اسفند 1384 | صفحه اصلي | ارديبهشت 1385


پنجشنبه 31 فروردين 1385


حسب حالی ننوشتی و شد ايامی چند / محرمی کو که فرستم به تو پيغامی چند





بسان رهنورداني كه در افسانه ها گويند
گرفته كولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خيزران در مشت
گهي پر گوي و گه خاموش
در آن مهگون فضاي خلوت
افشانگيشان راه مي پويند
ما هم راه خود را مي كنيم آغاز
سه ره پيداست
نوشته بر سر هر يك به سنگ اندر
حديقي كه ش نمي خواني بر آن ديگر
نخستين : راه نوش و راحت و شادي
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادي
دوديگر : راه نميش ننگ ، نيمش نام
اگر سر بر
كني غوغا ، و گر دم در كشي آرام
سه ديگر : راه بي برگشت ، بي فرجام
من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟
تو داني كاين سفر هرگز به سوي آسمانها نيست سوي
بهرام ، اين جاويد خون آشام
سوي ناهيد ، اين بد بيوه گرگ قحبه ي بي غم
كي مي زد جام شومش را به جام حافظ و خيام
و مي رقصيد دست افشان و پاكوبان بسان دختر كولي
و اكنون مي زند با ساغر مك نيس يا نيما
و فردا نيز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما
سوي اينها و آنها نيست
به سوي
پهندشت بي خداوندي ست
كه با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاك افتند
بهل كاين آسمان پاك
چرا گاه كساني چون مسيح و ديگران باشد
كه زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان
پدرشان كيست ؟
و يا سود و ثمرشان چيست ؟
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم
به سوي سرزمينهايي كه ديدارش
بسان شعله ي آتش
دواند در رگم خون نشيط زنده ي بيدار
نه اين خوني كه دارم ، پير و سرد و تيره و بيمار
چو كرم نيمه جاني بي سر و بي دم
كه از دهليز نقب آساي زهر اندود رگهايم
كشاند خويشتن را ، همچو مستان دست بر ديوار
به سوي قلب من ، اين غرفه ي با پرده هاي تار
و مي پرسد ، صدايش ناله اي بي نور
كسي اينجاست ؟
هلا ! من با شمايم ، هاي ! ... مي پرسم كسي اينجاست ؟
كسي اينجا پيام آورد ؟
نگاهي ، يا كه لبخندي ؟
فشار گرم دست دوست مانندي ؟
و مي بيند صدايي نيست ، نور
آشنايي نيست ، حتي از نگاه
مرده اي هم رد پايي نيست
صدايي نيست الا پت پت رنجور شمعي در جوار مرگ
ملل و با سحر نزديك و دستش گرم كار مرگ
وز آن سو مي رود بيرون ، به سوي غرفه اي ديگر
به اميدي كه نوشد از هواي تازه ي آزاد
ولي آنجا حديث بنگ و افيون است - از اعطاي درويشي كه مي خواند
جهان پير است و بي بنياد ، ازين فرهادكش فرياد
وز آنجا مي رود بيرون ، به سوي جمله ساحلها
پس از گشتي كسالت بار
بدان سان باز مي پرسد سر اندر غرفه ي با پرده هاي تار
كسي اينجاست ؟
و مي بيند همان شمع و همان نجواست
كه مي گويند بمان اينجا ؟
كه پرسي همچو آن
پير به درد آلوده ي مهجور
خدايا به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده ي خود را ؟
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم
كجا ؟ هر جا كه پيش آيد
بدانجايي كه مي گويند خورشيد غروب ما
زند بر پرده ي شبگيرشان تصوير
بدان دستش گرفته رايتي زربفت و گويد : زود
وزين
دستش فتاده مشعلي خاموش و نالد دير
كجا ؟ هر جا كه پيش آيد
به آنجايي كه مي گويند
چوگل روييده شهري روشن از درياي تر دامان
و در آن چشمه هايي هست
كه دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين بال شعر از آن
و مي نوشد از آن مردي كه مي گويد
چرا بر خويشتن هموار بايد كرد رنج
آبياري كردن باغي
كز آن گل كاغذين رويد ؟
به آنجايي كه مي گويند روزي دختري بوده ست
كه مرگش نيز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاك ديگري بوده ست
كجا ؟ هر جا كه اينجا نيست
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم
ز سيلي زن ، ز سيلي خور
وزين تصوير بر ديوار ترسانم
درين تصوير
عمر با سوط بي رحم خشايرشا
زند دويانه وار ، اما نه بر دريا
به گرده ي من ، به رگهاي فسرده ي من
به زنده ي تو ، به مرده ي من
بيا تا راه بسپاريم
به سوي سبزه زاراني كه نه كس كشته ، ندروده
به سوي سرزمينهايي كه در آن هر چه بيني
بكر و دوشيزه ست
و نقش رنگ و رويش هم بدين سان از ازل بوده
كه چونين پاك و پاكيزه ست
به سوي آفتاب شاد صحرايي
كه نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي
و ما بر بيكران سبز و مخمل گونه ي دريا
مي اندازيم زورقهاي خود را چون كل بادام
و مرغان سپيد بادبانها را مي آموزيم
كه باد شرطه را آغوش بگشايند
و مي رانيم گاهي تند ، گاه آرام
بيا اي خسته خاطر دوست ! اي مانند من دلكنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي فرجام بگذاريم
مهدي اخوان ثالث





اين روزها آنگونه كه بايد بگدرند نميگذرند و يا اينكه آنگونه كه ميگذرند ما نميبينيم. اين روزها با دو كلمه "انتظار" و "توقع" معني مي يابند. از هيشكيه هيچكس توقع هيچ گونه انتظاري نداشته باشيم حتي از بزرگترين نزديكانم نميشه كوچكترين توقعات ها رو خواست ولي همه و همه كس توقع همه چيو دارن! تو و اون كه اينجور، دوستان بازاري پولكي شدن (حتي بعضياشون تازگي سر 130 هزار تومن بدجوري زيراب ميزنن) ، بعضيا دختركي شدن و بعضيام پسركي و افسوس!!!! شايدم اين قانون روزگار ماست.
اين روزها احساس ميكنم تا به حال خيلي خوب ديوونگي نكردم، ولي اين روزها آنقدر از ديوونگي ها شنيدم كه خدا ميدونه!!!
راست ميگن حقيقت تلخه و برداشته شدن از پرده اسرار و راز خيلي چيزا و مخصوصا اين آدم كوتوله هايي از دوستان و آشنايان و فاميل كه روي اين زميناي خدا راه ميرن و آباداني ميكنن. فقط خدا كنه كه دووم بيارم كه چيزي از اسرار هويدا نكنم. نميدونم اگه قرار باشه يه روزي همه چي هويدا بشه توي اين دنيا چند نفر ميخوان روسفيد بمونن!!!
امروز با يه هنرمندي همصحبت شده بودم خيلي از زندگيش ميناليد، زن و بچه و مخصوصا پول ... راست ميگفت از نفت ملي سهم ما توش چقدره؟ شايد سهم ما از نفت ملي همون آدامسي باشه كه سرچهاراه ها بچه هاي 5-6 ساله ميفروشن!
اينم (بخونينش) حرفاش قابل تامله!
تازه يواش يواش داره نفسام تازه ميشه، ديگه خيلي خسته نيستم مگه اينكه خستم بكنن، روزشمار تقويم من دوباره شروع شده، 14 ارديبهشت قراره نتايج ارشد اعلام بشه و تا اون روز فقط انتظار.





روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ريخت
و صدا در داد اي سبدهاتان پر خواب سيب آوردم سيب سرخ
خورشيد
خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد
كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
دوره گردي خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آي شبنم شبنم
شبنم
رهگذاري خواهد گفت : راستي را شب تاريكي است كهكشاني خواهم دادش
روي پل دختركي بي پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچيد
هر چه ديوار از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم كرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد، دل ها را با عشق سايه ها را با
آب شاخه
ها را با باد
و به هم خواهم پيوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
بادبادك ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پيش اسبان‚ گاوان‚ علف سبز نوازش خواهم ريخت
مادياني تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتي در راه من مگس هايش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت
پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند
هر كلاغي را كاجي خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك
آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت
سهراب سپهري




خيلي چيزا توي اين دنيا هست كه زود ميميره، كه يكيش دوستياس كه بعضي وقتا راحتتر از هر چيزه ديگه اي ممكنه بميره ولي كاش خاطره ها هم باهاش ميمردن كه يادش آدمو نميسوزوند، اون شب كه خسته بودم با يكي از رفيقاي قديمي تريپه مسج بازي با هم چت ميكرديم بهش گفتم همه چي و همه كس و خصوصا خيليا دارن عوض ميشن، خيليا بي معرفتتر شدن !!! اونم ميگفت اين قانونه طبيعته كه اين تغييرا پيش بيايد و دست ما هم نيست، بهش گفتم همه چي تا 2 ماه ديگه تموم ميشه و نهايت واسه تو 1 ترم ديگه و هر كسي ميره پي كار وزندگي خودش!!!... بهش گفتم يادت مياد هميشه ميگفتي تو دوستيامون يه جوري برخورد كنيم كه بعد از 4 سال از ما به خوشي ياد كنن و خاطرش بمونه... حالا فقط 2 ماه وقت داري كه باز خاطره بسازي، يا اينكه باز با پولا و همت خودت همه رو جمع كني ببري غار، برين برف بازي، برين اردو، بيرن كوه، بيرن شب يلدا(مارم خبر نكني)، بريم شكوفه الوند بعدش آخرش خودت نياي، بريم باغ همه ارازل و اوباش رو هم با خودمون ببريم، امروز وقتي يكي از دوستاتو (دوستامون) ديدم كه بعد از فارغ التحصيلي بازم برگشته، يادم افتاد حتما خاطراتي كه جاگذاشته بازم اينقده زيبا بوده كه برگرده يا شايد دلشو يه جايي توي اين مهندسي جا گذاشته... ولي بعيد ميدونم واسه من خاطره اي مونده باشه، هر چي بوده مال اون موقع بوده، اون موقع واسه خودش دوست داشتني بوده و الان ديگه ديگه حتي يه لحظش اصلا... كاش هيچ وقت اون حرفارو به دوستت (دوستمون) نميگفتي و اي كاش لاقل زودتر ميگفتي كه همه چي زودتر از بين ميرفت... يادته اون موقع خيلي به پيروزيامون ميباليديم مثل قبل از كلاس ادبيات ولي همش ما بازنده بوديم و دخترا پيروز ميدون ... خيلي دوست ميداشتم خيلي حرفارو از خودت ميشنيدم تا از اون يكي دوستت، زمان !!! اينا رو فقط من ميدونم و تو همون قدر كه 3 سال پيش مبهم بود كه فقط منو دوستت بدونيم!!!





حسب حالی ننوشتی و شد ايامی چند
محرمی کو که فرستم به تو پيغامی چند
ما بدان مقصد عالی نتوانيم رسيد
هم مگر پيش نهد لطف شما گامی چند
چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب
فرصت عيش نگه دار و بزن جامی چند
قند آميخته با گل نه علاج دل ماست
بوسه‌ای چند برآميز به دشنامی چند
زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند
عيب می جمله چو گفتی هنرش نيز بگو
نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند
ای گدايان خرابات خدا يار شماست
چشم انعام مداريد ز انعامی چند
پير ميخانه چه خوش گفت به دردی کش خويش
که مگو حال دل سوخته با خامی چند
حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت
کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند





" گونه هاش خيس بود، توي اون تاريكي معلوم نبود ماله بارونه يا مال چشاشه ولي قرمزيه چشاش چيز ديگه اي ميگفت، مدتها بود اين جوري نديده بودمش، اين آخرا خوش-خوشان اون بود...
آسمون بي ستاره بود و يه قرص كامل از ماه، همه چي ديگه براي اون شب حسابي مهيا شده بود... آره اون شب شب آخر بود، اون شب، شب وداع بود... از همون كوچه تاريك كه برميگشت با خودش كوچه فريدون رو زمزمه ميكرد، اشكاش لحظه اي قطع نمشد، آسمونم يواش يواش باهاش ناله ميكرد و بيشتر ميشد، حالا ديگه ابرا روي ماه رو هم گرفته بودن و سياهي بود و انگار ماه هم طاقت ديدن نداشت..."

روي فلبت بنويس دلخوش نباشه و به دلت ياد بده توي دنيا براي لحظاتي هم به چيزي دلخوش نباشه،
و دلخوشي همان بس كه نيستي ها دل ببندد و روياها! كه آن نيز به همين زودي پايان ميپزيرد...







ذهن متعصب مانند مردمك چشم است
هرچقدر به آن نور بتابانيم تنگ تر می شود
(برگرفته از نيلوفرستان)

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در پنجشنبه 31 فروردين 1385 | نظر دوستان (15)


پنجشنبه 17 فروردين 1385


عيد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم / گردي نسترديم و غباري نستانديم





عيد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم
گردي نسترديم و غباري نستانديم
ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلي آن را زدر خانه برآنديم
هر جا گذري غلغله ي شادي و شور است
ما آتش اندوه به آبي ننشانديم
آفاق پر از پيك و پيام است، ولي ما
پيكي ندوانديم و پيامي نرسانديم
احباب كهن را نه يكي نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يكي بوسه ستانديم
من دانم و غمگين دلت، اي خسته كبوتر
سالي سپري گشت و ترا ما نپرانديم
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ زجويي نجهانديم
ماننده افسونزدگان، ره به حقيقت
بستيم و جز افسانه ي بيهوده نخوانديم
از نه خم گردون بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم يك زاويه مانديم
طوفان بتكاند مگر "اميد" كه صد بار
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم
مهدي اخوان ثالث ، اسفند 1343



بهار بيست و دوم هم طي شد، عيدي كه 80 درصدش پاي كامپيوتر با يه پروژه VB و اينترنت كه طبق معمول وبلاگ و وبگردي و فضولي و آمارگيري توي اوركات و گزگ معدوم و اينترنتي شبانه و روزانه از نوع مريض و آلوده با درد فيلتر و ميكروب پروكسي و بقيشم با فيلم سينمايي هاي قيچي شده نصف شباي سيما به پايان رسيد.
امسال عيد خيلي رنگ و بو نداشت، هرسال چهارشنبه سوريا به هنگامه خطير(به قول فرزاد مشيري) آتش و آتيش بازي و شلوغ كارياي دسته جمعي برگزار ميشد، اما امسال خرابي كنكور، حس و حال و روحيه و همه چيو ازمون گرفته بود حتي از ثنا و ... اين بود كه مونده بوديم خونه.
از توي كمد يه پيراهن نو در ميارم، همين جوري كه از توي پلاستيكش، بازش ميكنيم ياد 12 اسفند، روز كنكور ارشد ميفتم، سپينود صدا ميزنه : "عليرضا زود باش..."، با حوصله هميشگي خودم ادامه ميدم، سوزنهاي پيراهن نو رو يكي يكي جدا ميكنم، يادم ميفته اون روز كنكورهم يه پيراهن نو از تو كمد آوردم و اين جوري با حوصله بازش ميكردم، اون روز خيلي اميدوار بودم، به همه ميگفتم كه امروز عروسيه منه و قراره نتيجه زحمتامو امروز توي كنكور بگيرم...
يواش يواش گلوم داغ ميشه، پلكام بدجوري سنگين شدن، ولي اينا نبايد امشب ببارن، چون بقيه هم ناراحت ميشن...
بالاخره آماده ميشم ميرم توي حياط يه كم قدم بزنم شايد فراموشش كنم. ولي انگار آسمون هم واسم داره!!! اون آسمون پرستاره هم به من بد نيگا ميكنه، فقط دستامو ميزارم جلو صورتمو چشامو ميبندم....
سپينود صدا ميزنه : "عليرضا چيكار ميكني؟ بيا بريم..."
...





اينجا دلي به جرم تپيدن اسير شد
پروانه اي به جرم پريدن اسير شد
در خانه اي كه حرف مرا كس نميشنيد
يك قاصدك به جرم شنيدن اسير شد
حتي ته همه بن بست هاي شهر
بيجاره باد كه به جرم وزيدن اسير شد
در كوچه هاي كرم زده ي شهر بي كسي
يك سيب كال به جرم رسيدن اسير شد
در شهر ما هميشه كسوف است آسمان
افسوس شب به جرم نديدن اسير شد
آنجا غمي به حكم سياهي رها شده
اينجا دلي به جرم تپيدن اسير شد
امير سنجري



عيد پارسال با 3 تا از دايي هام و خانواده ها رفته بوديم طرف اهواز و اصفهان و كلي دسته جمعي خوش گذشت، ولي امسال از مسافرتم خبري نبود، فقط يه 2 روزي با يكي از داييهام و خانواده ها رفتيم تا كاشان و اومديم، همان جا كه در آن جا روزگار بد نيست، همان جا كه در خود دوستاني بهتر از آب روان دارد...(اهل كاشانم)
اونجا كه اينقده گرمه كه اگه از همدان با ماشين بخاري روشن بري، رسيدي اونجا بايد همون روز توي كاشان توي ماشين كولرو روشن كني!
توي اين سفر، يه چيزيو خيلي خوب فهميدم و اونم اينكه ما توي عصري زندگي ميكنيم كه حتي اگه قرنها از تمدن و فرهنگ ما گذشته باشه، بازم خرافات يه پله بالاتر از فرهنگ و شعور قرار داره.

از 14 فروردين دانشگاها باز شدن ولي اكثر بچه ها نيومده بودن و كلاسا مثل هميشه تق و لق بود و حتي همين بس كه بروبچه هاي مكانيكي بگن : "كلاس حاجي مكانيك هم تشكيل نشد..." ولي گروه كامپيوتر و مخصوصا ورودي 81 هيچ حساب و كتابي كه نداره، چون سه شنبه با 5-6 نفر كلاس IR تشكيل شد. آزمايشگاه سيستم عامل و پايگاه داده هم در نوع خودش بي نظيره، فكرشو بكنين استادي كه فرقي براي Class Diagram و ERD قائل نيست و تازه به ERD بگه اين ديگه چيه؟ و به واسه خودش يه Notation درست كنه و بگه اين ماله Oracle ؟؟؟ ديگه چه جور آزمايشگاه پايگاهي ميشه؟ اون وقت نه به اخلاق سخت گيري و نه به شلگيريياش!!!! خدا آخر و عاقبتمونو به خير كنه...
آزمايشگاه سيستم عامل هم به نصب لينوكس و اينترنت بازي دسته جمعي پسرا گوشه آزمايشگاه گذشت.



هنر معماري ايرانيان، چيزي كه قبلا داشتيم و اين روزها فقط به آن ميباليم، افسوس كه اين هنر مدتهاست به خاك خفته ...


ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزيد
وجه می می‌خواهم و مطرب که می‌گويد رسيد
شاهدان در جلوه و من شرمسار کيسه‌ام
بار عشق و مفلسی صعب است می‌بايد کشيد
قحط جود است آبروی خود نمی‌بايد فروخت
باده و گل از بهای خرقه می‌بايد خريد
گوييا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش
من همی‌کردم دعا و صبح صادق می‌دميد
با لبی و صد هزاران خنده آمد گل به باغ
از کريمی گوييا در گوشه‌ای بويی شنيد
دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک
جامه‌ای در نيک نامی نيز می‌بايد دريد
اين لطايف کز لب لعل تو من گفتم که گفت
وين تطاول کز سر زلف تو من ديدم که ديد
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق
گوشه گيران را ز آسايش طمع بايد بريد
تير عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد
اين قدر دانم که از شعر ترش خون می‌چکيد





در اين تاريكي از هر گوشه و كناري ناله و فريادي به گوش ميرسد، اما آنان كه بايد بشنوند گوششان آنقدر سنگين شده كه چيزي جز موسيقي خودشان نمي شنوند، آن قلم به دستاني كه بايد بنويسند، جوهر قلمشان خشك شده و آناني كه بايد اراده كنند و بايستند، مدتهاست كه در سرماي شب يخ زده اند، خيزشي در كار نيست...
در روزگاري زندگي ميكنيم كه جز خورشيد و آسمان به چيزي نمي بايد افتخار كنيم و به آتش، كه مي سوزاند و تاريكي دردهايمان را مي سوزاند و روشن مي كند، اين روزها آنقدر رفته ايم و آمده ايم كه ذهن ما را جز كليشه اي نميپايد، اما امروز پنجره هاي باز شده اي ديده مي شوند كه تا ديروز قفلشان مي آزاردمان و درهايي كه بسته شده اند گوييا باز مي شوند...
به دنبال ترانه اي هستم تا از آن سرودي بسازم و آوازي سر دهم، اما اين ساز شكسته زا ديگر تواني از نوا نيست...






دل آدما به اندازه حرفاشون بزرگ نيست،
اما اگه حرفاشون از دل باشه ميتونه بزرگترين آدما رو بسازه!

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در پنجشنبه 17 فروردين 1385 | نظر دوستان (21)