شهريور 1387 | صفحه اصلي | آبان 1387


دوشنبه 29 مهر 1387


مباش در پي آزار و هر چه خواهي کن / که در شريعت ما غير از اين گناهي نيست





جز آستان توام در جهان پناهي نيست
سر مرا بجز اين در حواله گاهي نيست
عدو چو تيغ کشد من سپر بيندازم
که تيغ ما بجز از نالهاي و آهي نيست
چرا ز کوي خرابات روي برتابم
کز اين به هم به جهان هيچ رسم و راهي نيست
زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر
بگو بسوز که بر من به برگ کاهي نيست
غلام نرگس جماش آن سهي سروم
که از شراب غرورش به کس نگاهي نيست
مباش در پي آزار و هر چه خواهي کن
که در شريعت ما غير از اين گناهي نيست
عنان کشيده رو اي پادشاه کشور حسن
که نيست بر سر راهي که دادخواهي نيست
چنين که از همه سو دام راه ميبينم
به از حمايت زلفش مرا پناهي نيست
خزينه دل حافظ به زلف و خال مده
که کارهاي چنين حد هر سياهي نيست




کت و شلوار سورمه اي رنگ و کراوات راه راه رو به آرومي از تن خارج مي کنم و با دقت توي تي چوب رختي و کمد ميزارم، توي ذهنم به چيزاي زيادي فک ميکنم و اينکه اين کت و شلوار عتيقه با خودش کلي خاطره داره. اولين بار واسه مراسم نامزديه يکي از فاميلا تنم کردم، فرداي اون شب با عادل به همراه يه گروه خاص قرار بود بريم کوه، خاص از اون جهت که ميتونست باعث افزايش آشناييمون با خيليا بشه که با بقيه فرق داشتن ولي همون شب قراره کوه بنا به دلايلي کنسل شد و اون مراسم نامزدي هم فرداش بنا به دلايلي به هم خورد و روابط تيره شد. اما زمان گذشت تا همه چي دوباره درست شد و بعد از چند سال نامزدي تبديل به عروسي شد، اتفاقاً به مناسبت يه جشن تولد با همون گروه يه روزي به کوه هم رفتيم! روز عروسي مصادف با تولد من بود و من ساقدوش مجرده بودم و همون روز تلفن تبريکي داشتم از کسي که سالها پيش فقط ميخواستم باهاش آشنا بشم! اما چرا بعد از مدتها ننوشتن اينا رو اين طور اپيزوديک گفتم؟ آخه امشب عروسي هادي با زينب بود و باز اين کت و شلوارو به تن کردم، عرفان توپولي از تهران اومده بود، امير و جواد و مهدي هم بودن، اما امير هوشنگ در سربازي تشريف داشت. دختراي همکلاسي هادي هم بودن! موقع رقصيدن عرفان و امير در کنار هادي بي اختيار احساساتي شدم، شايد اگه اطرافم خيلي غريبه نبود بغض گلويم ميشکست.... هادي و زينب سال پاييني ما بودن اما هم کلاسي همديگه. وقتي که اولين بار به طور کاملاً اتفاقي فهميدم که اون دو تا نامزد کردن، همون موقع تازه متوجه شدم وقتي که حل تمرين بودم چرا سر تحويل پروژه پايگاه داده هادي با اينکه پروژه شو تحويل داده بود مترصد طولاني تر شدن تحويل پروژه دخترا شد... درست مثل ثانيه ها اون روز که متوجه نامزدي اون دو تا شدم يادمه دقيقاً روز ولنتاين بود و من تک و تنها توي خيابونهاي تهران از کارگر جنوبي ميخواستم به پارک وي بروم و در قسمتي از مسير آروم آروم از پياده رو عبور ميکردم و مغازهاي پر آب و تاب و شلوغ و قرمز رو تماشا ميکردم و از پشت شيشه به چهره ها مي نگريستم، آسمون هم جشن اون روز رو با بارش برف هاي نرم و لطيفش نازتر نموده بود... اما حالا هادي ديگه مرد خانواده شده نميشه باهاش مثل قبل شوخي کرد يا مثل سابق وقت و بي وقت قرار گذاست يا مثلاً مثل شب يلدا خونه عرفان جمع بشيم... فکرهايي که از لابه لاي ذهنم مياد و ميره و با وجود خستگي مفرط از خواب خبري نيست... پريروز ولایت رو به مقصد قزوين ترک گفته بودم و سمينار رو بالاخره بعد از هفته ها تاخير به استاد مربوطه تحويل داده ام و امروز با فريدن و جليل بازگشته ايم و مستقيم به مراسم عروسي رفته ام. به پنج شنبه بعد از طهرها مي انديشم که حاضر نيستم اين روز و خاطراتش رو با چيز ديگه اي عوض کنم! کاش زمان همين جا متوقف مي شد مثل همون وقتاي ديگه اي که ميخوام متوقف بشه و هيچ وقت اين اتفاق نميفته از اون روي سکه همچون شب نحوابيها و پروژه هاي وقت و بي وقت قبلاً کم نگفته ام اما دوست دارم حالا فقط اين پنج شنبه ها رو ببينم!! ديدن يا صحبت با دوستاني که فقط به پنج شنبه ها وصال ميده، هم صحبتي با آقو و تحليلهاي روانشناسي و فلسفي خاص خودش، خنده هايمان با فريدون و جليل که از اواخر کلاس تکاملي شروع ميشه و رفتنمان به عوارضي و پليس راه تا انتطار براي اتوبوس هاي گذري است و گاه اين انتظار آنقدر به طول مي انجامد که با کلي معطلي مجبوريم متوسل به سواريها شويم که شايد مسيرشان بخورد! اما من، جليل و فريدون به عنوان باند پ يا به عبارتي دانشجويان آقاي دکتر بقلمون در همه اين لحظات خنده هايمان فراموش نمي شود و صحبتها يا تحليلهايمان از زندگي، عشق، زمانه، سرنوشت، آمالها، آرزوها، روياها و هر آنچه در ذهن جوانمان مي پويد و در نهايت پياده روي از خيابان بوعلي تا راهي منزل شويم و دوباره ديدار با خانواده! اما امشب جواد هم توي عروسي هادي کلي ما رو خندوند، توي ماشينمون موسيقي شاد نبود ولي توي مسيري که عروس رو از خونه عروس تا دوماد راهي ميکرديم اينقدر شاد بوديم که ماشينهاي کناري از قه قه هاي ما به وجد ميومدن! اينا رو گفتم که خيلي خوب مي دونم که ديگه اين اتفاقا تکرار نميشه و همه شون داره به خاطره تبديل ميشه و بايد در لحظه قدرشونو دونست! با هادي و عرفان و امير هم زياد کوه و اردو يا اين ور اون ور رفتيم اما به وقت مجردي!. مي دونم که خيلي زود بچه ها يکي يکي يا متاهل ميشن يا ميرن خارجه واسه ادامه تحصيل يا شايدم به شهرهاي دور، از وقتي که مصطفي متاهل شد آخرين خبرم از مصطفاي نازنين برميگرده به يه ديالوگ تلفني کوتاه، ساسان 4 سالي هست که رفته کانادا، نيما 3 سالي هست که رفته کانادا، ميلاد 3 سالي هست که رفته استراليا و اخيراً ديار انگلستان، شهرزاد 2 سالي هست که رفته مالزي، ابي 1 سالي هست رفته سوئد، سهيل چند ماهي هست که رفته سوئد و خبري نيست جز آخرين ايميلها يا گاه گاهي کامنت بازي در 360 هايمان، سوده هم امروز زنگ زد خداحافظي کرد که فردا ميره کانادا... به اين آمدن و رفتنها گرچه به سختي عادت کرده ايم اما با وجود جاي خاليشان ياد همه دوستان در دلمان باقي مانده و فردا هم بايد منتظر شنيدن اتفاقات خوش ديگري بود. و به آلبوم دستان شجريان گوش مي سپارم و ديگر هيچ...



يه ضرب المثل چيني مي گه: اگه از دوران مجردي لذت نمي بري، ازدواج کن! اون وقت حتما از فکر کردن به دوران مجرديت لذت مي بري!




به آرامي آغاز به مردن مي کني
اگر سفر نکني،
اگر کتابي نخواني،
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،
اگر از خودت قدر داني نکني.
به آرامي آغاز به مردن مي کني
زماني که خودباوري را در خودت بکشي،
وقتي نگذاري ديگران به تو کمک کنند.
به آرامي آغاز به مردن مي کني
اگر برده عادات خود شوي،
اگر هميشه از يک راه تکراري بروي...
اگر روزمرّگي را تغيير ندهي
اگر رنگهاي متفاوت به تن نکني،
اگر با افراد ناشناس صحبت نکني.
تو به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چيزهايي که چشمانت را به درخشش وامي دارند
و ضربان قلبت را تند تر ميکنند،
دوري کني...
تو به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر هنگامي که با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نکني
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نکني
اگر وراي روياها نروي،
اگر به خودت اجازه ندهي
که حداقل يک بار در تمام زندگيت
وراي مصلحت انديشي بروي...
امروز را آغاز کن
امروز مخاطره کن
امروز کاري کن
نگذار که به آرامي بميريد
شادي را فراموش نکن
پابلو نرودا

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان
منوچهر احترامي





روزي كه نهال عمر من كنده شود،
واجزام ز يكدگر پراكنده شود؛
گر زانكه صراحئي كنند از گل من،
حالي كه ز باده پر كني زنده شود.


در پاي اجل چو من سر افكنده شوم،
وز بيخ اميد عمر بركنده شوم،
زينهار، گلم بجز صراحي نكنيد،
باشد كه ز بوي مي دمي زنده شوم.


ياران بموافقت چو ديدار كنيد،
بايد كه ز دوست ياد بسيار كنيد؛
چون بادة خوشگوار نوشيد بهم،
نوبت چو بما رسد نگونسار كنيد.


آنانكه اسير عقل و تمييز شدند،
در حسرت هست و نيست ناچيز شدند؛
رو با خبرا، تو آب انگور گزين،
كان بي‌خبران بغوره ميويز شدند!

...
از دفترچه ي خاطرات ماريا وقتي هفده ساله بود
هدف من اين است که عشق را بفهمم. وقتي عاشق بودم، احساس زنده بودن مي کردم و مي دانم هر چيزي که الان دارم، هر چه قدر هم جالب به نظر برسند اما من را هيجان زده نمي کنند
اما عشق چيز وحشتناکي است: دوست دخترهايم را مي بينم که زجر زيادي مي کشند و نمي خواهم در وضعيت مشابهي باشم. آنها به من و پاکي ام مي خنديدند، اما حالا از من مي پرسند که من چگونه مي توانم مرد ها را خوب کنترل کنم. من مي خندم و چيزي نمي گويم؛ چون مي دانم که پيشگيري زجرآور تر از دردهاي بعدش است: من به طور ساده اصلا عاشق نمي شوم. هر روز که مي گذرد من بيش تر متوجه مي شوم مردها چه قدر موجودات ضعيفي هستند، چه قدر بي ثبات، نا امن و غافلگير کننده هستند....چند تا از پدرهاي دوست دخترانم به من پيشنهاد عشق بازي داده اند، اما من هميشه درخواست آنها را رد مي کنم. اوايل از رفتارشان شوکه مي شدم، اما حالا فکر مي کنم همه ي مردها اين طوري هستند
اگر چه هدف من اين است که عشق را بفهمم، و اگر چه براي من فکر کردن در مورد آدم هايي که قلبم را به آنها داده ام زجرآور است، اما متوجه شده ام آنها که قلب مرا لمس کرده اند از برانگيختن جسم من عاجز بوده اند، و آنها که جسم مرا برانگيختند از لمس قلب من عاجز بودند
...
از دفترچه ي يادداشت ماريا، روزي که مرد سوييسي را ملاقات کرد
همه به من مي گويند که دارم تصميم اشتباهي مي گيرم، اما اشتباه کردن بخشي از زندگي است. جهان از من چه مي خواهد؟ آيا مي خواهد که هيچ ريسکي نکنم، و به جايي برگردم که از آن آماده ام چون جرٱت آن که به زندگي "بله" بگويم را نداشتم؟
تا آن لحظه، سفر و انديشه ي رفتن به سرزمين هاي دور فقط يک رويا بود، و روياها تا لحظه اي لذت بخش هستند که به مرحله ي عمل نرسند. در رويا ما همه ي ريسک ها، نا اميدي ها و سختي ها را ناديده مي گيريم، و وقتي که پير مي شويم ديگران را - ترجيا پدر و مادر، همسر يا فرزندانمان – به خاطر کوتاهي خودمان براي تشخيص دادن روياهايمان سرزنش مي کنيم...
11 دقيقه - پائولو کوئليو




* Limitations live only in our minds. But if we use our imaginations, our possibilities become limitless. (Jamie Paolinetti)


* I laugh, I love, I hope, I try, I hurt, I need, I fear, I cry. And I know you do the same things too, So we're really not that different, me and you. (Colin Raye)

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در دوشنبه 29 مهر 1387 | نظر دوستان (5)