پنجشنبه 29 اسفند 1387

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
که هر چه بر سر ما ميرود ارادت اوست
نظير دوست نديدم اگر چه از مه و مهر
نهادم آينهها در مقابل رخ دوست
صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد
که چون شکنج ورقهاي غنچه تو بر توست
نه من سبوکش اين دير رندسوزم و بس
بسا سرا که در اين کارخانه سنگ و سبوست
مگر تو شانه زدي زلف عنبرافشان را
که باد غاليه سا گشت و خاک عنبربوست
نثار روي تو هر برگ گل که در چمن است
فداي قد تو هر سروبن که بر لب جوست
زبان ناطقه در وصف شوق نالان است
چه جاي کلک بريده زبان بيهده گوست
رخ تو در دلم آمد مراد خواهم يافت
چرا که حال نکو در قفاي فال نکوست
نه اين زمان دل حافظ در آتش هوس است
که داغدار ازل همچو لاله خودروست

گوشهام داغ شده، لپهام گل انداخته، صورتم برافروخته شده ... نه چيزي که الکل داشته باشه نخوردم! ... يه چيزايي شنيدم که فکرشم نمي کردم، تصورشم نمي تونستم بکنم.... نه غيرتي هم نشدم اصلاً مال اين حرفا نيستم... اولين باري نيست که اين جوري ميشم... دارم از اين دنيا آتيش ميگيرم! واقعاً فهميدن بعضي چيزا ميتونه آدمو نابود کنه، بايد خيلي جنبه داشته باشيم... به اين فک کن که مثلاً يکي هست که ممکنه سالها باهاش آشنا باشي (فعلاً يه جور دوستي بدون روابط عاشقانه رو متصور باشين) و باهاش رفت و آمد داشته باشي و پيش خودت فک کني که خيلي چيزا از هم ميدونين ولي حالا يه وقتي شده که ورق برگشته و اون روي سکه هويدا شده و حالا شايد خيلي تصادفي از چيزي باخبر شدي که توي مخيلاتت نمي تونسته وجود داشته باشه، حالا يه روابط عاشقانه رو نظر بگيريد، اصلاً منظورم خيانت نيستا مثلاً فهميدن يه چيزاي پشت پرده از طرف مقابل! منظور منو ميتونه دقيقاً اتفاقاتي که توي فيلم The Reader با بازي بي نقص خانم Kate Winslet رخ ميده، نشون بده... پسرک به دادگاهي رفته که متهم آن زني است که روزگاري وي را دوست داشته و به اون عشق ميورزيده و به شايد به نوعي الفباي عشق بازي رو به پسرک ياد داده و روزگاري براي آن زن بي سواد کتاب ميخونده ... حالا بعد از سالها بي خبري از زن، پسرک در اين دادگاه متهمي رو ميبينه که به انجام امور ضد بشري يعني کشتن و گرفتن جان انسانها داره محاکمه ميشه و جرمي رو پذيرفته که متن اون رو نوشته و امضا کرده... تلاطمات و چالشهاي ذهني پسر در حين محاکمه و اطلاع از اتهامات همراه با ياد خاطرات گذشته از زن از مسائلي است که در اين فيلم ميگذره... و حال يه سطح پايين تر دانستن مسائلي از گذشته دوستي قديمي مرا هم متحول کرده... کلاً از دو رويي بدم مياد و يه روزي سر همين تزوير و ريا يه کارهايي کردم و عليرغم زيانهايي که برام داشت خط زندگيمو جور ديگه اي رقم زدم که واسه خيليا عجيب اومد ولي صداقت رو بيشتر دوست ميداشتم و تا جايي پيش رفت که شفافيت بيش از حد رخ داد و از اون طرف افتادم. توي اين بلاگ چند ساله هم گاه و بيگاه از تزوير و ريا ناله نمودم... تا به حال هيچ چيزي مثل فهميدن دستهاي پشت پرده برام عجيب نبوده دقيقاً همين حس رو توي فيلمها هم بعضي ار کارگردانها تونستن به مخاطبشون منتقل کنن... آخرين بار که با بچه ها پليس-مافيا بازي کرديم تنها چيزي که برام جالب مي نمود لابي هاي چند نفره بود که چطور با دو دوزه بازي هايشان جريان بازي رو عوض مي کردند. اما امروز خيلي برام سنگين اومد يعني پشت اون چهره، چيا ميتونسته وجود داشته باشه که بعد از اين سالها باورش برام آسان نيست... حالا اين آدمو که با يکي ديگه مقايسه ميکنم يه قلب تپنده ميبينم که همش عواطف و احساسات و عشق و زيبايي و پاکي و خوبيه ... چقدر آدما ميتونن با هم فرق داشته باشن
چون نيست ز هر چه هست جز باد بدست،
چون هست زهر چه هست نقصان و شكست،
انگار كه هست، هر چه در عالم نيست،
پندار كه نيست، هر چه در عالم هست.

خوشبختي واقعي، وعده خريد يا بستن قرار داد نيست ! خوشبختي واقعي اين است: يک چهره ناشناس و اين که گفته ها چگونه کم کم آن چهره را روشن مي کنند. آشنا ، صميمي ، شکوهمند ، ناب و خالص (کريستين بوبين)
مث اون موج صبوري که وفاداره به دريا
تو مهي مثل حقيقت مهربوني مث رويا
چه قدر تازه و پکي مث ياساي تو باغچه
مث اون ديوان حافظ که نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخي که گذاشتم لاي دفتر
مث اون حرفي که ناگفته مي مونه دم آخر
تو مث بارون عشقي روي تنهايي شاعر
تو همون آبي که رسمه بريزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمي توي يک قاب شکسته
مث پرواز واسه قلبي که يکي بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبي که ميآد آخر هفته
مث اون حرفي که از ياد دل و پنجره رفته
مث پاييزي وليکن پري از گل هاي پونه
مث اون قولي که دادي گفتي يادش نمي مونه
تو مث چشمه آبي واسه تشنه تو بيابون
تو مث يه آشنا تو غربت واسه يه عاشق مجنون
تو مث يه سرپناهي واسه عابر غريبه
مث چشماي قشنگي که تو حسرت يه سيبه
چشمه ي چشماي نازت مث اشک من زلاله
مث زندگي رو ابرا بودنت با من محاله
يک روزي بيا تو خوابم بشو شکل يک ستاره
توي خواب دختري که هيچ کس و جز تو نداره
تو يه عمر مي درخشي تو يه قاب عکس خالي
اما من چشمام رو دوختم به گلاي سرخ قالي
تو مث بادبادک من که يه روز رفت پيش ابرا
بي خبر رفتي و خواستي بمونم تنهاي تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطاي عجيبي
مث شاگرداي اول کمي مغرور و نجيبي
دل تو يه آسمونه دل تنگ من زميني
مي دونم عوض نمي شي تو خودت گفتي هميني
تو مث اون کسي هستي که ميره واسه هميشه
التماسش مي کني که بمون اون ميگشه نميشه
مث يه تولدي تو مث تقدير مث قسمت
مث الماسي که هيچ کس واسه اون نذاشته قيمت
مث نذر بچه هايي مث التماس گلدون
مث ابتداي راهي مث اينه مث شمعدون
مث قصه هاي زيبا پري از خواباي رنگي
حيفه که پيشم نمونن چشاي به اين قشنگي
پر نازي مث ليلي پر شعري مث نيما
ديدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ يلدا
بيا مثل اون کسي شو که يه شب قصد سفر کرد
ديد يارش داره ميميره موند ش و صرف نظر کرد
مثل هيچ کس - مريم حيدرزاده
