دي 1387 | صفحه اصلي | اسفند 1387


سه شنبه 29 بهمن 1387


در ره منزل ليلي که خطرهاست در آن / شرط اول قدم آن است که مجنون باشي





اي دل آن دم که خراب از مي گلگون باشي
بي زر و گنج به صد حشمت قارون باشي
در مقامي که صدارت به فقيران بخشند
چشم دارم که به جاه از همه افزون باشي
در ره منزل ليلي که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشي
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن
ور نه چون بنگري از دايره بيرون باشي
کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش
کي روي ره ز که پرسي چه کني چون باشي
تاج شاهي طلبي گوهر ذاتي بنماي
ور خود از تخمه جمشيد و فريدون باشي
ساغري نوش کن و جرعه بر افلاک فشان
چند و چند از غم ايام جگرخون باشي
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر اين است
هيچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشي



فردا و ديروز با هم دست به يکي کردند.... ديروز با خاطراتش مرا فريب داد و فردا با وعده هايش مرا خواب کرد....وقتي چشم گشودم، امروز نيز گذشته بود...


امروز روز ولنتاينه يا به قولي سپندارمذگان که اين يکي رو از روي مسجي ميفهمم که عرفان توپولي برام فرستاده! تموم کارهايي که ممکنه به رفت و آمد و اين ور اون ور رفتن نياز داشته باشه به اضافه تموم مسيرهاي شلوغ و پر ترافيک گذاشتم واسه امروز! ترافيک رو دوست دارم، چون خيلي خوب ميشه چهره آدما رو با حالات مختلف ديد که چکار ميکنن يا با طرف مقابلشون چطوري صحبت مي کنن، ولي بيشتر با چشماشون دوردستا رو مي بينن و فک مي کنن، اما من بيشتر به اين خاطر دوست دارم تو ترافيم بمونم که تمرکز بيشتري روي آهنگام داشته باشم، واسه امروز يه سلکشن (selection) از حميرا و مستي انتخاب کردم. خيلي خوب ميشه به خيلي چيزا فک کرد به جز کار به جز روزمرگي و مرگ تدريجي آدما ! اون وقتا که عاري هنوز ازدواج نکرده بود مي گفت: "زندگي مشترک سوختن و ساختنه دو نفرس !" ولي وقتي که يهو شوهريد نميدونم چه اتفاقاتي تو فکرش رخ داد! يا الانم باز اين جوري فک ميکنه ؟ اما عکساي پروفايلش با آقاي شوهر شايد حرفاي ديگه اي بزنه !!! هر چه که به جلو مي رم کمتر به اين قضيه زندگي مشترک فک مي کنم شايدم عکسش باشه که دارم اين جوري فک ميکنم ! به اينکه توي اين سالها تو زندگي چه کسايي بودم يا چه کسايي تو زندگيم بودن و هستن موي بر تن سيح ميکند و ياد بعضي چيزا و بعضي کسا قلبم را به تپش مي اندازد (حداقل اينو ميدونم يا اينجوري فک ميکنم که اوني که قلبمو به تپش ميندازه اينا رو نميخونه...) اون روز که سودي گفت بريم سري به زنداييش بزنيم، با ديدن اون چهره شکست زندايي خيلي چيزا رو ميشد حدس زد يا فهميد از اون زندگي که ممکنه بعضيا اسمشو زندگي نکبتي بزارن... فکرشو که ميکنم اصلاً ورود به اين زندگي مشترک کليشه اي رو ندارم ... به قول بهار که از دچار بودن هميشه استفاده ميکنه، شايد بايد دچار بود تا خيلي چيزا رو نديد و جاش يه چيزاي ديگه اي رو ديد... با اين حال تا اينجاش که از سير ايام و روزگار دارم لذت ميبرم و شايد خوشبختي همين لحظات شب نخوابي ها باشه که توي نت با خيليا طي شده و به ندرت با بعضيا به صبح هم رسيده اما نه با همه و خيلياش ديگه تکرار نشه !


من زندگي را دوست دارم ولي از زندگي دوباره مي ترسم
دين را دوست دارم ولي از کشيش ها مي ترسم
قانون را دوست دارم ولي از پاسبانها مي ترسم
عشق را دوست دارم ولي از زنها مي ترسم
کودکان را دوست دارم ولي ازآئينه مي ترسم
سلام را دوست دارم ولي از زبانم مي ترسم
من مي ترسم پس هستم
اينچنين مي گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم
حسين پناهي



استخر لاهيجان

فيلم دعوت حاتمي کيا رو بعد از اينکه فهميدم توي چند تا فيلم پر فروش امسال بوده به سرافت افتادم که نگاش کنم. فيلم در 5 اپيزود ساخته شده و به نوعي ميشه گفت نسخه معادل فارسي شده اي از فيلم Nine Lives ساخته Rodrigo García که توي اون فيلم 9 زندگي از 9 زن يا دختر مختلف به نمايش کشيده شده که به نوعي با مسائل و مشکلات مختلفي در جامعه توسعه يافته غربي دسته و پنجه نرم ميکنن و حالا حاتمي کيا هم به نوعي فقط مشکل بارداري ناخواسته رو براي افراد مختلفي از جامعه به تصوير کشيده که چطوري با اون مواجه ميشن و چه کارهايي ممکنه به سرشون بزنه ! تو 4 اپيزود اول زنان از اين مسئله ناراحتن و به دنبال سقط جنين و همه مردان اونو به نوعي نشانه اي از طرف خدا ميدونن اما اپيزود پنجم شايد از مابقي هم پخته تر کار شده باشه و به همراه جريان داستان روايت عاشقانه اي رو هم ذکر ميکنه و روايتي از زني به اسم بهار است که به علت نازايي از همسرش طلاق گرفته و به همين علت به صيغه مردي زئوسي درآمده که ظاهراً نمادي از قدرتمندان عرصه اقتصاد يا سياست است و اکنون که وي باردار شده به دنبال سقط جنيني است که به گفته خويش : "اون چيزي که تو اون شيکمته آبروي منه، من آبرومو ازت ميخوام..." و ديالوگي از بهار که با بغض ادا ميشه: "دنيا وارونس اگه يه روزي زندگيشو، مرد زندگيشو به خاطر اين نقص از دست داده امروز عشقي تو زندگيشه که اونو به خاطر همين نقص دوست داره "


شب در چشمان من است
به سياهي چشمهايم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفيدي چشمهايم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهاي من نگاه کن
چشم اگر فرو بندم
جهاني در ظلمات فرو خواهد رفت
حسين پناهي



آبشار شيطان کوه - لاهيجان

چند لحظه نگاهم مي کند و بعد مي گويد: "هرچه باشه شوهر آينده ي من هستي. عزيز ميگه مردها هر قدر هم که بزرگ بشن و با سواد بشن و پول دار بشن اما بازهم مثل بچه ها هستند. زود قهر مي کنن، زود پشيمان مي شن و زود هم آشتي مي کنن. ممکنه جلو زنها چيزي نگن اما تنها که شدند شروع مي کنن به بغض کردن. مي گه به همين خاطره که کسي گريه ي مردها رو نمي بينه.عزيز ميگه زن ها هر قدر هم که کوچيک باشن اما مادرند، پناه مردها هستند. حتي دختر کوچولوها پناه باباهاشون هستند. عزيز گفت که برميگردي."
خانم بنيادي کيفش را از روي دوش پايين مي آورد و از توي آن کاغذ تا خورده اي را بيرون مي آورد. کاغذ را دستم مي دهد و من در حال راه رفتن از بين هزاران آدمي که محو ويترينهاي درخشان فروشگاه هاي خيابان شده اند نوشته ي پارسا را مي خوانم: "کاش يک تکه سنگ بودم. يک تک چوب. مشتي خاک. کاش يک سپور بودم. يک نانوا. يک خياط. دست فروش. دوره گرد. پزشک. وزير. يک واکسي کنار خيابان. کاش کسي بودم که تو را نمي شناخت. کاش دلم از سنگ بود. کاش اصلاً دل نداشتم. کاش اصلاً نبودم. کاش نبودي. کاش مي شد همه چيز را با تخته پاک کن. پاک کرد. آخ مهتاب! کاش يکي از آجرهاي خانه ات بودم. يک يک مشت خاک باغچه ات.کاش دستگيره ي اتاقت بودم تا روزي هزار بار مرا لمس کني. کاش چادرت بودم. نه، کاش دست هات بودم. کاش چشم هات بودم. کاش دلت بودم. نه، کاش ريه هات بودم تا نفس هات را در من فرو ببري و از من بيرون بياوري. کاش من تو بودم. کاش تو من بودي. کاش ما يکي بوديم. يک نفر دوتايي!"
روي ماه خداوند را ببوس - مصطفي مستور


من ظاهر نيستي و هستي دانم،
من باطن هر فراز و پستي دانم؛
با اينهمه از دانش خود شرمم باد،
گر مرتبه‌اي وراي مستي دانم


از من رمقي بسعي ساقي مانده است،
وز صحبت خلق، بي وفائي مانده است؛
از بادة دوشين قدحي بيش نماند،
از عمر ندانم كه چه باقي مانده است!


اي بيخبران شكل مجسم هيچ است،
وين طارم نه سپهر ارقم هيچ است
خوش باش كه در نشيمن كون و فساد،
وابستة يك دميم و آنهم هيچ است!


دنيا ديدي و هر چه ديدي هيچ است،
وآن نيز كه گفتي و شنيدي هيچ است،
سرتاسر آفاق دويدي هيچ است،
وآن نيز كه در خانه خزيدي هيچ است.


دنيا بمراد رانده گير، آخر چه؟
وين نامة عمر خوانده گير، آخر چه؟
گيرم كه بكام دل بماندي صد سال،
صد سال دگر بمانده گير، آخر چه؟





هميشه به کسي فکر کن که تو رو دوست داره، نه کسي که تو دوسش داري٬ نه آنچنان عاشق باش که هيچ چيز را نبيني، نه آنقدر ببين که هرگز عاشق نشوي (شکسپير)

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در سه شنبه 29 بهمن 1387 | نظر دوستان (2)