مهر 1386 | صفحه اصلي | آذر 1386


چهارشنبه 23 آبان 1386


نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد / آواره عشق ما آواره نخواهد شد





نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
آواره عشق ما آواره نخواهد شد
آن را که منم خرقه عريان نشود هرگز
وان را که منم چاره بيچاره نخواهد شد
آن را که منم منصب معزول کجا گردد
آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد
آن قبله مشتاقان ويران نشود هرگز
وان مصحف خاموشان سي پاره نخواهد
از اشک شود ساقي اين ديده من ليکن
شدبي نرگس مخمورش خماره نخواهد شد
بيمار شود عاشق اما بنمي ميرد
ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد
خاموش کن و چندين غمخواره مشو آخر
آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد



برگهای زرد پاييزی گردو در مسير باغهای حيدره به طرف کوه و میدان ميشان - عکس از عرفان احمدی فر


تا حالا فکر کردي چه لحظاتي توي زندگي وجود داره که آدميزاد بتونه احساس سبکي بکنه ؟ انگار داري با تمام وجود پرواز ميکني ؟ با تمام احترامات به احساسات شخصي افراد محتلف ولي واسه من يکي از اون لحظات همين الانه نه فردا! چرا؟ هميشه احساس پس از تموم شدن يکي يا چند امتحان خيلي باحال و دور از تصوره! از اون باحال تر تحويل تمرين و پروژه هاس (بروبچ فني مهندسي و علي الخصوص کامپيوتريا خوب مي دونن چي ميگم) ! دلهره و نگراني ها و شب نخوابي هاي شب و شبهاي قبل از تحويل به استاد يه طرف! چشمان قرمز و چهره ي خواب آلود و استرس همراه با توضيحات هنگام تحويل و ارائه فرداش يه طرف! و دقيقاً از اون لحظه به بعد يه افقي طلوع ميکنه و تمام خستگي ها تموم ميشه و اين يکي از لذت هاي زندگي دانشجويي محسوب ميشه. اولين بار توي دوره ليسانس اين شب نخوابي ها رو براي پروژه کامپايلر خانم مهندس بطحائيان که مرحله به مرحله بود، تجربه کردم (پروژه اون درس محموعاً 8 نمره داشت ولي اينقدر کار اضافي انجام داده بودم که 14 نمره از پروژه گرفتم…). آخريش هم پروژه مهندسي نرم افزار2 مهندس صنعتی بود. ولي حالا توي تجربه ارشدي اولين پروژه اي که قرار بود تحويل بديم شبش تا 5 بيدار بودم و يه کم که خوابيدم 7 پاشدم و 8 سرکلاس بودم. و امشبم از اون شبا بود که پروژه دوم پردازش تصوير تموم شد و بعد از مدتها فرصتي پيش اومد تا يه کم بنويسم. بچه ها و خواننده ها گفته بودن يه کم راجع به اينجا بنويسم. با اينکه تمرين و پروژه و تکليف زياده ولي استاداي دوست داشتنيو نازنيني داريم. حتي بعضي از استاداي نرم افزارم دوست دارم مثلاٌ وقتي اولين بار رفتم سر کلاس خانم دکتر عاشق کارش شدم. با دکتر ع فازي داريم، هميشه که مياد مثل فرفره درس ميده و توي پروژه هاش خيلي سخت گيره. اينجا با امير مشترکاً يه خونه گرفتيم. از پشت پنجره ميشه عصر ها غروب آفتابو ديد. و ديگه اينکه اينجا حسابي داريم يه پا کدبانو ميشيم (یه لحظه نگران اون دحترايي شدم که به جمعيت ترشي گيرا اضافه ميشه...) از کاراي خونه داري بگير و برو تا اينکه اکثر وقتا خودمون غذا مي پزيم و مي سوزونيم. ولي پياز خرد کردنا اشکمونو در مياره و ظرف شدن صدامونو. امير موقع ظرف شدن تک تک ظرفا رو نفرين ميکنه و غر میزنه ! وقتايي که غذا ميسوزه يا شورو بي نمک و بي رنگ و رو ميشه کاري جز به به و چه چه کردن خودمون نداريم بالاخره 2 نفريم و آشپز که 2 تا شد...شبها دير ميخوابيم و صبحها بيدار شدنمان با زنگ ساعته. وقتي ADSLمون اينجا وصل شد تا يه مدت خوش بوديم و غمي براي نت نبود ولي وقتي که چشمش کرديم تا يه هفته قطع شد و مونديم تو خماري اينترنت... اما وقتي که با پيگيري ها به جايي نرسيديم ايميل من به مديران پارس آنلاين آن کرد که شعر رودکي بر امير نصر ساماني پس از آن لحظه کارشناسان برافروختند و به وصل اينترنت ما همت گماشتند. سخن کوتاه که آره اينجا روزها و لحظه ها خيلي زود ميگذره! اين هفته که گذشت هفته 8تم بود و 8 هفته ديگه مونده تا پايان ترم. اني وي (any way) از گزوينم (قزوينم) بگم. نمي دونم چه دليلي داره ولي اينجا دانسيته مردا (males) n برابر زنهاست(females). يعني چي اون وقت ؟ يعني اگه دانشجويي وجود نداشته باشه جمعيت اينجا پراکندگي متناسبي نداره! نميدونم! يا جريانات قزويني پشت اين قضيه ست! يا شايدم ريشه تاريخي داره و به دستاوردهاي حسن صباح در قلعه الموت برميگرده که ما نمي دونيم!. حتي هفته پيش يه عروسي توي کوچه ما برگزار شد از بعدازظهر 2 تا اسپيکر بلند گذاشتن توي کوچه و مرد و پسر قاطي با هم رقصيدن و يه رقص محلي هم داشتن که با چوبهاي بلند ميرقصيدن و چوبها رو به هم ميزدن و ما تا آخر شب هيچ گونه جنس مونثي رو نديديم که وارد يا خارج بشه و عروس رو هم که آوردن مشکوک بود که شايد مرد باشه. مردم اينجا لهجه باحالي دارن (اينو اگه گزوينيي بلد نيستين نخونين-<)} چي ميخواي بالام جان يا بچه جان دل به کار بده{ و عامه و اکثريت بس Naïve تشريف دارن و ما بي تقصيريم اگه که زيادي گيجن! اگه توي بوعلي سينا بچه هاي کرد زياد بودن اينجا از کردها خبري نيست ولي ترک زبانان زيادند. يه وقتايي که معرفت تقسيم ميکنن ياد آمانج کرد سقزي ميفتم (الان ترم آخر ارشد نرم افزار دانشگاه شيرازه). يا بچه تهرونيهايي که ماتحت ادعا را پاره مي نمايند منو حتي ياد علي مجد (اگه خدا و بندش قبول کنه سال آخر همون مهندسي کامپيوتر بوعلي سينا) و مشهديهاي آمارگير منو ياد آکبند تو دوره ليسانس ميندازه. ولي توي کلاسمون با يه ترکي ريختم رو هم (يعني اکثر کارا رو مشترکاً يا با همفکري هم انجام ميديم) به اسم سليمان! آشپز درجه يک و مبادله کننده مقالات در بين بچه ها. با يه کله ماهي خور رشتي هم آشنا شدم که منو ياد سجاد کله ماهي خور ميندازه. اصلاً آدم حال ميکنه با اين رشتيا دم خور ميشه ها. يه جواد يزدي هم هست که دلش مثل کوير گرمه و نماد مظلوميت و بچه مثبته.اما جعفر نماد بارز يک لر ايلامي که هميشه لبخند به لباشه و مشغول شيطونيه. راجع به دختراي کلاسمون فعلاً هيچ نظري ندارم جز اينکه چنگي به دل نميزنن و مثل بي جنبه ها هنوز با هيچ کدومشون سلام و عليک و تريپي ندارم. اصلاً نيما هم شاهده حتي اون ور دنيا کامپيوتری جماعت دختر خوشگل نداره. (اگه مثالي هست ارائه بشه تا نمونه آزمايشي اصلاح بشه). با محيط سايت و اينترنت خيلي حال ميکنم. از سيستمهاش که بگذريم هم 8MB پهناي باند داره و هم اينکه در 3 سايت مختلف با امکان پرينت و مولتي مديا ميشه کار کرد. گرچه امکانات با بوعلي قابل قياس نيست ولي خوب اونجا هم واسه خودش صفايي داشت و مخصوصاً بچه هايي مثل امير توپولي و حميد آقوو و خسرو و شاهين و مهدي يوگي و نيما و عماد و هادي و هوشنگ و مجد و بروبچ همه جور پايه که ديگه تکرار نميشن. هيچکس فعلاً سربازيه و جاش خاليه ولي با يه نرم افزاري به اسم جليل جان قاطي شدم که همش منو ياد هيچکس ميندازه. مخصوصاً چلوکبابش! اينجا براي اميرتوپولي، مهدي تيک، پرهام توپولي موپولي، 2 تا عرفانا (عرفانيک شنگولي و عرفان پنگوليه شوشتری) و مخصوصاً هيچکس و بعض آناني که در دلم اسم ميبرم دلم تنگيده و يادشان همواره در دل ما آکنده و پاينده است. ميخواستم يه داستان کوتاه راجع به يکي از خوانندهام بنويسم ولي فرصت نشد و گذاشتمش تا يه کم داستان پخته تري بشه.



خيانت مثل يه پنجره توي يه زندانه که همه دوست دارن بازش بکنن ولي هرکسي سعادت باز کردنشو پيدا نميکنه




از جداشدن نوشتي رو تن زخمي هر برگ
گريه کردم و نوشتم نازينم يا تو يا مرگ
به تو گفتم باورم کن ميون اين همه ديوار
تو با خنده اي نوشتي هم قفس خدا نگهدار
بنويس مهلت موندن يه نفس بود
سهم من از همه دنيا يه قفس بود
بنويس که خيلي وقته واسه تو گريه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم


من که تو بن بست غربت زخمي از آوار پاييز
فکر چشماي تو بودم با دلي از گريه لبريز
شب عاشقونه ي من که حروم شد
مهلتي بودن با تو که تموم شد
ندونستم بايد از تو مي گذشتم
وقتي از غربت چشمات مي نوشتم


بنويس مهلت موندن يه نفس بود
سهم من از همه دنيا يه قفس بود
بنويس که خيلي وقته واسه تو گريه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم


از جداشدن نوشتي رو تن زخمي هر برگ
گريه کردم و نوشتم نازينم يا تو يا مرگ
به تو گفتم باورم کن ميون اين همه ديوار
تو با خنده اي نوشتي هم قفس خدا نگهدار
بنويس مهلت موندن يه نفس بود
سهم من از همه دنيا يه قفس بود
بنويس که خيلي وقته واسه تو گريه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم


شعر از بابک صحرايي در آلبوم جديد معين



غرفه بچه های همدان در جشنواره ريشه های سبز به ميزبانی دانشگاه صنعتی شريف

ملا نصرالدين با دوستي صحبت ميكرد.
دوست: "خوب ملا، هيچ وقت به فكر ازدواج افتاده اي؟"
ملا نصرالدين: " فكر كرده ام. جوان كه بودم، تصميم گرفتم زن كاملي پيدا كنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زيبايي آشنا شدم اما او از دنيا بي خبر بود. بعد به اصفهان رفتم، آن جا هم با زني آشنا شدم كه معلومات زيادي درباره ي آسمان داشت، اما زيبا نبود. بعد به قاهره رفتم و نزديك بود با دختر زيبا با ايمان و تحصيل كرده اي ازدواج كنم."
دوست: "پس چرا با او ازدواج نكردي؟"
ملا نصرالدين: "!!آه، رفيق! متاسفانه او هم دنبال مرد كاملي ميگشت"

يک جمله معروف از جبران خليل جبران است که ميگويد:
دوست من، تو دوست من نيستي. ولي من چگونه اين را به تو بفهمانم. راه من، راه تو نيست. گرچه باهم راه مي رويم: دست در دست.
و شايد نياز باشه که بگيم:
هيچ کس دوست تو نيست، مگر اينکه خلاف آن ثابت شود.





نوشته شده توسط يه گردن زخمي در چهارشنبه 23 آبان 1386 | نظر دوستان (19)