آبان 1387 | صفحه اصلي | دي 1387


شنبه 30 آذر 1387


دارم اميد عاطفتي از جانب دوست / کردم جنايتي و اميدم به عفو اوست





دارم اميد عاطفتي از جانب دوست
کردم جنايتي و اميدم به عفو اوست
دانم که بگذرد ز سر جرم من که او
گر چه پريوش است وليکن فرشته خوست
چندان گريستم که هر کس که برگذشت
در اشک ما چو ديد روان گفت کاين چه جوست
هيچ است آن دهان و نبينم از او نشان
موي است آن ميان و ندانم که آن چه موست
دارم عجب ز نقش خيالش که چون نرفت
از ديده‌ام که دم به دمش کار شست و شوست
بي گفت و گوي زلف تو دل را همي‌کشد
با زلف دلکش تو که را روي گفت و گوست
عمريست تا ز زلف تو بويي شنيده‌ام
زان بوي در مشام دل من هنوز بوست
حافظ بد است حال پريشان تو ولي
بر بوي زلف يار پريشانيت نکوست



در مورد سردردهاي مزمن و پشت سرهم، تنها چيزي که ميشه گفت اينه که شايد اگه اين آيتم از زندگي حذف بشه ممکنه زندگي عادي تر طي بشه يا هيجان انگيزتر بشه! قبلنا استامينوفن کدئين رو خيلي دوست داشتم چون ميتوست يه مسکن خوب باشه يا اگه خيلي وخيم بود مثل امشب 2تا با هم، بعضي وفتا هم بروفن يا ديفن هيدرامين! حداقل يه خوبي داره اونم اينکه ميدوني شايد تنها راه چاره واسه خلاصي از درد اين قرصها يا قرصهاي جايگزينه! اما هميشه تو زندگي ما آدما واسه همه دردا اين جوري ميشه درمان پيدا کرد؟ تا يه حدودي آره! مثلاً سرطانيا رو شيمي درماني ميکنن، تازه يه سري درد و مرض جديد مثل ريزش مو و اينا هم پيدا ميشه گاهي اوقاتم تنها راه حل خيلي ساده، اولين و آخرين راه چارس ! يعني انتظار براي مرگ ! اما اما يه چيزايي هم هست، (اول بگم که اسمشو گذاشتم چيز چون اگه واسه بعضيا درده واسه بعضيا زندگيه...) مثل عشق ! در طول تاريخ عده اي به محاکمه عشق پرداخته اند و عده اي هم بوده اند که آن را مقدس انگاشته اند، عده اي بوده اند که سرها به باد داده اند و عده اي هم سرها از تن جدا کرده اند. و هر کي اومده از منظر خودش اونو خوب و بد، زشت و زيبا، تلخ و شيرين و ...نشون داده، بعضيا با کتاباشون، بعضيام با فيلماشون آدما رو شاد کردن و بيشترشونم گريوندن! ميگن عشق واقعي تا قبل از وصاله ! بعدش ديگه عشق نيست به چيز ديگه اي تبديل ميشه ! هيچ وقت کتابا و فيلما راست نبوده! همش محصول تخيل آدماست، از داشته ها و نداشته ها، از آمال و آروزهايي که بهش رسيدن يا نرسيدن يا خيال و روياي يه نويسنده از يه ايده آل ! مام کوچولو تر از اونيم که بخوايم در ستايش عشق حرف بزنيم اما شايد يه چيزي رو خوب بدونم که يه چيزي تو وجودم بوده که بعضي وقتا پر رنگ بوده، بعضي وقتا کم رنگ ولي از بين نرفته! خيلي چيزا ميخواسته جاشو بگيره اما نتونسته ! بارها با اين حس خوشحال و غمگين شده ام و خيلي قديمترها هم بيشتر گريسته ام! مثلاً يه بعضي وقتا يه حسي وجود داره که آدم دوست نداره يه مهموني يا يه مراسمي تموم بشه! يا رفتي به يه کنسرت موسيقي اون وقت ممکنه نگاهات يه جا قفل بشه! يا توي دانشگاه ممکنه اصلاً دلت نخواد اون روز دانشگاه رو ترک کني ! يا هرجام که بخواي بري باز دوست داري از کنار يه ساختمون خاص يا يه خيابون خاص رد بشي! همون وقتاس که رفيقات بهت ميگن..... شدي... در روزهاي گذشته فيلم Elegy رو ديدم با بازي Ben Kingsley و سرخانم Penélope Cruz عزيز که واسه من دوست داشتني ترين بازيگره اينو که بارها گفتم و ميگم. اون تم بازيش، اون بازيگوشيش و ابراز احساساتش (اينا رو نگفتم که اونا که دنبال مان برن از اين کارا کنن)! خلاصه که با اکثر فيلمهاي خانم پنلوپه زندگي ميکنم، مخصوصاً Don't Move . پنلوپه توي Elegy هم نقش يه معشوقع معصوم و ناز و پراحساس رو ايفا ميکرد. اما طرف مقابل به جاي يه جوون خوش تيپ مثل Tom Cruiseتوي Vanilla Sky کسي نيست جز يه پيرمرد مطلقه که در طول عمرش با دختراي زيادي خوابيده و هدف از آشناييش با عزيز دل انگيز پنلپه هم کاري جز اين نيست. يه جورايي ميشه گفت ايده اصلي فيلم از کتاب آخر گابريل گارسيا مارگز (Memories of my melancholy whores ) گرفته شده و قدرت عشق که در دل پيرمرد چه ها که نمي کند! شايد بشه به يکي از سکانسهاي خيلي جالب که اشاره کرد اون سکانسي باشه که بعد از 2 سال جدايي با زنگ تلفن پيرمرد پيش خودش ميگه تو اين 2 سال فقط به اميد همين زنگ زنده موندم! البته فيلم به خاطر کارگرداني Isabel Coixet يه کم زنونس و معتقدم فيلمهاي احساساتي و عاشقانه رو مردا بهتر به تصوير ميکشن مثل آقاي Bernardo Bertolucci! قبلاً از اين خانم کارگردان فيلم My Life Without Me رو هم ديده بودم ! جالب بود که بعداً اين فيلم از تلوزيون پخش شد و رابطه عاشقانه Ann و Lee به رابطه خواهر و برادري تبديل شده بود! اون فيلم رو زماني ديدم که تازه گردنمو عمل کرده بودم و برخي از رفتارهاي Lee رو در مواجه با بيماري و مرگ به خوبي حس ميکردم.


There are many things in your life that will catch your eye but only a few will catch your heart....pursue those


George O'Hearn: Beautiful women are invisible; we're so dazzled by the outside that we never make it inside.


David Kepesh: When you make love to a woman you get revenge for all the things that defeated you in life.
....
Elegy (2008)



Happy Christmas




دلم مثل دلت خونه شقايق
چشام درياي بارونه شقايق
مثل مردن ميمونه دل بريدن
ولي دل بستن آسونه شقايق
شقايق درد من يکي دو تا نيست
آخه درد من از بيگانه ها نيست
کسي خشکيده خون من رو دستاش
که حتي يک نفس از من جدا نيست
شقايق واي شقايق گل هميشه عاشق


شقايق اينجا من خيلي غريبم
آخه اينجا کسي عاشق نميشه
عزاي عشق غصه اش جنس کوهه
دل ويرون من از جنس شيشه
شقايق آخرين عاشق تو بودي
تو مردي و پس از تو عاشقي مرد
تو رو آخر سراب و عشق و حسرت
ته گلخونه هاي بي کسي برد
شقايق واي شقايق گل هميشه عاشق


دويديم و دويديم و دويديم
به شبهاي پر از قصه رسيديم
گره زد سرنوشتامونو تقدير
ولي ما عاقبت از هم بريديم
شقايق جاي تو دشت خدا بود
نه تو گلدون نه توي قصه ها بود
حالا از تو فقط اين مونده باقي
که سالار تمومه عاشقايي
شقايق واي شقايق گل هميشه عاشق
اردلان سرفراز



لشکر گوسفندان که توسط يک شير اداره مي‌شود، مي‌تواند لشکر شيران را که توسط يک گوسفند اداره مي‌شود، شکست دهد. (نارسيس)

عشق مهم نيست. من اول ها عاشق پدرت نبودم، اما پول همه چيز را مي خرد، حتي عشق واقعي را. به پدرت نگاه "کن، او حتي ثروتمند هم نيست...

براي اينکه سوييسي ها دروغ نمي گويند، آنها به سکوت اکتفا مي کنند که کمک کننده ي آنهاست...

من مي توانم انتخاب کنم که قرباني دنيا باشم يا يک ماجراجو در جستجوي گنج. همه ي اين ها به طرز نگاه من به زندگي بر مي گردد...

اما قبلا از آنکه بميرم، مي خواهم براي زندگي بجنگم. اگر مي توانم راه بروم، مي توانم به هر جا که مي خوام بروم...


يک نويسنده نوشته بود تنها زمان و و دانش نمي تواند يک انسان را تغيير دهد، تنها چيزي که مي تواند ذهن يک انسان را تغيير دهد عشق است. چه قدر مزخرف! کسي که اين را نوشته بود به طور حتم تنها يک روي سکه را ديده است...

عشق بدون شک يکي از آن چيزهايي بود که مي توانست تمام زندگي يک انسان را تغيير دهد. اما روي ديگر سکه هم بود، چيز ديگري که مي توانست تمام راه و هدف يک انسان را تغيير دهد، نا اميدي. البته که عشق مي تواند يک انسان را عوض کند، اما نااميدي مي تواند اين کار را سريع تر انجام دهد. او چه بايد مي کرد؟

در طول زندگي ، عشق را همچون بردگي اجاره داده ام . احساس دروغ است ،‌ آزادي تنها زماني وجود دارد كه عشق در صحنه باشد . كسي كه خود را تسليم مي كند و آزادي دارد ، ‌تا بي نهايت عشق مي ورزد ، و كسي كه تا بي نهايت عشق مي ورزد ،‌ احساس آزادي مي كند.

11 دقيقه - پائولو کوئليو


گويند بهشت عدن با حور خوش است
من مي‌گويم كه: آب انگور خوش است
اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار
كاواز دهل برادر از دور خوش است


كس خلد و جحيم را نديده است اي دل
گوئي كه از آن جهان رسيده است اي دل؟
اميد و هراس ما بچيزي است كزان
جز نام و نشاني نه پديد است اي دل!


من هيچ ندانم كه مرا آنكه سرشت
از اهل بهشت كرد، يا دوزخ زشت
جامي و بتي و بربطي بر لب كشت
اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت


چون نيست مقام ما درين دهر مقيم
پس بي مي و معشوق خطائي است عظيم
تا كي ز قديم و محدث اميدم و بيم؟
چون من رفتم، جهان چه محدث چه قديم



تو اين دنياي رنگارنگ، دو نفر بودن که همديگه رو خيلي دوست داشتن، يکيشون يه دختر نابينا بود. هميشه دختره به پسره مي گفت: "اگه من دو تا چشم داشتم ميتونستم زيباييهاي تورو ببينم!"، يه روز يکي پيدا شد که دو تا چشم به دختر داد، وقتي دختر تونست پسرو ببينه، ديد که اونم نابيناست!!!!!!!
بهش گفت : "از پيشم برو، ديگه نمي خوامت ..." وقتي پسره داشت مي رفت، لبخند تلخي زد و گفت:
"مواظب چشماي من باش!"



* Try not to become a man of success but rather try to become a man of value (Albert Einstein)


* Treat people as if they were what they ought to be and you help them to become what they are capable of being. (Goethe)



it rains from the scattered clouds
it rains on the parched tamarisks about you
the happy pines glistening dew
and upon the myrtles it rains anew
it rains upon our naked hands
on our transparent vestments
on the new thoughts our souls reveal
and on the fable that eluded me yesterday
and eludes me today, Hermione
The conformist



يلدا مبارک !

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در شنبه 30 آذر 1387 | نظر دوستان (2)