پنجشنبه 31 مرداد 1387

نه طريق دوستانست و نه شرط مهرباني
که به دوستان يک دل سر دست برفشاني
دلم از تو چون برنجد که به وهم درنگنجد
که جواب تلخ گويي تو بدين شکردهاني
نفسي بيا و بنشين سخني بگو و بشنو
که به تشنگي بمردم بر آب زندگاني
غم دل به کس نگويم که بگفت رنگ رويم
تو به صورتم نگه کن که سرايرم بداني
عجبت نيايد از من سخنان سوزناکم
عجبست اگر بسوزم چو بر آتشم نشاني
دل عارفان ببردند و قرار پارسايان
همه شاهدان به صورت تو به صورت و معاني
نه خلاف عهد کردم که حديث جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در ميان جاني
اگرت به هر که دنيا بدهند حيف باشد
و گرت به هر چه عقبي بخرند رايگاني
تو نظير من ببيني و بديل من بگيري
عوض تو من نيابم که به هيچ کس نماني
نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگويم
که هنوز پيش ذکرت خجلم ز بي زباني
مده اي رفيق پندم که نظر بر او فکندم
تو ميان ما نداني که چه ميرود نهاني
مزن اي عدو به تيرم که بدين قدر نميرم
خبرش بگو که جانم بدهم به مژدگاني
بت من چه جاي ليلي که بريخت خون مجنون
اگر اين قمر ببيني دگر آن سمر نخواني
دل دردمند سعدي ز محبت تو خون شد
نه به وصل ميرساني نه به قتل ميرهاني
سعدي

بعضيا ميگن دوستي يه جور قرارداده که مهلت تموم شدنش معلوم نيست ولي هر آن ممکنه تموم بشه، يعني کافيه از اين خيابون دوطرفه ديگه از يه طرفش ماشين نياد اون وقت تبديل ميشه به يه خيابون يه طرفه اي که فقط يه طرفش کار ميکنه، اگه يه چيزي بالانس نباشه حتماً يه وري ميشه و همون موقع شايد خود به خود اين قرارداد فسخ ميشه. اما بعضي وقتا هم يه کارا يا يه رفتارهايي هم پيش مياد که مثل رسيدن به يه بن بست ميمونه، شايدم ما آدما بلد نيستيم از اون بن بست عبور کنيم. خوب حالا که حسابي قاطي پاتي شد اينو ميخوام بگم که وقتي قلب آدم يه جورايي ترک ميخوره يا ميشکنه ممکنه بعضي وقتا خوب بشه ولي يه وقتايي هم هست که ديگه هيج کاريش نميشه کرد. دوستاني داشتم که با رفتاراشون يا کاراشون ديگه خود به خود از نظرم افتادن با اين حال، زياد تلاش کردم که اين حس از بين بره و بعضي وقتام نرفته. حالا نميدونم تاوان اين از دست دادنا چي ميتونه باشه، ممکنه واسه بعضيا تکرار خاطرات اذيتشون کنه و واسه بعضياي ديگه هزينه هاي عاطفي، روحي يا مالي باشه.
توي يه ورزش که داري با يه جمعي بازي ميکني تا وقتي که بازي باعث خشونت نشه يا کسي صدمه نبينه خيلي خوبه و حسابي هيجان داره و همه چي به خوبي داره ميگذره، ولي اگه خشونت يا شيطنتي وارد بازي بشه بعدش ادامه دادن بازي اصلاً فايده نداره و اين جور وقتا ميشه چند نفري رو اخراج کرد حتي از مربيان يا تماشاگرهايي که شلوغ مي کنند، اما توي زندگي واقعي هميشه به اين راحتيا نيست. به هر حال دوستان از دست رفته و شايد به نوعي مردگان متحرک نيز کم نيستند اما شايد گلهايي نيز گاه اضافه شوند و بيايند و بروند...
گر من ز مي مغانه مستم، هستم
گر كافر و گبر و بت پرستم، هستم
هر دارد
من زان خودم، چنانكه هستم هستم
مي خوردن و شاد بودن آيين منست
فارغ بودن ز كفر و دين، دين منست
گفتم بعروس دهر: كابين تو چيست؟
گفتا: دل خرم تو كابين منست
من بي مي ناب زيستن نتوانم
بي باده، كشيد بار تن نتوانم
من بندة آن دمم كه ساقي گويد:
«يك جام دگر بگير» و من نتوانم
خيام

رويش شکوفه هاي آلبالو توي مرداد ماه در باغ آقاي پدر
اين تابستون نيز همچون سابق بر اين، داغ و پرسرعت گذشت. البته شهريور رو ديگه نميشه به حساب تابستون گذاشت چون کلي سمينار و ارائه پروژه هست که همين جوري پر ميشه و شروع ترم تحصيلي از 23 شهريور. توي ايام گذشته به قدري ايمني مصنوعي خوندم که با زيست شناسي خونده هاشم ميتونم درس بدم، مابقي کارا هم که به همين منوال کم و زياد فقط اين NLP مونده ! در يکي از روزهاي تابستوني مهدي تيک، استاد صدر، شهاب داغان و آرش توپول اومده بودن همدان، شب با هادي و پرهام و ثنا در باغ ثنا جمع شديم، از خورد و خوراک و تنقلات و حرکات موزون شادي آور که چيزي نگويم تا پاسي از شب از اوضاع و احوالمان گفتيم و از گذشته و آينده متصوره صحبت شد. گاهاً ديدگاهامون نسبت به خيلي از مسائل عوض شده بود، به اين حرفها خاطرات سربازي هادي و ثنا و تجربيات بقيه در دوره کارشناسي ارشد اضافه شده بود.
در راستاي سفرهاي تابستاني سروش به آمستردام رفته و چند روزيست که به قول خودش تور اروپاگرديش (Euro trip) شروع شده و هر روز يک عدد عکس ناقابل از آن ديار غربت اندرون بلاگ 360 قرار مي دهد تا دل دوستانش را به آب اندازد. من نيز عازم زنجان هستم تا در يک کنفرانس علمي به ارائه مقاله پرداخته تا شايد در آينده درهاي بهشتي نيز به روي ما باز شود. از گرماي تابستان گفتم ولي اينم بگم که با اينکه يک ماهي از تابستون مونده چند روز پيش به همراه اقوام فاميلي بر روي پشت بام ساختمان باغ، غروب هنگام از شدت سرما به خود لرزيديم و شمارش لباس هاي اضافه شده به 2 يا 3 هم رسيد و ذکر اين نکته بسي واجب است که از قديم گفتن باد 50 که به همدان برسه اول گردوها ميرسه بعدش ديگه هوا يواش يواش خنک و سرد ميشه و بادهاي سرد همدان هم که براي خودش حکايت خاصي داره.
در پايان از کامنت گذاران محترم و نظردهندگان نازنين تقاضا مي شود چنانچه نظراتشان قابل پاسخ و يا نظرتشان لازم به تشکر است، اگر زحمتي براي انگشتان توانمندشان نيست ايميل خود را نيز در هنگام ارسال نطر در کادر مربوطه قرار دهند.
اگر تو
روي نيمکتي
اين سوي دنيا،
تنها
نشسته اي
و همه ي آنچه نداري
کسي است...
شايد آن سوي دنيا،
روي نيمکتي ديگر
کسي نشسته است
که همه ي آن چه ندارد...تويي
....
.
.
نيمکتهاي دنيا را
بد چيده اند...
ابوالفضل

دو قلو زادگان سرکار خانم Angelina Jolie و جناب آقاي Brad Pitt
روزى يک استاد دانشگاه شاگردان خود را به مباحثه طلبيد. او در کمال اعتماد به نفس از دانشجويانش پرسيد: آيا خداوند همه موجودات را آفريده است؟
يکى از دانشجويان با شجاعت پاسخ داد: بله.
استاد پرسيد: هر موجودى را؟
دانشجو جواب داد: بله هر آن چه را که وجود دارد.
استاد گفت: در اين صورت اين جمله که خداوند شيطان را هم آفريده، درست است. چرا که شيطان هم وجود دارد.
دانشجو نتوانست به اين پرسش پاسخ دهد و ساکت ماند.
استاد با حالتى حاکى از احساس خشنودى با خود اين طور انديشيد که بار ديگر توانسته است اثبات کند که ايمان و اعتقادات مذهبى چيزى جز افسانه نيست.
در همين حال ناگهان دانشجوى ديگرى دست بلند کرد و پرسيد: استاد آيا سرما وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد. آيا تو تا به حال سرما را احساس نکردى؟
دانشجو با کمال احترام پاسخ داد: استاد در واقع سرما وجود ندارد. بر پايه نتايج دستاوردهاى دانش فيزيک، سرما در واقع عبارت است از فقدان کامل يا غيبت کلى گرما. يک شىء را تنها زمانى مىتوان مورد مطالعه قرار داد که انرژى از خود ساطع کند و انرژى هر جسم به صورت گرما ساطع مىشود. بدون گرما اشياء ساکن و فاقد نيروى جنبش هستند و نمىتوانند از خود واکنش نشان دهند. اما سرما وجود ندارد. ما خود واژه سرما را ابداع کردهايم تا پديده فقدان گرما را به کمک آن توصيف کنيم.
دانشجو در ادامه پرسيد: تاريکى چطور استاد؟ آيا به نظر شما تاريکى هم وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد.
دانشجو باز گفت: شما بازهم اشتباه مىکنيد استاد. تاريکى نيز چيزى جز فقدان کامل نور و روشنايى نيست. از نظر فيزيکى مىتوان نور و روشنايى را مورد مطالعه قرار داد اما تاريکى را خير. اگر نور را از منشور عبور دهيم، رنگهاى گوناگونى براساس طول موج امواج نورانى از آن خارج مىشود. تاريکى نيز عبارتى است که ما از آن براى توصيف حالت فقدان نور استفاده مىکنيم.
در پايان دانشجو از استاد پرسيد: شيطان چطور؟ آيا شيطان هم وجود دارد؟
خود وى ادامه داد: شيطان نيز بر غيبت خداوند در دل انسانها و حالت دورى از عشق، بخشش و ايمان دلالت دارد. عشق و ايمان همانند نور و حرارت هستند. اين دو وجود دارند و فقدان آنها است که شيطان نام گرفته.
اين بار نوبت استاد بود که حرفى براى گفتن نداشته باشد.
نام اين دانشجو آلبرت اينشتين بود.
و حکايت اين شبها با صداي سوزناک داريوش رفيعي و اين شعر از زنده ياد تورج نگهبان
روزگاري اي آشناي من
همزبان من بودي شب همه شب
دلفريب من دلرباي من
مهربان من بودي شب همه شب
گذشته ها رفت و دگر نمي آيد
کو آن ياري ها ؟
مهر و دلداري ها ؟
که جانم بياسايد ؟
گذشته ها رفت و دگر نمي آيد
زين پس زاري ها
شب ها بيداري ها
غمي بر دل افزايد
مستي و بي خبري
به کجا به کجا شد ؟
بي خبر از تو کنون
دل خسته چرا شد ؟
زان همه بگذشته ما
خاطره اي مانده به جا
صحبت و مستي کو ؟
لذت هستي کو ؟
کجا شد قرارم ؟
دريغا بهارم کو ؟
جز تو که چون جاني
شمع شبستاني
نگاري که دل را به دستش سپارم کو ؟
خاطره تو به جا بود اين شبها
بي تو دگر منم و غم تو تنها
شراب آرزوها اي شب به ساغرم کو ؟
نگاه گرم و گويا امشب برابرم کو ؟
دگر چه مي خواهم من
چو کشيده اي از بر من دامن

دنيا به اميد برپاست و انسان به اميد زنده است (دهخدا)
* هر چه بيشتر عمر ميکنم بيشتراطمينان پيدا ميکنم که تفاوت عمده انسانها، تفاوت بين ضعيف و قوي، بين انسان بزرگ و کوچک ميزان توانايي يا اراده استوار و خلل ناپذير آنهاست. به اين معني که انسان قدرتمند هنگامي که هدفي را براي خود مشخص مي کند دو راه بيشتر پيش رو ندارد: يا مرگ يا پيروزي.
(سِر توماس فاول باکستون)
* هر عادتي در ابتدا مانند يک نخ نازک است. اما هر بار که يک عمل را تکرار مي کنيم ما اين نخ را ضخيم تر مي کنيم و با تکرار عمل نهايتاً اين نخ تبديل به طناب ضخيم و بلندي ميشود که براي هميشه به دور فکر و عمل ما مي پيچد.
(اُريسون سووت ماردن)
* هيچ چيز به اندازه تمرکز انرژي روي تعداد محدودي از هدف ها به زندگي تان توان و نيروي بيشتر نمي دهد.
(نيدو کيوبين)