پنجشنبه 29 فروردين 1387

در اينجا چار زندان است
به هر زندان دوچندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر حجره
چندين مرد در زنجير...
از اين زنجيريان، يک تن، زناش را در تب ِ تاريک ِ بهتاني به ضربِ
دشنهئي کشته است.
از اين مردان، يکي، در ظهر ِ تابستان ِ سوزان، نان ِ فرزندان ِ خود را، بر
سر ِ برزن، به خون ِ نانفروش ِ سخت دندانگرد آغشتهست.
از اينان، چند کس در خلوت ِ يک روز ِ بارانريز بر راه ِ رباخواري
نشستهاند
کساني در سکوت ِ کوچه از ديوار ِ کوتاهي به روي ِ بام جَستهاند
کساني نيمشب، در گورهاي ِ تازه، دندان ِ طلاي ِ مردهگان را
ميشکستهاند.
من اما هيچکس را در شبي تاريک و توفاني
نکشتهام
من اما راه بر مرد ِ رباخواري
نبستهام
من اما نيمههاي ِ شب
زبامي بر سر ِ بامي نجستهام.
□
در اينجا چار زندان است
به هر زندان دوچندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر حجره
چندين مرد در زنجير...
در اين زنجيريان هستند مرداني که مُردار ِ زنان را دوست ميدارند.
در اين زنجيريان هستند مرداني که در روياي ِشان هر شب زني در
وحشت ِ مرگ از جگر برميکشد فرياد.
من اما، در زنان چيزي نمييابم ــ گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان،
خاموش ــ
من اما، در دل ِ کهسار ِ روياهاي ِ خود، جز انعکاس ِ سرد ِ آهنگ ِ صبور ِ
اين علفهاي ِ بياباني که ميرويند و ميپوسند و ميخشکند و
ميريزند، با چيزي ندارم گوش.
مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادي، همچو يادي دور و لغزان،
ميگذشتم از تراز ِ خاک ِ سرد ِ پست...
جُرم اين است!
جُرم اين است!
۱۳۳۶
زندان ِ موقت
زنده ياد احمد شاملو

استخر تپه عباس آباد -
يه نويسنده يا کارگردان براي خلق يه رمان يا فيلم عاشقانه خيلي بايد هنرمند باشه تا بتونه وراي حقايق و رخدادها، احساسات دروني مابين دو نفر رو به خوبي منتقل کنه. اما چيزي که Ian McEwan نوشته بود و Joe Wright توي Atonement ساخته بود شاهکاري بود که تا به حال مثلشو نديده بودم. کاري که توي Pride & Prejudice هم به خوبي روابط عاشقانه نشان داده شده بود. اما در Atonement لحظات خاص و رمانتيکي وجود داره که به طور وحشتناک مويها را بر بدن سيخ مي نمود و اشک ها را بر روي گونه ها جاري ميساخت. وقتي که Briony از خواهر بزرگترش Cecilia راجع به احساس با يکي ديگه بودن يا تنها بودن يکي ديگه مي پرسه!. يا عکس العمل ها و ديالوگهاي مضطربانه ميان Cecilia و Robbie درعصبانيت يا در اوج احساسات و حتي اولين و آخرين عشق بازيشان! وسواسي که Robbie در انتخاب و پوشيدن لباسهايش به خرج ميدهد. يا نشان دادن اتقاقات از زواياي مختلف و در اپيزودهاي متفاوت که در جايي سکانس اول با وزوز کردن زنبوري در پشت شيشه هاي اتاق Briony و حضور Cecilia و Robbie در دور دست در کنار استخر از پشت پنجره همراه است. چالشها و درگيري هاي فکري عاشقانه Robbie که بارها ذهنيات خود را تايپ مي کند و ورقه ها را مرچاله ميکند و باز هم از نو فکرش را متمرکز مي کند و از روياهايش و مي نويسد و باز هم پشيمان مي شود و همزماني اين سکانس ها با چهره Cecilia در آينه و ذهن مشوش و درگيري هاي فکري از سوي هر دو. سوتفاهمات فکري و انتقال واژه ها دربين دو عاشق در سکانس هاي مختلف مياد و ميره. موسيقي متني که به خوبي با صحنه هاي مختلف صداي پيانو تند و گاه کند مي شود و تپش قلب Briony که با صداي ماشين تايپ درآميخته مي شود. در عين حال اگر نيمه اول فيلم در قصري با شکوه و طبيعتي سرسبز رخ مي دهد اما روي ديگر سکه نيمه دوم فيلم است که با صحنه هاي دلخراش جنگ جهاني دوم از جنگ و بستري از خونريزي و ذهنيات و خاطرات عاشقانه Robbie و نامه هاي ميان ايندو همراه است. پايان خوشي که متصور ميشويم با صحنه مصاحبه تلويزيوني و متعاقب آن جمله هاي Briony پير که اصل داستان را نقل مي کند آب سردي بر پيکر بيننده ايست که تا لحظاتي پيش پايان ديگري را متصور شده و سکانس پاياني فيلم Cecilia و Robbie در کنار ساحل و موج دريا چون کودکاني مي دوند و تو افسوس داستان و رخدادها را ميخوري. همه و همه شاهکاري بود که متاسفانه در سنگيني فيلم هاي سياه اسکار امسال کم جايزه برد و ديدنش را به هر کسي توصيه نميکنم.

مرا چشميست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد ديد از آن چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی
نگارين گلشنش روی است و مشکين سايبان ابرو
هلالی شد تنم زين غم که با طغرای ابرويش
که باشد مه که بنمايد ز طاق آسمان ابرو
رقيبان غافل و ما را از آن چشم و جبين هر دم
هزاران گونه پيغام است و حاجب در ميان ابرو
روان گوشه گيران را جبينش طرفه گلزاريست
که بر طرف سمن زارش همیگردد چمان ابرو
دگر حور و پری را کس نگويد با چنين حسنی
که اين را اين چنين چشم است و آن را آن چنان ابرو
تو کافردل نمیبندی نقاب زلف و میترسم
که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو
اگر چه مرغ زيرک بود حافظ در هواداری
به تير غمزه صيدش کرد چشم آن کمان ابرو
خيلي وقته فرصت نشده بود چيزي بنويسم، گه گاهي در ميان مسير دانشگاه با خودم حرفهايي مي زنم ولي فرصتي براي نوشتن نبوده. هر چه در اين مدت نوشته ام، گزارشات فني (technical report) پروژه و کارهاي خواسته شده بوده که به عادت جمله اي بدون مرجع ذکر نشده. و تنها جايي که بدون مرجع ميشه نوشت همين جاست. اما اون روز صبح بعد از اينکه تا پاسي از شب رو به کد زدن و تايپ نتايج کار مشغول بودم. صبحگاهان با صداي بالگردهاي مگسي از خواب بيدار شدم، بي درنگ نتايج بدست آمده از پردازشهاي شبانه را ثبت نمودم و در ذهن جملاتم را براي ديالوگهاي دقايق بعد در پشت تلفن براي جناب استاد آماده مي نمودم. توي ايميل آخر بهش گفته بودم که توی عيد نتايج خوبي بدست آوردم و اونم خواسته بود که تلفني صحبت کنيم ولي تلاش هاي اول و دوم چاره نشد تا ظهر هنگام گوشيشو جواب داد، اندکي از گفتگو نگذشته بود که پايش را به رويم نهاد و چون سوسکي مرا له نمود و در انتها گفت:" به بيراهه رفته اي و..." به ياد جملات اتوبوسيه رفيق قديميم افتادم که هميشه ميگفت : "خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد/ خواهان کسي باش که خواهان تو باشد". به ياد 365 روز پيش می افتم، روزهايي که تداوم حيات در ميان هاله ای از ابهام بود، روزهايي که تنهاتر از هميشه در جايي بهتر از آزمايشگاه و مطب دکتر و بيمارستان نبودم و رنج و درد مخصوص به خود و آن جراحی کذايي... به ياد ايده اصلي الگوريتمهاي تکاملي ميفتم که هميشه در رقابت براي منابع محدود شايسته ترين ها برنده مي شوند و آنها که از شايستگي پاييني برخوردارند از جمعيت اوليه حذف مي شوند. تک تک کلمات پشت تلفن توي گوشمه. ياد بعضي از جمله هاي بابا توي بعضي از وقتا ميفتم. ناخودآگاه جمله Clint Eastwood به Hilary Swank توي Million Dollar Baby هم مياد جلوي چشمام: " Be Strange ! ". آهنگ Yumejis رو ميزارم و با چشمي بسته در فضاي چند متري اتاق با خود باله ميرقصم....
نتيجه اخلاقي اين که در اين ديارستان پژوهش شعاري است که عده اي براي رفع حاجاتشان گاه از آن سود مي برند و عده اي که از ديدن اين همه ابهت چشم هايشان خيره مانده چاره جز تعريف و تمجيد ندارند...

عمارت کلاه فرنگي - قزوين
تعطيلات عيد با آنکه در کناز خانواده و فاميل به خوبي و خوشي و همراه با کلي امورات درسي بود اما چون چشم برهم زدني به پايان رسيد. اگه واسه حسن ختام تعطيلات، 13 بدر رو در نظر نگيريم. بازي پاس همدان و برق شيراز رخداد ورزشي و هيجان انگيزي بود که براي اولين بار همدان بودم و پاس بازي داشت و بليط هم به هر طريقي بود صبح 10 فروردين تهيه شد. با کلي سفارشات و پند و اندرز با سر و لباسي چون خزو خيلان وارد ورزشگاه شدم و لحظاتي بعد بر حسب اتفاق امير حسيني و مهدي خليلي از بروبچ مکانيک بوعلي سينا رو ديدم و جمعمان جمع شد و اونجا بود که تازه متوجه شدم اگه خزوخيلي هم در اين ميان باشه اين ماييم و بس! اما زير اون آفتاب سوزان آنقدر کف و سوت زديم و تشويق نموديم موج مکزيکي آمديم و "هو" کشديم و گاه "تماشاچي نما" شديم و فرياد نموديم که شعار ورزشي "نه يکي نه دو تا ميزنه سه تا سه تا..." عملي شد و کاکوهاي شيرازي با دستي درازتر از پايشان ديار همدانيای شير خدا را ترک نمودند و ما به رسم جشن پيروزي راهي خيابان شديم. جملات کوتاه! که جو شور و هيجان بازی در ميان تماشاچی ها به قدري است که تازه آدم متوجه ميشه چرا بعضي از ضعيفگان، پسر نما وارد برخي از ورزشگاه ها ميشن...
به سراغ يهودي ها رفتند
من يهودي نبودم، اعتراضي نكردم
پس از آن به لهستانيها حمله بردند
من لهستاني نبودم و اعتراضي نكردم
آنگاه به ليبرالها فشار آوردند
من ليبرال نبودم، اعتراضي نكردم
سپس نوبت به كمونيستها رسيد
كمونيست نبودم، بنابراين اعتراضي نكردم
سرانجام به سراغ من آمدند
هرچه فرياد زدم كسي نمانده بود كه اعتراض كند
برتولت برشت

از تپه عباس آباد به سمت دره گوساله و تقسيم آب - زمستان 86
با يک شکلات شروع شد. من يک شکلات گذاشتم توي دستش. او يک شکلات گذاشت توي دستم. من بچه بودم. او هم بچه بود. سرم را بالا کردم او هم سرش را بالا کرد. ديد که مرا ميشناسد. خنديدم. گفت: « دوستيم ؟ » گفت : «دوست دوست » گفت: « تا کجا؟» گفتم: دوستي که « تا » ندارد!. گفت: « تا مرگ ! » خنديدم و گفتم: « گفتم که تا ندارد ! » گفت: « باشد، تا پس از مرگ !» گفتم :« نه نه نه، تا ندارد » گفت:« قبول تا آنجا که همه زنده ميشوند، يعني زندگي پس از مرگ. باز با هم دوستيم. تا بهشت، تا جهنم، تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستيم.» خنديدم گفتم: « تو برايش تا هر کجا که دلت ميخواهد يک «تا» بگذار. اصلاً يک تا بکش از يک سر اين دنيا تا سر آن دنيا. اما من اصلاً تا نميگذارم .» نگاهم کرد.نگاهش کردم. باور نميکرد. مي دانستم او ميخواست حتما دوستي مان تا داشته باشد. دوستي بدون تا را نميفهميد.
***
گفت:« بيا براي دوستيمان يک نشانه بگذاريم .» گفتم: « باشد تو بگذار.» گفت: « شکلات. هر بار که همديگر را مي بينيم يک شکلات مال تو يکي مال من. باشد ؟ » گفتم: « باشد .» هر بار يک شکلات ميگذاشتم توي دستش. او هم يک شکلات توي دست من. باز همديگر را نگاه ميکرديم يعني که دوستيم. دوست دوست. من تندي شکلاتم را باز ميکردم و ميگذاشتم توي دهانم و تند تند آن را ميمکيدم. ميگفت: « شکمو ، تو دوست شکموئي هستي » و شکلاتش را ميگذاشت توي صندوق کوچولوي قشنگي. ميگفتم :«بخورش ! » ميگفت :« تمام ميشود. ميخواهم تمام نشود. براي هميشه بماند.» صندوقش پر از شکلات شده بود. هيچ کدامش را نميخورد. من همه اش را خورده بودم. گفتم :«اگر يک روز شکلاتهايت را مورچه ها بخورند يا کرمها. آنوقت چکار ميکني ؟ » گفت: « مواظبشان هستم. » ميگفت ميخواهم نگهشان دارم تا وقتي دوست هستيم و من شکلات را ميگذاشتم توي دهانم و ميگفتم: « نه نه نه تا ندارد. دوستي که تا ندارد. »
***
يک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال، بيست سال شده است او بزرگ شده است. من بزرگ شده ام. من همه شکلات ها را خورده ام. او همه شکلات ها را نگه داشته است. او آمده امشب تا خداحافظي کند. ميخواهد برود. برود آن دور دورها... ميگويد: «ميروم اما زود برميگردم » من ميدانم. ميرود و برنميگردد. يادش رفت شکلات را به من بدهد. من يادم نرفت. يک شکلات گذاشتم کف دستش گفتم: «اين براي خوردن. » و يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش و گفتم: « اين هم آخرين شکلات براي صندوق کوچکت ». يادش رفته بود که صندوقي دارد براي شکلاتهايش. هر دو را خورد و خنديدم. ميدانستم دوستي من « تا » ندارد. ميدانستم دوستي او « تا » دارد. مثل هميشه. خوب شد همه شکلاتهايم را خوردم. اما او هيچ کدامشان را نخورد. حالا با يک صندوق پر از شکلات چه خواهد کرد ؟! .
زري نعيمي
