مرداد 1385 | صفحه اصلي | مهر 1385


سه شنبه 21 شهريور 1385


همه بغضشون گرفته چرا بارون نمي ياد / ليلي مرد از غم دوري چرا مجنون نمي ياد





همه بغضشون گرفته چرا بارون نمي ياد!؟
ليلي مرد از غم دوري چرا مجنون نمي ياد!؟
روي ماهش کجا پنهون شده اون رفته کجا!؟
چرا از اونور ابرا ديگه بيرون نمي ياد!؟
نيتت رو واسه فال قهوه کردم ولي حيف
عکس چشماي قشنگت توي فنجون نمياد
من و کشتي تو با اون خنجر دوريت عجبه
چرا از اين دله ديونه يه کم خون نمياد!؟
مگه تو بيخبري موم رو پريشون ميکنم
دل تو حتي واسه مويه پريشون نمياد
دلت از بس سفيده و لطيفه مثل برف
از خجالت تو برفي تو زمستون نمياد
تو دلم فقط يه بار مهموني بود، تو اومدي
درا رو بستم از اون وقت ديگه مهمون نمياد
صدايه بارون قشنگه به شيشه که ميخوره
اما با غم نجيب روي ناودون نمياد
دو سه بار واسط نوشتم مثه آيينه مي موني
تو يه بار جواب ندادي چرا شمعدون نمي ياد
عمريه اسيرتم اسير اون چشماي ناز
يه ملاقاتي واسم يه بار تو زندون نمياد
نميگه کسي واسه مرمتش فکري کنيم
هيچکسي سراغ اين کلبه ويرون نمي ياد
زندگي بازيه شطرنج و من، منتظرم
طرف مقابلم ولي به ميدون نمياد
گاهي وقتها اينقدر آب و هوام ابري ميشه
که قد اشکاي من از رود کارون نمياد
گاهي با خودم ميگم شايد ميخواد ذوق بکنم
اما معلومه نخواد بياد که پنهون نمياد
اونکه براي ديدنش ستاره ميشمري اهل نازه
پس با يه خواهش آسون نمياد
تو نامه آخري کلي دليل آورده بود
مثلا چون تشنه اند ياساي تو گلدون نمياد
لااقل کاش راستشو براي من نوشته بود
کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمياد


مريم حيدرزاده



بعد از مدتها بدجوري سرما خوردم و مريض شدم، امشب كلي مهمون داريم حال و حوصله هيچ كدومم ندارم، ناخودآگاه ياد 4 سال پيش ميفتم يه همچين موقعي كه تازه نتيجه كنكور اومده بود، اون موقع تازه از تبريز برگشته بودم و بازهم اين جوري سرما خورده بودم، اون روزم كلي مهمون داشتيم، به خاطر قبولي دانشگاه قرار بود همه جمع بشن خونه ما ولي اصلاً خوشحال نبودم، همون روز غروب دل انگيزي رو روي تپه هاي عباس آباد تماشا كرده بودم، خداحافظي غريبي با دوران نوجواني بود، اون موقع ها بيشتر دستم به شعر ميرفت تا قلم!
3 مسافري كه از تبريز برگشته بوديم هر كدوم حرفي براي گفتن داشت و ترديدي در دل... اما حالا 4 سال از اون موقع گذشته، تفنگدار بزرگ هفته پيش مراسم ازدواجشو با حضور كليه دوستان و آشنايان و فاميل جشن گرفت، اون شب فقط من بودم و امير و علي ولي آقا زرنگه جاش خالي بود و اين روزها خودشو داره توي كاراي بازار ميبينه!
اون روزا تازه با وبلاگ آشنا شده بودم و "قبله ام يك گل سرخ" رو انتخاب كرده بودم و حالا 4 سال داره ميگذره، از لحظه ها و روزهاي شاد و تلخي اينجا نوشتم، خاطره هاي زيادي اينجا جا گذاشتم و بهونه هاي خوبي دادم دست اين و اون و حالا بعد از 4 سال از تولد وبلاگ گل سرخ شايد فقط همينو ميتونم بگم :


واسه ما جشن تولد يه بهونه بود هميشه
که رو هديه بنويسيم دلم از تو دور نميشه



غار عليصدر همدان


I feel I know you
I don't know how
I don't know why
I see you feel for me
You cried with me
You would die for me
I know I need you
I want you to
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn't be
You tried to see inside of me
And now I'm leaving you
I don't want to go
Away from you
Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried
To feel
To feel


D. Cavanagh


توي يكي از همين شنبه بعداز ظهراي داغ تابستوني مرداد ماهه كه با بروبچ مهندسي ميريم فوتبال، يه جورايي نميدونم چي شد كه به طور خيلي اتفاقي به شدت دست يكي از بچه ها اومد توي صورت من و چشام، يه احساس درد شديد و براي لحظاتي فقط يه تاريكي و فقط دستامو روي صورتم گرفتم و روي زمين ولو شدم، براي لحظاتي ديگه چيزي رو نمي ديدم ولي بعدش همه چي تار ميشه و دوباره خوب ميشه و در نهايت يه كبودي كه تا چند روز توي صورتم باقي موند، اون روزا بيشتر به اين فكر ميكردم كه شايد نكنه ديگه كور بشم و ديگه از ديدن زيبايي ها و دوست داشتني هاي اين دنيا محروم بشم، شايد اكثر وقتا بايد حتماً يه اتفاقي واسه ماها بيفته تا قدر خيلي چيزا دونسته بشه، به چيزايي كه داريم و نداريم كمتر توجه ميكنيم تا حتماً يه اتفاقي بيفته تا قدرشناس بشيم...


يک روز در اين دايره از ما خبري نيست
زين قافله رفته نشان و اثري نيست
تا لذت پرواز پرستو نکند فاش
در دشت رهايي خبر از بال و پري نيست



بام سبز (تله كابين لاهيجان)

"من" ِ تنها قشنگ تر از "ما" تنهاست !

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در سه شنبه 21 شهريور 1385 | نظر دوستان (13)