بهمن 1386 | صفحه اصلي | فروردين 1387


سه شنبه 28 اسفند 1386


به پرستو ، به گل ، به سبزه درود





بر آن فانوس که‌ش دستي نيفروخت
بر آن دوکي که بر رَف بي‌صدا ماند
بر آن آيينه‌ي زنگاربسته
بر آن گهواره که‌ش دستي نجنباند


بر آن حلقه که کس بر در نکوبيد
بر آن در که‌ش کسي نگشود ديگر
بر آن پله که بر جا مانده خاموش
کس‌اش ننهاده ديري پاي بر سر ــ


بهار ِ منتظر بي‌مصرف افتاد!


به هر بامي درنگي کرد و بگذشت
به هر کويي صدايي کرد و اِستاد
ولي نامد جواب از قريه، نز دشت.
نه دود از کومه‌يي برخاست در ده
نه چوپاني به صحرا دَم به ني داد
نه گُل روييد، نه زنبور پر زد
نه مرغ ِ کدخدا برداشت فرياد.

به صد اميد آمد، رفت نوميد
بهار ــ آري بر او نگشود کس در.
درين ويران به رويش کس نخنديد
کس‌اش تاجي ز گُل ننهاد بر سر.


کسي از کومه سر بيرون نياورد
نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقي.
هوا با ضربه‌هاي دف نجنبيد
گُلي خودروي برنامد ز باغي.


نه آدم‌ها، نه گاوآهن، نه اسبان
نه زن، نه بچه... ده خاموش، خاموش.
نه کبک‌انجير مي‌خوانَد به دره
نه بر پسته شکوفه مي‌زند جوش.


به هيچ ارابه‌يي اسبي نبستند
سرود ِ پُتک ِ آهنگر نيامد
کسي خيشي نبُرد از ده به مزرع
سگ ِ گله به عوعو در نيامد.


کسي پيدا نشد غم‌ناک و خوش‌حال
که پا بر جاده‌ي خلوت گذارد
کسي پيدا نشد در مقدم ِ سال
که شادان يا غمين آهي بر آرد.


غروب ِ روز ِ اول ليک، تنها
درين خلوتگه ِ غوکان ِ مفلوک
به ياد ِ آن حکايت‌ها که رفته‌ست
ز عمق ِ برکه يک دَم ناله زد غوک...

بهار آمد، نبود اما حياتي
درين ويران‌سراي محنت‌آور
بهار آمد، دريغا از نشاطي
که شمع افروزد و بگشايدش در!


هواي تازه 1328
زنده ياد احمد شاملو




هر واژه يک پيش داوري ست...(نيچه)


اين مردمو بکشي و تيکه تيکه کني بازم خريد شب عيدشونو ميزارن واسه شب عيد تا هم خيابونا شلوغ پلوغ بشه و هم اينکه هر کيو که اراده کردي توي بازار و پاساژا ببيني و در نهايت جيب هاي عده اي را سنگين تر نمايند. در اين شلوغي عرفان رو با جنگولک بازي هاي خودش ميبينم و نويد، تجلي خاطرات حوادث سياسي و تشکلات دانشجويي دوره ليسانس در بوعلي سينا رو به همراه يار ديرين و هميشگيش که کسي جز همسرش نيست رو ميبينم. او هم به دنبال شهروند مي گردد. و جالب آنکه هر نوع وسيله خطرناک آتش بازي و انفجاري به سهولت پيدا مي شود و از شهروند خبري نيست. اين حسن اتفاقات مواجه با بازگشت از ديار گزوين آباد بود. اما ماه پيش هم همدان بودم که آن بازگشت 2-3 روزه در همدان مثل هميشه با ديدن خيلي چيزا و شنيدن جريانات زيادي گذشته بود. مش ثنا زده بود هارد مبارک و به بند ف... رسانده بود و چاره همون easy recovery معجزه آسايي بود که سالها پيش سر کلاس شيوه از مهندس بشيري (اگه خدا قبول کنه دکتر بعد از اين) گرفته بودم را برايش تجويز نمودم و سالهاست که اين سناريو براي عالم و آدم اتفاق افتاده است. توي يه مغازه اي اتفاقي چشمم به يکي از هم کلاسيهاي زمان دبيرستان افتاد. تا منو ديد لبخند زد و منم در جا گفتم: "آقاي عباسي خوبي" طراوت اون موقع ها رو نداشت. اون زمان تازه از کرج اومده بودن همدان و کلي فيس و ناز و کلاس داشت. اون با ژل موهاش رو حالت مي داد و ما حتي به موهامون آب خالي هم نمي زديم. حتي يه روز هم تيغ صورتش، از قلم نمي افتاد و ما سالي يه بارم دستي به صورت نمي کشيديم. بعد از يه کم احوال پرسي از ادامه تحصيلش در مهندسي برق آزاد اراک که پرسيدم. مکثي کرد و رنگ از رخسارش پريد و گفت همون سالها واسه امتحانات ترم دوم توي جاده با پدرش تصادف کرده و در جا باباش فوت کرده، توي همون تصادف خودش ضربه مغزي شده بوده و تا 6 ماه بعدش هم فلج بوده و ... در عين حال روحيش خوب بود و از اين سرنوشت متاثر گشتيم. و فکر نميکنم هيچ ويروسي وجود داشته باشه که بتونه سريعتر از "علي سنتوري" مهرجويي روي کامپيوترهاي خانگي و خونه ها راه پيدا کنه. گذشته از لايه هاي فيلم و اشکالاتي که به فيلمنامه وارد ميشه. شاهد تنوع وسيعي از اظهارنظرات جورواجور از افراد مختلف در سطح جامعه، روزنامه ها و خصوصاً وبلاگها بوديم و هستيم.
مدتهاست که دستم به قلم نميره يعني اگه خودمم بخوام اصلاً نميشه. اين روزا دارم با Cellular Automata (اتوماتاي سلولي) روي يه چيزي کار ميکنم. نميدونم چقدر جواب بده ولي دورنماش که بد نيست، اما از طرفي پروژه Natural Language Processing (پردازش زبانهای طبيعی) هم لحظه اي فرصت نفس کشيدن رو گرفته، فقط اينو بگم که تا حالا کلي کتاب دستور زبان فارسي رو زير و رو کردم و اين عيد چيزي نيست جز يک فشردگي و کلي کار که از همين حالا ميتونم خودمو در انتهای تعطيلات توي ترمينال قزوين ببينم!



يک جامعه وقتي بو مي گيرد که هر نفر سيفون کشيدنش را به نفر بعد واگذار کند.




با همين ديدگان اشك آلود ،
از همين روزن گشوده به دود ،
به پرستو ، به گل ، به سبزه درود !


به شكوفه ، به صبحدم ، به نسيم ،
به بهاري كه مي رسد از راه ،
چند روز دگر به ساز و سرود .


ما كه دل هاي مان زمستان است ،
ما كه خورشيدمان نمي خندد،
ما كه باغ و بهارمان پژمرد ،
ما كه پاي اميدمان فرسود ،
ما كه در پيش چشم مان رقصيد ،
اين همه دود زير چرخ كبود ،


سر راه شكوفه هاي بهار
گريه سر مي دهيم با دل شاد
گريه شوق ، با تمام وجود !


سال ها مي رود كه از اين دشت
بوي گل يا پرنده اي نگذشت


ماه، ديگر دريچه اي نگشود
مهر ، ديگر تبسمي ننمود .


اهرمن مي گذشت و هر قدمش ،
ضربه هول و مرگ و وحشت بود !
بانگ مهميزهاي آتش ريز
رقص شمشيرهاي خون آلود !


اژدها مي گذشت و نعره زنان
خشم و قهر و عتاب مي فرمود .
وز نفس هاي تند زهرآگين ،
باد ، همرنگ شعله بر مي خاست،
دود بر روي دود مي افزود .


هرگز از ياد دشت بان نرود
آنچه را اژدها فكند و ربود


اشك در چشم برگ ها نگذاشت
مرگ نيلوفران ساحل رود .


دشمني ، كرد با جهان پيوند
دوستي ، گفت با زمين بدرود ...


شايد اي خستگان وحشت دشت !
شايد اي ماندگان ظلمت شب !


در بهاري كه مي رسد از راه ،
گل خورشيد آرزوهامان ،
سر زد از لاي ابرهاي حسود .


شايد اكنون كبوتران اميد ،
بال در بال آمدند فرود ...


پيش پاي سحر بيفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود


به پرستو ، به گل ، به سبزه درود !


فريدون مشيري



يا به اندازه آرزوهايت تلاش کن يا به اندازه تلاشت آرزو کن! (شکسپير)

انتقام (vengeance) ! بلي يا خير؟ گذشت (forgiveness يا sacrifice ) ! آري يا نه؟ انتقام به سبک قيصر يا کينه شتريه ابوالقاسم توي شهر زيبا، شايدم به روشهاي مافيايي مثل Goodfellas يا The Godfather يا در اوجش Léon که دل آدم حسابي خنک ميشه! ولي فايدش چيه؟ چون تيري که از چله کمان رها شده باشه، گذشته و اتفاق بازگشت ناپذير و دسترس ناپذيره! اما چه حسي وجود داره که حتي نفرتي که از عشق حاصل شده خيلي وقتا بعد از سالها هم در قلب و روح بشر ماندگار ميشه و بروز ميکنه! کلاً گذشت رو از مامان ياد گرفتم. حتي فکر کردن به کينه يا انتقام رو هم نميشه توش ديد. مرحوم بتول جان يعني همسر حاج حسن آقا، جد بزرگوار خدا بيامرز ما هم نمونه گذشت و افتادگي بود. با اون اندام نحيف و کوچولو، دل خيلي بزرگي داشت هيچ کسي رو سراغ ندارم که غير از خوبي ازش ياد کنه! اما اما اما...در دنياي امروز ما کمتر ميشه از اين چيزا ديد و شايد هم اصلاً ديگه نيست. يادم مياد دوره ليسانس يکي از اين استاداي رياضي با رفتاري ماليخوليايي خيلي بچه ها رو اذيت مي کرد و خودشم نميدونست داره چي کار ميکنه. به نظر خيليا وجودش توي دانشگاه هم شک برانگيز بود. حتي تنفر به حدي رسيده بود که اون موقع يه چندتا از بچه ها يه نقشه خرابکاري کشيده بودن که بلايي سر اون استاد (دريغ از واژه استاد) بيارن. ولي هيچ گاه اون عمليات کذايي عملي نشد. امثال اون، اساتيد عقده اي و بد و بدتري هم وجود داشت ولي نفرتي که در طي سالها توي قلب دانشجوهاي مختلف به وجود ميومد فکر نميکنم چيزي باشه که به اين راحتيا از ذهن بچه ها پاک بشه. و اين خيلي بده !



خيابان شورين همدان، زمانی که هنوز ماشينها خيابانها را اشغال نکرده بودند


* Freedom is the freedom to say that two plus two makes four. If that is granted, all else follows.


* Who controls the past controls the future. Who controls the present controls the past.
1984 Written by George Orwell


قطار مي‌رود
تو مي‌روي
تمام ايستگاه مي‌رود


و من چقدر ساده‌ام
كه سال‌هاي سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده‌ام
و همچنان
به نرده‌هاي ايستگاه رفته
تكيه داده‌ام!


قيصر امين پور





سال نو پرخروش باد

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در سه شنبه 28 اسفند 1386 | نظر دوستان (13)