شنبه 31 مرداد 1388

اکنون مرا به قربانگاه ميبرند
گوش کنيد اي شمايان، در منظري که به تماشا نشسته ايد
و در شماره، حماقتهاي ِتان از گناهان ِ نکرده ي ِ من افزون تر است!
ــ با شما هرگز مرا پيوندي نبوده است.
بهشت ِ شما در آرزوي ِ به برکشيدن ِ من، در تب ِ دوزخي ي ِ انتظاري
بي انجام خاکستر خواهد شد; تا آتشي آنچنان به دوزخ ِ
خوف انگيز ِتان ارمغان برم که از تَف ِ آن، دوزخيان ِ مسکين،
آتش ِ پيرامون ِشان را چون نوشابه ئي گوارا به سرکشند.
چرا که من از هرچه با شماست، از هر آنچه پيوندي با شما داشته
است نفرت ميکنم:
از فرزندان و
از پدرم
از آغوش ِ بويناک ِتان و
از دستهاي ِتان که دست ِ مرا چه بسيار که از سر ِ خدعه فشرده است.
از قهر و مهرباني ي ِتان
و از خويشتن ام
که ناخواسته، از پيکرهاي ِ شما شباهتي به ظاهر برده است…
من از دوري و از نزديکي در وحشت ام.
خداوندان ِ شما به سيزيف ِ بي دادگر خواهند بخشيد
من پرومته ي ِ نامرادم
که از جگر ِ خسته
کلاغان ِ بي سرنوشت را سفره ئي گسترده ام
غرور ِ من در ابديت ِ رنج ِ من است
تا به هر سلام و درود ِ شما، منقار ِ کرکسي را بر جگرگاه ِ خود احساس
کنم.
نيش ِ نيزه ئي بر پاره ي ِ جگرم، از بوسه ي ِ لبان ِ شما مستي بخش تر بود
چرا که از لبان ِ شما هرگز سخني جز به ناراستي نشنيدم.
و خاري در مردم ِ ديده گانام، از نگاه ِ خريداري ي ِتان صفابخش تر
بدان خاطر که هيچ گاه نگاه ِ شما در من جز نگاه ِ صاحبي به برده ي ِ
خود نبود…
از مردان ِ شما آدمکشان را
و از زنان ِتان به روسبيان مايلترم.
من از خداوندي که درهاي ِ بهشت اش را بر شما خواهد گشود، به
لعنتي ابدي دلخوش ترم.
هم نشيني با پرهيزکاران و هم بستري با دختران ِ دست ناخورده، در
بهشتي آنچنان، ارزاني ي ِ شما باد!
من پرومته ي ِ نامُرادم
که کلاغان ِ بي سرنوشت را از جگر ِ خسته سفره ئي جاودان گسترده ام.
گوش کنيد اي شمايان که در منظر نشسته ايد
به تماشاي ِ قرباني ي ِ بيگانه ئي که من ام ــ :
با شما مرا هرگز پيوندي نبوده است.
هواي تازه - زنده ياد احمد شاملو

شنيدم: به کسي عشق بورز که لايق عشق باشه نه تشنه ي آن چون هر تشنه اي روزي سيراب ميشود.
چند روزي چشم بر روي روزمرگي هاي زندگيم مي بندم و فارغ از هر رنجي به سفر جديدي رهسپار مي شوم، اين بار در کسوت داور و مدير نشست در کنفرانسي که تا پارسال فقط نويسنده بودم، حضور دارم. از قزوين به مجموعه دانشجويان ملحق مي شوم. اتوبوس سفيدي با نوارهاي قرمز، محفل دانشجويي و صميميمان را تا تبريز برپا نموده است. افسوس که همواره آشنايي فرآيند کند و هيجان انگيزي است اما آنقدر از اردوهاي دسته جمعي تجربه کسب کرده ام که محيطهاي رسمي رو خراب کنم. در نزديکيهاي مقصد آواز سر مي دهيم و ناله هاي دلمان از روزهاي گذشته را با فريادهاي نشنيده مان جبران ميکنيم. اولين بار و آخرين باري که تبريز را به ياد مي آورم شهريور 81 است که امير واسه حوادثي که اون سال بر من گذاشت اسمشو حادثه 11 سمپتامبر من گذاشت. تبريز را از آن خاطر دوست ميدارم که براي اولين بار از يکي خوشم اومد و دچار عشق زميني شدم، آري امشب در آسمان تبريز ماه نيمه است و ترانه "گلنار، کجايي کز غمت ناله ميکند عاشق وفادار..." را بر لب دارم اما آن شب کذايي ماه کامل بود و "پري کجايي..." سر ميدادم. خيابانهاي اينجا نشان از قدمهاي مشترکمان از دوستان اوايل جوانيم دارد. اگر اشک آن شب لبخند عشقم بود حال لبخندم تبلور روايت ديگري است. سه روز کاملاً متفاوت را با دسته اي از جوانان مي گذرانم که به نوعي ريش سفيدشان محسوب ميشوم، اما من در ميانشان سن و سال خود را فراموش کرده ام و به شاديهاي دسته جمعي تن مي دهم که بسي برايشان عجيب مينمايد. اگر روزگاري قلمم به شعر ميرفت اما در گذر اين سالها تبديل به همين نوشته ها شده است. لحظات عمر را هيج تعللي نيست و حاصل عمر ما لحظات اندکي از خاطرات به جا مانده از تلخي و شيريني با عزيزان است. اما اين روزها به دوستي مي انديشم که قلب او را از جنس گلهاي شقايق يافته ام و يادش اندر دلم که اميدي بر وصال را شايد سرابي در گرماي تابستان جسته باشم، ملالي نيست از دوري و هجران که عشق صداي فاصله هاست، فاصله هايي که غرق در ابهامند...

به ياد داشته باش که امروز طلوع ديگري ندارد. (دانته)
زلفي که به جان ارزد هر تار بشوريدش
بس مشک نهان دارد زنهار بشوريدش
در شام دو زلف او صد صبح نهان بيشست
هر لحظه و هر ساعت صد بار بشوريدش
آن دولت عالم را وان جنت خرم را
کز وي شکفد در جان گلزار بشوريدش
آن باده هميجوشد وز خلق هميپوشد
تا روي شود از وي خمار بشوريدش
چشم و دل مريم شد روشن از آن خرما
نخليست از آن خرما پربار بشوريدش
گم گشت دل مسکين اندر خم زلف او
باشد که بديد آيد بسيار بشوريدش
شمس الحق تبريزي در عشق مسيح آمد
هر کس که از او دارد زنار بشوريدش

ميدان ساعت (ميدان شهرداري) - تبريز - مرداد 1388
“The heart raged and demanded, grew melancholy and confused and toward what end? To articulate what nitwit strategy? Procreation?” It told him something is business. How millions of sperm competed for a single egg, it is not more other way around. Of course men would make love any time in places with any number of women including total strangers, while females were selective. They were catering to the demands of one small egg. While each male had millions of frantic sperms screaming: “let us out, let us out now” it was like personal ads. Dozens of requirements followed by, “Non-smokers only”
Feldman longed to meet a woman who attracted him physically and had the following personality: A quick sense of humour equal to his, a love of sports equal to his, a love of classical music equal to his with a particular fondness for Bach and balmy climates. In short, he wanted himself, but as a pretty woman. Pepkin married and raised a family. He led a warm, domestic life. Placid, but dull. Knapp was a swinger. He eschewed nuptial ties and bedded five different women a week: Students, housewives, nurses, actresses, a doctor, a salesgirl. You name it, it held Knapp between its legs. Pepkin, from the calm of his fidelity, envied Knapp. Knapp, lonely beyond belief, envied Pepkin.
What happened after the honeymoon was over? Did desire really grow with the years or did familiarity cause partners to long for other lovers? Was the notion of ever-deepening romance a myth we had grew up on along with simultaneous orgasm? The only time Rifkin and his wife experienced simultaneous orgasm was when they were granted their divorce. Maybe in the end, the idea was not to expect too much out of life.”
Husbands and Wives (1992)

God never plays dice with the universe (Einstein)
Sunday is gloomy,
My hours are slumberless
Dearest the shadows
I live with are numberless
Little white flowers
Will never awaken you
Not where the black coaches
Sorrow has taken you
Angels have no thoughts
Of ever returning you
Wouldnt they be angry
If I thought of joining you?
Gloomy sunday
Gloomy is sunday,
With shadows I spend it all
My heart and i
Have decided to end it all
Soon therell be candles
And prayers that are said I know
But let them not weep
Let them know that Im glad to go
Death is no dream
For in death Im caressin you
With the last breath of my soul
Ill be blessin you
Gloomy sunday
Dreaming, I was only dreaming
I wake and I find you asleep
In the deep of my heart here
Darling I hope
That my dream never haunted you
My heart is tellin you
How much I wanted you
Gloomy Sunday
