مهر 1387 | صفحه اصلي | آذر 1387


پنجشنبه 30 آبان 1387


تو در مني و شعرم اگر «حافظانه» نيست / «عشقت نه سرسري ست که از سر به در شود»





من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه انديشه ام انديشه فرداست
وجودم از تمناي تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بيدار است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
خيالم چون کبوترهاي وحشي مي کند پرواز
رود آنجا که مي يافتند کولي هاي جادو گيسوي شب را
همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود مي سوزند
همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل مي افروزند
همان جاها که رهبانان معبدهاي ظلمت نيل مي سايند
همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشيد فردا را مي آرايند
همين فرداي افسون ريز رويايي
همين فردا که راه خواب من بسته است
همين فردا که روي پرده پندار من پيداست
همين فردا که ما را روز ديدار است
همين فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
همين فردا همين فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بيدار است
سياهي تار مي بندد
چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است
دل بي تاب و بي آرام من از شوق لبريز است
به هر سو چشم من رو ميکند فرداست
سحر از ماوراي ظلمت شب مي زند لبخند
قناري ها سرود صبح مي خوانند


فريدون مشيري



نزد بهترين و قشنگ ترين و باهوش ترين انسان هميشه نقص ديده مي شود. (صادق هدايت)


بايد بشينم واسه ژنتيک گزارش بنويسم و مثلاً با پارامترهاي مختلف بازي کنم تا به نتايج مهيجي برسم، يعني اينکه يه شب ديگه رو تا سحر پلک نزنم، به ياد همون شبهايي که تو قزوين اين جور شب بيداريها برام تازگي داشت و چقدر فکر مي کرديم که اين علم و دانش به خاطر شب بيداريهامون به ما خيلي ميباله و اين پياده سازيهايي که فقط خودمون ازش سر در مياريم و يا گزارشاتي که انجام ميديم و گاه به مقاله منجر ميشه چقدر باعث پيشرفت ميشه، اما افسوس که .... امشبم باز بيداري دارم مثل همون موقع چيزي فرق نکرده فقط ديگه شب بيداري خيلي بيش از حد عادي شده و ميدونم که اين گزارشها بيشتر از اينکه بخواهد به علم و دانش کمک بکنه به نمره هاي رنگين ما و گريد (امتياز) اساتيد گرام کمک ميکنه و اين گريد که زياد بشه جناب دکتر قمپز و حقوقش بيشتر ميشه و ديگه زن و بچه هاشم تحويل نميگيره چه برسه با دانشجو يا همقطارن آکادميک، البته ميون دکترهاي محترم مثل سلايق را هر چه لايق وجود داره،مثلاً بعضيا فقط اسمشون استاد راهنماست و بعضيا واسه اينکه قبول کنن استاد راهنماي کسي بشن شناسنامه طرفو تا مدتها نگه ميدارن، يا بعضيا تعهد کتبي با اثر انگشت رو براي يک سري روشهاي خاص خود از دانشجو ميگيرن... خلاصه که اين روند افزايش امتياز که ادامه پيدا کنه، استادياري به دانشياري تبديل ميشه و سطح توقع آقا و يا احياناً خانم دانشيار به حد علا افزايش پيدا ميکنه و امتحانات سخت و انتظارات فراوان براي داشتن مقاله و بازهم افزايش امتياز پژوهشي سر سال. ديگه آقا اصلاً وقت سر خاروندن نداره، بنابراين گزارشهاي بچه هاي کارشناسي رو بچه هاي ارشد ميخونه و گزارشهاي بچه هاي ارشد رو جوجه دانشجوهاي دکترا ميخونن و گزارشهاي جوجه دکترا رو دانشجو دکتراهاي پوست انداخته با کوله باري از مقالات ژورنالي ميخونن! اين وسط جناب استاد وقتش با رفتن به جلسات دفاع صدها هزار توماني يا شرکت در کنفرانسهاي بين المللي با مقالات دانشجويان معزز پر ميشه، خوب چند سال ديگه آقاي دانشيار به لطف بچه ها و شايدم برخي از دوستان يا اصلاً خواست خدا به جناب استاد تمام تبديل ميشه و همين وقته که شيطان به حرص و ولع اين انسان خاکي سجده مي کند. اين حرص اينقدر ميشه که از زمين و زمان التماس مقاله داره، حتي از داغوزآباد هم براي جناب استاد تمام مقاله فرستاده بشه بدون هيچ بهونه اي قبول ميکنه که اسمش اضافه بشه، تازه اين اسم اينقدر گنده شده که بعضيا واسه افزودن اين اسم چه کارها که نميکنن و توي کنفرانسها و مجلات درپيتي که به اسم بها داده ميشه غلطهاي منتسب به او نيز علوم جديدي را به وجود مي آورد. از اين قسمت واسه اينکه خواننده خيلي نا اميد نشه براي اينکه به سبک فيلم فارسيهاي ايراني نزديک بشيم اينو اضافه کنم که اين موارد مذکور خيلي انگشت شماره و استاد محترم و محترمه اي هم وجود دارند که نازنين تشريف دارند. بعد از اين همه مدت نانوشتن توي اين شب کذايي و حين اجراي پروژه و گزارش نويسي وقت خوبي براي نوشتنه! اگه گفتين نصفه شب باشه و مشغول کار باشي چي ميچسبه ! وقتي اينجا خانواده هست، پس اسم سيگارو نميشه آورد، اصلاً ديدگاهم نسبت به سيگار يه جورايي شده، مخصوصاً از وقتي که باباي آزي فوت شد... پس هوس نسکافه ميکنم. براي يه جوون ايراني از نوع دانشجو رفتن به آشپزخونه و روشن کردن زير کتري تو مايه هاي "آب هندوانه" و "افت داره" ميمونه ساده ترين و آسونترين کار ممکنه اتصال دو شاخه سماوره و وقتي که سماور تا فيها خالدون پر باشه چاره اي نيست که همه اون آبي که مامان به سختي پر کرده در عرض چند ثانيه خالي کرد...






اي صاحب فتوي، ز تو پركارتريم
با اينهمه مستي، از تو هشيارتريم
تو خون كسان خوري و ما خون رزان
انصاف بده، كدام خونخوارتريم؟


شيخي بزني فاحشه گفتا: مستي
هر لحظه بدام دگري پا بستي
گفتا: شيخا، هر آنچه گوئي هستم
آيا تو چنانكه مي‌نمايي هستي؟


گويند كه دوزخي بود عاشق و مست
قولي است خلاف، دل در آن نتوان بست
گر عاشق و مست دوزخي خواهد بود
فردا باشد بهشت همچون كف دست!


گويند: بهشت و حور عين خواهد بود
وآنجا مي ناب و انگبين خواهد بود
گر ما مي و معشوقه گزيديم چه باك؟
آخر نه بعاقبت همين خواهد بود؟


گويند: بهشت و حور و كوثر باشد
جوي مي و شير و شهد و شكر باشد
پر كن قدح باده و بر دستم نه
نقدي ز هزار نسيه بهتر باشد


خيام


روزي مردي، عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند. او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد، اما عقرب بار ديگر او را نيش زد.
رهگذري او را ديد و پرسيد:"براي چه عقربي را که نيش مي زند، نجات مي دهي؟"
مرد پاسخ داد: "اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم!"


مي‌نوشمت که تشنگي‌ام بيشتر شود
آب از تماس با عطشم شعله‌ور شود
آنگاه بي‌مضايقه‌تر نعره مي‌کشم
تا آسمان کر شده هم با خبر شود
آن‌قدرها سکوت تو را گوش مي‌دهم
تا گوشم از شنيدن بسيار کر شود
تو در مني و شعرم اگر «حافظانه» نيست
«عشقت نه سرسري ست که از سر به در شود»
آرامشم هميشه مرا رنج داده‌است
شور خطر کجاست که رنجم به سر شود؟
مرهم به زخم بسته که راهي نمي‌برد
کاشا که عشق مختصري نيشتر شود
محمدعلي بهمني



تا قبل از ازدواج فقط مرگ مي تواند دو عاشق دلداده را از هم جدا کند اما بعد از ازدواج تقريباً هر چيزي مي تواند سبب جدايي آن ها شود. (آنتوان چخوف)

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در پنجشنبه 30 آبان 1387 | نظر دوستان (5)