خرداد 1386 | صفحه اصلي | مرداد 1386


دوشنبه 11 تير 1386


كي رفته اي زدل كه تمنا كنم تو را / كي بوده اي نهفته كه پيدا كنم تو را





عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرم‌سار ِ ترانه‌های بی‌هنگام ِ خویش
و کوچه‌ها
بی‌زمزمه ماند و صدای پا
سربازان
شکسته گذشتند،
خسته
بر اسبان ِ تشریح،
و لَتّه‌های بی‌رنگ ِ غروری
نگون‌سار
بر نیزه‌های‌شان.

تو را چه سود
فخر به فلک بَر
فروختن
هنگامی که
هر غبار ِ راه ِ لعنت‌شده نفرین‌ات می‌کند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس‌ها
به داس سخن گفته‌ای.
آن‌جا که قدم برنهاده باشی
گیاه
از رُستن تن می‌زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتی.

فغان! که سرگذشت ِ ما
سرود ِ بی‌اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود
که از فتح ِ قلعه‌ی روسبیان
بازمی‌آمدند.
باش تا نفرین ِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادران ِ سیاه‌پوش داغ‌داران ِ زیباترین فرزندان ِ آفتاب و باد ــ
هنوز از سجاده‌ها
سر برنگرفته‌اند!


۲۶ دی ِ ۱۳۵۷
لندن
احمد شاملو


درينگ درينگ ساعت بدجوري از خواب بيدارش كرد و در جا از رختخواب پريد بيرون و پتو و ملافه ها رو جمع كرد، هنوز ضربه هاي قلبش از تيك تيك ساعت پيش داشت. به سرعت به سمت حياط رفت تا لب حوض، آبي به صورتش بزنه، اونم ديشب مثل خيلي از بچه هاي ديگه به خاطر استرس و نگراني ها نتونسته بود بخوابه و تا خوابش برده بود زنگ ساعت بيدارش كرده بود. جمعه 8 تير 1386 بود و بالاخره روز برگزاري كنكور تجربي! مامانش هنوز زير چادر نماز سفيد و گل گليش گم بود ولي صداي سرفه امانشو بريده بود و بابا هم بعد از ريزش ديوار افتاده بود گوشه خونه و لابه لاي ملافه فقط نفس و درد ميكشيد. اميد داشت به حوض آب نگاه ميكرد، عكس آسمون نيمه روشن با چند تا تكه ابر تو آب معلوم بود، اما آب بازي با ماهيها عكس آسمونم پاك كرد، مجيد با چند تا نون بربري وارد حياط شد و گفت: "داداش كوچولو برو حاضر شو...". مريم هم داشت كنار حوض زير درخت توت سفره صبحونه رو آماده ميكرد، سفره سفيد با چيزي جز ريحان تازه ي باغچه و يه كم پنير و گردوي مخصوص اميد چيزه ديگه اي نداشت ! مهدي داشت دوچرخه ي سورمه ايش رو تميز ميكرد كه اميد و اميرحسين رو برسونه سر جلسه آزمون! اميد مدادشو برداشت، اندازه مداد از انگشتهاي اميد هم كوچكتر بود اما با اين حال ديشب مجيد نوك دو طرفشو با قلمتراش تيز كرده بود. موقع رفتن همه جمع شده بودن و نگاهاشون به چشماي اميد بود. مامان قرآن كهنه مادربزرگ رو به دست گرفته بود و مريم هم، يه كاسه با يه نقش گل سرخ و پر از آب كه برگ سبز انجيري روش تكون ميخورد. بالاخره اميرحسين پسر همسايه با افسر خانوم و قاسم آقا هم اومدن تا دوتايي همراه با مهدي برن! . اميد با هيكل نحيفش رو ترك دوچرخه نشسته بود و نسيم خنك صبح صورتشو نوازش ميكرد، خيابونها خلوت تر از هميشه بود. توي راه، كل مسير زندگي پرفراز و نشيب و مخصوصاً اين چند ماه آخر جلو چشماش بود، اون موقع ها كه مدرسه ميرفت همون موقع ها كه مادربزرگ و پدربزرگم پيششون بودن، هميشه به خاطر اينكه از سرما خودشو به بخاري ميچسبوند بابا دعواش ميكرد، همون شبهاي سرد و مهتابي كه صاحب كار سر باباش داد ميزد... رزوهاي تلخ و شيريني كه تموم شده بود... كارگري و درس خوندن توي اين چند سال آخر، دعواي بابا با مالك خونه همسايه سر خريدن خونه كه بابا راضي نشد خونشو بفروشه به "بساز بفروش" و عوضش 2 تا واحد آپارتمان بگيره و هميشه ميگفت: "اين خونه رو با كلي جون كندن ساختم و به دست آوردم به همين راحتي بفروشم كه 2 تا آپارتمان 40 متري بهم بدن..." و حادثه ناگوار مرگ مادربزرگ و پدربزرگ و خواهرش، نرگس به خاطر ريختن آوار ديوار خونه خونه همسايه كه ميخواستن آپارتمان بسازن! رفت و آمداشون به شهرداري واسه گرفتن غرامت و 2 ماه آوارگي زير برف و سرما تا بازسازي ديوار و خونه و ....
جلو سردر دانشكده علوم پر بود از جمعيت و پدر و مادري كه همراه بچه ها وايساده بودن. مهدي داداش كوچيكشو بوسيد و اميدشو فرستاد به سمت سرنوشت. جلوي در بعضيا مثل عماد كلي وسيله تحويل دادني داشتن مثل موبايل!. ولي اميد و اميرحسين به دور از هر گونه تجملاتي وارد سالن شدن، و جاهاشونو پيدا كردن، اميرحسين اين طرف بود و اميد هم اون طرف. اميد تا نشست يه كاغذ يادداشت كوچولو از جيبش درآورد كه يهو با اخم مراقب جلسه مواجه بود ولي چيزي نبود جز آية الكرسي كه ديشب مامان با هزار نذر و نياز از سيد مهدي دست خط گرفته بود. اميرحسين هم به مدادش يه تكه پارچه سبزرنگ گره زده بود كه دايي هادي براش از مشهد براش آورده بود. اميد بعد از خوندن دعا نگاهي به اطراف سالن انداخت، بعضيا با خودشون آب آورده بودن و بعضيام آبميوه با كلي تنقلات، ولي اون فقط يه لقمه نون و پنير وسبزي كه مامان صبح براش آماده كرده بود با خودش داشت. وقتي ديد بعضيا چند تا مداد رنگ و وارنگ و مدادنوكي و انواع و اقسام جا مدادي و پاكن و مدادتراش و غيره با خودشون آوردن، خجالت كشيد مدادشو از جيبش بياره بيرون، ولي به هر حال اون چيزي كه تو دل كوچيكش بود تو دل بقيه نبود. اون سالها درد ديده بود و ميخواست درمان دردها بشه! جواد هم با كلاهي وارد سالن شد، لاغر شده بود و چهره اي مردونه به خودش گرفته بود. بالاخره اونم تونسته بود مرخصي بگيره و خودشو به موقع برسونه، بچه ها دورش جمع شدن و هر كي يه دست به سر كچلش ميكشيد. مراقب به بچه ها تذكر داد كه سرجاهاشون بشينن و كارت آزمون رو با سوزن بزنن به سمت چپ پيراهنشون. ولي اميد دلش نميومد به پيراهني كه مريم با دستاي خسته و نرمش شبها براي اميد دوخته بود و ديشب اتو زده بود سوزن بزنه و سوراخش كنه، اما چاره نداشت كه يهو يه فكري به ذهنش رسيد. شروع كرد بند كفششو باز كنه، كفشاش هم مال مهدي بود كه تازگي به اميد رسيده بود و مامان توشون يه كم پارچه گذاشته بود كه پاش خيلي لق نزنه، نگاه حسرت ناكش به كفشهاي نو و رنگي بقيه افتاد، چه كفشهاي راحت و قشنگي! ياد علي پسر عموش افتاد كه براي كفش نو توي مسابقه دوي مدرسه برنده شده بود! تازه اميرحسين با يه دمپايي پاره اومده بود، ياد حكايت سعدي افتاد كه آقاي رمضاني سر كلاس ادبيات گفته بود و مردي كه موزه نداشت و دوباره نگاهي به پاهاي لاغرش كه توي جوراب سوراخ سوراخش گم شده بود و كفشاي واكس زده و وصله شدش كرد و كلي خوشحال شد، بالاخره يه سوراخ كوچولو به كارت زد و اونو با بند كفش از گردنش اويزون كرد و حسابي خوشحال شد كه پيراهنش نو و سالم مونده. از بلندگوي سالن آهنگي كه پخش ميشد قطع شد و گوينده مطالبي رو گفت و بعد از مدتي آزمون شروع شد....



گيلاس بارون خورده - باغ آقاي پدر - تير 86 - عكس از خودم


كي رفته اي زدل كه تمنا كنم تو را
كي بوده اي نهفته كه پيدا كنم تو را
غيب نكرده اي كه شوم طالب حضور
پنهان نگشته اي كه هويدا كنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدي كه من
با صد هزار ديده تما شا كنم تو را
چشم به صد مجاهده آئينه ساز شد
تا من به يك مشاهده شيدا كنم تو را
بالاي خود در آينه چشم من ببين
تا با خبر زعالم بالا كنم تو را
مستانه كاش در حرم و دير بگذري
تا قبله گاه مؤمن وترسا كنم تو را
خواهم شبي نقاب ز رويت بر افكنم
خورشيد كعبه، مه كليسا كنم تو را
گر افتد آن دو زلف چليپا به چنگ من
چندين هزار سلسله در پا كنم تو را
طوبي وسدره گر به قيامت به من دهند
يكجا فداي قامت رعنا كنم تو را
زيبا شود به كارگه عسق كار من
هر گه نظر به صورت زيبا كنم تو را
رسواي عالمي شدم از شور عاشقي
ترسم خدا نخواسنه رسوا كنم تو را
با خيل غمزه گر به وثاقم گذر كني
مير سپاه شاه صف آرا كنم تو را
جم دستگاه، ناصردين تاجور
كز خدمتش سكندر و دارا كنم تو را
شعرت زنام شاه فروغي شرف گرفت
زيبد كه تاج تارك شعرا كنم تو را


فروغي بسطامي



هميشه گفتم دست پخت عرفان حرف نداره! مخصوصاً بزم هاي شبانه با امير و صالح

تا حالا شده اينقدر مشغول كاري باشي كه واسه تموم شدنش خيلي دوست داري بري يه جا با صداي بلند داد بزني و حسابي فرياد بزني تا تخليه بشي و خلاصه كه يه جورايي هم فكرش هم انجامش جالبه، همچين حسي معمولاً واسه امتحانا،كنكور، پروژه ، يا حتي پاس شدن چك يا خيلي بالا پايين شدناي ديگه هم ميتونه واسه ادم ايجاد بشه. من و ثنا با امير و عرفان سعادتي داشتيم كه توي مسير برگشت از ميدان ميشان فرياد بزنيم، پيشنهاد ميكنم اين هفته، جمعه يه سري به كوه يا كوچه باغ بزنين... به هر حال! .
اي اونهايي كه نظر ميدن ولي اسم و نشوني و ايميل و ... نميذارن! خوب شايد جواب داشته باشه حرفاتون شايدم نياز به تشكر باشه يا هرچي !


Woody Allen: After that it got pretty late, and we both had to go, but it was great seeing Annie again. I... I realized what a terrific person she was, and... and how much fun it was just knowing her; and I... I, I thought of that old joke, y'know, the, this... this guy goes to a psychiatrist and says, "Doc, uh, my brother's crazy; he thinks he's a chicken." And, uh, the doctor says, "Well, why don't you turn him in?" The guy says, "I would, but I need the eggs." Well, I guess that's pretty much now how I feel about relationships; y'know, they're totally irrational, and crazy, and absurd, and... but, uh, I guess we keep goin' through it because, uh, most of us... need the eggs. Annie Hall (1977)




نوشته شده توسط يه گردن زخمي در دوشنبه 11 تير 1386 | نظر دوستان (15)