سه شنبه 31 شهريور 1388

اي دل گر از آن چاه زنخدان به درآيي
هر جا که روي زود پشيمان به درآيي
هش دار که گر وسوسه عقل کني گوش
آدم صفت از روضه رضوان به درآيي
شايد که به آبي فلکت دست نگيرد
گر تشنه لب از چشمه حيوان به درآيي
جان ميدهم از حسرت ديدار تو چون صبح
باشد که چو خورشيد درخشان به درآيي
چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت
کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآيي
در تيره شب هجر تو جانم به لب آمد
وقت است که همچون مه تابان به درآيي
بر رهگذرت بستهام از ديده دو صد جوي
تا بو که تو چون سرو خرامان به درآيي
حافظ مکن انديشه که آن يوسف مه رو
بازآيد و از کلبه احزان به درآيي

وقتي براي يه نفر دنيا و زندگيش بشه يه نفر خاص، اون وقته که اگه دنيا و همه چي رو هم بهش بدن باز نميشه دنياي خودش! حالا يه موقعيتهايي هم پيش مياد مثل زماني که توي يه وضعيت خاص همه به اون شخص بنا به مناسبتي تبريک بگن اما دريغ از يه نفر خاص! يا توي حالتي ديگه اگه بهترين و شايسته ترين دخترا يا پسراي دنيا بيان طرف اون پسر يا اون دختر يا اصطلاحاً بهش پا بدن ولي اگه توشون اون يه نفر خاص نباشه ميتونيم مطمئن باشيم که ديگه خود قيامت ميتونه اتفاق افتاده باشه... حتي توي بعضي از اوقات زندگي فک ميکنم خيلي از اين کشورگشايي ها و خونريزيها هم براي يه همچين انگيزه هايي يا به عبارتي عشقهاي نافرجام بوده است! يا يه جور ملموس تر ميشه گفت همواره در يه سر هر دعوايي ميان مردان، پاي يه زن در ميان بوده است. حاکماني که به مقصود خود نرسيده اند با قتل و خونريزي و افزايش وسعت فرماندهي خود سعي در رسيدن به مدينه فاضله خود هستند، اما افسوس که نمي توانند. بله آقا همينه! توي اين چند روزه هزار بار هم که گوشيتو نگاه نکني که منتظر يه مسج خاص يا يه زنگ خاص باشي، باز خبري نيست که نيست... بي خودي منتظر چي هستي با اندک صداي تلفني از اون طرف خونه سراسيمه به اون طرف ديگه مي دوي! اما نه ! يه جوک مسخرس يا بازم يکي يه چيزي مثل کتاب يا سي دي گم کرده و نداره که خواسته ببينه تو داري که ازت بگيره! محتواش تبليغاتي هم که باشه ديگه ميخواي گوشي رو پرت کني بيرون ... و ما انسانهاي خاکي که عمرمان را اينگونه ميگذرانيم تا اميد در دلمان همواره رويا بسازد و با روياهايمان زندگي کنيم تا واقعيات زندگي !
هر نتي که از عشق سخن بگويد
زيباست
حالا
سمفوني پنجم بتهوون باشد
يا زنگ تلفني که در انتظار صداي توست.
گروس عبدالملکيان

بي گمان جهان را به عشق کسي آفريده اند، چون من که آفريده ام از عشق جهاني براي تو (حسين پناهي)
علي بعد از ماهها تماس گرفته. اول فک ميکنم مي خواد مثل سابق فيلم تبادل کنيم، اما نه از اين خبرا نيست. علي آقا دلش گرفته ! خيلي زود مکالمات تلفني تموم ميشه و علي با همين وضع بي بنزيني با ماشينش جلو در خونه سبز ميشه! به قصد زنده کردن خاطرات عيد برفي با بچه ها، به سمت دره حيدره مي رويم. از اون روزاس که پر از فريادم، سرم رو از پنجره بيرون ميارم، اول مثل بچه ها با لبهام و جريان هوا، صداهاي جالب در ميارم، بعدش داد مي زنم داد... از اون دادهايي که اگه کسي اون طرفها باشه بيدار ميشه! خيلي وقته داد نزدم، آخرين بار توي کوه با ثنا داد زدم... حالا تلافي اين مدته داد مي زنم فقط حيف که پسرا نميتونن جيغ بکشن! حرفهامونو ميزنم، جنس حرفامون بيشتر از جنس رفتنه ! دوستان مشترک زيادي از بينمون رفتن... دلمان لبريز است از ترديدها و آرزوها... از علي جدا ميشم، هواي ابري داره به بارون تبديل ميشه. در خيابونهاي خلوت و پياده سعي ميکنم مسير خونه رو پيدا کنم. يه اعلاميه به ديوار توجم رو جلب ميکنه! در نگاه اول يکي از معلمهاي زمان دبيرستان رو ميبيينم، همون که با اکثر بچه ها شوخي ميکرد، اسم من رو هم گذاشته بود شهرام جزايري... متاثر ميشوم! در نگاه دوم پدري زحمت کش رو ميبيينم که حرفهايي از آخرين فرزندش شنيده که جنس اون حرفها براش سنگين مي نموده که من از آن جريان خبر دارم. به راه خود ادامه مي دهم، ابتداي امر به سان عوام به اين مي انديشم کاش به باباش اون حذفها رو نمي زد يا چه لزومي داشته که بگه: "سيگار ميکشه..." يا ... اگه مي دونست باباش چند ماهي بيشتر زنده نيست بازم اون حرفها رو مي زد؟... بعدش يه کم دقيقتر به جريان زندگي ميشم، که جور ديگه اي مي تونم ببينم! اصلاً اگه دنياي بعد از مرگ وجود داشته باشه، پس اگرم نميگفت حتماً مي فهميد. پس ملاحظه کاري فايده نداره و چه بهتر که رک بود و بي روي در وايسي زندگي کرد. حالت دوم هم اينه که اگه دنياي بعد از مرگ هم وجود نداشته باشه، چون همه چي فانيه، پس ميشه باز هم ملاحظه کاري نکرد و چه خوب که همه با صداقت با هم زندگي کنن و نه دروغ و تزوير و ريا... اما کيه که به اين ملت بفهمونه! ... بارون شديد ميشه ! عليرغم بوق زدنهاي تاکسي ها، به چيزمم حسابشون نمي کنم و راه خودمو طي مي کنم، رومانتيک تر از اين حال و هوا ديگه تا مدتها پيدا نميشه... دستهايم را مي گشايم و سرم را بالا مي گيرم، چشمانم را مي بندم و دهانم را باز مي کنم و يه ترانه از اندي "تک و تنها تو خيابوون به زير نم نم بارون"... در ذهنم تداعي ميشه... دستهايم را باز تر ميکنم که از دانه هاي بارون پر بشه! با خود مي انديشم به اندازه تعداد دونه هاي باروني که نتونستم بگيرمشون حتماً دوستش دارم...

بخت بيدار مني
حسن گلزار مني
منم كه رام توام
اسيـــر دام توام
اي روي تو بهشت من
عشق تو سرنوشت من
باز آ...باز آ...باز آ...باز آ...
تو گل زيباي مني
مي من ميــناي مني
به خدا اي ماه درخشان
روشنــي شبهاي مني
سحر امـــــــــيد مني
مَهِ من خورشيد مني
به خدا اي جلوه ي هستي
زندگـــي جاويد مني
اي دل نور تو كو
اي جان شور تو كو
اي مَه مهــر و وفاي تو كجا شد
بي آن سلسله مو
بــــــا من قصه مگو
دل خواهان فنا شد
چه بجا شد
بي شكيب و دلداده منم
بي نصيب و آزاده منم
چون بي دلارامم
كو صبر و آرامم
باشد چون افسانه
آغــاز و انجامــم
تو گل زيبــــاي مني
مي من ميناي مني
بخدا اي ماه درخشان
روشني شبهاي مني
نواب صفا
بايد از گفتني هايي گفت که احتمالاً بسياري آن را مي دانند ولي جرئت ابراز آن را حتا براي خودشان ندارند. (لئون تولستوي)

فکرشو بکن! تو ديوونه ي زنت باشي، زنتم ديوونه ي تو باشه، اون وخ يه بار که خر شده بوده، بره پيش يه وکيلِ دله ي حمال و بشينه پيشش به درددل کردن. بشينه از شوهر بد بگه. در حالي که صد بار بهش گفتي زنا، خيلي وقتا خر مي شن و نمي دونن چه غلطي مي کنن. و اين طور وقتا، خودشون بايد بفهمن که نبايد برن پيش کسي و بشينن به درد دل کردن. جون طرف ممکنه باورش بشه و فکر کنه اونا واقعاً شوهراشونو دوس ندارن. در حالي که اين طور نيست... اونم از همه جا پيش اين وکلا که نون نحس و نجس شون، وسط دعوا ور مياد.
...
من ديوانه ي اين طور زنهام. که حاضرند براي چيزي که صفا کرده اند به چنگش بياورند بجنگند. و همين طور، عاشق آدم هايي که به طرفشان اطلاع هم مي دهند که قرار است باهاشان بازي شود، پس همه ي هوش و هواسشان را به کار بگيرند که يک وقت نبازند. ولي چه فايده، چون باخت شان حتمي است.
حالا اين آدم که بر مي گردد و اين چيزها را مي گويد مي خواهد مرد باشد يا زن، خيلي فرقي نمي کند. در هر حال، من ميميرم برايش و خيلي بهش احترام مي گذارم. مي خواهم بگويم داشتن چنين مرامي، آخر لوطي گري آدم است که به رقيبش اطلاع بدهد مي خواهد چه به روزش بياورد.
...
بخشي از کافه پيانو
امشب كنار پنجره تنها نشستهام
تنهاتر از هميشه در اين جا نشستهام
دور از منيّ و ياد عزيز تو با من است
دور از تو با خيال تو تنها نشستهام
با ياد حرفهاي تو در من ترانهاي است
با ساز اين ترانه به نجوا نشستهام
ماه و ستارگان را، دستي رُبود و بُرد
من سوگوار اين همه يغما نشستهام
اي شب، مَپاي دير و رها كن مرا، كه من
بيدارم و به خاطر فردا نشستهام
احمد رفيعي

دوشنبه 23 شهريور 1388

رندان سلامت ميکنند جان را غلامت ميکنند
مستي زجامت ميکنند مستان سلامت ميکنند
در عشق گشتم فاشتر وز همگنان قلاشتر
وز دلبران خوش باشتر مستان سلامت ميکنند
غوغاي روحاني نگر سيلاب طوفاني نگر
خورشيد رباني نگر مستان سلامت ميکنند
افسون مرا گويد کسي توبه ز من جويد کسي
بي پا چو من پويد کسي مستان سلامت ميکنند
اي آرزوي آرزو آن پرده را بردار زو
من کس نميدانم جز او مستان سلامت ميکنند
اي ابر خوش باران بيا وي مستي ياران بيا
وي شاه طراران بيا مستان سلامت ميکنند
حيران کن و بيرنج کن ويران کن و پرگنج کن
نقد ابد را سنج کن مستان سلامت ميکنند
وي از تو دل صاحب نظر مستان سلامت ميکنند
شهري ز تو زير و زبر هم بيخبر هم باخبر
وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت ميکنند
آن مير مه رو را بگو وان چشم جادو را بگو
وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت ميکنند
آن مير غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو
آن جا طريق و کيش نيست مستان سلامت ميکنند
آن جا که يک باخويش نيست يک مست آن جا بيش نيست
وان در مکنون را بگو مستان سلامت ميکنند
آن جان بيچون را بگو وان دام مجنون را بگو
وان يار و همدم را بگو مستان سلامت ميکنند
آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو
وان طور سينا را بگو مستان سلامت ميکنند
آن بحر مينا را بگو وان چشم بينا را بگو
وان نور روزم را بگو مستان سلامت ميکنند
آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو
وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت ميکنند
آن عيد قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو
اي از تو جانها آشنا مستان سلامت ميکنند
ای شه حسام الدین ما ای فخر جمله اولیا
ای از تو جانها آشنا مستان سلامت میکنند

روستايي تاريخي با منزلگاه هايي از جنس سنگهاي تراشيده، به نام کندوان - اطراف تبريز - مرداد 1388
بنا به روايت تاريخ و اسناد رسمي يک ارديبهشتي محسوب مي شوم ولي مدتهاست که خودم رو شهريوري مي پندارم، بدون شک "نوشتن" براي من تولدي دوباره بود که با اين وبلاگ گسترش پيدا کرد، در اوج تنهايي ها و همراهي هاي دوستانم با مخاطبيني آشنا و غريبه به نوشتن تفکرات و انديشه ها ، گاه روزانه ها و عمدتاً در ستايش عشق قلم به اين کاغذ مجازي زده ام. اغلب بزرگترين اتفاقات زندگيم نيز در همين شهريور رخ داده! جريانات تبريز و بالطبع تولد اين دست نوشته ها! آشنايي ها و جدايي ها! قبولي هاي کنکور کارشناسي و ارشد! مسافرتهاي خاص و هزاران اتفاق ديگر ... امروز به بهونه قبولي ارشد آقا ابي با جمعي از دوستان توي باغ جمع شديم و همچون هميشه لحظاتي بدون احتساب از عمر گذشت. اميد مي گفت توي اين دنيا چقدر ما آدما در رفت و آمد و جابجايي هستيم، ديروز توي دود و دم تهران عرق مي ريختيم، حالا لابه لاي خنکان سبزه هاي باغ داريم از درختها ميوه ميچينيم. امشب بي اختيار خاطراتي از 2-3 سال اخير برام مرور شد به راستي که خيلي سريع تر از اون چيزي که تصورشو داريم، زمانه داره عبور ميکنه! چيزهايي زيادي توي کلم ميگذره دقيقاً شده مثل وقتي که شب تحويل پروژه توي نصفه هاي شب داري با گزارشت يا پياده سازيت ور ميري و هي دلت ميخواد چيزاي زيادي بهش اضافه کني، مثل همه اون چيزايي که قبلاً با هزار مصيبت جمعشون کردي ولي تا سري تکون ميدي ميبيني که آفتاب زده و 8 صبح بايد اون گزارش پروژه روي ميز رييس يا اسلايدها روي ديوار باشه ! اما افسوس که اگه مجالي براي انجام اون کارا نيست، قطعاً براي همين زندگي هم مجالي نيست... حوصله اي براي تايپ نوشته هاي کاغذيم ندارم. به نوشتن يکي از همين فکراي تو کلم مي پردازم. سودي (خودش حسن آقا داره پس فکرايي نکنين لطفاً) با خوندن چند تا از نوشته هاي بلاگ يا رفتار خودم، اون دفه گير داده بود که: توي زندگيت کلي ليلي هست..." من که تا حالا زياد اعتراف کردم اينم روش! حالا براي توجيه اين حرف يا دل خودمم باشه از ذهنيات فعليم بايد بگم که من آدمي هستم که گذشته اي ميداشته و ممکنه در اين دنياي خاکي با چند نفري نيز بوده باشم ولي هر بار در دوره هاي مختلف کساني بوده اند که تمام زندگيم بوده اند يا من براي آنها (در يک زمان خاص با يک نفر خاص)! اما بنا به دلايلي که اسمشو سرنوشت ميزاريم وصالي رخ نداد و رنجها بر زندگي افزون گشت. با اين حال کسي ترديدي نداره که عشق در قلب انسانها بنا شده است و اگر وصالي در کار نباشد، براي انساني تنها، گاه اين عشق در رخ يار ديگري تجلي مي کند. زماني است ليلي رويي قلب مرا به تپش انداخته به وي نگفته ام اين موضوع را ! اما شايد از رنگ رحساره و چشمانم فهميده باشد اما هنوز نمي دانم...
در اين روزگاري که نصفش به مشاوره دادن به بهترين دوستام گذشته و مشاهده ناملايمات روزگار برايشان بي گمان براي مشورت به خودم شايد کم آورده باشم. در هر صورت انديشه هاي انسانها در گذر روزگار ممکنه عوض بشه با اين حال مدتهاست که به اين حرف شازده کوچولو معتقدم که در واقع اونم به گونه ديگري همين حرفو ميزنه: "اگه کسي گلي رو دوس داشته باشه که تو کرورها کرور ستاره فقط يکي از اون هست براي احساس خوشبختي همين قدر بسه که نگاهي به اون همه ستاره بندازه و با خودش بگه گل من يه جايي ميونه اين ستارهاست..." آري گل من هم امشب در ميان همين ستاره ها بود که به آنها مي نگريستم. و به تکميل همين صحبتها اين شعر (اسم صاحب اثر رو نتونستم پيدا کنم) رو ميارم:
آنقدر دوستت دارم که هرچه بخواهي همان را بخواهم !
اگر بروي شادم! اگر بماني شادتر... !
تو را شادتر مي خواهم با من يا بي من !
بي من اما، شادتر اگر باشي کمي ـ فقط کمي ـ ناشادم !
و اين همان عشق است عشق همين تفاوت است
همين تفاوت که به مويي بسته است
و چه بهتر که به موي تو بسته باشد
خواستن تو تنها يک مرز دارد و آن نخواستن توست
و فقط يک مرز ديگر و آن آزادي توست
تو را آزاد مي خواهم !
به چه مي انديشم !
به حياطي پر گل
مملو از عطر نسيم
به چناري که بر او تکيه زنم
به قناري که سر سرو بخواند هر صبح
و به خورشيد
که مي رقصد و مي تابد و مي نازد او
چه کسي مي داند
به چه مي انديشم !
شايد آن سوي سکوت به بلنداي خدا...
يک نفر گفت که مي آيم
و قفس هاي قناري ها را مي برم يک جايي
که پر از عطر اقاقي باشد
شايدم نه
تبري بردارم
بامدادان که نسيم
از تن لخت شقايق برخاست
تکيه هاي قفسي گوشه ي باغ
با پر زرد قناري آميخت
و کلاغي خنديد...

محتويات کيف پولم را مرتب ميکنم، درون جيب پشتيم قرار ميدم و از مغازه کاملاً خنک وارد فضاي گرم پاساژ مي شوم. کودکي 3-4 ساله آن طرف تر توجهم را جلب مي کند که در دنياي خودش اين طرف و آن طرف جابجا مي شود، نظاره گر کودک و حرکاتش مي شوم. کودک لحظه اي خود در اين دنياي بزرگش تنها مي يابد. درخشش اجسام پشت ويترين که لحظاتي پيش او را مشغول کرده بود براي او رنگ مي بازد و شاديهايش به سکوت مبدل مي شود. لبانش را جمع مي کند و حالت بغض به خود مي گيرد، مردي از مغازه بيرون مي آيد، کودک 2-3 قدم به جلو مي دود و دو دستي پاهاي پدرش را بغل مي کند و سرش را به زانوي پدر مي چسباند، لحظه خاصيه ! خود به خود هنگ مي کنم! اول فک ميکنم در کجاي اين دنيا قرار گرفته ام و سوالات زيادي ذهن مرا پر مي کند و صحنه دويدن وبغل کردن کودک دائماً در ذهنم تداعي مي شود... فک ميکنم به آخرين باري که پدرم اين گونه بغل کرده ام... اگه منم سالها پيش ازدواج کرده بودم قاعدتاً الان يه کودک اينقدري اينجوري به من تکيه ميکرد... چشمانم را مي بندم، نفس عميقي ميکشم و به راه خودم ادامه ميدم ... به تجديد ديدار دوست نازنيني مي روم که گاه با خود انديشيده ام شايد فرشته اي اشتباهي به زمين آمده باشد، اما او گذشته اي پر ماجرا و قلب روشني دارد که بارها اين آدمهاي زميني و حوادث روزگار آن را شکانده اند. در يکي از بهترين رستوران هاي اين شهر شلوغ، مفتخرم که مهمان وي شده ام و من ديگه حرفي براي گفتن ندارم که اين اتفاق ممکنه ديگه توي زندگيم تکرار نشه!
به پيش روي من، تا چشم ياري مي کند، درياست !
چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !
درين ساحل که من افتاده ام خاموش.
غمم دريا، دلم تنهاست.
وجودم بسته در زنجير خونين تعلق هاست !
خروش موج، با من مي کند نجوا،
که : هر کس دل به دريا زد رهايي يافت !
که هر کس دل به دريا زد رهايي يافت ...
مرا آن دل که بر دريا زنم، نيست !
ز پا اين بند خونين بر کنم نيست،
اميد آنکه جان خسته ام را،
به آن ناديده ساحل افکنم نيست !
فريدون مشيري

رفتار من عادي است
اما نميدانم چرا
اين روزها
از دوستان و آشنايان
هرکس مرا ميبيند
از دور ميگويد:
اين روزها انگار
حال و هواي ديگري داري! ...
اين روزها تنها
حس ميکنم گاهي کمي گنگم
گاهي کمي گيجم...
گاهي
-از تو چه پنهان-
با سنگها آواز ميخوانم
و قدر بعضي لحظه ها را خوب ميدانم
اين روزها گاهي
از روز و ماه و سال، از تقويم
از روزنامه بيخبر هستم
حس ميکنم گاهي کمي کمتر
گاهي شديداً بيشتر هستم
من کاملاً تعطيل بودم
اول نشستم خوب
جورابهايم را اتو کردم
تنها-حدود هفت فرسخ- در اتاقم راه رفتم
با کفشهايم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه هارا زير و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را
دنبال آن افسانه موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چيزي نديدم
تنها يکي از نامه هايم
بوي غريب و مبهمي ميداد
انگار
از لابه لاي کاغذ تا خورده نامه
بوي تمام ياسهاي آسماني
احساس مي شد
ديشب دوباره
بي تاب در بين درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جيبهايم را
از پاره هاي ابر پر کردم
جاي شما خالي!!!
يک لقمه از حجم سفيد ابر هاي ترد
يک پاره از مهتاب خوردم
اين روزها ديگر
تعداد موهاي سفيدم را نميدانم
گاهي براي يادبود لحظه اي کوچک
يک روز کامل جشن مي گيرم
گاهي
صد بار در يک روز مي ميرم
حتي
يک شاخه از محبوبه هاي شب
يک غنچه مريم هم براي مردنم کافيست
گاهي نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنائي ميکند
گاهي دل بي دست و پا و سربه زيرم را
آهنگ يک موسيقي غمگين
هوايي مي کند
اما غير از همين حس ها که گفتم
و غير از اين رفتار معمولي
و غير از اين حال و هواي ساده و عادي
حال و هواي ديگري
در دل ندارم
رفتار من عادي است !!!
قيصر امين پور

ای خداي شمال رفته ها...
...
مرا از آذر شهر به گاوگان فرستادند، ۲۴۰ تومن از حقوقم کسر کردند که چرا در امور مسخره اداري بودم. به محض اينکه به گاوگان رسيدم شروع به کار کردم. مثل يک گاو پرکار درس دادم. بعضيها تعجب ميکردند که چرا با اين همه ظلمي که بهت رسيده، باز هم جانفشاني ميکني، اين آدمها فقط نوک بينيشان را ميديدند، نه يک قدم آن دورتر را. خودم را به گاوگان عادت دادم و بياعتنا کار کردم … سعي کن بياعتنا باشي. اما نه اينکه کار نکني و بيکاره باشي. ها! غرض رفتن است نه رسيدن. زندگي کلاف سردرگمي است. به هيچ جا راه نميبرد. اما نبايد ايستاد. اين که ميدانيم نخواهيم رسيد: نبايد ايستاد. وقتي هم که مرديم، مرديم به درک.»
(صمد بهرنگي)
...
زندگي ما زندگيه جالبيه. بين تراژدي محض و کمدي ناب. دائم داره پيچ و تاب مي خوره. يعني يه جور غم انگيز خنده داره يا شايدم يه جور خنده داره غم انگيز باشه. چيزي هم نيست که وسط شو پر کنه. همه ي نکبتي ام که دچار شيم مال همينه، همين که هيچ چي مون حد وسط نيس...
(کافه پيانو)

چهارشنبه 11 شهريور 1388

اي پيک راستان خبر يار ما بگو
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسيم غم مخور
با يار آشنا سخن آشنا بگو
برهم چو ميزد آن سر زلفين مشکبار
با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو
هر کس که گفت خاک در دوست توتياست
گو اين سخن معاينه در چشم ما بگو
آن کس که منع ما ز خرابات ميکند
گو در حضور پير من اين ماجرا بگو
گر ديگرت بر آن در دولت گذر بود
بعد از اداي خدمت و عرض دعا بگو
هر چند ما بديم تو ما را بدان مگير
شاهانه ماجراي گناه گدا بگو
بر اين فقير نامه آن محتشم بخوان
با اين گدا حکايت آن پادشا بگو
جانها ز دام زلف چو بر خاک ميفشاند
بر آن غريب ما چه گذشت اي صبا بگو
جان پرور است قصه ارباب معرفت
رمزي برو بپرس حديثي بيا بگو
حافظ گرت به مجلس او راه ميدهند
مي نوش و ترک زرق ز بهر خدا بگو

آبهايي که از الوند روانه گشته اند - دره ميشان همدان - تابستان 1388
امشب فيلم مستندي ديدم راجع به زندگي زنهايي که نيمي از عمرشان رو به جرم عقايدشون و آنچه مي انديشيده اند در زندان به سر برده بودند و چه بلاهايي که سرشون نيومده و چه سرنوشتهاي تلخي ! گذشته از جزئيات فيلم و حوادثي که ذکر ميشد، پيش بابا خيلي نميشد احساساتي شد وگريست. اما يه نکته خيلي برجسته اينه که چطور ميشه باور کرد خدايي که انسانها رو خلق کرده باشه خواسته باشه که عده اي به خاطر فکرشون که دنيا رو قرمز ميبينن توسط عده اي ديگه که جور ديگه فکر ميکنن و دنيا رو سياه ميبينن، دستگير بشن، به طرز فجيعي شکنجه بشن يا خيلي وحشتناک کشته بشن! چرا يه عده بايد به خودشون اجازه بدن که بر روي زمين يه همچين رفتارهايي رو با بقيه داشته باشن! حتي اگر به فرض هم کسي حقي بر ديگري داشته باشه به نظر ميرسه بايد فکرها رو از طريق گفتگو تغيير داد و نه کشت و کشتار ! تاريخ بشريت شاهدي است بر کشت و کشتار انسانها نسبت به هم به بهانه هاي مختلف و متنوعي از گسترش سرزمينهاي حکومتي، عشقهاي نافرجام، ثروتهاي بادآورده و يا موضوعات اعتقادي و ديني ! دوستي ميگفت از دين متنفر است چون تنها وسيله ايست که با آن ميتوان به انسانها حکومت کرد و کشتن انسانها را توجيه کرد. اما اگر ايدئولوژي را بر پايه خواسته هاي خداوندي دانست که خالق جهان هستي است، قطعاً در شرايط برابر هيچ انساني نبايد به انسان ديگري برتري داشته باشد و اين موضوع تداوم نخواهد داست، از سوي ديگر اگر به تئوريSurvival of fittest معتقد باشيم، اين جنگ و جدالها در نهايت به بودن شايسته ترين منجر خواهد شد و ظلم و جور از بين رفتني است و اين آمدنها و رفتها قسمتي از بازي هستي است براي رسيدن به بهترين، چنانچه برتري سفيد بر سياه باقي نماند! و همچنين اگر به mutation در جهان معتقد باشيم قطعاً حوادث بد و وجود انسانهاي بد قسمتي از يه جهش بزرگ براي فرار از برتري نسبي نسبت به برتري مطلق است که در ظاهر بد مي نمايد اما در کل ممکن است تاثيرات موثري داشته باشد که اين موضوع از چشمان ما و نسلهايي که ميبينيم به دور است. و نهايتاً آنچه در قلب انسانها نسل به نسل ثبت شده و منتقل شده خوبيها و ياد انسانهايست که حتي بعد از قرنها از آنها ياد ميکنيم و آنچه در ته قلبمان گاه از افتخارتمان ياد مي کنيم بي شک خاطراتي از خوبيها و منشهاي انساني با ديگران است !

در زمان سلطان محمود ميکشتند که شيعه است،
زمان شاه سليمان ميکشتند که سني است،
زمان ناصرالدين شاه ميکشتند که بابي است،
زمان محمد علي شاه ميکشتند که مشروطه طلب است،
زمان رضا خان ميکشتند که مخالف سلطنت مشروطه است،
زمان کرهاش ميکشتند که خرابکار است،
امروز توي دهناش ميزنند که منافق است
و فردا وارونه بر خرش مينشانند
و شمعآجيناش ميکنند که لا مذهب است.
اگر اسم و اتهامش را در نظر نگيريم چيزي عوض نمي شود :
تو آلمان هيتلري مي کشتند که يهودي است،
حالا تو اسرائيل ميکشند که طرفدار فلسطينيها است،
عربها ميکشند که جاسوس صهيونيستها است،
صهيونيستها ميکشند که فاشيست است،
فاشيستها ميکشند که کمونيست است،
کمونيستها ميکشند که آنارشيست است،
روس ها ميکشند که پدر سوخته از چين حمايت ميکند،
چينيها ميکشند که حرامزاده سنگ روسيه را به سينه ميزند،
و ميکشند و ميکشند و ميکشند...
و چه قصاب خانهاي است اين دنياي بشريت ."
زنده ياد احمد شاملو

رويش سبزي در زردي خاکي کوير - ميبد - مرداد 1388
در اين روزهاي زندگي شهريوريم بيش از پيش فروردينيم از دوست نازنيني که قلب مرا دوباره به تپش واداشته، همان که گفته بودم اميدي بر وصالش ندارم اما به قطع مي توان حداقل خاطراتي آفريد که جاودانه وصال من باشد. در اين روزهاي فکرم از دنيا دوست داشتني هاي دست نايافتني، دنياهايي از حسرت و هجران و وصالهاي دروغين و موقتي انگاشته شده است ! دل تنگي هايي از جنس بلوري شکننده و اشکهايي جاري چون باران! آري تنها توصيفي که شايد بتوان از زندگي در اين دنيا داشت همين باشد. ترانه زير از آلبوم جديد هلن شايد حال و روز اين روزهايم باشد:
تو رو تو گريه مي بوسم ، تو رو که غرق لبخندي
رو اين حالي که من دارم ، چرا چشماتو مي بندي
بذار اين آخرين روز رو تمام باورت باشم
بذار فردا تو اين خونه ، تو آغوش تو پيدا شم
نمي دوني کنار تو چه حالي داره بيداري
بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داري
نمي دوني کنار تو چه حالي داره بيداري
بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داري
نمي دوني چه آشوبم از اين آرامش خونه
از اين روياي شيريني که مي دونم نمي مونه
چه قدر اين حس من خوبه ، همين که از تو مي ميرم
همين که هر نفس امشب ، هوامو از تو مي گيريم
نمي دوني کنار تو چه حالي داره بيداري
بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داري
نمي دوني کنار تو چه حالي داره بيداري
بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داري
نمي دوني چه آشوبم از اين آرامش خونه
از اين روياي شيريني که مي دونم نمي مونه
چه قدر اين حس من خوبه ، همين که از تو مي ميرم
همين که هر نفس امشب ، هوامو از تو مي گيريم
نمي دوني کنار تو چه حالي داره بيداري
بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داري
نمي دوني کنار تو چه حالي داره بيداري
بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داري
روزبه بماني

کودکاني از جنس عشاير با نگاههاي معصومانه و غريبشان !
آقاي ميم، يکي از دوستامه يا بهتر بگم از دوستاي قديميمه، که اوايل گرايشات مذهبي داشت اما بعدش که دانشگاه قبول شد و از اونجا که در شهر ديگه درس ميخوند و دور از خانواده از آزادي¬هاي عمل بيشتري برخوردار بود، شايد يک شبه به بهشتي پنهان از هستي دست يافت و تجربه هاي جديد زندگي که تا قبل براش خط کشي شده بود و يه جورايي تابو محسوب ميشد حالا همه اونها براش جالب مي نمود و کلاً ديدگاهش رو نسبت به زندگي عوض کرده بود و اين باعث شده بود که زندگيش رنگ و بوي ديگه اي به خود بگيره و گاه خيلي از تفکرات و عقايد گذشته اش رو هم به سخره ميگرفت... ديگه ازش خبر نداشتم تا اينکه فهيدم هفته پيش مامانش اينا براش رفتن دختري از تبار ابروهاي مدل سبيلي که خانواده اش مفتخر است رخش را نه آفتاب ديده و نه مهتاب، خواستگاري نموده اند و هفته آينده هم مراسم قند شکستن و نامزدبازي قراره انجام بشه! تعجب اول اينکه در اين معامله نابرابر يکي حسابي دنيا ديده و آن يکي تا به حال در تاريکي به سر ميبرده که اين مورد در اين روزهاي جامعه ما رنگ عادت به خود گرفته است، اما از آقاي ميم حداقل اين جوري انتظار نداشتم. تعجب دوم آنکه به نظرتون اگر جاي مثلاً دختر اين ماجرا بودين و يهو صبح از خواب پاميشدين و مي فهميدن آقا پسري سپيد جامه اومده به خواستگاري شما و آنچه از ظواهر به خانواده نشون داده خوب ارزيابي شده و در روزهاي آينده اون آقا پسره غريبه قراره به مرد زندگي شما تبديل بشه و در يک شب کذايي نيمه تاريک عده اي به انتظار رنگين شدن بکارتش در پشت درها به انتظار بنشينند و شايد به تجربه مردانگي آقا پسر به جشن بنشينند، و در روزمرگيهاي زندگي تا به خود آيد که مرد زندگي وي کيست، صاحب فرزند و فرزنداني شده است که در وراي رفت و آمد فصلها موي خود را سپيد ميبيند و اين چرخه براي فرزندانش هم تکرار شود و آبي از آبي هم تکان نخورد. و بازهم در عين تعجب سخت قابل باور است که موضوع دوم هم مدتها که شايد قرنهاست به رسم و عادت ايرانيان مبدل گشته است. در يه فکر سطحي اگه منو بکشي و تيکه تيکه کني نه اين فرهنگ تو کلم ميره و نه برام حضم شدس! اما پيش خودم که يه کم عميق فکر ميکنم، اگه کسي که يه روزي ميبينه از سر اتفاق اومده دنيا و بي اختيار صاحب شهر و کشور و مردمان و باورها و اعتقادات و تفکراتي است که خود نگزيده باشد اون زمانه که به جبر زمانه ايمان پيدا ميکنه و حرفاش براي هر سرگذشت و اتفاقي مثل مادربزرگ تبديل ميشه که دائماً بگه: "خيريته!" . و اگر قدرت فکر کردن رو از اين جماعت بگيري اين گونه است که در جوامع ما به زندگي حيواني بيشتر بها داده ميشه تا زندگي هاي انساني مبتني بر فکر و انديشه! و همينه که باعث ميشه اثرش در طول تاريخ وجود داشته باشه و همواره حکمراناني ديکتاتور مابانه پيدا بشن که به ملت ظلمهايي رو روا بدارند و ملت هم بگويد "به من چه!" و زندگي خور و خواب و رختخواب خود را ادامه بدهد و از همان حداقلها خشنود باشد و عده اي هم پيدا شوند که سوار باشند! و اين گونه است که ميگويند براي اينکه بتوني به کسي غلبه کني همين کافيه که بتوني اراده رو ازش بگيري... و حرفامو با قسمتي از رمان همسايه ها (احمد محمود) به پايان مي برم:
...
حاج شيخ علي به مخده لم مي دهد
* اوسا حداد، خالد درس ميخونه؟
+ بله آقا مدرسه ميره.
حاج شيخ علي شربت بيدمشك را مزه مزه مي كند و مي گويد:
* كلاس چندمه؟
پدرم مي گويد:
+ از دولتي سر شما، كلاس چارمه آقا
* حمد و سوره رو مي تونه بي غلط بخونه؟
+ قربانت برم آيت الكرسي رو هم بي غلط مي خونه.
حاج شيخ علي شربت بيدمشك را سر مي كشد و مي گويد:
* خب، پس ديگه بسه.
+ يعني ديگه مدرسه نره؟
* اوسا حداد، مرد اونه كه وختي با پنجه بزني رو گرده ش، گرد و خاك بلند شه... مثه خودت، مؤمن و با خدا.
پدرم جا به جا مي شود و باز مي گويد:
+ يعني ميفرمايي كه...
* بله اوسا حداد، درس زياد، آدمو سر به هوا مي كنه.
...

* The only reason anyone would ever hate you is because they want to be just like you.
* A smile from you can bring happiness to anyone, even if they don't like you.
* Someone that you don’t even know exists, loves you.
* When you make the biggest mistake ever, something good comes from it.
* When you think the world has turned its back on you, take a look: you most likely turned your back on the world.
* When you think you have no chance of getting what you want, you probably won’t get it, but if you ! believe in yourself, probably, sooner or later, you will get it.