يكشنبه 9 مهر 1385

كاش چون پاييز بودم ... كاش چون پاييز بودم
كاش چون پاييز خاموش و ملال انگيز بودم
برگهاي آرزوهايم يكايك زرد ميشد
آفتاب ديدگانم سرد ميشد
آسمان سينه ام پر درد مي شد
ناگهان طوفان اندوهي به جانم چنگ ميزد
اشكهايم همچو باران
دامنم را رنگ مي زد
وه ... چه زيبا بود اگر پاييز بودم
وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم
شاعري در چشم من مي خواند ...شعري آسماني
در كنار قلب عاشق شعله ميزد
در شرار آتش دردي نهاني
نغمه من ...
همچو
آواي نسيم پر شكسته
عطر غم مي ريخت بر دلهاي خسته
پيش رويم
چهره تلخ زمستاني جواني
پشت سر
آشوب تابستان عشقي ناگهاني
سينه ام
منزلگه اندوه و درد و بدگماني
كاش چون پاييز بودم ... كاش چون پاييز بودم
فروغ فرخزاد

اون روزا با ديدن يه تيكه كاغد سفيد بد جوري وسوسه ميشدم واسه نوشتن، وارد دانشگاه كه شدم قرار بود به اون خط خطيهاي كاغذي ذهن سرانجام بدم ولي غافل از آنكه خط خطيا به دل نفوذ كرد، شايد اون روزا بيشتر به آينده فكر ميكردم ولي حالا ديگه كمتر فكر ميكنم. براي چندين و چندمين بار دلم ميخواد دوباره يه ديوونه و عاشق بشم ولي بعدش دوباره با ديدن ديواره هاي زمخت و سياه اين شهر كه هنوز بوي تعفن به جاي داره و بعد يه نيم نگاه به اين دل زخمي و خط خطي... ناخودآگاه با خودم زمزمه ميكنم : "اينجا جاي عاشق شدن نيست" خيلي وقته ديگه به اين رسيدم كه فقط ميشه دوست داشت نميشه عشق ورزيد!!!
آمده ام كه سر نهم، عشق ترا به سر برم
ور تو بگوئيم كه ني، ني شكنم، شكر برم
آمده ام چو عقل و جان، از همه ديده ها نهان
تا سوي جان و ديدگان مشعله ي نظر برم
آمده ام كه ره زنم، بر سر گنج شه زنم
آمده ام كه زر برم، زر نبرم خبر برم
گر شكند دل مرا، جان بدهم به دلشكن
گر ز سرم كله برد، من زميان كمر برم
اوست نشسته در نظر، من به كجا نظر كنم ؟
اوست گرفته شهر دل، من به كجا سفر برم ؟
آنكه ز زخم تير او، كوه شكاف مي كند
پيش گشاد تير او، واي اگر سپر برم
در هوس خيال او همچو خيال گشته ام
وز سر رشك نام او نام رخ قمر برم
اين غزلم جواب آن باده كه داشت پيش من
گفت بخور نمي خوري پيش كسي دگر برم
مولانا

عكس از نويد لطيفي
وقتي كه خيلي كوچيك بودم هميشه دوست داشتم يه پزشك بشم شايد اوائل به خاطر آمپول زدن بود و بعدها ختنه كردن، ولي بزرگ تر كه شديم تنها كسي كه ميتونست دردا رو تشخيص و بده و درمانشو بلد بود و به جامعه خدمت ميكرد يه پزشك بود،كسي كه ميتونست جون خيلي از آدما رو نجات بده، شايد اگه از خون نمي ترسيدم و از زيست شناسي بدم نميومد از خيلي وقت پيشا ميرفتم دنبال تجربي و پزشكي...، اينا رو گفتم چون هفته پيش كه عرفان تو بيمارستان عمل داشت من به عنوان همراه پيشش موندم. توي تاريكيه شب يه پنجره بزرگ اون طرف اتاق هست كه ميشه چراغاي كل شهرو تماشا كرد و حسرت موندن روي تخت رو خورد، گاه گاه ناله هايي از اتاقاي كناري كه تازه دردشون شروع شده به گوش ميرسه، شايدم سروصداي تهوع آور بالا آوردن خون باشه، تخت كناري يه پسر بچه دراز كشيده كه پاش در اثر تصادف شده 7-8 تا تيكه كه 2 شبي هست كه بستريه و منتظره تا 2 روزه ديگه نوبتش بشه تا عمل بشه و دائماً ناله ميكنه و غر ميزنه، مامانش اون طرف تخت نشسته و قربون صدقش ميره و بهش، صداي تلق تلق يه دمپايي توي سكوت شب به گوش ميرسه، توي راهرو يه پيره مرده سرم به دست داره قدم ميزنه ولي چسباي لباسش از هم از باز شده و ادامه توصيفش اصلاً جالب نيست. عرفان دوباره بيدار شده و توي اين 2 ساعتي كه از شب گذشته واسه چهارمين باره كه تشنش شده، ديگه فقط چراغاي توي راهرو روشن مونده، پرستاري كه تا نيم ساعت پيش توي تك تك اتاقا آمپول ميزد و حال همه رو ميپرسيد حالا خسته شده و روي صندي غوز كرده و داره چرت ميزنه ديگه صدايي نيست جز تكرار قدمهاي من توي يه راهروي بلند و پر از خالي و سكوت. آسانسورا هم خالي خاليه، ياد صبح ميفتم كه اومدم، اين بشر زميني بعد از سالها از اختراع آسانسور هنوز فرهنگ استفاده از آسانسورو نداره دكمه هايي كه مداوم فشار داده ميشه تعداد نفرات بيش از ظرفيتي كه سوار ميشه، سوار و پياده شدن توي هر طبقه و درب خودكاري كه با زور دست سعي در سريع بسته شدن اون دارن خلاصه كه ...طبقه پايين دكتر شيفت با چند تا از پرستارا در حال تعريف كردنه، تلويزيون هم داره فوتبال پخش ميكنه، توي طبقات ديگه چيزي جز سكوت نميشه پيدا كرد، تازه ساعت شده 3.25 نصفه شبه باورم نميشه اين مدت بالاخره گذشته، يه اتاق خالي توي بخش 5 پيدا ميكنم، خالي و تاريك و 4 تا تخت كه ميشه توش يه چرتي زد. صبح واسه 6 صبحانه آوردن ولي اصلاً دلم نميكشه، عرفان يواش يواش بيدار ميشه تا نزديك 9 پيشش ميمونم و مستقيم راهي دانشگاه ميشم، خيل عظيم بچه هاي پايگاه داده منتظرن تا پروژشونو تحويل بگيرم... جلوي در مهندسي يه در آهني اضافه شده كه بيشتر شبيه ديوار زندان شده، به قول هيچکس : " اول فكر كردم اينا رو گذاشتن كه از فرار مغزا جلوگيري كنن اما بعد كه يه كم بيشتر فكر كردم ديدم شايد اينا رو گداشتن كه جيگرا فرار نكنن...."
نابينايي در شب، چراغ به دست و سبو بر دوش بر دوش، بر راهي مي رفت. يكي او را گفت: توكه چيزي نميبيني چراغ به چه كارت مي آيد؟ گفت : چراغ از بهر كوردلان تاريك انديش است تا نه من تنه نزنند و سبوي مرا نشكنند.
بهارستان جامي
هـواي آمــدنـت ديــشـبـم بـه ســر مـيزد
نــيــامـدي كـه بـبـيـني دلم چــه پـر ميزد
بـه خواب رفـتـم و نيلوفـري بـر آب شكـفـت
خيـال روي تو نـقشي بـه چـشم تـر ميزد
شراب لعـل تو ميديدم و دلم ميخواست
هــزار وسـوسـهام چـنـگ در جـگـر مـي زد
زهي امـيد كه كامي ازآن دهان ميجست
زهـي خـيال كـه دستـي در آن كمر ميزد
دريـچه اي بـه تـماشاي غنـچه وا مـي شد
دلــم چـو مــرغ گـرفـتــار بــال و پــر مـيزد
تـمام شـب به خـيـال تـو رفـت و مـيديـدم
كه پشت پـرده اشكـم سپـيده سـر ميزد
هوشنگ ابتهاج ه. ا. سايه

Shakespeare: If you love someone, Set her free....
If she ever comes back, she's yours,
If she doesn't, here's the poison, suicide yourself for her.
يه ترانه هست تو قلبم که هنوز نخونده مونده
فکر خوندن يه حرفش همه عمرمو سوزونده
تا حالا هر چي که داشتم سر خوندنش گذاشتم
صد دفعه شکستم اما رو ترانه پا نذاشتم
اگه باز ترانه باشه هيچ دلي تيره نمي شه
ديگه هيچ نگاه خيسي به افق خيره نمي شه

شبانگاه همدان - برفراز كوه - زمستان 83
آن كه مي گويد دوستت مي دارم
خنياگر غمگينی ست
که آوازش را از دست داده است
اي کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را
اي کاش زبان سخن بود
آنکه ميگويد دوستت ميدارم
دل اندوهگين شبی است
که مهتابش را ميجويد
ايکاش عشق را
زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گريان
در تمنای من
عشق را
اي کاش زبان سخن بود
احمد شاملو
