بهمن 1385 | صفحه اصلي | فروردين 1386


پنجشنبه 24 اسفند 1385


كيم من ؟ آرزو گم كرده اي تنها و سرگردان / نه آرامي نه اميدي نه همدردي نه همراهي





ديده دريا کنم و صبر به صحرا فکنم
و اندر اين کار دل خويش به دريا فکنم
از دل تنگ گنهکار برآرم آهی
کتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
مايه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست
می‌کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم
بگشا بند قبا ای مه خورشيدکلاه
تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم
خورده‌ام تير فلک باده بده تا سرمست
عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم
جرعه جام بر اين تخت روان افشانم
غلغل چنگ در اين گنبد مينا فکنم
حافظا تکيه بر ايام چو سهو است و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم



ميي دداااان - همدان - تابستان 85

ديشب امير بعد از 6-7 ماه اومد همدان و ديداري تازه شد. اون شب كلي كار داشتم و اين بود كه به 2-3 تا بوس و 10-20 ثانيه اي صحبت بيشتر نگذشت (يا به قولي امير پيچونده شد). هفته پيش هم مهدي تيك و شهاب داغان و سعيد اومده بودن و مثل قديما دانشگاه و بوعلي و همدان به خودش كلي خاطره رو ميديد. حالا به جمع اون شب من و ثنا و هادي و پرهام رو هم اضافه كنيد و تصور كنيد كه همين جوري داريم از توي خيابون بوعلي عبور ميكنيم و عروسك هاي رنگي و جديد توي خيابونو تماشا ميكنيم، يهويي همه با هم مثل يه گروه سرود ، "بوي عيدي ، بوي توپ، بوي كاغذ رنگي..." بخونيم و يا مثلاً دور از انتظار نبود كه نمايشگاه هنرهاي مفهومي (Conceptual) دو تا بچه سوسول رو به گوه بكشونيم. امروز هم از صبح تا عصر رو با امير گذرونديم. و بيشتر خيابون گردي هاي تريپ هميشگي و تعريف هاي مخصوص به خودمون. وقت نهار توي سپنج يا جمع شدن پيش بچه ها توي خونه حميد ، همه و همه يادآور روزهاي خوش و شيرين و شايدم تا حدودي ترش گذشته بود. بعداز ظهر خونه حميد با جمع بروبچ و ارازل و اوباش مكبس فيلم جشن اسكار 2007 دو هفته پيش رو ديديم و كلي به بحث و نقد و خنده گذشت. ديدن چهره هاي شاد، شوخي هاي مجري با هنرمندان يا با اسپيلبرگ و اسكورسيزي يا استوود در نوع خودش جالب بود. موسيقي ها، تجليل از انييو موريكونه و چهره هاي جديد و بي آرايش همراه با لباس هاي ساده ي بروبچ هاليودي و اظهارنظرهاي بروبچ هم جالبتر بود. و از همه بهتر تماشاي فيلم "The Departed" (مردگان، مرحوم، از دست رفته يا به... رفتدگان) بود كه بعد از مدتها صالح گير آورده و تماشاي دسته جمعي پاي يه مونيتوره 14 اينچ قديمي با يه كامپيوتر قديمي كه خيلي وحشتناك فريم ها جلو ميرفت. شاهكار جديد اسكورسيزي كه بالاخره تونست جايزه كارگرداني رو واسش به ارمغان بياره، تا آخر فيلم ميخكوب نگهت ميداشت، اوايل فيلم روايت فيلم به سبك خود مارتين خان پيش مي رفت، موسيقي لابه لاي فيلم فوق العاده بود وهيچ چيزي قابل پيش بيني نبود، ديالوگهاي قوي و تدوين و سكانس هايي كه يه ذهن با طراوت و پويا رو مي طلبيد، مفاهيم جديدي كه توي آثار قبلي ديده نشده بود حالا خودشو داشت نشون مي داد و در نهايت سكانس پاياني با هنرمندي تمام با عبور يه موش از لبه يه پنجره باز كه گنبد سقف مجلس و شهر پيدابود، پايان يافت. اما "The Babel" رو تنهايي ديدم، 3 اپزودي كه داستان فيلم رو رغم زده بود. نشون دادن چند تا فرهنگ و طرز تفكر مردم مختلف جهان، در جاهاي مختلف فيلم ديده ميشه، فلاش بك هايي كه نسبت به 21گرم منطقي تر مي نمود و بيشتر جا افتاده و گيجيه 21گرم رو همراه نداره. الخاندرو گنزالسي كه شب اسكار2007 فقط 6بار تصويرش توي نامزداي مختلف نشون داده شد، فقط واسه موسيقي جايزه گرفت ولي فكر ميكنم هيچي ناراحت كننده تر از چيكو (دختر ژاپني لاله) نيست. اين ژاپنيا كه نشون دادن توشون يه مرد هم پيدا نميشه (همه مهندس كشاورزي...) و بيچاره هرجا ميزنه به در بسته ميخوره و آدماي بي احساسي كه از كنارش به سادگي عبور ميكنن و منتقل كننده يه حس ديوونه كنندس يا به قول يكي از بچه ها از بس آدم ناراحت ميشه كه ميگه يه بليط بگيرم پاشم يه سر برم ژاپن سراغ اين دختره....





So many words for the broken heart
It’s hard to see in a crimson love
So hard to breathe
Walk with me, and maybe
Nights of light so soon become
Wild and free I could feel the sun
Your every wish will be done
They tell me...


Show me the meaning of being lonely
Is this the feeling I need to walk with
Tell me why I can’t be there where you are
There’s something missing in my heart


Life goes on as it never ends
Eyes of stone observe the trends
They never say forever gaze
Guilty roads to an endless love
There’s no control
Are you with me now
Your every wish will be done
They tell me


Show me the meaning of being lonely
Is this the feeling I need to walk with
Tell me why I can’t be there where you are
There’s something missing in my heart


There’s nowhere to run
I have no place to go
Surrender my heart, body and soul
How can it be you’re asking me to feel the things you never show


You are missing in my heart
Tell me why I can’t be there where you are


Show me the meaning of being lonely
Is this the feeling I need to walk with
Tell me why I can’t be there where you are
There’s something missing in my heart





نه دل مفتون دلبندي نه جان مدهوش دلخواهي
نه بر مژگان من اشكي نه بر لبهاي من آهي
نه جان بي نصيبم را پيامي از دلارامي
نه شام بي فروغم را نشاني از سحرگاهي
نيابد محفلم گرمي نه از شمعي نه از جمعي
ندارم خاطرم الفت نه با مهري نه با ماهي
بديدار اجلل باشد اگر شادي كنم روزي
به بخت واژگ.ن باشد اگر خندان شوم گاهي
كيم من ؟ آرزو گم كرده اي تنها و سرگردان
نه آرامي نه اميدي نه همدردي نه همراهي
گهي افتان و حيران چون نگاهي بر نظر گاهي
رهي تا چند سوزم در دل شبها چو كوكبها
باقبال شرر تازم كه دارد عمر كوتاهي
رهي معيري



Nobody loves me, nobody cares, nobody picks me peaches, and pears. Nobody offers me candy and Cokes, Nobody laughs at all of my jokes. Nobody helps when I get in a fight, nobody does all my homework at night. Nobody misses me, Nobody cries, Nobody thinks I'm a wonderful guy. So if you ask me who my best friend, in a whiz, is I'll stand up and tell you that nobody is. Buy yesterday night I got quite a scare, I woke up and Nobody just wasn't there. I called out and reached out for Nobody's hand, in the darkness where nobody usually stands. Then I poked through the house, in each cranny and nook, but I found somebody each place that I looked. I searched till I'm tired, and now with the dawn, there's no doubt about it- Nobody's gone!
Shell Silverstein



Abigail Breslin در نقش Olive كوچولوي دوست داشتني در فيلم Little Miss Sunshine

ديشب مثلاً چهارشنبه سوري بود، صبح كه با امير بودم و عصر دسته جمع به تماشاي فيلم گذشت. اما بايد اعتراف كنم كه سر ظهر توي پياده رو يكي (شايد بشه اسمشو ليلي گذاشت) را براي چندمين بار ديدم و همان شد كه ناقوس دل را براي چندين بار به صدا درآورد و نشون داد هنوز "نرود از دل هر آنكه از ديده برفت"، البته اكثر وقتا فكر كردنش هم بدجوري نفس آدمو بند مياره، اما امروز بارها و بارها اون صحنه توي ذهنم تكرار شد كه براي چندمين بار 2 تا ديوار يخي از كنار هم گذشتن ولي خوب ميدونم كه عشق را پايان خوشي نيست و شايد به جز يه موردي كه اونم به چشم خودم و اونم اون ور دنيا اتفاق افتاد كه اونم ميشه يه استثنا به حساب آورد (و هميشه يه استثناهايي توي دنيا وجود داره، كه گاهي وقتا ممكنه اسمشو اميد گذاشت)، كلاً به وصال اعتقادي ندارم. ديگه نزديكاي شب توي خيابونا با يه سردرد شديد توي خيابونا گز ميكنم و انبوه ترقه كه ميندازن زير پاي من (يادم مياد يه سال ترقه انداختن جيب كاپشنم و كاپشن كلاً پاره شد...) مثل هميشه به خيلي چيزا ميفكرم. اين جور وقتا استامينوفن كدئين رو خيلي دوست دارم. طبق قانون شانس طلايي كه "هميشه همه چي وجود داره مگر اينكه تو احتياج داشته باشي!" اين قانون اينجا هم مستثني نيست از آب و مغازه و بقالي خبري نيست و چاره اي جز قورت دادن يه قرص تلخ نيست ولي تلخيش به تلخيه چيزايي كه فكر ميكنم، نيست. گاهي وقتا خيال ميكنم بيشتر ديوونه ام تا يه آدم عادي ولي هرچيزي كه هست، اون كسي كه داره زندگي ما آدما رو تماشا ميكنه از ديدن يه همچين فيلم هايي چه حالي ميكنه. اين روزها تبديل شدم به يه موجود مصرف كننده، از كار و درآمد كه خبري نيست، دقيقاً يه انگل كه فقط خوراكش فيلم يا پياده رويه يا خيلي همت كنم با عرفان بريم اين ور اون ور و كوه. خلاصه كه بدجوري خوردم به پيسي مالي ! فكر گذشته رو كه ميكنم ميبينم از كنار چه پيشنهادهاي كاري و چه پروژه هايي به سادگي گذشتم كه مثلاً درس بخونم يا به ارشد برسم و 2 ساله سرهمين ايستگاه داريم درجا ميزنيم. و اونايي كه خيلي عقب بودن يا دستشونو گرفتم الان كجاها رو دارن سير ميكنن. از همه بدتر امروز خيلي ساده توسط يه دوست قديمي متهم شدم به "نامرد همه عالم" و وقتي بيشتر ناراحت شدم كه توي يه جمع دانشگاهي مطرح شد و بعدش خيلي ساده تبديل شد به يه شوخي ساده ! . توي خيابون با شوخي بي مزه يكي از بچه هاي مكانيكي هم مواجه شدم... نمي دونم چرا اينقدر بي جنبه شدم، آخه مدتها هم خيلي با دخترا نبودم كه بخوام تقصير تاثير گذاري اونا بذارم. ولي اين روزا چيزاي عجيب زياد ديدم و شنيدم و كاش همين امشب با امير ميرفتم تهران ....


کاش مي دانستي من سکوتم حرف است
حرف هايم حرف است
خنده هايم ، خنده هايم حرف است
کاش مي دانستي مي توانم همه را پيش تو تفسير کنم
کاش مي دانستي ، کاش مي فهميدي
کاش و صد کاش نمي ترسيدي
که مبادا دل من پيش دلت گير کند يا نگاهم تلي ازعشق به دستان تو زنجير کند
من کمي زودتر از خيلي دير، مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد
تو نترس ، سايه ها بوي مرا سوي مشام تو نخواهند آورد
کاش مي دانستي چه غريبانه به...



بسیاری از مردم شادی های کوچک را به امید خوشبختی بزرگ از دست میدهند

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در پنجشنبه 24 اسفند 1385 | نظر دوستان (15)


پنجشنبه 17 اسفند 1385


شعله ی آتش عشقم منگر بر رخ زردم / همه اشکم همه آهم همه سوزم همه دردم





ميوه بر شاخه شدم
سنگ‌پاره در کف کودک.
طلسم معجزتي
مگر پناه دهد از گزند خويشتن‌ام
چنين که
دست تطاول به خود گشاده
من‌ام!

بالابلند!
بر جلوخان منظرم
چون گردش اطلسي ابر
قدم بردار.
از هجوم پرنده‌ی بي‌پناهي
چون به خانه بازآيم
پيش از آن که در بگشايم
بر تخت‌گاه ايوان
جلوه‌يي کن
با رُخساری که باران و زمزمه است.
چنان کن که مجالي اَندَکَک را درخور است،
که تبردار واقعه را
ديگر
دست خسته
به فرمان
نيست.

که گفته است
من آخرين بازمانده‌ی فرزانه‌گان ِ زمين‌ام؟ ــ
من آن غول زيبايم که در استواي شب ايستاده است
غريق زلالي همه آب‌هاي جهان،
و چشم‌انداز شيطنت‌اش
خاست‌گاه ستاره‌يي‌ست.
در انتهای زمين‌ام کومه‌يي هست، ــ
آن‌جا که
پادرجايي خاک
همچون رقص سراب
بر فريب عطش
تکيه مي‌کند.
در مفصل انسان و خدا
آري
در مفصل خاک و پوک‌ام کومه‌يي نااستوار هست،
و بادی که بر لُجِّه‌ی تاريک مي‌گذرد
بر ايوان بي‌رونق سردم
جاروب مي‌کشد.
برده‌گان عالي‌جاه را ديده‌ام من
در کاخ‌هاي بلند
که قلاده‌های زرين به گردن داشته‌اند
و آزاده‌مَردُم را
در جامه‌های مرقع
که سرودگويان
پياده به مقتل مي‌رفته‌اند.

خانه‌ی من در انتهای جهان است
در مفصل ِ خاک و
پوک.
با ما گفته بودند:
«آن کلام ِ مقدس را
با شما خواهيم آموخت،
ليکن به خاطر آن
عقوبتي جان‌فرسای را
تحمل مي‌بايدِتان کرد.»
عقوبت جان‌کاه را چندان تاب آورديم
آری
که کلام مقدس مان
باری
از خاطر
گريخت !


زنده ياد احمد شاملو - ۱۳۴۹



يه اخلاق گند كه هنوز توي اكثر شهرستانها مثل همدان ديده ميشه و شايدم توي خيلي از جاها مرسوم باشه. اگه از فضولي و دخالت توي كاراي همديگه (كه ديگه وحشتناك عاديه) بگذريم! اون يكي اينه كه آدما به بعضي از آدما مثل يه مال (جنس) نگاه ميكنن! يعني چه جوري ؟! يعني اينكه اگه پسرشون يا دخترشون كه ازدواج ميكنه، عروس يا داماد حكم يه معامله و يه جنس جديد رو پيدا ميكنه كه بعد از عقد و عروسي و خلاصه همه جور مراسم و سنت و رسمهايي كه زنهاي خاله زنكي دور هم جمع ميشن، عروس ميشه ابزار دست قاين ننه (مادر شوهر يا مادر زن در همداني يا به قولي Monster in law) براي ارائه پاره اي فيس و پز كه با خودش ببرتش اين مهموني و اون مهموني يا برعكس واسه داماد و قاين بابا (پدرشوهر يا پدر زن اينجا منظور همون پدرزن) ببره اين ور و اون ور... و خلاصه يه وقت ميبيني توي يه مهموني همه نشستن و هركي داره عروس و دوماد خودشو به اون يكي نشون ميده و ميشه نقل و نبات مجلس، از همه مسخره تر اينه كه هميشه توي اولين مهموني كه همه هستن از بچه اي كه هنوز دندونش نيفتاده تا پيرزن كورزن بي دندون همه از اين جملات قصار استفاده ميكنن : "از عروس خوشت اومد؟"، "از دوماد خوشت اومد؟" ، "عروس چطوريه؟" و ... حالا من چون بيشتر دخترا و عروسها رو ميبينم كه بيشتر مورد ظلم و غضب قرار ميگيرن اونا رو بيشتر ميگم. ميتونين اين جوري فرض كنيد صحنه با يه مهموني شروع ميشه كه مردا يه طرف مجلس رو مبل و صندلي نشستن و با تمام وجود افتادن به جون سيب و پرتقال يا موز و خيار و مشغول صحبت درباره مسائل اقتصادي و...هستند و اون طرف مجلس همه زنها و دخترها با چادرهاي گل گلي نشستن روي زمين و هنوز عروس حضور نداره و حرفها مثل يه توپ از طرف خواهرشوهر شروع ميشه و با پاس كاري هاي عمه و خاله ادامه پيدا ميكنه...حالا توي همين لحظه عروس بيچاره با چادر سفيد گل گلي وارد مجلس ميشه و از همون دقايق اول زير ريزترين و دقيق ترين چشم ها و ذره بين ها قرار ميگيره و خدا نكنه توي اين اولين برخورد آنگسترومي گاف بده... اگه لبخند بزنه يا بخنده ميگن "چه پر رو و بي حيا بود! "، اگه با چند نفر كناريش صحبت كنه و به اصطلاح خوش و بشي بكنه ميگن : "چه خود شيرين و پرچونه س!" ، اگه چادري نباشه يا روسريش ميليمتري پايين بياد و تار مويي عرضه اندام كنه، كه از همون اول بي حجاب و بدحجاب و خراب و مورد غضب الهي قرار گرفته محسوب ميشه و بيا و درستش كن ، يا رنگي در صورتش ديده بشه كه ميگن "زشت بود خودشو درست كرده بود"، اگه جرئت كنه اطرافشو نگاه كنه "بي چشم و رو و هيز" درنظر گرفته ميشه، اگه يه كم اخم داشته باشه ميگن :"نارحته و راضي نيست" ممكنه خوبش اين باشه كه اگه حرف نزنه و ساكت باشه ، ميگن "لاله و خوبه كه سنگينه"... و خلاصه كه خدا به داد همين اولين مهموني برسه تا بقيه رسومات خاله زنكي! آخه يكي نيست بگه اگه زندگي ماله اون دو تا بدبخت فلك زده ست، پس اين ايل و تبار ديگه چي ميگن؟ و چه كارن؟ تا بوده هر وصلتي ننگ و افتخاري محسوب ميشده، يه مدت كه بگذره ديگه ميبيني يه عده هستن كه چشم ديدن هم رو هم ندارن و سايه ي پشت ابر همديگه رو هم با تير ميزنن و خواهر و برادر و عمه و خاله ي شوهر يا عروس دست به هركاري ميزنن تا تفرقه بندازن و موفق به جدايي انداختن بشن و يا حتي برعكسش اگه اوناي كه با اشتباه اين فاميل تباه شدن و بخوان طلاق بگيرن بازم كل ايل و تبار نميذاره كه! و فاجعه اونجاس كه زاد و ولد و افزايش يه آدم كوتوله ديگه به اين كره خاكي رو چاره كار ميدونن و همش به اين دليل كه مثلاً با طلاق آبرو فاميل ميره، و حتماً خانه خراب و معتاد ميشه... ديگه توي شهرستان خيلي بده كه اين فضوليا و اخلاقيات بيش از حد عادي تلقي ميشه و بي شك مام توي فاميل گندمون (به جز چند استثتا) كم از اين جور چيزا كم نداريم و چون هيچ بشر زميني اقوامشو انتخاب نكرده، نميشه خيلي ناراحت بود اما وقتي ميبيني اروپاي چندقرن پيش با خيلي از اين چيزا چه ساده كنار اومده و بعيد مي دونم اينجا قرنها كه سهله بايد منتظر دوران جديد زمين شناسي بود تا يه ذره فهم و شعور رشد پيدا كنه! بعدش كه با خودت فكر ميكني ميبيني اين بشر آخه كجاش شبيه انسان قرن 21 و عصر ارتباطه؟ . تازه خيلي چيزا هم بود كه من نگفتم . ما كه خدا بخواد هنوز نه زن داريم و نه انتخابي و حالا حالاها هم قصدش نيست و خوشبختانه و بدبختانه توي اين جامعه دربه در از دوست دختر هم خبري نيست و فكر نميكنم با اين وضعي كه ميبينم به اين زوديا خر بشم كه بيفتم توي اين مرداب انسانها يا كسي ديگه رو به دست خودم بندازم توي اين سيلاب كشنده! و شايد اينم گفتن داشته باشه كه تا به حال با هركي جنس مخالف آشنا شدم و يه مدت گذشته يا ميديدي سرش از آخور يكي ديگه اومده بيرون يا اينكه تا ميومدي حسابي قاطي بشي ميديدي ازدواجيده و مثلاً از ترشيده شدن اومده بيرون. آخرين بار كه بعد از مدتها توي خيابون "ف" رو با شوهرش ديدم، اصلاً توي يه عالم ديگه بود، ولي آدم يه جوري ميشه . حالا قبلاً مثلاً با دوست پسر آخرشم ديده بودمش و دسته جمع رفته بوديم كوه و آب ريختيم سر و كله هم .... اما اين تريپا احساسات آدميزادو يه جوري ميكنه، شايد بايد زمان ببره تا خيلي چيزا عادي بشه ولي تا حالا با ديدن 3-4 تا مورد اينجوري هنوز هيچ چيزي عادي نشده!



آرامگاه باباطاهر عريان - همدان - تابستان 85


شعله ی آتش عشقم منگر بر رخ زردم
همه اشکم همه آهم همه سوزم همه دردم
چون سبویی که شکسته ست و رخ چشمه نبیند
کو امیدی که دگرباره همآغوش تو گردم
لاله صبح بهارم که درین دامن صحرا
آتش داغ گلی شعله کشد از دم سردم
کس ندانست که چون زخم جگر سوز نهانی
سوختم سوختم از حسرت و لب باز نکردم
جلوه ی صبح جوانی به همه عمر ندیدم
با خزان زاده ام آری گل زردم گل زردم


شفیعی کدکنی


* How happy is the blameless vestal's lot? The world forgetting, by the world forgot. (Alexander Pope)


* Blessed are the forgetful: for they get the better even of their blunders. (Friedrich Nietzsche)


* Failure is human destiny. Failure teaches us that life is but a draft a long rehearsal for a show that will never play...




ميگن زندگي قصه مرد يخ فروشي زير آفتاب است كه از او پرسيدند فروختي؟ گفت نخريدند تمام شد...

بالاخره روزهاي لاك پشتي و تكراري پشت سرهم اومدن و رفتن و 3 روز كنكور برگزار شد. و اين بار چهارمين ره آورد بود. اولين سال كه شركت كردم همه بچه هاي 78 و 79 توي يه كلاس و كنارهم افتاده بودن و همان شد كه مخواستن، اون سال كامپيوتر توي يه روز برگزار شد(صبح و بعداز ظهر) و فرداش كه IT بود مادربزرگ من ديگه توي اين دنيا نبود. سال دوم بازم هم كامپيوتر يه روز برگزار شد و از آزمون IT درس اطلاعات عمومي و هوش (IQ) حذف شد و سلمان تونست پرواز كنه. اما سال سوم ساختار شكن شد و آزمون كامپيوتر توي 2 روز برگزار شد و روز سوم به IT اختصاص يافت، عليرغم تلاش فراوان و درصد بالاي رياضي، غلط هاي مشترك آنقدر بالا بود كه نذاره مجاز بشم، در همين سال هم اتفاقات جالب و غير قابل پيش بيني افتاد و آمانج نشون داد با اينكه سبيلاشو زده ولي هنوز يه كردمرده، با اعلام نتايج هم يكي ديگه از عجايب خلقت اتفاق افتاد. و امسال براي چهارمين بار با كوله باري از تجربيات تلخ و شيرين گذشته ميرفت تا در تاريخ به گونه ديگري ثبت بشه كه تقديرش جوره ديگه اي رقم خورد. شنيده هايي چون اينكه انگاري سوالاي صنايع لو رفته بوده و روزهاي آخر حول حولكي دوباره سوال طرح شده و يا غيره نيز وجود ميداشته. به هر حال در روزي كه انبوهي از جمعيت همراه با تنوعي از سنين مختلف اومده بودن و روي انواع و اقسام صندلي هاي خراب و شكسته و لق و رنگ و وارنگ توي كلاسها و راهروهاي دانشكده علوم نشسته بودن تا از توي قيف برعكس بلكه عبور كنن، همان گذشت كه كسي فكرش را هم نمي كرد... بلندگوي سالن مثل هميشه چيزي جز گفتن خزعبلات نداشت و رابطين سيگاري و عملي كه از ميان رانندگان و مستخدمان منتخب شده بودند، يا مشغول تعريف بودن و يا چايي خوردن... اما كامهاي آشغالي كه ديدنش هم حال آدمو به هم ميزنه پايه ثابت ديگه كنكور بود. اصلاً توي اين 16 سال فقط توي كنكور ديده ميشه و كنكور تنها عاملي بوده كه تاحالا كارخونش ورشكسته نشده. توي هوش مصنوعي راجع به الگوريتم هاي "مونت كارلو" فقط اينو ميدونستيم كه احتمالي نيست و غيرقابل پيش بينيه. فكر ميكنم فرهنگستان ادب و فارسي معادل فارسيشو بايد بزاره "كنكور ايران"، "سازمان سنجش" و ... آقاي طراح اينقدره پرت بود كه يادش رفته بود چند ساله ماشين حساب ممنوع شده و حال كرده بود از تمرينات اوليه محاسبات سوال بده كه نكنه اگه هنوز كسي ياد نگرفته باشه، بشينه و بلكه با يه تمرين نيم ساعته به رقم اعشار پنجم برسه، محاسبات ساده اي كه در حسرت وقت جاش خالي موند. طراح آمار هم پيش خودش گفته بود من چه كار به سرفصل دارم از اين فصلهاي آخر كه تا حالا ازش سوال نبوده، سوال ميدم، جوري كه خدايگان صنايع هم نتونن حل كنن. اين روزهايي كه جوانان برومند كم غم داشتن، اينم روش مگه چه عيبي داره. رياضي مهندسي هم معادله غير همگن ميده كه حتماً بشيني 10 دقيقه اي معادله حل كني. اون وقت از اون طرف توي IT كه با كمبود سوال مواجه ميشن و چند سوال تكراري از 84 ميزارن و براي رنگين شدن چند تا نوتيشن (Notation) جديد از مهندسي نرم افزار و يه سري انتقال داده توي شبكه كه مهندسين محترم توي كنكور بتونن مشكلات اينترنت رو با هم حل كنن. و از همه خنده دار تر سوالهاي مديريت كه نخوندش، درصداش بيشتر از همه ميشه... كليدها بعد از كلي تاخير ميره روي سايت و برخي جوابهايي كه توي هيچ قوطي عطاري، حتي توي بوفه دانشگاه آزاد هم پيدا نميشه، خيلي جالب ديده ميشه.



تنها چيزي كه تحقق يك رويا را غير ممكن ميسازد، ترس از شكست است. (پائولو كوئيليو)


نوشته شده توسط يه گردن زخمي در پنجشنبه 17 اسفند 1385 | نظر دوستان (11)