شهريور 1388 | صفحه اصلي | آبان 1388


دوشنبه 20 مهر 1388


هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است / تا روي زمين بوسه زند بر لب برگي





پاييز چه زيباست
مهتاب زده تاج سر کاج
پاشويه پر از برگ خزان ديده ي زرد است
بر زير لب هره کشيدند خدايان
يک سايه باريک
هشتي شده تاريک
رنگ از رخ مهتاب پريده
بر گونه ي ماه ابر اگر پنجه کشيده
دامان خودش نيز دريده
آرام دود باد درون رگ نودان
با شور زند ني لبک آرام
تا سرو دلاران برقصد
پر شور
پر ناز بخواند
شبگير سردار
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روي زمين بوسه زند بر لب برگي
هر برگ که در روي زمين است
تا باز کند ناز و دود گوشه دنجي
آنگاه بپيچند
لب را به لب هم
آنگاه بسايند
تن را به تن هم
آنگاه بميرند
تا باز پس از مرگ
آرام نگيرند
جاويد بمانند
سر باز برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند
پاييز چه زيباست
پاييز دو چشم تو چه زيباست
سرمست لب پنجره خاموش نشستم
هر چند تو در خانه من نيستي امشب
من ديده به چشمان تو بستم
هر عکس تو از يک طرفي خيره برويم
اين گويد
هيچ
آن گويد
برخيز و بيا زود بسويم
من گويم
نيلوفر کم رنگ لبت را
با شعر بگويم با بوسه بشويم
اي کاش
اي کاش
آن عکس تو از قاب درايد
همچون صدف از آب برايد
اي کاش
جان گيري و بر نقش و گل بوته ي قالي بنشيني
آنگاه بتو پيرهن از شوق بدري
از شور بلرزي
ديوانه همه شوق همه شور
بيگانه پريشيده همه قهر
همه نور
بر بستر من نقش شود پيکر گرمت
آنگاه زنم پرده به يکسو
گويم که
من اينجا به لب پنجره بودم
گويي که
نه ... آنجا
آرام بگيريم
از عشق بميريم
آنگاه بپاييز
هر برگ که از شاخه ي جانم به کف باد روان است
هر سال که از عمر من ايد به سر انجام
ببينم که به پاييز دو چشم تو هر آن برگ
هر درد
هر شور
هر شعر
از قلب من خسته جدا شد
باد هوس ات برد
آتش زد و خکستر آن را به هوا ريخت
من، هيچ نگفتم
جز آنکه سرودم
پاييز دو چشم تو چه زيباست
پاييز چه زيباست
مهتاب زده تاج سر کاج
پاشويه پر از برگ خزان ديده زرد است
آن دختر همسايه لب نرده ايوان
مي خواند با ناله ي جانسوز
خيزيد و خز آريد که هنگام خزان است
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روي زمين بوسه زند بر لب برگي
هر برگ که در روي زمين است ، به فکر است
تا باز کند ناز و دود گوشه ي دنجي
آنگاه بپيچند، لب را به لب هم
آنگاه بسايند تن را به تن هم
آنگاه بميرند
تا باز پس از مرگ، آرام نگيرند
جاويد بمانند
سر باز برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند
پاييز چه زيباست
من نيز بخوانم
پاييز دو چشم تو چه زيباست
چه زيباست


نصرت رحماني



بعد از يه روز پر از تدريس و سر و کله زدن با کلي دانشجوي کله قرمه سبزي، درست سر نهار وارد خونه ميشم (اصلاً لازم نيست بگه مادر زنت خيلي ميخواتت..) به خوراکي هاي روي ميز ناخونک ميزنم، بابا هم وارد ميشه. از اونجا که همچون هميشه، در مدت زماني که بابا خونه نبوده و در دنياي خارج اتفاقاتي افتاده، بابا همه رو مو به مو و با جزئيات خاصش براي مامان شرح ميده، اين جور وقتا چهره مامان واقعاً ديدنيه! يعني تا حالا توي فيلمها هم يه همچين چهره اي نديدم. مامان عاشق صحبتها و تحليلهاي باباس و مهمم نيست راجع به چي باشه، حتي بعيد نيست که شايد مامان به خاطر همين زن بابام شده. فقط بابا بايد صحبت کنه ! از اين جهت ميشه به بابا حسادت کرد.. البته اين دفه خبرا خيلي هم جالب نيست. پسر عمه ي پدربزرگ که رفيق فاب دايي بزرگه هم بوده سکته کرده و مرده! مامان ميگه دايي هم حسابي دپرس و افسرده شده! با اينکه اين آقاي فاميلمون قند خون و چربي خون و فشار خون و هزار مرض نکبتي مخصوص قرن بيست و يکمي داشته، اما اصلاً رعايت نميکرده و دنيا براش زنگ تفريح بوده! مامان همش حرفهاي دايي رو منتقل ميکنه که روز قبلش دايي، آقا رضا رو مشغول خوردن کله پاچه ديده و هرچي گفته: "حاج رضا تو سني ازت گذشته و بايد رعايت کني..."، اصلاً به خرجش نرفته که نرفته! مامان و بابا هم متفقل القول حرفهاي دايي رو تاييد مي کنن که بايد قرصهايش را چگونه مي خورده و چه کارها که نميکرده ... اما من 100 درصد مخالفم، اصلاً من عاشق اين جوري مردنم! يعني مردن با عشق! مردن هم بايد براي خودش هيجان انگيز باشه مثل مردن نيکولاس کيج توي leaving los vegas ! مگه همش يه آدم چقدر توي اين دنيا زندس که حالا بقيه عمرشو اين جوري زنده بمونه! و در يک بازنشستگيه خط کشي شده منتظر اشاره ها و نداهاي سپيد جامگان پزشک باشد که نانشان از مريض شدن و نوشتن انواع و اقسامي از قرضها در دفترچه هاي بيمه روز به روز پر رزق تر مي شود... اتفاقاً باباي وحيد و آزي هم از به نوعي با عشق از اين دنيا خداحافظي کردن. حتي 7 سال پيش مادربزرگ شوخ طبع خود من هم اين جوري با ما خداحافظي کرد، اينو الکي نميگما چون شب آخر که فرداش به من خبر رفتنشو دادن، تلفني باهاش حرف زده بودم و يادمه که باز به مامان داشت ميگفت: "ولمون کن هي ميگي اينو بخور و اونو نخور ....". اما بدترين نوع مردن هم اين جوري که با يه زندگي خط کشي شده هر شب بري توي تخت خواب که شايد بميري شايدم نميري فرداش هم دوباره يه روز کسل کننده رو براي بقيه به وجود بياري! معمولاً وقتايي که از اين حرفها مي زنم و اين جور عقايدم رو ميگم، همه يه جور ديگه بهم نگاه ميکنن! تازه يه بارم که به پدربزرگم يه چنين حرفي زدم برگشت گفت: "پسر جان مگه مخت پارسنگ ورداشته..."، خلاصه که مامانم اون روز باز بهم گفت: "پسر تو هنوز داغي..."، البته تکيه کلام هميشگيش اينه که ميگه: "تو که مادر نشدي احساس منو درک کني!" اما اين جور وقتا بابا خيلي دوست داشتني ميشه چون حرفي به زبون نمياره ولي از نگاهاش و پرسش سوالهاي بي ربطي که ميپرسه، ميفهمم که اونم داره حرفهاي پدربزرگ رو توي ذهنش تداعي ميکنه و مثلاً ژست روشن فکري ميگيره! تازه اين که چيزي نيست، بابا واسه راه رفتنشم حساب کتاب داره، مثلاً روز قبلش پرسيد که واسه فلان کار چقدر بهت بدهکارم، همين جوري بدون اينکه به ذهنم فشار بيارم، چند تا عدد تحويلش دادم، ولي خودش توي دفترش که تاريخ و دقايقي که ريال هايي رو به کسي داده يا گرفته، رو نگاه کرد و مبلغ کمتري رو گفت که من کنف بشم ولي از رو نرفتم! هر جور که بود اين بحث پايان نميپذيره و مامان نميتونه قانعم کنه! مامان ميگه: "آخه اين چه جور زندگيه با عشقيه؟ مگه آدم فقط مال خودشه؟ الان بچه هاش براش ناراحتن!". ولي به نظرم بچه هاش کوچيکم نبودن! اما همين که ميگه مال خودش نبوده مو به تنم سيخ ميشه ! يعني اگه يه روز منم بشم ماله يکي ديگه چه جوري ميشم؟ ولي اوني که دنياي منه نمي دونم چه کار ميکنه ؟ با اين ذهنيت ها و سوال ها به فکر فرو ميرم و اين جوري ميشه که ديگه روم کم ميشه...





بدترين کار توي زندکي اينه که دنبال لحظه هاي تاپ باشي
مي‌ديدم که مي‌خندند
و مي‌دانستم که خنده‌شان واقعي نيست
...
مي ديدم که مي‌گريند
و مي‌دانستم که گريه‌شان واقعي نيست
...
مي‌ديدم که نمايشي از بي‌تفاوتي‌اند
و مي‌دانستم که بي‌تفاوت نيستند
...
هم خشم‌گينند، هم تسکين‌يافته
هم غرورشان جريحه‌دار،
هم شادي غريزي‌شان
وحشيانه‌ارضا‌شده
مي‌دانستم
يقين داشتم
زيرا هم‌وطنم بودند.


هيچ وقت خدا ساعت نميبندم. چون ميترسم بهش نگاه کنم و ببينم عمرم دارد با چه سرعت ترسناکي تمام مي شود در حالي که به هيچ کدام از کارهايم نرسيده ام. اين است که بيشتر وقت ها مجبور مي شوم جلو کسي را بگيرم و ازش بخوام نگاهي به ساعتش بيندازد و بهم بگويد ساعت چند است.
گرچه خيلي اطميناني هم نيست که آنها بهت لطف داشته باشند و ساعت دقيق لحظه اي را که تويش هستي بهت بگويند. يعني عادتشان است که همه چي را به نفع تنبلي وحشتناکشان گرد مي کنند. طوري که اگر هنوز هفت دقيقه مانده باشد به هشت، بهت بگويند هشت و اگر فهت دقيقه هم ازش گذشته باشد، بازهم بهت مي گويند هشت.
...


هميشه خدا همين طور است. بازي زنها با آدم، هميشه اولش تفنن را دارد. اما يه کم که مي گذرد، دو طرف مي بينند که نه، خيلي هم تفنني در کار نبوده و مثل اين که يک چيزهايي پشتش خوابيده که نمي شود ناديده اش گرفت.
چيزي که اولش توي دل آدم، يک نقطه ي خيلي ريز است که مي تواني ناديده اش بگيري. اما همين که يک کم بهش توجه نشان بدهي، آنقدر بزرگ مي شود که همه دلت را ممکن است بگيرد.
...


سيگارم را که آتش زدم گفتم: نمي فروخ جون تا شماره آخري که منتشرش کردم، مي دونستم اما نمي فهميدم که ژورناليست بايد پشت سر مردم جا بگيره. ببينه مردم کجا ميرن، اونم بره همون جا... حالا هر جهنم دره اي که مي خاد باشه بشه... ولي من هميشه يه چن قدمي ازشون جلوتر بودم.
عين احمقا، توقع داشتم اونا راه بيفتن بيان هر جا که من ميرم. بعدش البته، مي رفتن همون جايي که من قبل اونا رفته بودم اون جا. اما تو اين فاصله که من رفته بودم و بعدش که اونا تصميم مي گرفتن پاشن بيان، من از اون جا رفته بودم يه جايي ديگه. اين بود که هيچ وخ نشد همزمان يه جا باشيم. واسه همين، باد مي کرد رو دکه...
کافه پيانو - فرهاد جعفري



جدل ها با به اين اندازه دوام ني آورند. اگر که تنها يک طرف مقصر بود. (لاروش)


از اين رستورانهاي آشغاليه که به لعنت خدا هم نمي ارزه، آخه به اختيار خودم نيومدم که ! اين اتوبوسهاي نکبتي مسير همدان-تهران فقط اينجا رو بلدن که توقف کنن و راننده و شاگردش برن از اون چلو مرغهايي بخورن که از توي يخچال پر از مگس مياد بيرون. اين پر از مگس بودن يخچالاشون رو بدون استثنا هر دفعه ديدم تازه فريدون و اميد هم يه بار ديدن! همين که اتوبوس نگه ميداره، همه فوري به طرف دستشويي هاش مي دوند تا چاههاش رو از همون خوراکي هاي خوشمزه اي که تا ساعتها پيش با لذت و به به خوردنش و حالا بهش ميگن پيف پيف، پر کنن. از پله هاي اتوبوس با طمانينه ميام پايين، بوي تند ادرار از اطراف رستوان بين راهي بهت سلام ميکنه ! جلوي دستشوييش هم يه نفر مثل شمر ذوالجوشين از همينا که سالي يه بار توي عاشوراها لباس قرمز مي پوشن و تعزيه اجرا مي کنن وايساده جلو راهرو، تا 100 تومن بهش بدي که بره کنار! اگه ميشد ملت به جاي اين توالتهاي آشغالي مي رفتن پشت همين ديوار و شلوارو مي کشيدن پايين و رفع حاجت ميکردن شايد باز يه خيري به سبزه ها ميرسيد. در و ديوار توالتها هم نمونه کاملي از يه گالري هنريه که توسط تني چند از هموطنان خوش ذوقمون با جملات و عبارات ناموسي مورد هنايت واقع شده، دارم فکر مي کنم اگه يه بچه ننه از همونا که هر وقت از حموم ميومده بيرون مامانش شرتشو پاش ميکرده و تا سالها فقط راه خونه و مدرسه رو بلد بوده و بدترين فحشش اين بوده که بگه: "اي بد اي بد" با ديدن اين آثار هنري کلي ذوق زده ميشه! اگه به همه عالم و آدماش شک داشته باشي به اين موضوع اصلاً شک نداري که بهداشت هم با اينا دستش توي يه کيسس ! به نظرم بايد پيشنهاد داد ديگه واژه اي به نام بهداشت و سلامت از لغت نامه ها حذف بشه ! همين جوري که پيش خودم يه حساب سرانگشتي کردم، که اگه روزي 100 تا اتوبوس 40 نفري هم اينجا بيادش و نصف اون آدماي اتوبوس هم خير سرشون بخوان رفع حاجت بکنن، بايد اين وضعيت لعنتي تا حالا 100 دفعه به گوش بهداشت رسيده باشه و 500 بار اينجا تخته شده نه اينکه هر دفعه شکم اين متصديش گنده تر بشه ! ولي وقتي اين آدماي ريقو رو تصور ميکنم که شبشون با اين سريالهاي کثافتيه صدا و سيما روز ميشه و دلشون به اين داستانهاي خزول خوشه، ميتونم متصور بشم که همين آدما بعد از اينکه کارشون تموم ميشه و از روي چاله پاميشن، انگار چنان کور ميشن که ديگه چشاشون هيچي نميبينه. به طور فجيعي ديونه کنندس که تازه بعد از اينکه 100 تومن به اون آقاهه پول دادن بهش ميگن: "دستت درد نکنه و خدا خيرت بده". ديگه خيلي بايد خودمو کنترل کنم که از اين حالت تهوع، استفراغ بالا نيارم! دقيقاً زندگي توي همين وضعيت نکبت بار اين روزها باعث ميشه که همه روي هم کثافت بريزن و چشمشون رو بر روي همه چي ببندن و فقط به خودشون فک کنن و خوشحال باشن که چه مردمان متمدني هستند و دنيا از اين بهتر نميشه، تازه بقيه هم بايد بيان ياد بگيرن... حالم ديگه از همه چي داره بهم ميخوره. مخصوصاً قيافه اون پسره ي ابنه اي که با يه نمره تافلي پاميشه ميره کانادا رو به ياد ميارم ! هول برم ميداره نکنه من دارم جاي اون رو به نوعي ميگيرم ولي اگرم اين جوري باشه من نبايد مثل اون باشم... اوه اوه اين ديگه آخر حالت تهوعه که ياد يکي ديگه هم ميفتم! هموني که هيچ وقت خدا بهش نگفتم: "خيلي کثافتي که بوي تعفنت هنوز هم داره ميادش"، با اينکه نشد يه بار بزنم بيخ گوشش بگم: "دهه آخه احمق جون چقدر تو مغروري"... هي راه به راه ميري جلوي آينه وايميسي و اون هيکل قناستو نگاه ميکني و با خودت ميگي: "چه استايل سکسي دارم!" خاک تو سر همون دخترايي که به توي آشغال پا داده بودن و همزمان بهشون ميگفتي: "تنها تو رو دوست دارم..". چقدر وحشتناک بود و اونا چقدر ساده بودن که خر توي لجن شدن... ولي خوشحالم که بارها بهت گفتم: "آدم باش" و آخرين بار هم گفتم: "برو آدم شو...".
توي يکي از همين پستهام نوشته بودم که جايي خوندم خوشبختي فاصله بين دو تا بدبختيه متواليه! حالا از اونجا که اين بدبختي هاي سري دوم يکي يکي دارن سر ميرسن، پس ميشه نتيجه گرفت که پشت سر يکي از همين روزها دچار خوشبختي بوده ام! به ياد فريادهاي صبح استادم ميفتم، از ادبيات نگارشيه من توي پروپوزال ايراد گرفته بود. صبح هر جمله اي رو که ميخوند بيشتر کفرش در ميومد اما خدا منو لعنت کنه که با کفر اون توي دلم بهش مي خنديدم. آخر اين پروپوزال منو پيرتر و اونو کچل تر ميکنه! هيچ معلوم نيست وقتي پروپزال اون پسر ترکه رو امضا کرده بود حتي يه بار هم به عنوانش نگا کرده بود!





آخرين لحظه من اشکي بود
که مرا از من شست
و تو را در من جست
آخرين لحظه تو آهي بود
که به جانم آويخت
تار و پود تن من در هم ريخت
...
اولين لحظه ما جايي بود
که گل عهد من و تو روييد
و خدا هم گل ما را بوييد.
مجتبي علي پور

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در دوشنبه 20 مهر 1388 | نظر دوستان (6)