دوشنبه 21 خرداد 1386

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستي رويا نبود
نقش عشق و آروز از چهره دل شسته بود
عكش شيدايي در آن آيينه سيما نبود
لب همان لب بود اما بوسه اش گرمي نداشت
دل همان دل بود اما مست و بي پروا نبود
در دل بيدار خود جز دين رسوايي نداشت
گر چه روزي همنشين جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغاي دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
ديده ام آن چشم درخشان را ولي در اين صدف
گوهر اشكي كه من ميخواستم پيدا نبود
در لب لرزان من فرياد دل خاموش بود
آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود
جز من و او ديگري هم بود اما اي دريغ
آگه از درد دلم زآن عشق جان فرسا نبود
رهي معيري

اين روزها بر اين باورم كه همواره قطعه اي گمشده توي زندگي وجود داره و هميشه بايد قسمتي از اين زندگي بلنگه و اگه يه روز چيزي مشكل نداشته باشه به يقين اين مشكل خودمم. اين زندگي با اين همه تصورات و توقعات يا قطاري در حركت است و يا جاده اي كه به سويمان مي آيد، كم و بيش و البته سهل و مشكل يك پايان ساده و پيچيده بيشتر ندارد. هستي و نيستي براي هر كداممان با هرآنچه در ذهن مي پرورانيم. گاهاً به اين انديشده ام كه در روياي اهداف، مسير بسي زيباتر و به ياد ماندني تر است و عشق به طور حتم. بي شك در ژرفاي عشق فاصله اي بيداد مي كند. وقتي كه براي اولين بار خيلي جدي به نيستي و مرگ فكر كردم تنها حسرتي كه در دل داشتم، عشق بود و بي ترديد عشق صداي فاصله هاست و آنچه ماندني است عشق است! ...
انسان سه راه دارد:
راه اول از انديشه ميگذرد، اين والاترين راه است.
راه دوم از تقليد ميگذرد، اين آسانترين راه است.
و راه سوم از تجربه ميگذرد، اين تلخترين راه است.
کنفسيوس

Kate: you weren't there, you didn't come.
Alex: I don't understand. Something must have happened. I'm sorry. I've got two years, Kate. We can try again.
Kate: No, Alex, it's too late. It already happened. It didn't work.
Alex: Don't give up on me, Kate. What about persuasion? You told me. They wait. They meet again, they have another chance.
Kate: life is not a book, Alex. And it can be over in a second. I was having lunch with my mother at Daley Plaza and a man was killed right in front of me. He died in my arms. And I ought: "it can't end just like that on valentine's Day." And I thought about all the people who love him, waiting at home who will never see him again. And then I thought: "what if there is no one?" what if you live your whole life and no one is waiting? So I drove the lake house looking for any kind of answer. And I found you. And I let myself get lost. Lost in beautiful fantasy where time stood still. But it's not real, Alex. I have to learn to live the life that I have got. Please don’t write anymore. Don't try find me. Let me let you go.
....
Henry: this is a good thing. You know, you need a real woman. A woman...
Alex: Henry, listen. Listen to me. While it lasted, she was more real to me than any of that stuff. She was more real to me than anything I've ever known. I saw her. I kissed her. I loved her. And now she's gone. She's gone.
...
The lake house
* Those who promise us paradise on earth never produced anything but a hell.
* Our knowledge can only be finite, while our ignorance must necessarily be infinite.
* There is no history of mankind, there are only many histories of all kinds of aspects of human life. And one of these is the history of political power. This is elevated into the history of the world.
(Karl Popper)

تا حالا فكرشو كردين حتي توي يه شهر نسبتاً بزرگ مثل همدان، اگه يه روز دو تا جوون بيچاره و فلك زده بخوان خيلي مثبت و تر تميز و بهداشتي و مدرن با هم آشنا بشن، رفتار كنن، رفت و آمد و .... نمي دونم چرا خيلي ها وجود دارن كه چشم ديدن ندارن. (شايدم واقعاً كوري پيش مياره كه من از اين مسئله بي خبرم) حتماً بايد اول از همه يه عمه و خاله و مادربزرگي پيدا بشه تا بپسنده و بعدش سلسه مراتب اداري و ساير امورات طي بشه تا نوبت به خود بخت برگشته هاي فلك زده برسه. آره توي شهرستانها اين جوريه كه حتماً بايد چشماتو ببندي، دستاتم ببندي و هر چي بزرگاي خاندان گفت و شنيد به روي چشم بزاري تا صلاح باشه و آبروي فاميل حفظ بشه و خلاصه اين جوري ميشه يه دختر يا پسر خوب. حالا تصور كنيد اگه دختر باشي هر روز كه از خواب پا ميشي، بايد منتظر باشي تا آفتاب از كدوم طرف در بياد تا از اون طرف يه عمه ، خاله خامباجي ، مادربزرگ يا يه فضولي پيدا بشه و اين مال رو بپسنده تا توضيحات و تبليغات لازمه رو به جايي منتقل كنه و الي آخر! حالا بگذريم از اينا ... يه خصوصيت بد كه يكي از يژگيهاي رفتار شهرستانيه اينه كه اخباري از همه نوع و مخصوصاً روابط مابين جوانان (اعم از قبل، حين يا جتي بعد از ازدواج) فراتر از سرعت نور پخش ميشه مثلاً كافيه يه روز توي اين خيابون هاي كوچولو 2 نفر بدون هيچ گونه تريپ love مشغول به صحبت يا قدم زدن باشن يا حتي قهر باشن و به فاصله چند متري هم قدم بزنن تا گزارشات در كليه خبرگزاريها منتشر بشه... اين جماعت شهرستاني كي ميتونه چشم ديدن داشته باشه چاره و راه حل كور نشدن اينه كه تلفن بزنه يا پر كنه اين ور اون ور و اون موقع حتي بني بشري پيدا نميشه كه خبردار نشه و از همه جانسوزتر شاخ و برگيه كه از نويز ارسال خبري ولطف افراد هنگام گزارش ايجاد ميشه . اون وقته كه مثلاً اين "هوشنگ" آقاي ما از خدا بي خبر ميرسه خونه و ميبينه خيل عظيم تير و تركش داره طرفش مياد و به جرم دوست داشتن يا حتي حرف و صحبت باهاش به مانند بزرگترين مجرمان دنيا برخورد ميشه و تا وقتي كه برگ به درخت مونده از هر كله كچلي نصيحت ميشنوه و از خيلي چيزا پشيمون ميشه و آخر سر كه من ميشنوم اين ماجراها رو جوش ميارم و نصفه شبي نه خواب به چشمم ميبينم و نه اين دفتر سفيدي به خودش و اينه كه سوژه نوشتن نصفه شبي و پست وبلاگ ميشه. به راستي كه اي مردم غيور و خسيس و فضول همدان و شهرستانهاي اين جوري كه در فضولي زبانزد عام و خاص ميشين، شماها مستوجب بدترين گناهها نيستيد! اصلاً فيلم اسكندر و 300 چيه من خودم اگه يه روز پا داد يه فيلمي ميسازم راجع به "آبادي فضولها و گزارش گران حرفه اي" كاش اين ملت اين قدر كه به فضولي اهميت مي دادن و توش حرفه اي بودن به كارهاي ديگه هم اهميت ميدادن....

وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
افشین یداللهی

Always Remember: Life Is Not Amount Breath You Take, It Is The Moments That Take Your Breath Away