آبان 1386 | صفحه اصلي | دي 1386


دوشنبه 3 دي 1386


اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد / نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد





اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد
نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد
اگر نه عقل به مستي فروکشد لنگر
چگونه کشتي از اين ورطه بلا ببرد
فغان که با همه کس غايبانه باخت فلک
که کس نبود که دستي از اين دغا ببرد
گذار بر ظلمات است خضر راهي کو
مباد کتش محرومي آب ما ببرد
دل ضعيفم از آن مي‌کشد به طرف چمن
که جان ز مرگ به بيماري صبا ببرد
طبيب عشق منم باده ده که اين معجون
فراغت آرد و انديشه خطا ببرد
بسوخت حافظ و کس حال او به يار نگفت
مگر نسيم پيامي خداي را ببرد



آرامگاه بوعلي سينا از طرف بلوار مدني - همدان


يلدا و عيد ميترايي بهونه خوبي براي بازگشت به همدان بود. پس ادامه علم و دانش اندوزي تعطيل شد و ادامه کارهاي تحقيقاتي واسه سمينار نروفازي نصفه کاره رها شد. و ما به ولايت بازگشتيم. دو تا مهموني بزرگ از آبگوشت روز عيد قربان تا انار و هندونه و آجيل خوران شب يلد دستاوردهاي اين بازگشت بود. که کلي از آدماي فاميلو ديديم و به بسي مذاکرات نيز گذشت. آواز خوندن دسته جمعي و مخصوصاً دايي تقي توي شب يلدا که منم بعد از مدتها هيچي توي چنته نداشتم از لحظات فرح بخشيه که هميشه اتفاق نميفته. يا فال حافظي که آقا محسن واسه همه گرفت و از بزرگ به کوچيک که از آخر نفر سوم بودم و برام : اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد/ نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد درومد.
اولين کاري که ميشد با اومدن انجام داد رفتن به خونه عرفان توپولي بود که تدارک نهار رو هم ديده بود و اين بار نهاري بدون امير و صالح و تنها با ياد و خاطرشان. وقتي به عرفان يادآوري کردم که پارسال شب قبل از يلدا با بچه ها جمع شديم و مجردي يلدا گرفتيم و به خوشي گذشت. تازه به گذر به زمان پي برد. ديدار با ثنا و هادي نيز حادثه نيکي بود که تاس روزگار کاري کرده بود که واسه اين موقع هر 3مون همدان باشيم. اوايل شهريور که با هم توي کنفرانس مهندسي برق دانشگاه صنعتي اصفهان شرکت کرده بوديم آخرين فرصتي بود که بتونيم کنار هم باشيم و بعد از بازگشت از اصفهان ثنا دنبال کاراي سربازيش رفت و هادي دنبال کار توي يه کارخونه توي کرمانشاه و منم با امير به قزوين اومدم. مايي که يه وقتايي هر روز و هر لحظه توي مهندسي و علوم و بوعلي و بلوار و کوه و انواع و اقسام مراسمات و برنامه هاي دانشگاه گروهي در کنار هم حضور داشتيم حالا زمونه برگ هاي ديگه خودشو هم رو کرده بود و ما بعد از 3 ماه همديگه رو مي ديديم. هادي از محيط کاريش و برخورداش با پيمانکار و کارگرا و رئيس کارخونه و فرصت هاي کاري و پيشنهاداتش مي گفت. ثنا هم از خاطرات سربازي و کارهايي که انجام ميدادن و منم از اوضاع و احوال درس و دانشگاه و تمرين و پروژه ها و سوتي بعضي از اساتيد مي گفتم. نسبت به خيلي چيزا بعد از اين همه مدت نظراتمون خيلي عوض شده بود و گاه شبيه تر. بعد از ساعتي بالا پايين کردن خيابونا و دود نمودن بنزين سهميه بندي 120 ليتري شده جايي بهتر از بوفه دانشکده علوم (و به تازگي دانشکده شيمي که شيميا برن حال کنن) که مدت زيادي پلاس بشيم و در ضمن گرم و راحت و ارزون هم باشه پيدا نکرديم. با 5 سال پيش هيچ فرقي نکرده بود حتي شايد پيس تر (کثيف تر) هم شده بود. تنها چهره هاي آشنا، ارازل و اوباش مکانيکي و فيزيکي بودن که هميشه به واسطه لطف زياد اساتيد محترم اين گروهها برعکس گروه هايي مثل اقتصاد و زمين شناسي چند سال ديرتر درساشون تموم ميشه. ديدن مهندس بشيري (استاد راهنماي پايان نامه کارشناسي) هم بهونه خوبي براي رفتن به مهندسي بود و مشاهده تغييرات و تحولات بود. ديوارهايي که روزهايي پر از پوستر و شوميز بود حالا غريب وار سکوتي رو فرياد مي زد. ورودي هايي که بچه تر از گذشته و تابلو تر از هميشه توي راهرو ول بودن سوژه بعدي بود. و ديدن چهره هاي شاخصي که حس رومانيک نوستالژيکي رو به همراه داشت و نشون داد که بعد از سالها هنوز ابهت و زيبايي خلقت و استثناي مهندسي در آن چهره نمکين مي درخشد، بماند که اين ابراز احساسات سالها زير فرش چال شده. جاي گروه کامپيوتر عوض شده بود و اتاق مهندس نخبه ما به اتاق استاد مدعو به همچنين! با ok شدن تافل مهندس، کاراي پذيرش فقط چشم انتظار گذشت لحظات بود که بعد از رفتن تک تک استادا نوبت به مهندس برسه.





کمي جلوتر
من آن طرف امروز پياده مي شوم
کمي نزديک به پنجشنبه نگهدار
کسي از سايه هاي هر چه ناپيدا مي ايد
از آن طرف کودکي
و نزديک پنجشنبه به راه بعد از امروز مي افتد
کمي نزديک به پنجشنبه نگهدار
تو همان آشناترين صداي اين حدودي
که مرا ميان مکث سفر
به کودک ترين سايه ها مي بري
با دلم که هواي باغ کرده است
با دلم که پي چند قدم شب زير ماه مي گردد
و مرامي نشيند
مي نشينم و از يادمي روم
مي نشينم و دنيا را فکر مي کنم
آشناترين صداي اين حدود پنجشنبه
کنار غربت راه و مسافران چشمخيس
دارم به ابتداي سفر مي روم
به انتهاي هر چه در پيش رو مي رسم
گوش مي کني ؟
مي خواهم از کنار همين پنجشنبه حرفي بزنم
حالا که دارم از ياد مي روم
دارم سکوت مي شوم
مي خواهم آشناترين صداي اين حدود تازه شوم
گوش مي کني؟
پيش روي سفر
بالاي نزديک پنجشنبه برف گرفته است
پيش روي سفر
تا نه اين همه ناپيدا
تنها منم که آشناترين صداي اين حدودم
تنها منم که آشناترين صداي هر حدودم
حالا هر چه باران است ، در من برف مي شود
هر چه درياست ، در من آبي
حالا هر چه پيري است ، در من کودک
هر چه ناپيدا ، در من پيدا
حالا هر چه هر روز و بعد از اين
هر چه پيش رو
منم که از ياد مي روم ، آغاز مي شوم
و پنجشنبه نزديک من است
جهان را همين جا نگهدار
من پياده مي شوم


هيوا مسيح

به اين ترتيب از يک موضوع خيلي مهم ديگر هم سر در آوردم: اين که سياره‌ي او کمي از يک خانه‌ي معمولي بزرگ‌تر بود.اين نکته آن‌قدرها به حيرتم نينداخت. مي‌دانستم گذشته از سياره‌هاي بزرگي مثل زمين و کيوان و تير و ناهيد که هرکدام براي خودشان اسمي دارند، صدها سياره‌ي ديگر هم هست که بعضي‌شان از بس کوچکند با دوربين نجومي هم به هزار زحمت ديده مي‌شوند و هرگاه اخترشناسي يکي‌شان را کشف کند به جاي اسم شماره‌اي به‌اش مي‌دهد. مثلا اسمش را مي‌گذارد «اخترک ۳۲۵۱».
دلايل قاطعي دارم که ثابت مي‌کند شهريار کوچولو از اخترک ب۶۱۲ آمده‌بود.
اين اخترک را فقط يک بار به سال ۱۹۰۹ يک اخترشناس ترک توانسته بود ببيند که تو يک کنگره‌ي بين‌المللي نجوم هم با کشفش هياهوي زيادي به راه انداخت اما واسه خاطر لباسي که تنش بود هيچ کس حرفش را باور نکرد. آدم بزرگ‌ها اين جوري‌اند!
بختِ اخترک ب۶۱۲ زد و، ترک مستبدي ملتش را به ضرب دگنک وادار به پوشيدن لباس اروپايي‌ها کرد. اخترشناس به سال ۱۹۲۰ دوباره، و اين بار با سر و وضع آراسته براي کشفش ارائه‌ي دليل کرد و اين بار همه جانب او را گرفتند.
به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ براي‌تان نقل مي‌کنم يا شماره‌اش را مي‌گويم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتي با آن‌ها از يک دوست تازه‌تان حرف بزنيد هيچ وقت ازتان درباره‌ي چيزهاي اساسي‌اش سوال نمي‌کنند که هيج وقت نمي‌پرسند «آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازي‌هايي را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع مي‌کند يا نه؟» -مي‌پرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق مي‌گيرد؟» و تازه بعد از اين سوال‌ها است که خيال مي‌کنند طرف را شناخته‌اند.
اگر به آدم بزرگ‌ها بگوييد يک خانه‌ي قشنگ ديدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرقِ شمعداني و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. بايد حتماً به‌شان گفت يک خانه‌ي صد ميليون تومني ديدم تا صداشان بلند بشود که: -واي چه قشنگ!
يا مثلا اگر به‌شان بگوييد «دليل وجودِ شهريارِ کوچولو اين که تودل‌برو بود و مي‌خنديد و دلش يک بره مي‌خواست و بره خواستن، خودش بهترين دليل وجود داشتن هر کسي است» شانه بالا مي‌اندازند و باتان مثل بچ‌ه‌ها رفتار مي‌کنند! اما اگر به‌شان بگوييد «سياره‌اي که ازش آمده‌بود اخترک ب۶۱۲ است» بي‌معطلي قبول مي‌کنند و ديگر هزار جور چيز ازتان نمي‌پرسند. اين جوري‌اند ديگر. نبايد ازشان دل‌خور شد. بچه‌ها بايد نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند.
اما البته ماها که مفهوم حقيقي زندگي را درک مي‌کنيم مي‌خنديم به ريش هرچه عدد و رقم است! چيزي که من دلم مي‌خواست اين بود که اين ماجرا را مثل قصه‌ي پريا نقل کنم. دلم مي‌خواست بگويم: «يکي بود يکي نبود. روزي روزگاري يه شهريار کوچولو بود که تو اخترکي زندگي مي‌کرد همه‌اش يه خورده از خودش بزرگ‌تر و واسه خودش پیِ دوستِ هم‌زبوني مي‌گشت...»، آن هايي که مفهوم حقيقي زندگي را درک کرده‌اند واقعيت قضيه را با اين لحن بيشتر حس مي‌کنند. آخر من دوست ندارم کسي کتابم را سرسري بخواند. خدا مي‌داند با نقل اين خاطرات چه بار غمي روي دلم مي‌نشيند. شش سالي مي‌شود که دوستم با بَرّه‌اش رفته. اين که اين جا مي‌کوشم او را وصف کنم براي آن است که از خاطرم نرود. فراموش کردن يک دوست خيلي غم‌انگيز است. همه کس که دوستي ندارد. من هم مي‌توانم مثل آدم بزرگ‌ها بشوم که فقط اعداد و ارقام چشم‌شان را مي‌گيرد. و باز به همين دليل است که رفته‌ام يک جعبه رنگ و چند تا مداد خريده‌ام. تو سن و سال من واسه کسي که جز کشيدنِ يک بوآي باز يا يک بوآي بسته هيچ کار ديگري نکرده -و تازه آن هم در شش سالگي- دوباره به نقاشي رو کردن از آن حرف‌هاست! البته تا آن‌جا که بتوانم سعي مي‌کنم چيزهايي که مي‌کشم تا حد ممکن شبيه باشد. گيرم به موفقيت خودم اطمينان چنداني ندارم. يکيش شبيه از آب در مي‌آيد يکيش نه. سرِ قدّ و قواره‌اش هم حرف است. يک جا زيادي بلند درش آورده‌ام يک جا زيادي کوتاه. از رنگ لباسش هم مطمئن نيستم. خب، رو حدس و گمان پيش رفته‌ام؛ کاچي به زِ هيچي. و دست آخر گفته باشم که تو بعضِ جزئيات مهم‌ترش هم دچار اشتباه شده‌ام. اما در اين مورد ديگر بايد ببخشيد: دوستم زير بار هيچ جور شرح و توصيفي نمي‌رفت. شايد مرا هم مثل خودش مي‌پنداشت. اما از بختِ بد، ديدن بره‌ها از پشتِ جعبه از من بر نمي‌آيد. نکند من هم يک خرده به آدم بزرگ‌ها رفته‌ام؟ «بايد پير شده باشم».


فصل 4 از کتاب شازده کوچولو اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ري برگردان احمد شاملو





چشمم تر است
که چرا شب برايم قصه عشق نخواند
که چرا روز خيالم به دلت چنگ نزد
که چرا ثانيه ها
نگاهم را به چشمت نبافت
و چه عشقم سبک
که نسيمي بردش از يادت
اين همه وزنه عشقت به پام زنجير است
زمينم خيس است
چرا در چهار ديواري که وفااز من و تو ساخت کنون من نيستم
چرا آنروز که گوشم از صدايت پر بود
روزي ديرين است
تو کنارم ولي
عصر يخبندان تنم نزديک است
نگرانم شايد
که خيالت به غريبي سير است
شيلا شعربافيان


اگه برگرديم به 50 يا 100 قبل و بگيم آدما از طريق وسيله اي مثل نامه نگاري مي تونن با هم آشنا بشن يا حتي عاشق هم بشن قطعاً کسي باور نميکنه و متهم به ديوانگي ميشيم و افکار عمومي چنين کارهايي رو شيطاني مي دونه اما سالهاست که توي دنياي اينترنت امکان هيچ رخدادي رو نميشه انکار کرد. وقتي سالها پيش وبلاگي کامپيوتري رو توي نت ميخوندم فکر نميکردم سالها بعد سال بالايي ما بشه و هفته پيش امير آقاي احساني معروف به جوتي رو ببينم.
خلاصه که مدتهاست بخشي از زندگي طبعاً مجازي شده. اما مدتي هست که يه سري از ديدگاهام نسبت به زندگي عوض شده! شايدم تاثير يکي از دوستان جديدم باشه. اگه ادبيات مکتوب و مصور بيشترين تاثير رو روي افراد نذاره قطعاً اين دوستان هستند که تاثيرگذارند و گاه اين دوست با وفا کسي جز تنهايي نيست.ماهها پيش سر يه موضوع اعتقادي يا فلسفي با يکي از دوستان نتي بحثمون شد و پس از چند ديالوگ تند کليه ارتباطات قطع شد ولی تغييرات فکري باعث شد که از وجدان درد شديد دنبال کسي بگردم که باهاش بحثم بالا گرفته بود. به سان عاشقي (چون ماتيلدادر A Very Long Engagement) که به دنبال گمگشته خود( مانش) زمين و زمان را مي جويد و هر نشانه هايي او را اميدوار و نااميد مي کند خلاصه که گردش روزگار باعث شد به طور کاملاً تصادفی پيداش شد و جالب تر که هر چقدر من کوتاه اومده بودم شايدم اون بيشتر عقب نشيني کرده بود. و بازهم ما تحت تاثير قرار گرفتيم که بعضيا دلشون چقدر درياييه!
اگه اين سيستم هاي هوش محاسباتي و محاسبات نرم ترکيبي مثل نروفازي خيليا رو متحول کرده و به آسمونها رسونده ولي کمبود وقت ارائه سمينار پردازش تصوير نزديک بود ما رو به سقوط برسونه پس خيلي هوشمندانه کليه کارهاي انجام شده به واسطه پيچيدگي مطالب و کمبود وقت در فاصله 3 روز مونده به ارائه به کنج ميز منتقل شد و موضوع به بيومتريک ها در تشخيص و تاييد هويت و استخراج ويژگي هندسه کف دست رسيد و شب نخوابي ها ادامه يافت و تغيير موضوع در روز ارائه جواب مثبت داد ولي بعدش به نظرم اومد اگه نصفه کاري هاي دسته بند نرو فازي تصوير رو هم ارائه مي دادم خوب بود. اول کلاس هم يه بحثي راجع به نظام آموزشي و تحقيقي راه انداختم و دقايقي بعد کاربري کلاس کلاً عوض شد و آخرشم دکتر افتخاري برگشت گفت: "خوب ميري بالا سخنراني راه ميندازي"






آنچه خطرناک است کثرت افکار نيست زيرا مي تواند سازنده باشد، آنچه خطرناک است و بايد با آن مبارزه شود سطحي ماندن در مقابل عميق بودن است. بنابراين سوال درباره چه خواندن را کنار بگذاريم و ابتدا به چگونه خواندن فکر کنيم.
دکتر کريم مجتهدي


از نام تو عشق را خبر خواهم کرد
با چشم تو بر افق نظر خواهم کرد
اي قافله سالار سحر تا خورشيد
با تو با تو با تو سفر خواهم کرد
قيصر امين پور

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در دوشنبه 3 دي 1386 | نظر دوستان (9)


يكشنبه 18 آذر 1386


باز از شراب دوشین در سر خمار دارم / وز باغ وصل جانان گل در کنار دارم





باز از شراب دوشين در سر خمار دارم
وز باغ وصل جانان گل در کنار دارم
سرمست اگر به سودا برهم زنم جهاني
عيبم مکن که در سر سوداي يار دارم
ساقي بيار جامي کز زهد توبه کردم
مطرب بزن نوايي کز توبه عار دارم
سيلاب نيستي را سر در وجود من ده
کز خاکدان هستي بر دل غبار دارم
شستم به آب غيرت نقش و نگار ظاهر
کاندر سراچه دل نقش و نگار دارم
موسي طور عشقم در وادي تمنا
مجروح لن تراني چون خود هزار دارم
رفتي و در رکابت دل رفت و صبر و دانش
بازآ که نيم جاني بهر نثار دارم
چندم به سر دواني پرگاروار گردت
سرگشتهام وليکن پاي استوار دارم
عقلي تمام بايد تا دل قرار گيرد
عقل از کجا و دل کو تا برقرار دارم
زان مي که ريخت عشقت در کام جان سعدي
تا بامداد محشر در سر خمار دارم



اگه خدا و بندش قبول کنه اين هفته پروژه خوشه بندي فازي رو تحويل ميدم. ولي از اون روزه که پيله کرد به بچه ها و يکي يکي ميچزونتشون، ديگه چشمم آب نميخوره. نميدونم اين همه توجه و حوصله رو از کجا آورده؛ پس خدا به داد برسه.ارائه بخش بندی تصوير پزشکی خوب شد ولی سیستم ايمنی مصنوعی با 62 اسلايد اینقده پيچيده شد که بچه ها کلافه بشن. این هفته تمرين بيزين رو که تحويل بدم هفته ديگه يه پروژه دارم و یه ارائه که بخش بندی با نروفازی (شبکه های عصبی فازی) اگه به خوبی پيش بره اون وقت توی دی ماه هم آخرين ارائه این ترم واسه يادگيری ماشين انجام ميشه. حالا کلی سرت شلوغه و تمرين و پروژه ريخته سرت و تو سايت نشستي داري حرص ميزني چند تا مقاله جديد پيدا کني که استاد تاييدش کنه! ميبيني کناريت يکي از ارشداي مديريت راجع به سرچ کردن سوال ميکنه ! اطلاعات اين بشر از کامپيوتر و اينترنت اينقدره تلق تلوقه که در ادامه پشيمون ميشي از واژه ها و تکنيک هايي که داري بهش ميگي. خودش که حاليش ميشه چقدر خنگه ميگه : "بچه ها آدرس يه سايتي دادن جستجوي فارسي داره" يه نيگاهي که ميندازم ميبينم آدرس سايت مرکز ملي اسناد و مدارکه . اينقدره گيجه که وقتي چيزي پيدا نميکنه به جاي اينکه محدود تر کنه، کلمه اضافه ميکنه . با يه کمي تغيير يه فهرست چندتايي باز ميشه اوليش يه سند پژوهشي از سال 58 و آخريشم 74. تا همون اوليو ميبينه ميگه همين خوبه ها ! ميگم اين که مال عهد بوقه با پر رويي تموم ميگه: "مهم نيست"! اصلاً خجالت نميکشه اسمشو گذاشته کار تحقيقي و پژوهش. اون وقت با ابروهايي گره خورده برميگردم و به کارام ادامه ميدم. بزنم به تخته ديگه آشپزي و ظرفشويي من و امير داره به يه جاهاي خوبي ميرسه ولي خدا آخر و عاقبتشو به خير کنه. و شب نخوابي ها و زياد بودن کارا داره به عادت تبديل ميشه. فکرشو بکنين اگه به يکي يه کاميون سيگار بدن اصلاً طرفش که نميره فرارم ميکنه ولي اگه روزي يه دونه بهش بدن پيش خودش ميگه بابا يکي که چيزي نيست چون که حالت اول اوج فاجعه رو ميتونه تصور کنه و بفهمه چي شد ولي توي حالت دوم چون تدريجي پيش ميره اصلاً چيزي حس نميکنه حالا تصورشو بکنين اگه يه درسي يا پروژه اي يواش يواش انجام بشه اصلاً مشکلي نداره ولي اگه يهو جم بشه تازه ميفهمي که چه لقمه بزرگي قراره شب تا صبح خفت کنه. در يک حرکت نوستالژيک ريش گذاشتم شايد چند روز ديگه چيزي جز سيبيل باقي نمونه. راستي حاج ثنا هم از پادگان زنگ زد و اعلام حضور نمود تا به برو بچ (علي الخصوص مهدي تيک و پرپري) سلامشو برسونم.



بازار سنتي همدان


دير زمانيست نخوابيده ام
با دل بيدار تو را ديده ام
حال مرا نوبت پرواز شد
هر نفسم نقطه آغاز شد
باور دنيايي دل بسته شد
اين دل دلسوخته وارسته شد
ساقي من جام شبم بر گرفت
قصه مستي من از سر گرفت
ساز سحر دست نوازش گرفت
ياد تو با من سر سازش گرفت
کيست چنين مي بردم سوي دوست
مي کشدم هر طرفي بوي دوست
واي که اين عطر حضور تو بود
عطر تو شايد ز عبور تو بود
دير زمانيست نخوابيده ام
با دل بيدار تو را ديده ام
ليلي گلزار

هميشه فكر مي كردم از عشق مردن يك تعبير شاعرانه است. آن روز بعد از ظهر وقتي بي گربه و بي او به خانه برگشتم برايم ثابت شده بود كه مردن از عشق نه تنها ممكن است بلكه خود من پير و بي يار داشتم از عشق مي مردم. اما در عين حال فهميدم كه عکس آن هم حقيقت معتبري بود. لذت اين غم را در دنيا با هيچ چيز عوض نمي کردم. بيش از پانزده سال سعي کرده بودم اشعار لئوپاردي را ترجمه كنم و فقط آن روز بعدازظهر بود كه عمق آن ها را دريافتم: واي برمن، اين عشق است، اين چنين خانمان برانداز.
قسمتي از کتاب Memories of my melancholy whores نوشته آخر Gabriel Garcia Marquez





اون روز 2 ساعت زودتر از روزهاي دوشنبه ديگه دانشگاه رو ترک ميکرد، سر راهش يه کتاب جديد هم خريد و طبق عادت هميشگي صفحه اولش اسم و تاريخ نوشت و مناسبتي که اون روز داشت. برگ زردي هم از چنار پير کنار خيابون کند و لاي کتاب گذاشت. باد پاييزي شديدتر شده بود و صورتشو با خاک و خزان اذيت مي کرد. به ناچار عينک مطالعشو به چشم زد، ولي حتي اون عينک هم براش کلي خاطره به همراه داشت. همه جور فکري توي سرش در جريان بود، گريزي براي اون چيزي که توي ذهنش ميگذشت حتي حرفها و سرانجامي که تا دقايقي بعد متصور بود براش، وجود نداشت. يه بسته مارلبرو قرمز هم گرفت. ولي تيرگي دود به تيرگي ذهن مغشوشش نبود. ياد اولين بار افتاد که با بهناز به يه مسافرت رفته بودن، اونم چه مسافرتي ؟ يه اردوي دانشجويي واسه بازديد از معماري شهر يزد. اولين باري که همه چي به خودش شکل جدي ميگرفت. اون اردو اگه واسه همه يه تجربه درسي بود درس بزرگتري واسه ميلاد و بهناز داشت. در اون شبهاي کويري با ماه 3 تايي به صحبت مينشستن و با ناگفته هايشان شب را صبح مي کردن. دکتر ميرکي از خيلي قبلتر خبر داشت که شاگردش به عشق مبتلا شده و توي اون اردو بهش خيلي سخت نميگرفت... باد شديد و سردي هوا باعث نشده بود که سوار تاکسي بشه ميخواست بيشتر قدم بزنه و فکر کنه، اصلاً تمرکز نداشت سرنوشت به قسمتي رسيده بود که ميلاد آروز ميکرد هر اتفاقي بيفته ولي لحظات بعدي اتفاق نيفته. خيلي دلش ميخواست اينا همه خواب باشه تا يکي بياد بيدارش کنه يا يکي از پشت صحنه بهش کات بده ولي از هيچ کدوم از اينا خبري نبود. از کنار پاساژ علاءالدين و سروصداي موبايل فروشيها که گذشت ناخودآگاه ياد اون شب کذايي افتاد که آخرين اردوي دانشجويي رو با بهناز از طرف دانشگاه به شمال رفته بودن و اون سال اولين سالي بود که اتوبوس دختر و پسرا جدا شده بود و دکتر ميرکي هم خونه نشين. وقتي اون شب توي اون مه شديد توي مسير برگشت اتوبوس دخترا گم شده بود، هيچ کسي حال ميلاد رو نداشت. موبايل هايي که جز گفتن "مشترک مورد نظر در دسترس نميباشد" جمله ديگه اي بلد نبودن. اون شب چقدر بين پليسراه هاي مسير دنبال يه اتوبوس قرمز گشتن ولي خبري نبود. اون شب يکي از بدترين لحظات زندگيش رقم خورده بود، بي خبري از يه طرف و نگرانيهايي که از ذهنش ميگذشت، "يعني اگه بهنازو ديگه هيچ وقت نبينم" يا "من که بدون اون ميميرم" ذهنياتش اينقدر بد بود که اون شب واسه خودش نقشه خودکشي ميکشيد. يه لحظه بدون بهناز رو نمي تونست تصور کنه. اون شب خيلي براش سخت گذشت و از موبايل ها و دنياي ارتباطات هم کاري بر نيومد ولي اون شب هر چي بود به خير گذشته بود و حالا چند ماهي از اون موقع ميگذشت. کاش همون شب ميدونست که چه اتفاقات بدتري در انتظارشونه. بوق بوق يه 206 آلبالويي اونو ياد خواب بهناز انداخت. بهناز خواب ديده که جشن نامزدي گرفتن و توي يه 206 آلبالويي با هم نشستن و ... اما تا لحظاتي بعد قرار بود کافه نادري شاهد يکي ديگه از تلخ ترين اتفاقات و یه خداحافظي باشه. بي درنگ وارد کافه شد و مستقيم به سمت ميز سمت چپ کنار پنجره رفت. پايه صندلي هم اون روز به ميلاد غر ميزد. يادش افتاد اولين باري که با بهناز اومده بودن اونجا، بهناز بهش گفته بود: "فکر ميکردي شايد روي همين صندلي که نشستي يه روز صادق هدايت نشسته باشه". آلفرد که اومد سراغش از رنگ و رخ ميلاد همه چي رو ميتونست بخونه . ميلاد گفت: "تلخ ترين قهوه اي رو که ميتوني درست کني امروز برام بيار". کيفش يه کم خيس شده بود با احتياط يه پاکت نامه سفيد بيرون آورد و نيگاهي بهش انداخت. بي اختيار اشکاش جاري شد و يه قسمت از پاکت، چروکي به خودش گرفت. صورتشو تميز کزد و قهوه رو يهو سر کشيد و چشمانش به سمت در دوخته شد. لحظاتي بعد بهناز وارد شد، با هميشه کلي فرق داشت نرم نرمک و آهسته! انگار تو اومدنش شک داشت، از لبخند هميشگي و چهره بشاش و اون روسري ارغوانيش خبري نبود چشماي قرمزش از دور هويدا بود. بهناز که سر ميز رسيد نگاه هاشون به هم قفل شد ولي اينقدري طول نکشيد که اشکاشون نوازشگر صورتاشون شد. ميلاد گفت : "مگه به هم قول نداده بوديم..." مسير قطار روزگار اون روز از 2 ايستگاه مختلف ميگذشت و چاره اي جز جدايي اون دو تا نبود. همه جوره فکرشو کرده بودن ولي بالاتر از سياهي رنگي نبود. دستاي هم رو گرفتن و لحظات آخر رو با هم گريستن... ولي چاره نبود ميلاد بلند شد با چشماش به نامه و کتاب اشاره کرد و با صداي بريده بريدش گفت : "هر وقت تنها و آروم بودي اينو بخون" چشماشو بست و دوان دوان از کافه خارج شد. " لحظه گذراست و خاطره ماندني ، و من بودو نبود و عشق و ابديت را به نگاهي مي فروختم اگر خاطره گذرا ميشد و لحظه ماندني "





خداحافظ گل لادن تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي‌شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب‌هاي تو در تو خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي‌باره از هر سو
خداحافظ گل مريم گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي‌دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي‌دوني
تو اين روياي سر در گم خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه‌اي بودي تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه كه باروني نمي‌تونه
طلسم بغض و برداره از اين پاييز ديوونه
بابك صحرائي


The road not taken
Two roads diverged in a yellow wood
And sorry I could not travel both
And be one traveler, long I stood
And looked down one as far as I could
Then took the other, as just as fair,
And giving perhaps the better claim,
Because it was grassy and wanted wear,
Though as for that the passing there
Had worn them really about the same,
And both that morning equally lay
In leaves no step had trodden black
Oh, I kept the first for another day !
Yet knowing how way leads on to way,
I doubted if I should ever come back.
I shall be telling this with a sigh
Somewhere ages and ages hence:
Two roads diverged in a wood, and I -
I took the one less traveled by,
And that has made all the difference.
Robert Frost

جواب خدا به فقرا خوشبختي هاي کوچيک کوچيکه! وقتي گرسنه اي يه لقمه نون خوشبختيه! ميدوني، وقتي تشنه اي يه قطره آب خوشبختت ميکنه وقتي خوابت مياد يه چرت ميزني خوشبخت عالم ميشي ! تو براي اينکه خوشبخت بشي بايد يه چيزيو از دست بدي نه اينکه بدست بياري ! خوشبختي يه خط نيست، خوشبختي يه مشتي از لحظاته ميدوني لحظه اي که ميخندي. درسته اين لحظات مثل نقطه هاي ريز ريزن ولي وقتي به هم نزديک ميشن يه خط درست ميکنن. من فک ميکنم فقرا خيلي خوشبختن تا اون آدمايي که مثلاً مثل ما فکر ميکنن به انتهاش رسيدن اون وقت مردم فک ميکنن خدا چرا پول دارا رو بيشتر دوست داره ؟ پس چرا فقرا رو آفريده ولي من فک ميکنم فقرا خيلي خوشبختن خدا بيشتر دوسشون داره خدا فقرا رو آفريده که با چيزاي کوچيک کوچيک خوشبختشون کنه
قسمتي از ديالوگ لونا در فرياد مورچه ها فيلم آخر محسن مخملباف





چون بعداً نميرسم از حالا ميگم:
يلداتون گرم و پرنشاط

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در يكشنبه 18 آذر 1386 | نظر دوستان (11)