجام بده. توي سنين مختلف هم جنس اين احساس فرق ميکنه. مثلاً براي يه بچه 7-8 ساله توي مدرسه ميتونه موقع ديکته نوشتن باشه، يا تو سن بالاتر موقع جواب دادن به درسها، و بالاتر که ميره صحبتهاي ميان دختر و پسري که کلمه به کلمه رنگ از رخسارشان حکايتي دارد. و به سن ما که برسه ارائه پروژه و سمينار...


آرزوهايت را
همواره
زنده نگهدار
پر نشاط و پر غرور
پر از آهنگ زندگي
به فردا بينديش
فرداي آفتابي
که تو را مي خواند
نور اميد به چهره دارد
نفسي گرم در سينه
هميشه
انگيزه
"بودن"
بوده است
"فردا"
و امروز همان فرداي ديروز است
که انتظارش را داشته ايم
از آن روي مگردان
دوستش بدار
بر تخت زندگي بنشانش
فردايي که امروز شده است
فرزند توست
آرزوي تولدش را داشته ايم
بر او لبخند بزن
در آغوش فشر
گونه به گونه اش بنه
او خود را به تو سپرده است
به دستهاي پر توان تو
به انديشه هاي سربلند تو
تو
رهبر و رهگشا و رهرو زندگي هستي
هر روز را نوروز کن
با نگاهي ديگر
انديشه اي ديگر
رفتاري ديگر
به زندگي جامه نو بپوشان
به ديدار افقهاي نا ديده اش بر
عشق و اميد و پايداري را
به پايش ريز
او فرزند توست
عزيزش بدار


نمي دونم اين اثر از کيه ؟ روز آزمون دانسگاه تربيت مدرس يکي روي کمدش اينو نوشته بود



پيروزي آن نيست که هرگز زمين نخوري، آن است که بعد از هر زمين خوردني برخيزي. (مهاتما گاندي)


والدين من که پروتستان هايي متعصب هستند، پس از جنگ، چنانچه مد روز شده بود، در برابر شکلي از آشتي مذهبي سر تعظيم فرود آورده و تسليم شدند و مرا به يک مدرسه ي کاتوليک فرستادند. من فردي مذهبي نيستم، حتي به کليسايي نيز وابسته نيستم و آوازها و سرودهاي مذهبي را تنها به علت تاثير رواني شان زير لب زمزمه مي کنم: آنها براي فراموش کردن دو درد که طبيعت در وجودم به ارث گذاشت به من کمک مي کنند، يعني بيماري ماليخوليا و سردرد. از وقتي ماري به فرقه کاتوليک پيوسته است (اگرچه خود ماري کاتوليک است، ولي به اعتقاد من اين بيان بجا و معقول است)، شدت اين دو درد و رنج هم افزايش يافته است، طوري که حتي سرودها و مناجات هاي دسته جمعي کليسا هم که تا به حال کمک حال من براي مبارزه با اين دردها بودند، ديگر موثر نيستند. براي من تنها يک راه حل موقت موثر وجود دارد: الکل – يک راه علاج دائمي نيز مي تواند وجود داشته باشد: ماري؛ ماري مرا ترک کرده است. دلقکي که به مشروب و الکل پناه ببرد، خيلي زودتر از يک شيرواني ساز مست سقوط خواهد کرد....

مشکل من فقط اين است که من نه تنها دچار حالت ماليخوليايي، سردرد و سستي هستم و قادر به تشخيص بوها از پشت تلفن مي باشم، بلکه بدترين دردي که من گرفتار آنم سرشت من است که تنها سيستم تک همسري را قبول دارد؛ در زندگي من تنها يک زن وجود دارد که مي توانم با او تمام کارهايي را که مردان ديگر با زنانشان انجام مي دهند، انجام دهم: ماري، و از وقتي که او مرا ترک کرده است، مثل يک انسان تارک دنيا زندگي مي کنم، فقط با اين تفاوت که من تارک دنيا نيستم....

بخشهايي از کتاب عقايد يک دلقک از هاينريش بل





سكوت‏آب
مى‏تواند
خشكى ‏باشد و فرياد عطش؛
سكوت‏گندم
مى‏تواند
گرسنگى ‏باشد و غريو پيروزمندانه‏ى قحط؛
همچنان كه ‏سكوت ‏آفتاب
ظلمات ‏است.
اما سكوت ‏آدمى فقدان‏ جهان ‏و خداست
غريو را
تصوير كن!
احمد شاملو

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در چهارشنبه 13 آبان 1388 | نظر دوستان (6)