آذر 1387 | صفحه اصلي | بهمن 1387


يكشنبه 29 دي 1387


کي مي‌رسم به لذت در خواب ديدنت؟ / سخت است سخت از لب مردم شنيدنت





زردها بيهوده قرمز نشدند
قرمزي رنگ نيانداخته بيهوده بر ديوار
صبح پيدا شده اما آسمان پيدا نيست
صبح پيدا شده اما آسمان پيدا نيست
گرده روشني مرده برفي همه کارش آشوب
بر سر شيشه هر پنجره بگرفته قرار
زردها بيهوده قرمز نشدند
قرمزي رنگ نيانداخته بيهوده بر ديوار
صبح پيدا شده اما آسمان پيدا نيست
صبح پيدا شده اما آسمان پيدا نيست
گرده روشني مرده برفي همه کارش آشوب
بر سر شيشه هر پنجره بگرفته قرار
من دلم سخت گرفته است از اين
ميهمان خانه مهمان کش روزش تاريک
من دلم سخت گرفته است از اين
ميهمان خانه مهمان کش روزش تاريک
که به جان هم نشناخته انداخته است
چند تن خواب آلود چند تن ناهموار
چند تن نا هشيار که به جان هم نشناخته انداخته است
چند تن خواب آلود مشتي ناهموار
چند تن نا هشيار چند تن خواب آلود


برف - نيما يوشيج



خيلي وقتا توي همدان که با بروبچ به يه رستوران يا کافي شاپي ميريم، بدون استثنا يه آشنا يا يه فاميل رو به صورت دو تايي (تريپ لاو با يکي ديگه) مي بينيم! تا اينجاش که بد نيست، خيلي هم خوبه، بهشون خوش بگدره ! اما عده اي هم هستند که روابطشون در پايه هاي ضعيفي قرار داره و در انتظار تلنگري براي گسستن (گاه ميگم چه جور رابطه ايه که به سادگي ممکنه بشکنه؟؟). حالا ديدن هاي من نمونه اي از ديدن اونهاييکه نبايد ببينن و چشم هايي که زبانشان تيزتر است! اين جور وقتا بدجوري يه جوري ميشم. اوايل نفرين ها و لعنتهاي جانانه ام رو به اين شهر کوچک شهرستاني نثار مي نمودم و حال مدتي است که بر خودم. نمي دونم ديگه با اين همه وسعت ديد چرا از من خجالت ميکشن يا مثلاً خودشونو جمع و جور ميکنن و پا به فرار ميذارن و باز از خودم متنفر ميشم که يه جورايي عيش دو نفر رو بعد از عبور از کلي فيلتر و دلهره به هم زدم! خلاصه که امروز هم از همون روزها بود که متوجه حضور يکي از دخترهاي فاميل (از نوع فاميل دور) شدم و آنچه مرا بيشتر متعجب مي ساخت رفتارها و خصائلي که معمولاً از اون ياد ميشه و من که مثلاً تا حالا اونو يه جوره ديگه ميديدم حالا شاهد اينم که کيپ تا کيپ يه آقا پسر نشسته و حرف زدنهايي که با لمس بدن پسر ادا ميشود... (خوب اونم دل داره ديگه) اما چادر پوشيدن ها و نمازها و دعاهاي آنچناني کجا و اين چنين اينجا کجا! ... علي القاعده اگه کسي به يه چيزهايي پايبنده نبايد که به ظاهر باشه فقط خيلي برام جالب نبود! شايدم شرايط خانوادگي کسي رو وادار به رفتارهايي ميکنه؟ نمي دونم؟ بالاخره توي جامعه هم کم نداريم و اين جامعه و مردم بي تقصير نيستند که رفتارها و توقعاتشون افراد رو به نوعي اين جوري به تزوير و ريا تشويق مي کنه تا بتونه به اهدافش برسه! چند روز پيش يکي از بچه ها دنبال يه دکتر پرده دوز بود! واسه شيطنتي که دوستش سر دوست دخترش درآورده بود! اما به راستي که به چه قيمتي ؟ کم نداريم قبايل و انسانهايي که در شب اول عروسي از دامادشان توقع نمايش پارچه خونيني را دارند! خيلي بيش از حد مسخره مياد؟ افراد ميخوان کيو گول بزنن ؟ غير از اينه که شيره اصلي داره سر خودش ماليده ميشه!
خوب حالا اينا همه شايد باعث باز شدن يه مقوله ديگه تحت عنوان "خيانت" باشه! وقتي توي يه جامعه به خاطر جهالت يه عده چندگانگي شخصيت يا ريا به وجود مياد و به نوعي محيط براي خيانت شکل ميگيره و شايد بشه گفت عشق هاي مثلثي و مربعي! شايد راجع به خيانت و ديدگاههاي مختلفي که ممکنه مطرح باشه، خود منم چند بار جسته و گريخته تو وبلاگم بهش پرداختم. بدون شک نکته مهم در رخداد خيانت الزاماً جسمي يا جنسي بودنش مطرح نيست! و اين مسئله مهم در فيلم Eyes Wide Shut به خوبي مورد تاکيد آقاي کوبريک قرار گرفت. خصوصاً در سکانسي که ويلي و آليس در نئشگي حاصل از ماري جوانا به حال مستي و راستي رسيدن، محفل صحبتهاي درونيشون شکل ميگيره... اونجا آليس از ذهنياتش براي هم آغوشي با مردي صحبت ميکنه که يه بار بيشتر اونو نديده و اونم زماني که با ويلي در اوج و عشق و دوست داشتن در کنار هم بودن... يا صحبتهاي مشابه.... دوست خوبي بلاگي رو بهم معرفي کرده بود که اون هم به اين بحثها پرداخته بود و مثلاً اينکه جنس، ذات و تفکر مردان و زنان يکسان نيست و انتظارات يا توقعاتي که نسبت به هم در خيانت دارن متفاوته! کم نيستن ادبيات يا فيلمهايي که به اين مسئله پرداخته و گوييا اين مسئله ذهن خيليا رو به خودش مشغول ميکنه! ديدن فيلم "زن دوم" به نوشته خانم "فرشته طائر پور" هم به صحبت کردن راجع به اين بحث کمک ميکنه. توي اون فيلم يه عشق مثلثي با بازي محمدرضا فروتن و نيکي کريمي وجود داره، حوادث و عکس العمل هاي طرفين که در 2 ساعت و نيم فيلم اتفاق ميفته، ذهن آدمي را ناخودآگاه به چالش ميکشه. البته دکتر شيري صحت روانشناختي خيلي از حوادث و رفتارهاي درون اين فيلم رو نفي ميکنه ولي خوب اينم بگم بين قرار گرفتن توي شرايطهاي واقعي و اظهارنظرهاي خام خيلي خيلي فاصله هست...




Anytime you're hiding a relationship from your partner with a member of the opposite sex, you're being unfaithful. (M.Gary Neuman - Florida-based psychotherapist)





گفته بودن از دل برود هر آنکه از ديده برفت ... پس ديشب تو خواب من چه کار ميکردي!!!؟؟؟ ...


کي مي‌رسم به لذت در خواب ديدنت؟
سخت است سخت از لب مردم شنيدنت
هرکس که اين ستاره‌ي دنباله دار را
يک قرن پيش ديده زمان دميدنت –
از مثل سيل آمدنت حرف مي‌زند
از قطره قطره بر دل خارا چکيدنت
پروانه‌ها به سوختنت فکر مي‌کنند
تک شاخ‌ها به در دل طوفان دويدنت
من ...من ولي به سادگي‌ات، مهرباني‌ات
گه گاه هم به عادت ناخن جويدنت
آخر، انار ِ کوچک ِ هم‌بازي ِ نسيم!
ديگر رسيده‌است زمان رسيدنت
پايين بيا که کاسه‌ي دريوزگي شده‌ست
زنبيل من به خاطر از شاخه چيدنت
يا زودتر به اين زن تنها سري بزن
يا دست کم اجازه بده من به ديدنت...


پانته‌آ صفايي بروجني


راجع به تنهايي کم کتاب و فيلم نوشته و ساخته نشده و منم اينجا کم ننوشته ام! اما اين روزها اگر اين کارها و امور رو ازم بگيرن ديگه چيزي براي فراموشي يا وقت سپردن وجود نداره! اين روزها بيشتر آشفته ام! در روزهاي گذشته به انجام اتقاقاتي متهم شده ام که نيتم چيز ديگري بوده است. شايد اگه اين اتفاقات و اتهامات چند سال پيش اتفاق مي افتاد مي تونست دليل اصلي "شهرت" باشه! اما من که خيلي وقته تنهايي رو انتخاب کردم متهم به بازي با دم شير شده ام. يکي دو تا روباه برام تله گذاشته بودن و موش دوونده بودن و چند تا اتفاق کنارهم جمع شده بود... آقا روباهه اون روز مي گفت تو ديگه اعتبار و حيثيت علمي نداري! اما براي اعاده حيثيت به چيزهايي تن در داده ام که هنوز هم معلوم نيست چي میخوان از جونم! ميگن آقا شيره عصبانيه چون با دمش بازي کردي ! چون وارد قلمرويي شدم که اون به هيچکس اجازه نفس کشيدن نميده! البته هنوز آقا شيره رو نديدم و نميدونم موضع خودش چيه! امشب از اون شباس که خواب به چشمام نمي ياد! امشب قهوه تلخ زياد خوردم از همون قهوه ارزون دانشجوييا! يه بار به آقو گفتم: "تو تنها ميشي، حرف تو دلت ميمونه به کي ميگي؟" و سالهاست که به دنبال يه سنگ صبورم اما... اينو خوب ميدونم که به دنبال ثابت کردن خودم نيستم، منتظرم يکي بياد و منو پيدا کنه! بعد از مدتها عليرغم عادت هميشگي زودتر از پاي نت اومدم بيرون تا شايد زودتر خوابم ببره! فردا قصد کوه رفتن کردم شايد بشه اونجا کم داد و هوار کرد و آروم شد! يه وقتي يکي بهم گفت: "پس باغ و درختات چي شد؟"... خيلي ساده انگار همه رو سرما زد و درختا خشک شد! من ميخواستم موازي کاري کنم اما همه فرآيندها به گرسنگي خورد. باز بايد بتونم فکرامو جهت بدم آخه بدجوري پخش و پلا شده! اصلاً تليدم تو گلا! فکرام شده يه درخت تصميم با يه فضاي جستجو با فاکتور انشعاب تمام لحظه ها و به عمق همه حسرتهام! بيشتر به ناکرده ها فکر ميکنم تا کرده ها! هميشه به اين فکر ميکنم وقتي يه آدم يه کاري رو انجام ميده پشيموني معني نداره چون خودش تصميم گرفته و لاغير اما چرا بعضي وقتا پشيموني وجود داره؟ چرا بعضي وقتا اگه قرار باشه يه اتفاقي دوباره بيفته، ممکنه يه تصميم ديگه بگيريم! آقو با اينکه خوب تحليل ميکنه اما فقط واسه گذشته ها! همين استاد روانشناسي نميتونه واسه لحظه ها تصميم بگيره يا اظهارنظر کنه... يه وقتي برام خيلي سوال بود: اين پروفسورين دانشگاه يا همون آقا شيرا با اينهمه سن و سال، اين قدر حرص ميزنن ! شايد ميخوان از پوچي فرار کنن؟ يا حتي اون پيرمردهايي که پست و مقامي رو چسبيدن و با آنکه چيزي از عمرشون نمونده اما بازهم واسه نسلهاي بعدي تصميم ميگيرن و به راستي که اين خاصيت يه آرک تايپ زئوسه !






چون آمدنم بمن نبد روز نخست
وين رفتن بي‌مراد عزميست درست
برخيز و ميان ببند اي ساقي چست
كاندوه جهان بمي فرو خواهم شست


چون عمر بسر رسد، چه بغداد چه بلخ
پيمانه چو پرشد، چه شيرين و چه تلخ
خوش باش كه بعد از من و تو ماه بسي
از سلخ بغره آيد، از غره بسلخ!


جز راه قلندران ميخانه مپوي
جز باده و جز سماع و جز يار مجوي
بر كف قدح باده و بر دوش سبوي
مي نوش كن اي نگار و بيهوده مگوي


ساقي غم من بلند آواز شده است
سرمستي من برون ز اندازه شده است
با موي سپيد سرخوشم كز مي تو
پيرانه سرم بهار دل تازه شده است


تنگي مي لعل خواهم و ديواني
سد رمقي بايد و نصف ناني
وانگه من و تو نشسته در ويراني
خوشتر بود آن ز ملكت سلطاني



وقتي که بچه بودم هر شب دعا ميکردم که خدا يه دوچرخه به من بده. بعد فهميدم که اينطوري فايده نداره. پس يک دوچرخه دزديدم و دعا کردم که خدا مرا ببخشد.

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در يكشنبه 29 دي 1387 | نظر دوستان (1)