شنبه 30 خرداد 1388

زهي عشق زهي عشق که ما راست خدايا
چه نغزست و چه خوبست و چه زيباست خدايا
چه گرميم چه گرميم از اين عشق چو خورشيد
چه پنهان و چه پنهان و چه پيداست خدايا
زهي ماه زهي ماه زهي باده همراه
که جان را و جهان را بياراست خدايا
زهي شور زهي شور که انگيخته عالم
زهي کار زهي بار که آن جاست خدايا
فروريخت فروريخت شهنشاه سواران
زهي گرد زهي گرد که برخاست خدايا
فتاديم فتاديم بدان سان که نخيزيم
ندانيم ندانيم چه غوغاست خدايا
زهر کوي ز هر کوي يکي دود دگرگون
دگربار دگربار چه سوداست خدايا
نه داميست نه زنجير همه بسته چراييم
چه بندست چه زنجير که برپاست خدايا
چه نقشيست چه نقشيست در اين تابه دلها
غريبست غريبست ز بالاست خدايا
خموشيد خموشيد که تا فاش نگرديد
که اغيار گرفتست چپ و راست خدايا
مولانا

توي خيابونها حسابي شلوغ شده مخصوصاً دور ميدان آرامگاه بوعلي، از وسط ميدون راهمو پيدا ميکنم. از دور چهره هاي آشنا ميبينم. عشق سابقم رو بعد از سالها با مامانش ميبينم که دارن به طرف من حرکت ميکنن! به هم نزديک ميشيم، سلام، احوال پرسي، حرفهاي تکراري و ... به انگشتهاش نگاه ميکنم و چشمام به انگشتري دستش خيره ميشه، نگاههام سنگين ميشه و بالاخره جدا ميشيم. در همان لحظات کوتاه خاطرات گذشته در ذهنم تداعي مي شوند، هميشه پيش خودم فک ميکردم فراموشش کردم، حداقل بعد از آخرين ديدار در اون جمع دوستانه اين جوري فک ميکردم. ولي تجديد ديدار بعد از سالها، گوياي نظر ديگه اي بود. خاطره هاي گذشته جلو چشمام مياد، نگاهها و حرفهايي که بينمون رد و بدل ميشد. اون ظهر ارديبهشتي به يادم مياد که ميگفتم ممکنه عشق به وصال منجر نشه ولي يه مجنون هميشه ليلي شو دوست داره... وصال ممکنه تو افسانه ها نوشته شده باشه ولي اگه مجنون خيالش از ليلي خودش راحت باشه، ميتونه خيلي چيزا رو تحمل کنه! ... پارسال بالاخره با نامزد کردن، ميگن ماه ديگه عروسيشونه... ! تا قبل احساس بهتري نسبت به اين قضيه داشتم. اين قرص هاي لعنتي هم آدم رو بدجوري ميبره تو احساسات. حوصله خونه رفتن ندارم. توي مسير متوجه اکران فيلم "درباره الي" ميشم. بي اختيار وارد سينما ميشم. تماشاي فيلم با ذهنياتم آميخته شده و بغضي که گلويم را مي فشرد... بيشتر بايد فک کنم. سودي بهم گفته زيادي رک مينويسم، خيلي وقته ديگه خيلي چيزا برام مهم نبوده و نيست... پريشب به اميد گفتم اين شبهاي مهتابي واسه عاشقا ديونه کنندس، قديما حسابي ديوونه ميشدم، خيلي وقته اين جوري نشده بودم اما امشب از اون شباس ....
کجاي اين جنگل شب پنهون ميشي خورشيدکم
پشت کدوم سد سکوت پر ميکشي چکاوکم
چرا به من شک ميکني من که منم براي تو
لبريزم از عشق تو و سرشارم از هواي تو
دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو
گريه نميکنم نرو آه نميکشم بشين
حرف نميزنم بمون بغض نميکنم ببين
سفر نکن خورشيدکم ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگ منه راهي اين سفر نشو
نذار که عشق من و تو اينجا به آخر برسه
بري تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه
گريه نميکنم نرو آه نميکشم بشين
حرف نميزنم بمون بغض نميکنم ببين
نوازشم کن و ببين عشق ميريزه از صدام
صدام کن و ببين که باز غنچه ميدن ترانههام
اگر چه من به چشم تو کمم قديميم گمم
آتشفشان عشقمو درياي پر تلاطمم
گريه نميکنم نرو آه نميکشم بشين
حرف نميزنم بمون بغض نميکنم ببين

ميگن: با وجود تمامي ادعاها، يک خواستگار پولدار، دست و دل هر مادري را ميلرزاند...
آخرين جلسه ي يکي از کلاسهام خيلي جالب تموم نشد، شايد به خاطر رفتار برخي از دانشجوهاي نمره پرست بعد از اعلام نمره هاي کلاسيشون يا شايدم به خاطر صحبتهاي ظهر هنگام با دوستي برام پيش اومد. شايدم به خاطر اين قرصهاي لعنتي باشه که قراره باعث بشه چند تار موي سرم بيشتر بشه يا حداقل نذاره اينهايي هم که هست کم بشه. البته براي خودم اهميتي نداره، شايد از همون شب مهتاب پاييزي که قلبم شکست و عشق در دل فروکش نمود، از همون زمان احساس کردم که از اين به بعد ديگه چيزي براي ازدست دادن نخواهم داشت... همون موقع به پيشنهاد امير ياد گذشته ها رو با فيلم پر کردم. اما افسوس که پاک کردن يه همچين صورت مسئله هايي نه کار من بود و نه گردن کلفت تر از من، که اين بشر سالهاست داره باهاش ممارست ميکنه و قرنها کتابهايي نيز نوشته اند. کم زماني نيست که تنهايي به کوه، سينما يا بيرون ميرم، قبلنا معتقد بودم هيچ خوش گذروني رو نميشه با کمتر از 2 نفر داشت. اما حالا خيلي وقته تفريحات انفرادي جاشو گرفته. بنابراين تفريح ديگر اين روزها در اين فصل ميتونه دوچرخه سواري در يک عصر غروبي باشه که خيلي هم چهره آدم توي اون تاريکي غروب مشخص نباشه. مقصد همچون هميشه بلوار ارم و کوچه باغهاي منتهي به اونه که هم خلوت تره و هم ساکت تر! پس ميشه اينجا راحتتر آواز سر داد. کسي هم نميتونه اعتراض کنه بگه: " آهاي آقا مگه اينجا کوچه باغه داد ميزني ؟"... خوب معلومه که هست. تنها ماندم از بنان را زمزمه ميکنم و به ياد اولين عشق گم شده پري کجايي رو ميخونم. به سراغ مسيرهاي تازه مي روم آنجاهايي که تا به حال نرفته ام. احساس ميکنم اندکي آرام شده ام. به باغ مي آيم، سبز است و خنک، نسيم هم نوازشگر صورت. صداي آب چشمه هم به گوش مي رسد. اما هنوز آنقدر آرامش نيافته ام. به شاملو پناه مي آورم. صداي شاملو طنين انداز فضا مي شود... سکوت ...... بغض مجالم نمي دهد. مدتهاست که اين جور وقتا ياد جمله کارلئونه با صداي مارلون براندو ميفتم: "مرد که گريه نميکنه" پس نمي گذارم بغض بر من فائق آيد، نفس عميقي ميکشم. با فوت بلندي نفسم را تخليه مي کنم. دستي بر سر ميکشم و در ميان چمنزار قدم مي زنم. صداي زنگوله هاي گله گوسفندهاي عشاير از کنار باغ مي آيد. به سمت آنها مي روم. 3 پسر چوپان يکي شان سنش به من ميخورد و اون يکي چند سال کوچکتر و يکي ديگه هم نميخوره 5 سال بيشتر داشته باشه... به راستي اينا از زندگي چه درک کرده اند و ما چه فهميده ام؟ گاه زياد دانستن خوب است و گاه کم!
با آقو تماس مي گيرم. چند مسئله مطرح مي کنم. مثل هميشه از ديدگاه روانشناسي جواب ميده. از صحبتهامون خيلي نميگذره که ته فکرامو ميخونه، آقو ميگه حال و هوات رمانتيک تر شده چه خبره! حاشا مي کنم و به خاکي مي کشم، آقو گمراه ميشه و به حرفهاي بعديمون ميگذره. اما شايد اون چيزي که نگرانش بودم انگاري داره رخ ميده. يه بار فرزانه تو بلاگش گفته بود: "چرا از دل برود هر آنکه از ديده برفت" ... من اون موقع خيلي اين موضوع را قبول نداشتم و کتمانش مي کردم ولي حالا انگار بازم داره رخ ميده و من باز اعتماد به نفسم رو دارم. چراشو خوب ميدونم اما خيلي دقيق هم نمي دونم. مقاله مشترک با سودي کوچيکه نصفه کاره مونده، قبل از ارسال ازش خواستم يه بار ديگه بازبينيش کنم. اشکال زياد داره مخصوصاً تو ترجمه، نوع استفاده از کلمات ولي به راحتي نميشه به يه دختر منطقي و کم عاطفه خيلي چيزا رو فهموند. سرکار صبا خانم هم يه مقاله سنگين با ايمپکت فاکتور بالا پيدا کرده از همونا که هر کوفت و زهره ماري تو منطق فازي سراغ داشته ترکيب کرده تا يه دسته بندي و مدلسازي داشته باشه و يه کار تئوري بي نقص آورده بيرون... اما هر چقدرم که کار زيبا باشه و بي نقص، ضمانت اجراييش با خداس! ... پايان نامه خودم ناقص مونده، با اين چيزا خودمو مشغول کردم، اما اين روزها توي کله پوک من چيزاي ديگه اي داره ميگذره، اگه تا پارسال هر کي ميرسيد به آدم مثل برج زهره مار از کنکور ارشد مي پرسيد، حالا هر کي ميرسه از سربازي ميپرسه يا پايان نامه يا زن گرفتن ! انگار زن گرفتن يا سربازي رفتن من شده ارث باباي اين جماعت ! راستي گفتم پايان نامه، هما هم بعد از دفاع، هفته هاي پيش توي مشهد عروس شد و براي چندمين بار مطابق همون مطلبي که دفه پيش نوشته بودم، يه دوست صميمي ديگه هم براي دعوت در مراسمش امتناع ورزيد. حالا بعد از عروسيش زنگ زده که محدوديت دعوت داشتيم و جامون کوچيک بود و دقيقاً همون حرفهايي که مصطفي هم ميزد توي گوشم تکرار شد. شايد اين روزها آفتاب ميخوره کلم حرف براي نوشتن زياد دارم اما نه براي گفتن. حالا تو اين گيرو داري ظهري به يکي از بچه هاي نرم افزاري يه پيشنهاد پروژه نرم افزاري تجاري دادم. اونم خيلي سرحال نبود. اول از لحن صحبتاش فهميدم، دوم از بلاگي که نوشته بود. امشب بد جوري هوس سيگار کردم. پس از اينکه به خاطر دوستي پيش خودم متعهد شدم طرفش نرم، چند ماهي هست که به اين تعهد ادامه دادم. اما نمي دونم اگه رابطه دوستيم به هم بخوره بازم اين تعهد برام ميمونه ؟!

بخوان به نام گل سرخ، در صحاري شب،
كه باغها همه بيدار و بارور گردند.
بخوان، دوباره بخوان، تا كبوتران سپيد
به آشيانه خونين دوباره برگردند.
بخوان به نام گل سرخ، در رواق سكوت،
كه موج و اوج طنينش ز دشتها گذرد؛
پيام روشن باران،
ز بام نيلي شب،
كه رهگذار نسيمش به هر كرانه برد.
ز خشكسال چه ترسي كه سد بسي بستند؛
نه در برابر آب،
كه در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور ...
در اين زمانه عسرت، به شاعران زمان برگ رخصتي دادند
كه از معاشقه سرو و قمري و لاله
سرودها بسرايند ژرفتر از خواب
زلالتر از آب.
تو خامشي، كه بخواند؟
تو ميروي، كه بماند؟
كه بر نهالك بيبرگ ما ترانه بخواند؟
از اين گريوه به دور،
در آن كرانه، ببين:
بهار آمده،
از سيم خاردار گذشته.
حريق شعله گوگردي بنفشه چه زيباست!
هزار آينه جاري است.
هزار آينه
اينك
به همسرايي قلب تو ميتپد با شوق.
زمين تهي است ز رندان؛
همين تويي تنها
كه عاشقانهترين نغمه را دوباره بخواني.
بخوان به نام گل و سرخ و عاشقانه بخوان:
«حديث عشق بيان كن بدان زبان كه تو داني»
محمدرضا شفيعي كدكني
دوشنبه 18 خرداد 1388

ديده دريا کنم و صبر به صحرا فکنم
و اندر اين کار دل خويش به دريا فکنم
از دل تنگ گنهکار برآرم آهي
کتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
مايه خوشدلي آن جاست که دلدار آن جاست
ميکنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم
بگشا بند قبا اي مه خورشيدکلاه
تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم
خوردهام تير فلک باده بده تا سرمست
عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم
جرعه جام بر اين تخت روان افشانم
غلغل چنگ در اين گنبد مينا فکنم
حافظا تکيه بر ايام چو سهو است و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

بعضي وقتا ماها (ما آدمهاي کوتوله) توي يه حس و حال خاصي (بيشتر رومانتيک گونه) هستيم. اين جور وقتا ممکنه پيش بياد که تصادفاً يا عمداً خواننده يه کتاب يا بيينده يه فيلم هم بود. اون وقته که ممکنه اون داستان، اون شعر يا اون فيلم تبديل بشه به يه دورنما از ذهن طرف و يه چيزهايي رو به فرد نشون بده. حتي ممکنه پيش بياد اون کتاب يا فيلم اصلاً چيز خاصي نباشه، يعني اينکه اصلاً شاهکاري از ادبيات هم به حساب نياد يا حتي در نگاه اول احمقانه هم به نظر برسه. يا اگه يه وقت ديگه اي توسط همون فرد خونده يا ديده بشه جور ديگه اي برداشت بشه. اما حالا همون فيلم، ميبيني يه جاهاش اشک آدمو درمياره اما نه به خاطر فيلم يا شخصيتاش بلکه به خاطر اون تجسم و ارتباطي که ميان شخصيتهاي زندگي خودش و اونا به وجود مي ياد. يادمه يه بار تو سينما فيلم نقاب رو تنهايي تماشا ميکردم، يه جاهاييش قبل از اينگه تم اصلي داستان شکل بگيره، واقعاً احساساتي شدم و اشکام درومد روي گونه هام. ولي سکانس هاي بعديش هم يه اتفاقاتي افتاد که يه جورايي مسخره شد. در عين حال همون فيلم توي اون حس و حال تونسته بود منو احساساتي کنه. فيلم Shall We Dance رو اخيراً ديدم. با اينکه قبلاً فکر نمي کردم خيلي متوسط و ساده يا کليشه اي باشه که البته تا حدودي هم در برخي از جاهاش مشاهده ميشد. اما شخصيت پردازي و گاه حرفاشون واسه لحظاتي منو احساساتي کرد. اين فيلم رو سالها پيش از مجيد گرفته بودم و توي آرشيوام داشت خاک ميخورد. تا اينکه اخيراً به پيشنهاد يه دوست تماشا کردمش. عمده فيلم راجع به رقصيدن انسانها و نقش معجزه رقص و موسيقي و تاثير اون در زندگي برخي از افراد جامعه است.

با درد تو انديشهي درمان نکنم
با زلف تو آرزوي ايمان نکنم
جانا تو اگر جان طلبي خوش باشد
انديشهي جان براي جانان نکنم
ديشب که دلم ز تاب هجران ميسوخت
اشکم همه در ديدهي گريان ميسوخت
ميسوختم آنچنانکه غير از دل تو
بر من دل کافر و مسلمان ميسوخت
گفتم صنما لاله رخا دلدارا
در خواب نماي چهره باري يارا
گفتا که روي به خواب بي ما وانگه
خواهي که دگر به خواب بيني ما را
وصل تو کجا و من مهجور کجا
دردانه کجا حوصله مور کجا
هر چند ز سوختن ندارم باکي
پروانه کجا و آتش طور کجا
رباعيات ابوسعيد ابوالخير
حميد آقا از خوانندگان پرو پا قرص اين نوشتارهاي ما، دوستي است از سلسله قديميها که در گذشته ها همسفر مسيرهاي زيادي هم بوده ايم. حميد آقا از من بزرگتره و مسلمه که چند سالي هم هست که مزدوج شده. از آنجايي با مستر حميد در گذشته ها مراودات فرهنگي و ذهني داشتيم از جيک و پوک هم خبر داريم. اما چرا رفتم سراغ حميد آقا؟ آخه روزگاري اين دوستمون عاشق يکي بود و زندگي و ذهن و فکرش شده بود اين ليلي خانوم و از فکرش خارج نميشد و مثلاً اگه اين ليلي خانم عطسه ميزد پيش خودش به چه چيزها که فکرش نميرفت و چه خيال بافي ها که نميکرد. خلاصه که تا اونجا پيش رفت که به خواستگاري رسيد و جواب "رد" بر سينه حميد آقا، روزگار سرخ و سبزش رو سياه نمود و زمانه عوض شد و اصرار و برو بيا و هر راهکاري که ميتوست اتفاق بيفته انجام شد ولي حميد آقا به وصال نرسيد. تا اينکه روزگار، حميد آقا رو عوض کرد، طرز فکرش عوض شد و يواش يواش از هم فاصله گرفتيم و حدود 4 سال پيش دوماد شد. در هفته هاي گذشته ليلي خانوم عروس شد و همه ما (من + حميد آقا و خانومش) حضور داشتيم خيلي برام جالب بود بدونم که کسي که مزدوج شده و روزگاري عاشق يکي ديگه بوده حالا که اون داره ازدواج ميکنه چه احساسي بهش دست ميده ؟ خلاصه که هر طوري بود از حميد آقا پرسيدم: "يادته اون روز که عروسي خواهر ليلي خانوم بود با هم رفتيم اونجا رقصيديم تا ليلي خانوم ببينتت و نظرش جلب بشه.."، حالا 4 سال گذشه و ما دو باز هم همون جا وايساديم اما حالا داريم بقيه رو تماشا ميکنم و عروس و دومادي که روزگاري توي روياهات خودتو در کنار اون توي اون لباس دومادي ميديدي و اون عروس الان اونجا با يکي ديگه اونجا وايساده! حميد آقا نظر خاصي نداشت يا اگه داشت هم شايد نميخواست بروز بده يا اصلاً نوع احساسات جوري بود که قابل انتقال و تفهيم نبود. ولي حس و حالش خاص بود، طفلک خانومش هم خبر نداشت ما زير زيرکي داريم راجع به چي صحبت ميکنم که اينو اين جور متاثر کرده. حالا به نظر شما اگه يه زماني توي يه حالات خاصي با عشق (يا عشقهاي) قديميتون مواجه بشيد چه احساسي به شما دست ميده ؟

آلوچه هاي سبز و قرمز - باغ جد بزرگوار
فک نميکنم کسي توي زندگيش اين قده مثل من به خودش عبدالقادر ديده باشه (امير و ثنا هم شاهد). اين جريان امروزي رو هم به اون قبليا اضافه کنيد. با داشتن انواع و اقسامي از عبدالقادرهاي مختلف که فک ميکنم ميخوره اين طرف احتمالاً ابنه اي هم باشه و از افسوس هم کاري بر نمي ياد... خلاصه که يه عمري ما همه چي رو آماده ساختيم و دانه کاشتيم و مهيا نموديم و حاج عبدالقادر اومد برداشت کرد و چتلي نشست و خوردش. (الان عمو ثنا باز اينا رو ببينه چي ميگه...) اون وقتا احسان يه ضرب المثلي رو بارها گذاشته بود روي وبلاگش که مرجع اون ضرب المثل هم انگليسيا بودن، به اين صورت که: "اگه در شرايطي هستي که ميخواد به تو تجاوز بشه و کاري از دستت بر نمي ياد، بيخودي جيغ و فرياد نزن، دست و پا هم نزن کسي به دادت نميرسه و سعي کن از اون شرايط لذت ببري و حال کني..." پس با لحن مهران مديري، اندکي "حال ميکنيم".
به سوي تو
به شوق روي تو
به طرف کوي تو
سپيده دم آيم
مگر تو را جويم
بگو کجايي
نشان تو گه از زمين گاهي ز آسمان جويم
ببين چه بي پروا ره تو مي جويم
بگو کجايي
کي رود رخ ماهت از نظرم نظرم
به غير نامت کي نام دگر ببرم
اگر تو را جويم
حديث دل گويم
بگو کجايي
به دست تو دادم دل پريشانم
دگر چه خواهي
فتاده ام از پا
بگو که از جانم دگر چه خواهي...
يک دم از خيال من
نمي روي اي غزال من
دگر چه پرسي ز حال من
تا هستم من
اسير موي توام
به آرزوي توام
اگر تو را جويم
حديث دل گويم
بگو کجايي
به دست تو دادم دل پريشانم
فتاده ام از پا
بگو که از جانم دگر چه خواهي...
...

منتظر نمانيد. زماني مناسب تر از اکنون وجود ندارد. از همين نقطه اي که ايستاده ايد با همين ابزار و امکاناتي که در اختيار داريد کار را ادامه دهيد. همين طور که پيش مي رويد ابزارها و امکانات بهتر و مناسب تر را پيدا مي کنيد. (ناپلئون هيل)