مرداد 1387 | صفحه اصلي | مهر 1387


شنبه 30 شهريور 1387


خاك تن من به باده آغشته كنيد / وز كالبدم خشت سر خم سازيد





ساربانا اشتران بين سر به سر قطار مست
مير مست و خواجه مست و يار مست اغيار مست
باغبانا رعد مطرب ابر ساقي گشت و شد
باغ مست و راغ مست و غنچه مست و خار مست
آسمانا چند گردي گردش عنصر ببين
آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست
حال صورت اين چنين و حال معني خود مپرس
روح مست و عقل مست و خاک مست اسرار مست
رو تو جباري رها کن خاک شو تا بنگري
ذره ذره خاک را از خالق جبار مست
تا نگويي در زمستان باغ را مستي نماند
مدتي پنهان شدست از ديده مکار مست
بيخ هاي آن درختان مي نهاني مي خورند
روزکي دو صبر مي کن تا شود بيدار مست
گر تو را کوبي رسد از رفتن مستان مرنج
با چنان ساقي و مطرب کي رود هموار مست
ساقيا باده يکي کن چند باشد عربده
دوستان ز اقرار مست و دشمنان ز انکار مست
باد را افزون بده تا برگشايد اين گره
باده تا در سر نيفتد کي دهد دستار مست
بخل ساقي باشد آن جا يا فساد باده ها
هر دو ناهموار باشد چون رود رهوار مست
روي هاي زرد بين و باده گلگون بده
زانک از اين گلگون ندارد بر رخ و رخسار مست
باده اي داري خدايي بس سبک خوار و لطيف
زان اگر خواهد بنوشد روز صد خروار مست
شمس تبريزي به دورت هيچ کس هشيار نيست
کافر و مومن خراب و زاهد و خمار مست



عمارت سلطانيه (بزرگترين عمارت آجري جهان از نظر ارتفاع و سومين از نظر وسعت) - زنجان

شهريور هميشه حسش با بقيه روزها خيلي متفاوت بوده، کوچکتر که بوديم روزهاي اول شهريور به عشق خريد کيف و دفتر و لوازم التحرير جديد و لباسهايي که بعضاً نو ميشد مي گذشت. مسافرتهاي خانوادگي هم اغلب توي همين موقع بود و اون روي سکه زماني آغاز ميشد که از سفر بازگشته بودي و چند روز مونده بود به آغاز مدرسه ها ... امان از اون غروب روز 31 شهريور که بسان غروب 13 بدر حسابي مي رفت روي ذهن، ولي چاره اي جز تسليم شدن در برابر سرنوشت نبود و روزهاي بعد در کنار همکلاسي هاي جديد حسابي خوش ميگذشت.
بزرگتر که شديم اين حس و حال شهريوري جور ديگه اي عوض شد و مخصوصاً در دوران دانشگاه که اوايل براي ديدن چهره هاي خاص به انتظار روزشمار شهريور مي نشستيم. اما گذر زمان اين احوالات رو نيز از ما گرفت و شهريور تبديل شد به موعد تحويل پروژه هاي درسي ! تحويل ترم ششم يعني شهريور 1384 مصادف بود با کامپايلر، مهندسي نرم افزار و اگه اشتباه نکنم گرافيک کامپيوتري که شب نخوابي هاي خودش رو هم داشت. اما شهريور شامل يه حادثه ديگه هم ميشه و اون تولد همين وبلاگيه که مدتهاست از نوشتنهاي روزانه به نوشتن هاي ماهانه تبديل شده ! دقيقاً چند روز قبل از اعلام نتايج کنکور کارشناسي و حس و حال خاص اون روزها بود! دست نوشته هاي اون موقع بيشتر آهنگ شعر داشت تا نوشته هاي امروزي ! آن روزها پري کجايي بر لب داشتم و اشک بر گونه و به دنبال او مي گشتم. بارها پري خود را در ميان چشماني ديده بودم اما نزديکتر که مي رفتم خبري از پري نبود آخه پري من با بقيه فرق داشت...پس گل سرخ بهانه اي بود که از پري خودم بنويسم، اما هيچ گاه پري خود را نيافتم و همچنان در پي او مي دوم و اين چنين بود که گل سرخ متولد شد...
6 سال از تولد گل سرخ گذشته به همين سادگي ! اوضاع خيلي عوض نشده اون روزها تنها بودم امروز هم همون طوره! اون روزها بيشتر پاي کامپيوتر بودم و فيلمهاي ويدئويي آقا وحيد رو تماشا مي کردم. امروز هم به همچنين ولي جاي اون VHS ها رو DVD ها گرفته! اون موقع يه دوچرخه داشتم که هر وقت دلم ميگرفت باهاش ميرفتم طرفهاي تپه عباس آباد اما حالا اون دوچرحه گوشه حياط با يه تيوپ پنجر داره خاک ميخوره! دوستا و آدماي زيادي اومدن و رفتن ! از يه عده فقط يه سري خاطره باقي مونده و بعضيام خاطرشون ماندگار شده و عده اي هم هستند که ازشون هيچي باقي نمونده ! اما يه اتفاق جالب هم هميشه توي شهريور ميفته و اون برگزاري کنفرانس هاي مختلفه! امسال توي زنجان با عرفان و امير و جواد بوديم و چقدر خوش گذشت و چقدر شلوغ کرديم. پارسال با ثنا و هادي و مهدي و حسين توي اصفهان بوديم، شهريور 85 دانشگاه تهران با هادي و احسان و مهدي بوديم و ... به هر حال که توي اين سرعت گذر زمان شايد فقط روزگار پيروز واقعيه !



براي جلب علاقه بايد اظهار علاقه مندي کرد. ديل کارنگي


سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره باز منم همون ديوونه ي هميشگي
فداي مهربونيات چه مکني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت
حال من رو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه
ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم کمه
ديشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون
فداي تو! نمي دوني بي تو چه دردي کشيدم
حقيقت رو واست بگم به آخر خط رسيدم
رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي
نمي دوني چه قدر دلم تنگه براي ديدنت
براي مهربونيات نوازشات بوسيدنت
به خاطرت مونده يکي هميشه چشم به راهته
يه قلب تنها و کبود هلک يه نگاهته
من مي دونم همين روزا عشق من از يادت ميره
بعدش خبر ميدن بيا که داره دوستت ميميره
روزات بلنده يا کوتاه دوست شدي اونجا با کسي
بيشتر از اين من و نذار تو غصه و دلواپسي
يه وقت من و گم نکني تو دود اون شهر غريب
يه سرزمين غربته با صد نيرنگ و فريب
فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نکنه
غم غريبي عزيزم زرد و شکستت نکنه
چادر شب لطيف تو از روت شبا پس نزني
تنگ بلور آب تو يه وقت ناغافل نشکني
اگه واست زحمتي نيست بر سر عهد مون بمون
منم تو رو سپردم دست خداي مهربون
راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم
رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم
از وقتي رفتي آسمونمون پر کبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره
غصه نخور تا تو بياي حال منم اين جوريه
سرفه هاي مکررم مال هواي دوريه
گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه
مثه يه بچه که بار اوله ميره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره ؟
دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره
از وقتي رفتي تو چشام فقط شده کاسه خون
همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون
يادت مي آد گريه هامو ريختم کنار پنجره
داد کشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره
يادت ميآد خنديدي و گفتي حالا بذار برم
تو رفتي و من تا حالا کنار در منتظرم
امروز ديدم ديگه داري من رو فراموش مي کني
فانوس آرزوهامونو داري خاموش ميکني
گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست
با اين که من خوب مي دونم جواب نامه با خداست
عکساي نازنين تو با چند تا گل کنارمه
يه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه
تنها دليل زندگي با يه غمي دوست دارم
داغ دلم تازه ميشه اسمت و وقتي مي آرم
وقتي تو نيستي چه کنم با اين دل بهونه گير
مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هيچ وقت نگير
حرف منو به دل نگير همش مال غريبيه
تو رفتي و من غريب شدم چه دنياي عجيبيه
زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه
ديوار خونمون پر از سايه ي غصه و غمه
تحملي که تو دادي ديگه داره تموم ميشه
مگه نگفتي همه جا ماله مني تا هميشه
دلم واست شور مي زنه اين دل و بي خبر نذار
تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار
فکر نکني از راه دور دارم سفارش ميکنم
به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش ميکنم
اگه بخوام برات بگم شايد بشه صد تا کتاب
که هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب
مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات کنن
نورشونو بدرقه پکي خنده هات کنن
يه شب تو پاييز که غمت سر به سر دل مي ذاره
مريم همون کسي که بيشتر از همه دوست داره


مثل هيچ کس - مريم حيدرزاده



گاهي بايد رنج کشيد و از رنجي که روحت را فرسوده حتي با سکوت طولاني شب هاي يلداي بي کسي هم چيزي نگفت.

«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم و تازه فهميدم که خيلي اوقات آدم از آن دسته چيزهاي بد ديگران ابراز انزجار مي کند که در خودش وجود دارد»
دکتر شريعتي

وقتي ما کسي را مي بينيم و عاشق مي شويم، احساس مي کنيم که همه ي دنيا با ما است. من امروز اين اتفاق را حس کردم ، وقتي خورشيد غروب مي کرد. ولي اگر چيز اشتباهي اتفاق بيافتد، هيچ چيزي باقي نمي ماند! هيچ مرغ ماهي خواري! هيچ موسيقي از راه دور، نه حتي مزه ي لب هاي او. چگونه ممکن است اين همه زيبايي در يک آن ناپديد بشوند؟زندگي خيلي سريع حرکت مي کند.با يک ماجرا در يک ثانيه ما را از بهشت به جهنم مي رساند
11 دقيقه - پائلو کوئليو

خدا مشتي خاک را برگرفت. ميخواست ليلي را بسازد، از خود در او دميد. و ليلي پيش از انکه با خبر شود، عاشق شد. سالياني ست که ليلي عشق مي ورزد. ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد،عاشق مي شود. ليلي نام تمام دختران زمين است، نام ديگر انسان.
خدا گفت: به دنيا مي آورمتان تا عاشق شويد. آزمونتان تنها همين است: عشق. و هر که عاشق تر آمد، نزديکتر است. پس نزديکتر آييد، نزديکتر. عشق، کمند من است. کمندي که شما را پيش من مي آورد. کمندم را بگيريد. و ليلي کمند خدا را گرفت. خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من. با من گفتگو کنيد. و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا داد. ليلي هم صحبت خدا شد. خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتي خاک را بدل به نور ميکند. و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند.
ليلي نام تمام دختران زمين است - عرفان نظرآهاري



عمارت شمس العماره در کاخ گلستان قاجاريه - تهران




امشب مي جام يكمني خواهم كرد
خود را به دو جام مي غني خواهم كرد
اول سه طلاق عقل و دين خواهم داد
پس دختر رز را بزني خواهم كرد


چون مرده شوم، خاك مرا گم سازيد
احوال مرا عبرت مردم سازيد
خاك تن من به باده آغشته كنيد
وز كالبدم خشت سر خم سازيد


چون درگذرم به باده شوئيد مرا
تلقين ز شراب ناب گوئيد مرا
خواهيد بروز حشر يابيد مرا؟
از خاك در ميكده جوئيد مرا


چندان بخورم شراب، كاين بوي شراب
آيد ز تراب، چون روم زير تراب
گر بر سر خاك من رسد مخموري
از بوي شراب من شود مست و خراب


خيام

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در شنبه 30 شهريور 1387 | نظر دوستان (12)