دوشنبه 10 ارديبهشت 1386

من و انکار شراب اين چه حکايت باشد
غالبا اين قدرم عقل و کفايت باشد
تا به غايت ره ميخانه نمیدانستم
ور نه مستوری ما تا به چه غايت باشد
زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نياز
تا تو را خود ز ميان با که عنايت باشد
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاريست که موقوف هدايت باشد
من که شبها ره تقوا زدهام با دف و چنگ
اين زمان سر به ره آرم چه حکايت باشد
بنده پير مغانم که ز جهلم برهاند
پير ما هر چه کند عين عنايت باشد
دوش از اين غصه نخفتم که رفيقی میگفت
حافظ ار مست بود جای شکايت باشد

واسه يه برآمدگي زير گلوم اولين بار تنهايي رفتم سراغ دكتر، بعد از معاينه با اينكه دكتر از سر حدس حرفهايي زد ولي تا چند روز بدجوري روم تاثير گذاشته بود. اون روز رو همراه با غروب سردي توي خيابونها طي كردم و احساسي كه شايد تا به حال بهم دست نداده بود، سراغم اومده بود. به تنها چيزي كه خيلي بهش فكر كرده بودم حالا انگار داشت جدي ميشد و نزديك ميومد ولي من هنوز انتظارشو نداشتم. با يه كم فراموشي يكي يكي به استقبال آزمايشات مختلف و نظريات دكترا مي رفتم. ولي حالا كه همه چي واسه من عادي شده بود از همه بدتر، ديدن چهره هاي مضطرب و نگران و مشوش مامان و بابا بود، خوبيه ماجرا اين بود كه هنوز به هيچ آشنايي نگفته بودم كه شاهد اظهارنظرهاي كارشناسي هم باشم. بلاتكليفي و اثرات دارو و اينجا و اونجا رفتن روي رفتارم تاثير خاصي گذاشته بود، با اين حال خيلي سعي ميكردم موقع ويزيت دكتر يا آزمايش اگه بچه ها كار دارن يا ميخوان قرار اين ور اون ور بزارن محترمانه بپيچونم و گاهاً دست به دامان دروغ هاي شاخدارهم ميشدم. يه بار توي راه پله هاي ساختمان پزشكان پارس، نويد و مامانش رو هم ديديم، از قبل خبر داشتم كه مادر نويد چند سالي هست بيماري سختي داره! اما به 2 هفته هم نرسيد كه با مجيد توي مراسم درگذشت مادر نويد شركت كرديم.هرچي كه توي گردنم بود چيزي بود كه نبايد مي بود. بعد از كشت سلولي معلوم شد كه انگاري از سرطان خبري نيست و سي تي اسكن هم دكترا رو وادار به انجام جراحي مي نمود. اين آخريه با انجام كارهاي فارغ التحصيلي و تسويه حساب سعي داشتم خودمو مشغول نگه دارم. حتي يه كار بهم پيشنهاد شد كه كارفرما توي كرمانشاه بود و يه روز صبح تا عصر رو واسه صحبتهاي اوليه و آموزش مقدماتي اونجا گذروندم ولي وضعيت نا مشخص سلامتي كه داشتم باعث اين شد كه فرداش از ادامه همكاري منصرف بشم. بالاخره بعد از كلي بالا پايين و اين ور اون ور واسه پنج شنبه بهم وقت عمل دادن. البته تا حتي قبل از ورود به اون اتاق سبز و سرد باورم نميشد كه گردنم قراره بره زير تيغ جراحي. توي فيلما زياد ديده بودم كه بعد از بيهوشي خيلي از مريضا ديگه به هوش نميان و براي سالها بيهوش ميمونن، پس تا وقتي كه نورسفيد مهتابي سقف راهرو همراه با جابجايي تختي كه انگاري سوي انتهاي راهرو ميرفت و جمعيتي كه بالاي سرم حركت ميكرد و حرفهاي مبهمي كه ميزدن، فكر ميكردم به يه خواب عميق فرو رفتم(تريپ بيهوشيه Al Pacino توي Carlito's Way ... ).
اين بار ديگه عرفان همراه من شده بود ولي اونم خيلي بيشتر از من اذيت شد چون تا 36 ساعت اول از عمل هيچ گونه تحرك و جابجايي نداشتم (يعني خودمم ميخواستم نميشد). تو اين مدت مامان و بابا خيلي اذيت شدن و من ميديدم و كاري نميتونستم كاري بكنم. توموري كه ازم جدا كرده بودن توي يه بطري پلاستيكي انداخته بودن كه بره واسه آزمايش و رنگ قهوه اي و اندازش كه قد يه تخم مرغ بود رو ميشد تشخيص داد. يواش يواش دوست و آشنا و فاميلي هم كه باخبر ميشدن رو ميشد پاي تخت ديد ولي سر من رو به سقف بود و چشمام فقط تكون ميخورد. تهوع، لرز، درد، سوزش، خستگي، يكنواختي در و ديوار و محيط بيمارستان، شب نخوابي و خودداري پرستارها از مسكن براي مريض،تماشاي فوتبال توي راهرو بيمارستان، ديدن مريضها و آدماي مختلف از قسمتهاي جالب توجه توي بيمارستان بود. به هر حال با گذشت شب ها و روزها و لحظه هاي سخت حالا ديگه آسه آسه دارم به زندگي عادي برميگردم و اون چه كه مسلمه اينه كه چه تلخ و شيرين، چه زشت و زيبا، چه بد و خوب، چه سخت و آسان، چه سفيد و سياه ، چه با من چه بي من، چه با ما و چه بي ما، با عشق و بي عشق... زندگي در جريانه و به راستي كه زندگي زيباست!

ميدان ميشان - پناهگاه دوم
روي علف ها چكيده ام.
من شبنم خواب آلود يك ستاره ام
كه روي علف هاي تاريك چكيده ام.
جايم اينجا نبود.
نجواي نمناك علف ها را مي شنوم
جايم اينجا نبود.
فانوس
در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند
كجا مي رود اين فانوس ،
اين فانوس دريا پرست پر عطش مست ؟
بر سكوي كاشي افق دور
نگاهم با رقص مه آلود پريان مي چرخد.
زمزمه هاي شب در رگ هايم مي رويد.
باران پر خزه مستي
بر ديوار تشنه روحم مي چكد.
من ستاره چكيده ام.
از چشم نا پيداي خطا چكيده ام:
شب پر خواهش
و پيكر گرم افق عريان بود.
رگه سپيد مرمر سبز چمن زمزمه مي كرد.
و مهتاب از پلكان نيلي مشرق فرود آمد.
پريان مي رقصيدند.
و آبي جامه هاشان با رنگ افق پيوسته بود.
زمزمه هاي شب مستم مي كرد.
پنجره رويا گشوده بود.
و او چون نسيمي به درون وزيد.
اكنون روي علف ها هستم
و نسيمي از كنارم مي گذرد.
تپش ها خاكستر شده اند.
آبي پوشان نمي رقصند.
فانوس آهسته بالا و پايين مي رود.
هنگامي كه او از پنجره بيرون مي پريد
چشمانش خوابي را گم كرده بود.
جاده نفس نفس مي زد.
صخره ها چه هوسناكش بوييدند!
فانوس پر شتاب !
تا كي مي لغزي
در پست و بلند جاده كف بر لب پر آهنگ؟
زمزمه هاي شب پژمرد.
رقص پريان پايان يافت.
كاش اينجا نچكيده بودم!
هنگامي كه نسيم پيكر او در تيرگي شب گم شد
فانوس از كنار ساحل براه افتاد.
كاش اينجا- در بستر پر علف تاريكي- نچكيده بودم !
فانوس از من مي گريزد.
چگونه برخيزم؟
به استخوان سرد علف ها چسبيده ام.
و دور از من ، فانوس
در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند.
سهراب سپهري

از روبرو يه پنجره بزرگ و چارخونه چارخونه با رنگ سفيد مشخصه و از پشت اون درخت سرو بلندي رو ميشه ديد كه غرغرش از لرزهاي باد درومده ! بيرون هنوز خيسه و داره بارون ميباره ، در امتداد درخت يه قسمتي از پارك رو هم ميشه ديد. انگشتهاي دست چپم حسابي يخ كرده از امتداد مچ درد خاصي بيرون ميزنه، سرم روي گردن مامانه، بابا دائماً داره قدم ميزنه، يه لحظه ميشينه دوباره بلند ميشينه، دايجون ميگه بابا خيلي صبوره ولي امروز خيلي كلافس... ثانيه هاي ساعت مثل سال داره تكون ميخوره و الان كه 4.45 شده از ساعت 3 اين سوزن كلفت لعنتي توي دست و رگمه. هر از چندگاهي درد شديدتري رو حس ميكنم ولي خوب چاره چيه سيستم نوبتي يعني همين انتظار! جناب دكتر هم به تازگي تشريف آورده. طبق دستور پزشك سي تي اسكن از 10 صبح ديگه چيزي نخوردم و لحظه به لحظه ضعف بيشتري رو حس ميكنم. نسبت به سونوگرافي يه حسن ميشه ديد اونم اينكه خلوت تر بودنش و پيدا كردن جا واسه نشستنه! سونوگرافي كه خيلي شلوغ بود به جز من و 2 تا 3 تا مرد بقيه زن بودن و همه به زبان اصلي (تركي) حرف ميزدن و چيزي متوجه نميشدم، اين جور وقتا شك ميكنم چرا زبان رسمي فارسي انتخاب شده! مريض هايي كه كنار دستم نشستن يه بطري 1 ليتري آب هم منتظرشونه و همه دارن ليوان به دست به سلامتي جمع آب مينوشن تا تموم بشه. يه دختر كوچولو هم با بلوز و شلوار و كفش يك دست صورتي و حتي رنگ سرسوزنش كه به رگ دستش وصله صورتيه هي اينور اونور ورجه وورجه ميكنه و تعجبم از اين همه روحيه و نشاطي كه اون داره ولي اين شور و نشاط اينقدري طول نكشيد چون همين الان همراه با تزريق صداي گريه و اشكش از اتاق كناري ميادش. نميدونم چرا خيلي دوست داشتم منم ميتونستم مثل سحر گريه كنم، اون لحظه نفسهام به سختي ميرفت و ميومد... يه خانوم و آقاي پرستار واسه پيدا كردن رگ اومدن سراغم ولي سوزن زيادي بلند و ضخيمه، چند باري عقب جلو ميكنن تا جا پيدا كنن... آخرش مرده به زنه برميگرده ميگه : "قديما اين سوزنا خيلي تيزتر بود..." پيش خودم فكر ميكنم پيشرفت علم اينا رو به بار آورده يا سودآوري ! ...

آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست.
آموخته ام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود.
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي .
آموخته ام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسي است که در دنيا وجود دارد.
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت.
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم .
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم.
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي .
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند.
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد.
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان .
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم.
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم .
آموخته ام ... که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد.
آموخته ام ... که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم .
اندي روني

كارهايي كه آدمها با عشق براي هم انجام مي دهند، هيچوقت فراموش نمي كنند...
دوشنبه 13 فروردين 1386

ز كوي يار ميآيد نسيم باد نوروزي
از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي
چو گل گر خردهاي داري خدا را صرف عشرت كن
كه قارون را غلطها داد سوداي زراندوزي
ز جام گل دگر بلبل چنان مست مي لعل است
كه زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزي
به صحرا رو كه از دامن غبار غم بيفشاني
به گلزار آي كز بلبل غزل گفتن بياموزي
چو امكان خلود اي دل در اين فيروزه ايوان نيست
مجال عيش فرصت دان به فيروزي و بهروزي
طريق كام بخشي چيست ترك كام خود كردن
كلاه سروري آن است كز اين ترك بردوزي
سخن در پرده ميگويم چو گل از غنچه بيرون آي
كه بيش از پنج روزي نيست حكم مير نوروزي
ندانم نوحه قمري به طرف جويباران چيست
مگر او نيز همچون من غمي دارد شبانروزي
مياي دارم چو جان صافي و صوفي ميكند عيبش
خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزي
جدا شد يار شيرينت كنون تنها نشين اي شمع
كه حكم آسمان اين است اگر سازي و گر سوزي
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بيا ساقي كه جاهل را هنيتر ميرسد روزي
مي اندر مجلس آصف به نوروز جلالي نوش
كه بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزي
نه حافظ ميكند تنها دعاي خواجه تورانشاه
ز مدح آصفي خواهد جهان عيدي و نوروزي
جنابش پارسايان راست محراب دل و ديده
جبينش صبح خيزان راست روز فتح و فيروزي

به اونا كه از ديدن يا شنيدن فيلم 300 كلي شاكي شدن و بمب گوگلي راه انداختن و پتيشن دادن و غيره كه مثل هادي چنان به خشم آمده كه كارد بزني خونش در نمياد، با اينكه هنوز نديدمش گفته باشم كه اصلاً نه ناراحت شدم و نه متوجه اتفاق خاصي در ذهن و خلقيات خود شدم. از اولين تعريفي كه براي لزوم خوندن تاريخ توي كتابهاي تاريخ مدرسه اومده بود اينشو خوب يادمه كه "تاريخ آينه عبرته...". با خودمون رو راست باشيم ما چقدر تاريخ ميخونيم. اصلاً تاريخم نخونيم همونقدر كه توي مدرسه ها خونديم چقدر درس گرفتيم از اون همه! غير از اين بود كه هميشه 99% بچه ها سركلاسهاي تاريخ چرت ميزدن يا شاكي بودن و فحش و بد و بيراه ميدادن و با اين كار كلي از چهره هاي تاريخي رو توي قبر هم ميلرزوندن... از كوچيكي يادمه كه توي ادبيات فارسي كلي عالم بي عمل و علم بي استفاده مورد نكوهش قرار گرفته!. حالا اين تاريخي كه فقط توي طاقچه و كتابخونه ها و موزه ها داره خاك ميخوره چي شده يهويي اينقدر مهم شده. سوال اينه فرق حفظ اين همه تاريخ و خاك خوردن با اون الاغه كه داره تلي از كتاب رو جابجا ميكنه چيه ؟ اين تاريخي كه پر از سوتي پشت سر سوتي به صورت تكراري وار از پادشاهان و شاهزادگان و گاهاً سياستمداراني با شلوارهاي شل و به جز چندتايي استثنا كه از اونم فقط به عنوان تابلوهايي براي نمايش روي ديوار استفاده ميشه، كي شده كه عميقاً مورد تحليل قرار بگيره و پاسخ "چرا"هاي زيادي از اون بيرون بياد، غير از اين بوده كه از افراد متمدن و انسان دوست و مردم دار هنوز هم به نيكي ياد ميشه و كشورگشايان و آدم كشان منفور بوده اند. اصلاً گيريم Frank Miller جور ديگه اي مي نوشت و Zack Snyder هم جور ديگه اي فيلمي مي ساخت كه همه ايرانيا متمدن و با كلاس و خوب و محبوب و هرچي صفت خوبه جلوه ميكرد، بازم چيزي كه تلقي ميشد اين بود كه يه چيزهايي كم گذاشته شده و طلب كار بوديم و تازه بازم چيزي عوض نمي شد. چرا دنبال اصلاح خودمون نباشيم به جاي لجبازي و شلوغ كاري! چرا اينقدر خوب نباشيم كه از ابهت احترام كسي به خودش جرئت نده كه اين جوري فيلم بسازه، اصلاً چرا تا حالا كسي عليه حافظ و مولانا فيلم نساخته؟ . حالا امروز 300 فردا 600 و پس فردا هم حتماً 900 !، سيستم بايد اينقدر ضعيف باشه كه با يه فيلم اين جوري بشه! تا اونجا كه ذهن من قد ميده، توي فيلم نويسنده و فيلم نامه نويس آزاده هر چي دلش ميخواد بنويسه و كارگردان هم هر طور دوست داره بسازه ! اگه قرار باشه كسي به خاطر ساختن فيلم هاي غير واقع مورد محاكمه قرار بگيره كه كلي از بروبچ هاليوودي تا حالا به خاطر ساخت فيلم هاي تخيلي و توهمي و غير واقعي بايد بالاي دار رفته باشند. كارگردان هاي هندي كه ديگه هيچي بايد نسلشون منقرض ميشد.

بر چهره گل نسيم نوروز خوش است
در صحن چمن روي دلفروز خوش است
از دي که گذشت هر چه گويي خوش نيست
خوش باش و ز دي مگو که امروز خوش است
* * *
فصل گل و طرف جويبار و لب کشت
با يک دو سه اهل و لعبتي حور سرشت
پيش آر قدح که باده نوشان صبوح
آسوده ز مسجدند و فارغ ز کنشت
* * *
در فصل بهار اگر بتي حور سرشت
يک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
هرچند بنزد عامه اين باشد زشت
سگ به زمن ار برم دگر نام بهشت
* * *
از آمدن بهار و از رفتن دي
اوراق وجود ما همی گردد طي
می خورد مخور اندوه که فرمود حکيم
غمهاي جهان چو زهر و ترياقش می
خيام

نه كه هميشه خيلي زود ميخوابيدم. واسه تعطيلات ديگه از 2 به 3.30 يا 4 هم رسيد. يه دليلش شب عيد و لحظه سال تحويل بود كه شب عيدي با ثنا و سميرا 3 تايي پاي نت بيدار مونديم و نقشه شيطاني كشيديم و با missهاي نصبه شبي در آخرين لحظات سال 85 ملت رو بي خواب نموديم. اما از اين ماجرا كه بگذريم اين بي خوابي واسه خودم ادامه دار شد، حتي اون شبي كه ميخواستيم صبح زود راه بيفتيم بريم سفر به طرف كوير بازم بيدار بودم. اون شب فيلمي كه نيگا ميكردم زود تموم شد، توي ميل باكسم فقط چند تا اسپم بود و كامنتي هم نداشتم، اون وبلاگهايي هم كه ميخواستم آپ نبود، تو نت هم كسي آن نبود، سميرا و نگار هم واسه چند لحظاتي اومدن و رفتن، اين بود كه از اينترنت جدا شدم و ناخودآگاه يه سري زدم به يه سري فيلم و كليپ و عكسهاي قديمي و كلي يادگاري از گذشته ها ! آقا دروغ چرا؟ تا قبر چار انگشت فاصلس آ آ آ آ ... واقعاً كه ما چه زود عاشق شده بوديم و ... (هرچي با خودم كلنجار رفتم راضي نشدم اسم و داستاني از بچه ها و اون موقع و اون كارها رو بزارم اينجا) كلي حرف كه توي فيلم هايي كه از اردو و جشن و اين ور و اون ور حالا به نظرم جديد ميرسيد يا معني هاي جديدي پيدا ميكرد. حتي يه سر زدم به عكساي دوربين مجيد، يادم مياد كه ترم اول دانشگاه مجيد اولين كسي بود كه دوربين ديجيتالي داشت، پشت بند اون منم توي فاصله تعطيلات بين دو ترم در يه روز پربرف سرد با امير راهي تهران شديم و يكي تهيه كردم. و از اون روز از كليه روزها و لحظه ها عكس ميگرفتم. اما همون عكسهاي ترم اول مجيد كه روي هر عكس كلي جمله طنز هم اضافه كرده بود كلي خاطره رو زنده كرد. قيافه هاي نخراشيده ، سبيل هايي كه تازه پشت لب سياهي ميكرد، موهاي صاف و تختي كه هنوز به خودش ژل نديده بود، ابروهاي كلفت و ضخيم و صورتهاي بدون آرايش، شلوارهاي گشاد يا پارچه اي با كلي پيلي ، مانتوهاي گله گشاد و بدون استثنا مشكي و تعدادي كه هنوز آن روزها چادر به سرشان نرفته بود و بالعكس و چهره هايي كه الان تو ذهن دارم و ميبينم گوياي تحولي 5 ساله بود. حتي سراغ آرشيو چت ها هم رفتم (اون موقع ها هر جمله اي رو ذخيره مي كردم)، نحوه چت كردن ، نحوه ادا كردن ديالوگ ها و مخاطب قرار دادن جمع با دخترها ، كلك ها و پلتيكهايي كه گاهاً از بچه ها ياد گرفته بودم يا جملاتي كه از روي جزوه مجيد و حميد حفظ ميكردم، خيلي برام جالب مي نمود حتي بعضي از ديالوگهاي توي يه چت خاص رو مو به مو يادم مونده بود و بعضياش كه كلي سادگي توش بود و از اون طرف چراها و دورغها و مخفي كاريهايي كه الان ديگه بي جواب نيستند. اما بعضي حرفهايي كه همون موقع پاي نت عرق آدمو در مياورد الان خيلي عادي جلوه ميكنه و تغيير و تحولي كه به سادگي حاصل نمود. نميدونم اون موقع به چي فكر ميكردم كه خيلي چيزا رو نگه داشتم ولي اون شب همه رو به جز فيلم و كليپ وعكس كلاً پاك كردم. امروز اتفاقي ديدم امير هم توي بلاگش به روزهايي اشاره كرده بود كه ديگه تكرار نميشه!. نويسنده اي يه فيلم نامه 1.30 دقيقه اي رو با كلي قصه و فراز و نشيب نوشته بود كه آخرش به اين جمله اشاره كنه : "تو چيزي هستي كه دوست داري نه چيزي كه تو رو دوست داره..."، در هر حال ممكنه مفاهيم زياد و اين چنيني زياد باشند كه براي برخي لحظاتي و براي بعضي ديگه عمري را براي دركش صرف بشه ! خيلي خوب يادمه زمان دبيرستان بچه ها از معلم حسابان ميپرسيدن : "آقا ما اين همه رياضي ميخونيم به چه درد ميخوره ؟ " اونم در جواب با لبخندي ميگفت : "پسر جان براي فشار قبر خوبه..." . ولي بعداً فهميدم انجام خيلي از كارا رو دليلشو بعداً ميفهميم و خيلي كارها پيش نياز كارهاي بعديه و تا نباشه نميشه ! اكثر وقتا حسرت و پشيموني ناكرده و نشده ها و نبودها و نيست ها رو ميخوريم ولي يادمون نره حسرت و پشيموني كرده ها و شده ها و بودها و هست ها هم كم نيستند!

و خداوند عشق را آفرید تا ۱۱۰ بیکار نباشد.
I close my eyes
And love so warm and tender
Feel you touching me
I close my eyes
I don't even have to try
It comes so easily
I don't know why
I ever let us drift apart
But look who's sorry now
Cause every time
I wake up and you're not around
It only brings me down
CHORUS
Oh baby
All I can do is dream you
All I can do is dream you
Oh baby
All I can do is dream you
All I can do is dream you
Everyday I pray
That somewhere down the line
We will meet again
I'll find a way
To get you back somehow
But baby until then
CHORUS
Roy Orbison

سيزده بدر به خوشي !