خرداد 1387 | صفحه اصلي | مرداد 1387


يكشنبه 30 تير 1387


آب حيات عشق را در رگ ما روانه کن - آينه صبوح را ترجمه شبانه کن





آب حيات عشق را در رگ ما روانه کن
آينه صبوح را ترجمه شبانه کن
اي پدر نشاط نو بر رگ جان ما برو
جام فلک نماي شو وز دو جهان کرانه کن
اي خردم شکار تو تير زدن شعار تو
شست دلم به دست کن جان مرا نشانه کن
گر عسس خرد تو را منع کند از اين روش
حيله کن و ازو بجه دفع دهش بهانه کن
در مثل است کاشقران دور بوند از کرم
ز اشقر مي کرم نگر با همگان فسانه کن
اي که ز لعب اختران مات و پياده گشتهاي
اسپ گزين فروز رخ جانب شه دوانه کن
خيز کلاه کژ بنه وز همه دامها بجه
بر رخ روح بوسه ده زلف نشاط شانه کن
خيز بر آسمان برآ با ملکان شو آشنا
مقعد صدق اندرآ خدمت آن ستانه کن
چونک خيال خوب او خانه گرفت در دلت
چون تو خيال گشتهاي در دل و عقل خانه کن
هست دو طشت در يکي آتش و آن دگر ز زر
آتش اختيار کن دست در آن ميانه کن
شو چو کليم هين نظر تا نکني به طشت زر
آتش گير در دهان لب وطن زبانه کن
حمله شير ياسه کن کله خصم خاصه کن
جرعه خون خصم را نام مي مغانه کن
کار تو است ساقيا دفع دوي بيا بيا
ده به کفم يگانهاي تفرقه را يگانه کن
شش جهت است اين وطن قبله در او يکي مجو
بي وطني است قبله گه در عدم آشيانه کن
کهنه گر است اين زمان عمر ابد مجو در آن
مرتع عمر خلد را خارج اين زمانه کن
اي تو چو خوشه جان تو گندم و کاه قالبت
گر نه خري چه که خوري روي به مغز و دانه کن
هست زبان برون در حلقه در چه مي شوي
در بشکن به جان تو سوي روان روانه کن



دره سرسبز عباس آباد، مسير گنج نامه و کوه الوند - ثبت عکس از بالاي بام ساختمان باغ آقاي پدر توسط دکتر بهروز صديقي


پشيماني همون احساسيه که بعضي وقتا با تمام وجود ميخواي سرتو بکوبي به ديوار ! يعني بعضي وقتا يه جورايي درد بي درمان! و اتفاقيست که خيلي وقتا هيچ جوري نميشه جبرانش کرد، دقيقاً مثل اثرات چندباره خودکار روي يه کاغذ سپيد که اگه بارها پاک شده باشه، بعد از مدتي پاک کردنش منجر به پاره شدن کاغذ ميشه! يا توي مسائل عاطفي به قلب شکسته اي تعبير ميشه که بارها قطعه هاي اون به هم چسبونده شده ! اما با اين همه اوصاف اين جور وقتا چه کاري ميشه انجام داد؟ توي محيط Windows يا Word خيلي راحت ميتوني از Undo با يه کنترل + Z استفاده کني و همه چي برگرده يا حتي اگه بر اثر هر اشتباه و اتفاق ناگوار مهمترين فايلهاتم که پاک شد باز يه جوري ميتوني جبرانش کني! اما اما اما توي زندگي واقعي چيزي واسه Undo کردن وجود نداره و چيزي جز ملالت هاي گذشته نيست حتي بعد از گذشت سالها، آقو سعيد به عنوان يه مشاور بزرگ که روان شناسي زياد خونده ميگه: "اين جور وقتا بهترين کار اينه که با اين ذهنيت در تصميم گيري بعدي و شرايط حال حاضر استفاده نمود." دقيقاً ويژگي بارز يک سيستم يادگير که از گذشته تجربه کسب کنه! اما اگه اين حوادث ديگه تکرار نشه، ديگه ديگه چه کار ميشه کرد! به هرحال همه اينا رو گفتم که تو اين چند روز چند تا اتفاق کنار هم بر خوردن! اول از همه زماني بود که قبل از امتحان رباتيک توي فضاي سبز دانشگاه با گوش دادن چند آهنگ سعي در تقويت روحيه داشتم و از شانس در حالت تصادفي رفت روي آهنگ افشين سپهر (الهي نسوزي، تو گفتي بسوزم ...) که يه روزي اين آهنگو از يه دوست قديمي گرفتم و يه روزي هم عبدالقادر پيدا شد و وي را با خود برد. اپيزود دوم اين بود که بعد از اتمام کليه امتحانات و بعد از مدتها واسه شروع تماشاي فيلم ها با پيشنهاد آقو حميد به سراغ Oldboy رفتم که در ابتدا با روايتي همچون دانتيس در کنت مونت کريستو بس ديوانه کننده است و ذهن بيننده را مغشوش ميکند و بازي Min-sik Choi بس قابل تحسين و شاهکاره ! و در سکانسهاي پاياني به صورت خيره کننده عمق ندامت Dae-su Oh رو بعد از گذشت اين همه سال و اينکه حرفهايش چه تاثيراتي داشته و حالت وي در خواري با سگ شدن و پارس کردن و حتي با بريدن زبان توسط خودش که براي وي فايده اي هم نداره، مشاهده ميشه. به نظرم ساختار فيلم خيلي خوب کار شده بود، تدوين خاص و زيبا از فيلم که تقريباً هيچ سکانس اضافي ديده نميشه و موسيقي زيباتر اون ! به نظرم اگه تا به حال بهترين کار آسياي شرقي رو Spring, Summer, Fall, Winter... and Spring آقاي Ki-duk Kim ميدونستم، حالا با ديدن اين فيلم نظرم عوض شد. اما گذشته از اين حرفا امروز به اين فک ميکردم وقتي که بعد از مدتها پشيموني مياد سراغمون با اينکه تاوانش ممکنه گذشت زمان زيادي بوده باشه ولي ما به جاي نگراني بايد بسي خوشحال باشيم که بالاخره اينقدر تغيير داشتيم که نسبت به يک گذشته دچار پشيموني شديم !


الهي نسوزي، تو گفتي بسوزم
گذاشتي که هر شب به ره چشم بدوزم
من از گريه هر شب يه دريا مي سازم
همه زندگيمو به چشمات مي بازم
صداي دلم رو، تو نشنيده رفتي
خراب تو گشتم، کلامي نگفتي


تو را مي سپارم به دست خدايم
فقط او شنيده هميشه صدايم
تو را مي سپارم به دست خدايم
فقط او شنيده هميشه صدايم


يه شب عاشقانه برات گريه کردم
تو هرگز نديدي به لب آه سردم
تو با بي وفايي به خاکم نشوندي
من ساده دل رو به غربت کشوندي
نمي بخشمت من! ببين روزگارم
ببين از جدايي چه بر سينه دارم


تو را مي سپارم به دست خدايم
فقط او شنيده هميشه صدايم
تو را مي سپارم به دست خدايم
فقط او شنيده هميشه صدايم



هيچ چيز ارزشمندتر از امروز نيست (گوته)


* If You Born POOR It is not your mistakes, But if you die POOR it is your mistake. (Bill Gates)
* Once you choose hope, anything's possible. (Christopher Reeve)
* Most of the important things in the world have been accomplished by people who have kept on trying when there seemed to be no hope at all. (Dale Carnegie)
* Sanity may be madness but the maddest of all is to see life as it is and not as it should be (Don Quixote)
* Hope is like a road in the country; there was never a road, but when many people walk on it, the road comes into existence. (Lin Yutang)
* The road that is built in hope is more pleasant to the traveler than the road built in despair, even though they both lead to the same destination. (Marion Zimmer Bradley)
* Life without idealism is empty indeed. We just hope or starve to death (Pearl S. Buck)

15 ژوئن بود و من تا دو روز ديگر وارد سي سالگي مي شدم. وارد شدن به دهه اي جديد از دوران زندگيم نگران کننده بود، چون مي ترسيدم که بهترين سال هاي زندگيم را پشت سر گذاشته ام.
عادت جاري و روزانه من اين بود که هميشه قبل از سر کار رفتن، براي تمرين به يک ورزشگاه مي روم و هر روز صبح دوستم نيکلاس را در ورزشگاه مي ديدم. او 79 سال دارد و پاک از ريخت افتاده است. آن روز با او احوال پرسي کردم . از حال و هوايم فهميد که سرزندگي و شادابي هر روز را ندارم، به همين خاطر دليل آن را جويا شد. به او گفتم که وارد سي سالگي مي شوم و از اين امر نگرانم (با خود فکر مي کردم که وقتي به سن نيکلاس برسم به زندگي گذشته ام چگونه نگاه خواهم کرد!) به همين دليل از او پرسيدم: "ببينم، بهترين دوران زندگي شما چه زماني بود؟"
نيکلاس بدون هيچ ترديدي پاسخ داد: "جو، دوست عزيزم، پاسخ فيلسوفانه من به پرسش فيلسوفانه شما اين است :
وقتي که کودکي بيش نبودم و در اتريش تحت مراقبت کامل و زير سايه پدر و مادرم زندگي مي کردم، آن دوران بهترين دوران زندگي من بود.
وقتي که به مدرسه رفتم و چيزهايي ياد گرفتم که اکنون مي دانم، آن دوران بهترين دوران زندگي من بود.
هنگامي که براي نخستين بار صاحب شغل شدم و مسئوليت قبول کردم و به خاطر تلاشم حقوق دريافت مي کردم، آن دوران بهترين دوران زندگي من بود.
هنگامي که با همسرم آشنا شدم و عاشق او شدم، آن دوران بهترين دوران زندگي من بود.
هنگامي که جنگ جهاني دوم آغاز شد و من و همسرم براي نجات جانمان مجبور به ترک ميهن خود شديم، موقعي که با هم و صحيح و سالم، روي عرشه کشتي و عازم آمريکاي شمالي بوديم، آن دوران بهترين دوران زندگي من بود.
هنگامي که پدري جوان بودم و کودکانم جلوي چشمان من بزرگ مي شدند، آن دوران بهترين دوران زندگي من بود.
و اکنون جو، دوست عزيزم، من 79 سال دارم. تندرستم، احساس نشاط مي کنم و زنم را به اندازه اي که روز اول ديده بودمش، دوست دارم و اين بهترين روزهاي زندگي من است.
(جو کمپ)



عکس ارسالي توسط فواد نازنين


نميدونم اينا که تو اتوبوسهاي بين شهري اين جوري مجذوب اين فيلمهاي آبگوشتي ميشن و آب از لب و لوچشه هاشون آويزون ميشه، اگه برن سينما چي کار ميکنن! اينو گفتم که بگم اين دفه تو سينما براي nمين بار با تموم شدن فيلم به سان تماشاچيان جشنواره شروع به کف زدن نمودم و ميان سکوت تاريک و سنگين جمع ميان سينما حکايت آن دوغ خورده با چنگال شدم و همون موقع تازه يادم افتاد که اينجا همدانه! جالبه که موضوع دو شلواره شدن اين آقايان پا به سن گذاشته و موضوعات خيانت داره يواش يواش نقل و نبات سينماهاي ايران ميشه، شايد موجي که با اومدن Unfaithful اومد هنوز تاثيراتش باقي مونده. Adrian Lyne با ساخت Indecent Proposal و ديگر فيلمهاي اين چنينيش نشون داده که ستايش عشق و اين گونه مسائل پيرامون عشق از دغدغه هاي وي ميباشد و جاي سوال و انديشه است که چرا Unfaithful آخرين کار اوست!؟ بگذريم اما همين آقو سعيد از متخصصان امور روان شناسي هفته پيش با ديدن اين فيلم (Unfaithful) حسابي تحت تاثير قرار گرفته بود که چنين و چنان. يا مصطفي با اون دل کوچکيش که از درگيري فکري چنين فيلمهايي مي هراسد، با پاک کردن صورت مسئله ديگر وقتي براي ديدن چنين فيلم هايي نمي گذارد. از اين چنين فيلمهايي نمونه هاي خوبي هم وجود داره، Damage عشق ويرانگري است که پدر ناخواسته عامل مرگ پسرش مي شود و مانايي آن کوتاه لحظات در کل لحظات زندگي استاد به جاي ميماند. به گونه رمانتيک تر و ظريفتر در In the Mood for Love با فرهنگ و آداب آسياي شرقي که گاه به رفتارهاي اجتماعي ما نيز نزديک است و آهنگ زيبايش که توي وبلاگ شنيده ميشه، يا به حالت فلسفي با ديالوگهاي خاص و سنگين و پر معنا در Eyes Wide Shut که گاه برخي از جملات جاي تامل فراواني دارد، نوع فانتزي همراه با اتفاقات و رنگ و لعاب دنياي مدرن امروزي در Closer ديده ميشه، Woody Allen با کارهاي مختلف خودش همواره چالش ذهني خودش نسبت به عشق و مسائل مرتبط با آن نشون داده و در Match Point درگيري جبر زندگي و اختيارت در انتخاب راه و سرنوشت و پيامدهاي يک آشنايي رو به خوبي نشان ميده و سرنوشت نافرجام دخترک حامله و به واقع امتياز نهايي در يک اتفاق ساده! اما تنها عامل اصلي در Lost in Translation ، بر خوردن و قرار گرفتن دو هم زبان در ميان خيل عظيم انسانهاي ماشيني با زباني بيگانه جور ديگريست. و در نهايت به نظرم از همه کاملتر و زيباتر Don't Move آقاي Sergio Castellitto که در ايفاي نقشش به شخص ديگري اعتماد نکرده و خودش به خوبي بازي کرده، حوادثي که در کنار هم قرار ميگيرند، وصالي که با تلخي هر چه تمام تر به خاطر سقط ناقص و عفونت به جا مانده از آن، به مرگ Italia مي انجامد و ميرايي عشق در ذهن Timoteo ، به هر حال Don't Move رو خيلي دوست دارم و مخصوصاً که از سينماي ايتالياس، و اين چنين فيلمها به خاطر حس رمانتيک و خاص عاطفيشون، چالشهاي فکري و برخورد افراد مختلف با لباس هاي گوناگون نسبت به درگيريهاي ذهني خود و مسائل ديگري بسيار زيبايند و نسبت به اثري که روي بيينده ميگذاره رو خيلي دوست دارم.



و اين شبهاي کوتاه و ساکت که با صداي شهرام ناظري و اين شعر مولوي آرام ميگيرم !


پيدا شدم
پيدا شدم
پيدا شدم
پيداي ناپيدا شدم
پيداي ناپيدا شدم
شيدا
شيدا
شيدا شدم
شيدا
شيدا
شيدا شدم
شيدا شدم
شيدا شدم
من کوه بودم
من کوه شدم
من او بودم
من او شدم
با او بودم
بي او شدم
در عشق او چون او شدم
زين رو چنين بي سو شدم
زين رو چنين بي سو شدم
در عشق او چون او شدم
چون او
چون او
چون او شدم
شيدا
شيدا
شيدا شدم

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در يكشنبه 30 تير 1387 | نظر دوستان (12)