چهارشنبه 31 تير 1388

بر شانه ي ِ من کبوتري ست که از دهان ِ تو آب ميخورد
بر شانه ي ِ من کبوتري ست که گلوي ِ مرا تازه ميکند.
بر شانه ي ِ من کبوتري ست باوقار و خوب
که با من از روشني سخن ميگويد
و از انسان ــ که رب النوع ِ همه ي ِ خداهاست.
من با انسان در ابديتي پُرستاره گام ميزنم.
□
در ظلمت حقيقتي جنبشي کرد
در کوچه مردي بر خاک افتاد
در خانه زني گريست
در گاهواره کودکي لبخندي زد.
آدم ها هم تلاش ِ حقيقت اند
آدم ها همزاد ِ ابديت اند
من با ابديت بيگانه نيستم.
□
زنده گي از زير ِ سنگچين ِ ديوارهاي ِ زندان ِ بدي سرود ميخواند
در چشم ِ عروسکهاي ِ مسخ، شبچراغ ِ گرايشي تابنده است
شهر ِ من رقص ِ کوچه هاي اش را بازمي يابد.
هيچ کجا هيچ زمان فرياد ِ زنده گي بي جواب نمانده است.
به صداهاي ِ دور گوش ميدهم از دور به صداي ِ من گوش مي دهند
من زنده ام
فرياد ِ من بي جواب نيست، قلب ِ خوب ِ تو جواب ِ فرياد ِ من است.
□
مرغ ِ صداطلائي ي ِ من در شاخ و برگ ِ خانه ي ِ توست
نازنين! جامه ي ِ خوب ات را بپوش
عشق، ما را دوست مي دارد
من با تو روياي ام را در بيداري دنبال مي گيرم
من شعر را از حقيقت ِ پيشاني ي ِ تو در مي يابم
با من از روشني حرف ميزني و از انسان که خويشاوند ِ همه ي ِ
خداهاست
با تو من ديگر در سحر ِ روياهاي ام تنها نيستم.
زنده ياد احمد شاملو

نقاشي از ايمان ملکي
با اينکه اون روز صبح خيلي زود بيدار شده بود و کلي توي مدرسه با شاگرداش سر و کله زده بود، بعد از ظهر هم باز با خانم مدير سر پوشش و رنگ مانتوي جديدش بحثشون شده بود و با کلي خستگي ديگه که جمع شده بود، اما اون شب مليکا خواب به چشمش نمي يومد. ذهنش دائماً مشغول بود، شايد به نظرش هيچ وقت زندگي اين چنين جدي نبود براش. به جملاتي که اون شب توي ايميلش ديده بود و جوابي که به داده بود، فکر مي کرد. اصلاً قويترين پيش گوها هم نمي تونستن يه همچين اتفاقي رو در مخيله شون پيش بيني کنن چه به برسه به خودش. يعني کي فکرشو ميکرد دکتر حسيني، استاد ممتاز گروه زيست شناسي يه همچين ايملي فرستاده باشه! همون استاد حسيني که توي دانشگاه همه دانشجوها سر انتخاب واحد اولين گزينه شون بود. همون دکتر حسيني که سالهاي زيادي به زعم ارزشيابي دانشجويان و مقالاتش به عنوان استاد نمونه دانشگاه رازي برگزيده شده بود. همون که سر کلاسش صندلي کم ميومد. همون که توي کلاسهاش ظاهرش با گچ گم ميشد و با اون فيگور خاص با پشت دستان گچي، عينکشو ميزد بالا و ميگفت: "کسي سوالي نداره؟". همون استاد حسيني حالا خيلي يهويي پيشنهاد ازدواج داده بود به مليکا! زماني که مليکا زيست شناسي مولکولي دانشگاه رازي قبول شده بود. استاد حسيني تازه اومده بود کرمانشاه و اوايل خيلي معروف نبود که کلاساش پر باشه. اون موقع ها خيلي ناراحت و غمگين و بي خيال و سختگير بود. بچه ها ميگفتن که قبلاً استاد دانشگاه اصفهان بوده و خيلي هم مذهبي بوده! اين جور که گفته بودن همون سالها که اصفهان بوده با خانومش رفته بودن حج تمتع و توي مکه خانومش توي يه حادثه فوت ميکنه. بعد از اون جريان زندگي دکتر کلاً عوض ميشه و به پيشنهاد يکي از دوستاش (دکتر عقيلي) در دانشگاه رازي کرمانشاه از اصفهان به کرمانشاه منتقل ميشه. اين جور که بچه ها ميگفتن اوايل اوضاعش خيلي خوب نبوده و چيزي نبوده که نخوره يا نکشه ! اما بعد از 2 ترم با کمک دکتر عقيلي جنان غرق در امور علمي و پژوهشي شد که حسابي معروف شد و تا حدودي تونست اون گذشته رو فراموش کنه و مسير جديد زندگيش در اتاق دانشکده علوم پايه و در لابه لاي کتابهاش به وجود اومد. مليکا ترم آخر توي ترجمه کتابي براي دکتر مثل بقيه دانشجوها به دکتر کمک ميکرد و به خاطر کارهاي ترجمه و تايپ مطالب زياد به دکتر فايل ميل مي زد. بعد از تموم شدن درسش مليکا توي يه مدرسه به تدريس مشغول بود و اين اواخر هم به خاطر جريانات سياسي زياد ايميل رد و بدل کرده بودن، تا اينکه هفته پيش يه ايميل از طرف دکتر اومده بود که مليکا بره پيش دکتر و راجع به يکي از ترجمه هاش ابهاماتي براي دکتر پيش اومده... اون روز بعد از کلي صحبت با خانم مدير به سختي مرخصي گرفت و رفت سراغ دکتر، دکتر بعد از حرفهاي جدي وارد يه صحبتهاي ديگه شد، دکتر يه سوالاتي راجع به خود مليکا پرسيد: مثل اينکه مجردي يا متاهل؟ کار ميکني يا بيکاري؟ قصدت واسه ادامه تحصيل چيه؟ خوب مليکا پيش خودش فک کرده بود که دکتر اينا رو پرسيده تا آخرش بگه آفرين چه دختر فعالي هستي و تشويقش کنه ! بالاخره که بعد از مدتي از اون پرسش و پاسخ ها و سرخ و سفيد شدنها، مليکا موضوع رو عوض کرده بود و اون روز تموم شد... تا اين چند تا ايميل آخري و علني شدن درخواست دکتر و جوابهاي ايميل توسط اون به دکتر حسيني دوست داشتني با 15 سال اختلاف سن و عکس العمل هاي متعاقب دکتر. دانش آموزهاي مليکا هم اون چند روز فهيده بودن که خانوم معملشون مثل قبل نميتونه درس بده. مليکا اون شب حتي ياد چند سال پيش افتاد که با همکلاسيش مهدي بعد از آزمايشگاه شيمي پايه با درخواست مهدي مخالفت کرده بود و سر اون جريان دوستيش با مهدي هم به هم خورد. يا حتي روزهايي رو يه ياد آورد که وحيد بهش ميگفت: "مليکا دنياي اونه" و خاطرات تلخ و شيرين روزهايي که با هم گذرونده بودن! اون آخرين ولنتايني که سر کلاس از بس مسج بازي کرده بود بدجوري تو کلاس تابلو کرده بود و روزهاي زمستاني ارتباطش با وحيد... و دوري از وحيد و روزهاي بعدش که سخت تر از گذشته براش ميگذشت و اون شبهايي که جز اشک کاري نداشت... اون موقع فک ميکرد شايد بدون وحيد نتونه به زندگيش ادامه بده ولي گذر ايام بهش نشون داده بود بدون اونم زندس اما با خاطراتش نمي تونه بجنگه! خودشو با چيزاي ديگه سرگرم کرده بود، اما مريضي مادر روزهاي سختي رو به اوجش رسونده بود... روزهايي که توي بيمارستان شاهد دياليز شدن مادرش بود همه چي رو از ياد ميبرد... اما مامان هم بهش وفا نکرد و زمستان بعدي از خانه شان به ديار ديگري رفته بود... با همه سختي ها درس رو همراه با کار تموم کرده بود و روزهايش رو به تکرار ميگذراند و حالا از استادي که به عنوان استاد خيلي دوستش ميداشت و براش خيلي احترام قائل بود مورد خواستگاري قرار گرفته بود. حتي دوست نداشت اين جريان رو توي خونه مطرح کنه چون ميدونست که به طور حتم با اين ازدواج موافقت ميشه! از طرفي استاد حسيني يه شخصيت رويايي توي اساتيد دانشکده علوم محسوب ميشد. استاد حسيني دانشيار گروه زيست شناسي که دکتراش رو از ژاپن گرفته بود و با وضع مالي و جايگاه خوبي هم داشت اما 15 سال اختلاف سني و حتي ازدواج قبليش فکر اونو مشغول کرده بود و هيچ جور نمي تونست يه همچين ازدواجي رو قبول کنه !

شنيده ام: ديدن لبخند آنهايي که رنج ميکشند، از اشکهايشان دردناکتر است.
آرزوي من اينست که دو روز طولاني
در کنار تو باشم فارغ از پشيماني
آرزوي من اينست يا شوي فراموشم
يا که مثله غم هر شب گيرمت در آغوشم
آرزوي من اينست که تو مثله يک سايه
سرپناه من باشي لحظه تر گريه
آرزوي من اينست نرم و عاشق و ساده
همسفر شوي با من در سکوت يک جاده
آرزوي من اينست هستي تو من باشم
لحظه هاي هوشياري مستي تو من باشم
آرزوي من اينست تو غزال من باشي
تک ستاره روشن در خيال من باشي
آرزوي من اينست در شبي پر از رويا
پيش ماه و تو باشم لحظه اي لب دريا
آرزوي من اينست از سفر نگويي تو
تو هم آرزويي کن اوج آرزويي تو
آرزوي من اينست مثله ليلي و مجنون
پيروي کنيم ازعشق اين جنون بي قانون
آرزوي من اينست زير سقف اين دنيا
من براي تو باشم تو براي من تنها
مريم حيدرزاده
دختر كوچولوي صاحبخانه از آقاي "كي" پرسيد: "اگر كوسه ها آدم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر مي شدند؟" اقاي كي گفت: البته! اگر كوسه ها آدم بودند؛ توي دريا براي ماهي ها جعبه هاي محكمي مي ساختند همه جور خوراكي توي آن مي گذاشتند مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد هواي ِ بهداشت ماهي هاي كوچولو را هم داشتند براي آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد گاه گاه مهماني هاي بزرگ بر پا مي كردند چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است براي ماهي ها مدرسه مي ساختند و به آنها ياد مي دادند كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند درس اصلي ماهي ها اخلاق بود به آنها مي قبولاندند، كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار براي يك ماهي اين است كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند به ماهي هاي كوچولو ياد مي دادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند و چه جوري خود را براي يك آينده زيبا مهيا كنند آينده ايي كه فقط از راه اطاعت به دست مي آيد اگر كوسه ها آدم بودند؛ در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت از دندان كوسه، تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند ته ِ دريا، نمايشنامه ايي روي صحنه مي آوردند كه در آن ماهي كوچولوهاي قهرمان، شاد و شنگول به دهان كوسه ها شيرجه مي رفتند همراه نما، آهنگ هاي محسور كننده ايي هم مي نواختند كه بي اختيار ماهي هاي كوچولو را به طرف دهان كوسه ها بكشاند در آنجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت؛ :كه به ماهي ها مي آموخت "زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز مي شود.

مي گويند: آدمي با تلاش آرامشي را بر هم ميزند تا شايد به آرامش برسد
توي dvd هاي عمو سروش، "سوته دلان" رو اخيراً ديدم. اين فيلم مربوط ميشه به دهه 50 به کارگرداني علي حاتمي. ولي نه موضوع فيلم قديمي ميشه و نه نوع داستان. از ديدگاه خودم 3 زندگي مختلف از 3 داداش توي يه خانواده وجود داره که هر کدوم روايتگري از يه جور عشقه! داداش بزرگه که به خاطر دادش کوچيکه و يه سري افکارش زندگيش فنا شده به طوريکه هنوز نذاشته معشوقه اش به وصال اون برسه. داداش دوم اينقدر در زندگي غرق شده که به همه چي بي تفاوت شده و شبا همش با يه پرنده بازي ميکنه جوريکه زنش ميگه: "اگه سر من هوو بياري بهتر از بي توجهي هاي تو به من و بازي کردن با اين پرندس ". و در نهايت برادر کوچکتر با بازي شاهکارانه ي بهروز وثوقي با يک کودک دورني زيبا که عاشق زن خرابي ميشود که اين عشق به نوعي زن را نيز اصلاح مي کند که يه جورايي به معجزه عشق اشاره داره. از يه هم چنين کارکترهايي بعدها در فيلمهايي همچون خواب سفيد با بازي حميد جبلي يا ... هم ميشه مشاهده کرد. اما شخصيت ميان عشق اول که بيشتر بهش مي پردازم در سکانسي دخترک (فخري خورش) که يادي از جوانيشان مي کند و آن حس و حال نوستالژيک داستان رو ذکر ميکنه و نهايت مظلوميت و اين عشق رو با اين جمله ذکر ميکنه: "بزار يه دختر هم باکره يائسه بشه و از دنيا بره"... از جريان اين داستان و اين فيلم که بگذريم، اما به راستي چرا اين جوريه؟ چرا توي جامعه ما اگه اين اتفاق براي يه مرد بيفته صورت ديگه اي پيدا ميکنه؟ معمولاً اگه کسي ديگه وارد زندگي يه پسر بشه، ممکنه همه چي فراموش بشه و بعدها عشق جديدي آغاز بشه ولي واسه زنها و دخترا اين جوري نيست و مخصوصاً واسه دختران جامعه ما. شايد روابط مدرنينه ميان دختران و پسران امروزي بيشتر به مزاق پسران خوش آيد اما آنانکه در اين دوستيها دچار عشق هاي نا خواسته مي شوند متضرر بزرگ باشند و به نظر ميرسه عده زيادي از دختران جامعه ما اين گونه زيان ببينند. شايد مشابه خارجي هم بشه واسه اين جور عشقها پيدا کرد. توي فيلم The hours که زندگي 3 زن مختلف در 3 دوره مختلف رو به همراه مشکلاتشون توي هر دوره رو نشون ميده، مريل استريپ عاشق نويسنده مريضي است به طوريکه خودش هم در جايي به جنون خودش معترف است و خودشم نميدونه چرا ؟ اما اين مرد هم به مانند حاج آقاي داستان سوته دلان بهانه اي براي عدم وصال داره. اما در نهايت اين مرد با انداختن خودش از پنجره به بيرون خود کشي ميکنه و تراژدي داستان رو به نوعي رقم ميزنه. به نظرم هيچي توي دنيا نمي تونه جذاب تر از روايت هاي عاشقانه باشه، حالا چه از نوعي که آدم خودش درگير ميشه يا از نوعي که به صورت داستان و فيلم درگيرش ميشه. حتي بعد از گذشت سالها خيلي از داستانها هم بوي تازگي خودشو داره. به هر حال شايد يه بار ديگه بيام دنيا برم دنبال علومي چون روانشناسي يا اصلاً فقط حوزه عشق و عشق شناسي. علي آقا يه زماني ترم اول که بود ميومد سراغ من براي مشورت گرفتن در روابطش با دختري به اسم ميم، اون وقتا ميرفتيم توي پارک من از ديدگاه خودم تحليل ميکردم و اونم نظراتشو ميگفت. بعدها گذشت تا اينکه اخيراً با دختر ديگري به اسم "الف" نامزد و در نهايت ازدواج کرد. يا مثلاً عادل هم مثل علي بود که حتي بهم ميگفت "بابايي". عادل توي روابطش خيلي وسواس داشت و جزئيات همه رو برام مو به مو تعريف ميکرد. و هميشه ميترسيد که نکنه به قول خودش "تو روابطش دخترا گولش بزنن" و جزئيات تحليل هاي منو ميخواست. و روابط اون به يکي دو تا ختم نمي شد، اما وقتي که از پيش من دور شد اونم بعد از مدتها يه دختري به اسم "م" عقد کرد. با آقو هم که آشنا شديم عمده بحثامون مسائل عاشقانه و روابط دختران و پسران بود منتهي با اين تفاوت که من از ديدگاه تجربي تحليل مي نمودم و آقو از ديدگاه روانشناسي بالاخره که آقو هم مزدوج شد... اينا رو گفتم خودمم خوب نميدونم اما اين جوري ختم ميکنم که همواره يه ويژگي بارز و حسن روابط عشقانه اينه که اصلاً قابل پيش بيني نيست.
امشب که روح من
تن شسته در صراحت ممکنترين محال
و خلوت سکوت مرا
قرياد گنگ شبپرهاي
آشفته کردهاست
فکرم به هيچ روزنهاي ره نميبرد
اما تمام درک من از هستي
يکباره مثل خاطرهاي جاريست
دلتنگم از کدورت اين لحظههاي کور
در باغهاي شوم سعادت
در باد گمشدن،
با هيچ جاي غيرت من سازگار نيست
*
اي آبي غرور تو سرشار!
وقتي که با نهايت بيرنگي
بر اعتماد يخزدهام
لبخند ميزني
خورشيد در صداقت خود
ترديد ميکند
و آسمان به خويش ميآيد
عرياني صداقت تو وحشتآور است
من از هراس اينهمه عرياني
اي يار!
ناگزير سکوتم
شايد سکوت من،
زخم دهانگشودهي دردي نگفتني ست
دردي که نيست.
وقتي که درد، درد تماشا نيست
وقتي که باد، پنجره را
باز کرده است.
دکتر محمدعلي شيخالاسلامي

تاريک دره - همدان
گفته اند: کسي که باور کند شکست خورده، شکست خواهد خورد. کسي که تصميم بگيرد نمي تواند به گونه اي متفاوت عمل کند، روزمرگي نابودش خواهد کرد. کسي که تصميم بگيرد جلوي تغييرات بايستد، غبار خواهد شد.