فروردين 1385 | صفحه اصلي | خرداد 1385


پنجشنبه 28 ارديبهشت 1385


از دوست بيادگاري دردي دارم / كان درد به صد هزار درمان ندهم





در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ي من
گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه ي من
در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
چشم من چشمه ي زاينده ي اشك
گونه ام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ،
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ،
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
”گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ، سحر نزديك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
در پي گمشده ي خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبي اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
در سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر بازكني پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايي را
بگذاز از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد
كه در آن شكوت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مي بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسي عروسكهاي
كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و كودكي است
چهره اي نيست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسي عروسكهايش مي رقصد
كودك خواهر من
امپراتوري پر وسعت خود را هر روز
شوكتي مي بخشد
كودك خواهر من نام تو را مي داند
نام تو را مي خواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصه ي خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد
چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصه ي شاد
از لبان تو شنيد :
”زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت
مي توان
از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست “
قصه ي شيريني ست
كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد
چه شبي بود و چه روزي افسوس
با شبان رازي بود
روزها شوري داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هي ، هي
مي پرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را
از درون قفس سرد رها مي كرديم
آرزو مي كردم
دشت سرشار ز سبرسبزي رويا ها را
من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آساني يك رشته گسست
چه اميدي ، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
دل من مي سوزد
كه قناريها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا
زندگاني بخشد
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر
رونقي ديگر هست
مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي
من به بي ساماني
باد را مي مانم
من به سرگرداني
ابر را مي مانم
من به آراستگي خنديدم
من ژوليده به آراستگي خنديدم
سنگ طفلي ، اما
خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت
قصه ي بي سر و ساماني من
باد با برگ درختان مي گفت
باد با من مي گفت :
” چه تهيدستي مرد “
ابر باور مي كرد
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مي بينم ، مي بينم
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟ هيچ
بي تو در مي ابم
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي خواندي
بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بي تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه ي باد
بي تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سرو سامان
بي تو - اشكم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بي تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادي
نه خروش
بي تو ديو وحشت
هر زمان مي دردم
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم
كم
كم
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
كاكش مي ديدم
من به خود مي گويم:
” چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “
باد كولي ، اي باد
تو چه بيرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عريان كردي
و جهان را به سموم نفست ويران كردي
باد كولي تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبي بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟
آن غباري كه برانگيزاندي
سخت افزون مي كرد
تيرگي را در دشت
و شفق ، اين شفق شنگرفي
بوي خون داشت ، افق خونين بود
كولي باد پريشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه مي كردي هنگام غروب
تو به من مي گفتي :
” صبح پاييز تو ، ناميومن بود ! “
من سفر مي كردم
و در آن تنگ غروب
ياد مي كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اينك كوهي
سر برافراشته از ايمان است
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برمي گردم
و صدا مي زنم :
” آي
باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز كنپنجره را
كه پرستو مي شويد در چشمه ي نور
كه قناري مي خواند
مي خواند آواز سرور
كه : بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنيا را
نشمرديم هنوز
من صدا مي زنم :
” باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام “داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو
بي تو مي رفتم ، مي رفتن ، تنها ، تنها
وصبوري مرا
كوه تحسين مي كرد
من اگر سوي تو برمي گردم
دست من خالي نيست
كاروانهاي محبت با خويش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مي خندي
من صدا مي زنم :
” آي با باز كن پنجره را “
پنجره را مي بندي
با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشويم ، تنهايم
تو اگر ما نشوي
خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آويزد
دشتها نام تو را مي گويند
كوهها شعر مرا مي خوانند
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟
در من اين شعله ي عصيان نياز
در تو دمسردي پاييز كه چه ؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از تو
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر مي سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فرانموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند


آذر ، دي 1343
حميد مصدق



دنيا پر از راه هاي نرفته است كه منتظر قدمهاي ماست
خيلي وقته چيزي نگفتم و حرفي نزدم، خيلي دلم ميخواست بنويسم، اما توي اين مدت فقط گوش دادم به حرفاي دوستان و نزديكان و آشنايان، از نيك مهر كه ميگه كنكور ارشد يه راه كوكورانه بوده و بايد از يه راه جديد حركت كرد يا از بشيري كه ميگه اينا اصلا مهم نيست چون بالاخره بدست ميادش ولي يه انديشه و طرز تفكره كه آدم بهش احتياج داره و به اين راحتيا بدست نمياد، احسان عزيز كه يه پست ويژه نوشته بود يا حتي دكتر كه جمله ژان پل سارتر رو آف گذاشته بود : " اگر شخصي از پا فلج باشد و مدال طلاي المپيك را در دوميداني نگيرد، مقصر فقط خودش است...".
واژه "سال ديگه" هم كه از رنك (Rank) بالايي توي حرفا برخوردار بوده رو هم از خيليا شنيدم... به هر حال توي اين مدت خيلي سعي كردم عوض بشم و به لطف دوستان و عزيزان و نزديكان تقريبا دارم بر ميگردم به روال قبل. خيلي دوست دارم تو اين شبا بزنم بيرون و توي تاريكي شب ستاره ها رو تماشا كنم و قدم بزنم و فكرامو جهت بدم ...



به دعوت فواد عزيز و به همت شوراي مركزي پژوهشكده هوا فضا يه اردو با بچه هاي مكانيك رفتيم بازديد هوا پيماسازي ايران (هسا) و اصفهان، ديدار با دوستاي قديمي و مهمون نوازي اونا و خيلي صحبتا، شب هاي نوراني و روشن 33 پل ، نهار و شام و خوابگاه و محيط دانشگاه صنعتي اصفهان هم بدجوري آدمو اذيت ميكرد كه بوعلي كجا و اينجا كجا !!!! واي كه وقتي كه ميديديم از دانشگاه هاي ديگه اردو مختلط ميومدن...
بعد از بازگشت اصفهان خيلي طاقت موندن توي همدان و فضاي انتخاب رشته بچه هاي مجاز و حرفها و حديثها رو نداشتم... مستقيم راهي تهران شدم براي مطالعه پاپان نامه...، 2-3 شب مهمون ابي بودم و بقيه هم خونه خاله و پسر خاله.
صنعتي شريف نسبت به 3 سال پيش كه رفته بودم فقط چهره آدمايي كه اونجا بودن عوض شده بود، هنوز ساكت اما پتانسيلي نهفته از علم و دانش، پايان نامه هايي غني و پرمحتوا...
توي اميركبير كسي حس غريبي نميكنه ولي درختا و گلها با آدم خيلي حرفا ميزدن از قول و قراري كه با هم گذاشته بوديم ولي من نتونسته بودم به قولم عمل كنم و مجاز نشدم... اينجا حراست و نگهباني به معناي واقعي خودش رسيده (فقط جلوب در ورودي) با لفظ مهندس عزيز و مهندس جون جلو در فقط كارتها كنترل ميشه (اصلا از خشونت خبري نيست)...
دانشگاه تهران اصلا با نامه و معرفي نامه هم كسي رو آدم حساب نميكنن...
اما شهيد بهشتي كه يه كم دور افتاده و بزرگه راحت ميشه رفت توش و محوطه رو راحت گردش كرد، اينقده بزرگ هست كه كسي احساس دلتنگي نكنه...
و علم و صنعت كه ديگه خيلي خلوت و بي سروصدا، واسه تو رفتن حتما بايد بابك كارتشو گرو بذاره تا بريم داخل ...



نمايشگاه كتاب مثل هميشه شلوغ و پر از آدمكاي رنگين كماني و سياه سفيد... جالبه كه امسال موبايلا كار ميكنن، طبق معمول اردوهاي دانشجويي سهم بسزايي در انبوه جمعيت دارن و زوجهايي كه به دور از هر گونه دغدغه لحظاتي رو سپري ميكنن، من، ثنا، فواد و ممد با همديگه سالنها رو مرور ميكنيم، نويسنده هاي كتابهاي ارشد هم ديگه تكراري شدن، رهنمون 3 تا كتاب هوش مصنوعي با 3 انتشاراتي مختلف كپ (Copy) هم چاپ كرده، يا حتي رياضي مهندسي حاجي جمشيدي... شايد اونا ناراحتيه اينو دارن كه دانشجوها كتاب اونا رو گير نيارن كه بتونن بخونن، توي سالن مطبوعات خبرگزاريها با عكسهايي از سياسيون ديواراشونو تزئين كردن، تنها غرفه اي كه خيلي شلوغه و از دور پيداست غرفه پيروزيه كه توش علي انصاريان نشسته و اونم به خاطر نديدبديداس كه موبايل به دست عكس ميگيرن(كسي ندونه خيال ميكنه روبرتو كارلوس اونجا نشسته...)
غرفه كانون فرهنگي آموزش از همه بزرگتره و تا چشم كار ميكنه پول و كتابه كه رد و بدل ميشه...



من درد ترا از دست آسان ندهم
دل برنكنم زدوست تا جان ندهم
از دوست بيادگاري دردي دارم
كان درد به صد هزار درمان ندهم


نوشته شده توسط يه گردن زخمي در پنجشنبه 28 ارديبهشت 1385 | نظر دوستان (13)


سه شنبه 12 ارديبهشت 1385


سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند / پری رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند





سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
پری رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند
به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرين جان‌ها چو بگشايند بفشانند
به عمری يک نفس با ما چو بنشينند برخيزند
نهال شوق در خاطر چو برخيزند بنشانند
سرشک گوشه گيران را چو دريابند در يابند
رخ مهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارند
ز رويم راز پنهانی چو می‌بينند می‌خوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبير درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدين درگاه حافظ را چو می‌خوانند می‌رانند
در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند
که با اين درد اگر دربند درمانند درمانند




دستام به قلم نميره ولي حرفاي زيادي براي گفتن دارم، پر از حرفهايي كه اين روزها مرا مي آزارد، آنقدر خبرهاي بد شنيدم و اتفاقاي بد اجتماعي پيش اومده بود كه براي 20 سال ديگه هم بس بود، اما حالا نتيجه كنكور كارشناسي ارشد هم اضافه شد، سه ماه انتظار و اضطراب و استرس اين ور و 7 ماه هم اون طرف براي 3 روز كنكور، همه چيز زودتر اون چيزي كه فكرشو ميكرديم اتفاق افتاد(ياد اون روزاي آخر ميفتم كه خيلي تلخ و سخت ميگذشت!!!)
بالاخره ثانيه شمار به كار افتاده بود با هادي توي خيابون بوديم و از سربازي حرف ميزديم، از قوانيني كه هيچ كدوممون توي ايجاد و تاييدش نقشي نداشتيم، از اينكه حتي اگه بعد از 10-20 سال با بهترين مدارج علمي بازم بايد بريم پوتين به پا كنيم و پا بكوبيم زمين، از شب صحبت ميكنيم كه قراره نتيجه ها بياد، هردومونم خيلي بيقراريم، تو اين حال و هوا گوشيم زنگ ميخوره، ثنا خيلي آشفته و ناراحت و عصبي خبر ميده كه نتيجه ها اومد روي سايت و اولين شوكه غيرمجاز بودن ثنا!!!!! هادي ميگه بريم كافي نت ولي من بيقرارتر از اونم ميگم هنوز جراتشو ندارم....امير زنگ ميزنه اون مجاز شده؟؟؟ حالا من چي؟؟؟ كافي نت حميدي از همه جا نزديكتره، بعد از احوالپرسي، حميدي ميگه مثل هميشه نيستي ؟؟؟ پشت يه سيستم ميشينم برخلاف هميشه سنجش زود ميادش، لحظات ديگه اصلا قابل توصيف نيست، دستام بدجوري ميلرزه، تپش فلبمو توي صورتم حس ميكنم، دو كلمه قرمز "غيرمجاز" جلو اسمم حك شده، يه لحظه همه جا تيره و تار ميشه... پاهام ناي بلند شدن ندارن، اصلا باور ندارم فوري ميزنم بيرون، غروب تلخيه، ديگه همه چي تموم شده!!! يه تراژدي ديگه تموم شد، قيافه عبوسمو سعي ميكنم كسي نبينه، گوشام بعدجوري داغ شده... ديگه طاقت ندارم گوشيمو خاموش ميكنم. هنوز شوكه ام... خونه مستقيم كامپيوتر روشن ميكنم و درم روي خودم ميبندم(واي خدا امشب قراره مهمونم بياد...) ...دوباره سايت سنجشو ميارم، ميثم و مهران و هانيه و سميه و فرزانه و شهرزاد هم توي كامپيوتر مجاز نشدن ؟ ديدن كسايي كه مجاز شدن 2 تا شاخ به سرم اضافه ميكنه؟؟؟...
همين كه روي تخت دراز ميكشم اشكام مياد(دست خودم نيست!!!!) شب هركاري ميكنم خوابم نميبره، همه جور فكر و خيالي از سرم ميگذره، يعني چرا بايد اينجوري ميشد؟ همه جوره فكرشو ميكردم جز اينجوري؟؟؟ من هر كاري بود كرده بودم نميدونم كجا كوتاهي كرده بودم اين جوري شد؟؟؟ اينقدره خرابم كه آرزو ميكنيم كه كاش اگه خوابم برد ديگه از خواب بيدار نشم!!!!


صبح از خواب بيدار ميشم، اولش هيچي يادم نيست، ولي يهو يادم ميفته چه اتفاقي افتاده؟؟؟ دوباره ياد نتيجه ميفتم و دردم تازه ميشه...دنگ دنگ sms شروع ميشه : "چي شد؟ چي كار كردي ؟"بازم گوشيمو خاموش ميكنم تا قبل رفتن به دانشگاه يه كم با خودم كنار اومدم، ولي توي دانشگاه هركي ميبنه يه چيزي ميگه، اين سوال كردنا، نگاه كردنا، كنايه ها ومتلكا از همه بدتره و ديوونم ميكنه، توي دانشگاه از سويزي جزئيات سربازي رو ميپرسم، از هر گوشه اي كه مياد عبور ميكنم كه مبادا كسي منو اينجوري اخمو ببينه، ثنا رو ميبينم اونم بدجوري ناراحته، با هم ميريم توي پارك، روي يه نيمكت، ثنا حرف ميزنه و درد دل ميكنه، اشك تو چشام حدقه زده، ديگه مهم نيست كي اونطرفا باشه، گفتن خيلي حرفا آسونه ولي ما كه تك تك دقايقمون رو پاي اين كنكور گذاشته بودبم حالا اين جوري شده، گفتن اين كه "سال ديگه" خيلي آسونه يا حتي صحبت از كوتاهي ولي معني اين 1 سال رو هيشكي به خوبي ما نميدونه، كاري هم از دست ما بر نمياد، جواد و مهدي و مهرداد و امين هم اضافه ميشن، از رتبه هاي بچه ها ميگن از متقلبيني (امسال رضا ببو و سردار ) كه چقدر ساده با رتبه هاي خوب مجاز شدن...
ديگه از حرفا و كنايه ها و انتظارات اطرافيان و آشنا و دوستا بدجوري خسته شدم، بعضي حرفا بدجوري آدمو ميسوزونه، از نصحيتا خسته ام، آخه اگه فلاني تو خودت مياي نصيحت ميكني ميگي كوتاهي كردين؟ خودت چه گلي سرخودت زدي! به ما اينجوري ميگي؟؟؟ حوصله هيشكيو هيچ كسو ندارم حتي اونا كه خيلي دوست دارم، گوشيمو روشن ميكنم چند تا مسج اومده دوباره بي جواب خاموش ميكنم، آخه اين ملت فضول چرا دست از سر كچل ما برنميدارن، زير آفتاب داغ تا خونه پياده ميرم ولي اين داغي به داغي نارحتي من نميرسه...،
بعدازظهر خودمو چند ساعتي با UML و Rational مشغول ميكنم ولي همين كتاب UML هم منو ياد روزاي آخر ميندازه كه روزي 10-12 درس ميخوندم، ديگه خيلي كلافه ام، از خونه ميزنم بيرون، توي تاكسي اشكام بهم مهلت نميده... دستمالم ندارم صورتمو پاك كنم، حتي جنبه كنكورم نداشتيم، ما حتي مرد هم نيستيم كه اين جوري اشكمون درنياد، حس ميكنم بدجوري خوردم زمين، حالا كدوم جارو و خا اندازيه كه ميخواد مارو از اين وضعيت جمع كنه ...
تازه ميفهمم استاد "ش" يا "ع" با همون فوق ليسانس در پيتشون حق دارن با ما اينجوري برخورد كنن!
كل 4 سال رو هم اگه شبانه روز درس بخوني، رتبت هر جوري بشه باز بابا ميگه كوتاهي كردي..........





ساده بايد بنويسم امشب
از تو و خاطره هايی که گذشت
تا که فردا همه آواز مرا لمس کنند
بايد از درد بگويم از همان لحظه ی سرد
که به خاموشی فانوس نگاه تو
مرا عادت داد
وفراموشی عشق چه عذابی دارد
من به خود ميگفتم :
تو همان قله سرشار غروری
که مرا
به چراغانی مهتاب وصدا خواهی برد
و چه انديشه من کودک بود
مثل امروز که هست لحظه سرد
تو بودی و سکوت و من و حس غريبی
که پر از خواهش بود
آه بی فايده بود
وتو شايد آن روز
که به اندازه ی تنهايی من عمگين بود
راه چشمان مرا گم کردی
ودر آن دشت خيال
دل من را که عريبانه شکست
تو به اندازه ی يک شاخه ی گل ميديدی
سعی کردم به نگاهت حرفی بزنم
تو نگاهت را می دزديدی
باز در لحظه ی خود می مردم
همه چيز بوی پايان می داد
به جز احساس پريشانی من
و غروری که نمی فهميدم
سخت تنها بودم
برف در پشت پريشانی من می باريد
و تو با چتر سکوت
مهربان می رفتی
آن زمان هم حتی
تو وآن واژه هيچ
و نگاهی که پر از سادگی پنهان بود
بهترين حادثه من بوديد
خوب من !
معنی عشق ! من به خشنودی تو خشنودم.



كوچه باغ هاي گنج نامه - همدان - پاييز 82

خيليا اعتراض كرده بودن كه چرا پستهاي وبلاگ همش مصيبته واره! چرا همش داره غمگين ميشه؟؟؟ تو اين زمونه كه از خيلي از دوستان قطع اميد كرديم، و اين روزها مصيبت ارشد، حالا ميخوام از چيزاي ديگه بگم، خيلي چيزا عوض شدن، انگار قاعده بازي هم داره عوض ميشه، اين آدم كوتوله هاي زميني كه روز به روز بر فاصله گفتار و درونشان افزوده ميشه، قراره خيلي كارا بكنن! يه وقتي فك ميكردم توي عصري زندگي ميكنيم كه حداقل خيلي چيزا رو ميشه به افراد فهموند و ياد داد ولي انگار قانون بازي چيزي جز جنگيدن نيست، شايد ديروز جنگيدن براي خاك بود، اما اين روزها آنچه از اين خاك به يغما رفته و خواهد رفت مغزهاييست كه تا ديروز كودكاني بيش نبودند، راست ميگويند كه گاوها يونجه ميخواهند ، از زندگي قورباغه وار آدماي زميني و يا قيچي به دستاني كه روز به روز سياهه اي را چاقتر و اميدي را لاغرتر ميكنند، اينجا كه حتي عاشق شدن نيز گناه است، از جرمهاي خنده دار sms و حتي بوق زدن و رفتاري كه روز به روز از تعفن آن بيشتر ميگذرد حالم بيشتر به هم ميخورد، خانه ام اينجاست اما روز به روز از تزوير و ريا بيشتر مايل به هجرتم بدان جا كه :
" دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد. "
و شايد ما به اميد شهر و دريايي زنده ايم كه :
" پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.
پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.
قايقي بايد ساخت "


و به راستي كه : "ایرانی هایی که کفش های گران قیمت به پا دارند و گوشی تلفن همراهشان نصف قیمت یک تاکسی است بر سر 25 تومان کرایه، قابلیت بریدن سر همدیگر را هم دارند.
در اينجا اکثرآ، گران ترین لباس ها بر تن ارزان ترین انسان هاست."
برگرفته از شبانه ها




دو تراژدي دردناك در زندگي وجود دارد : يكي اينكه در عشقت ناكام شوي و ديگر آنكه به وصال عشقت برسي.
برنارد شاو

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در سه شنبه 12 ارديبهشت 1385 | نظر دوستان (27)