بهمن 1384 | صفحه اصلي | فروردين 1385


دوشنبه 29 اسفند 1384


حاشا که من به موسم گل ترک می کنم / من لاف عقل می‌زنم اين کار کی کنم







حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
من لاف عقل می‌زنم اين کار کی کنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم
در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم
از قيل و قال مدرسه حالی دلم گرفت
يک چند نيز خدمت معشوق و می کنم
کی بود در زمانه وفا جام می بيار
تا من حکايت جم و کاووس کی کنم
از نامه سياه نترسم که روز حشر
با فيض لطف او صد از اين نامه طی کنم
کو پيک صبح تا گله‌های شب فراق
با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم
اين جان عاريت که به حافظ سپرد دوست
روزی رخش ببينم و تسليم وی کنم






بياييد آنقدر تلاش كنيم كه وقتي به پايان راه رسيديم، حتي اگر تقدير و سرنوشت زندگي را در خلاف جهت موفقيت ما رقم زد، بتوانيم با صداي بلند بگوييم : من آنچه در توان داشتم انجام دادم

اينو يكي از دوستام چند شب پيشا واسم فرستاد، تلاش چند ماهه واسه كنكور كارشناسي ارشد، همون شد كه پيش اومد و ديگه نميشه كاريش كرد تا نتيجه ها ارديبهشت اعلام بشه. به قول يكي ديگه از دوستام : "اقلا آدم يه بلايي سرش بياد، بعد بشينه واسش عزا بگيره..."، اكثر بچه ها توي اين مدته بعد از كنكور سعي داشتن هوامو داشته باشن.
بعضي وقتا يه اميد و آرزو يا يه خواسته كه مدتها آدم انتظارشو ميكشه، خيلي سخته، وقتي ببيني همين جوري داره از بين ميره، از اون بدتر اينه كه ممكنه حس زندگي كردنو از آدم بگيره، زمين خوردن توي زندگي ما آدما چيز عجيبي نيست، ولي چه جوري زمين خوردن و چه جوري بلند شدندش مهمه !!!
هميشه موقع درس خوندنا مخصوصا اون روزايي كه ساعتاي درس خوندن دورقمي ميشد، پيش خودم روياي بعد از كنكور رو داشتم كه چي بكنم و چي نكنم، ما آدما خيلي خوب بلديم رويا بسازيم... و حالا كه چند روز مونده تا عيد بشه ،اين اولين باريه كه واسم اينقده و عاديه !!! عيد امسال اصلا ديگه رنگ و بوي هر سال رو نداره !!! همش به خاطر اين كنكور لعنتيه كه بدجوري زده تو ذقمون و بعد از اون هم، بدقولي بعضيا(بدقولي كه شايد دل خوشي كه خيلي راحت كشته شد...)
حال و حوصله كاري رو هم ديگه ندارم، هيچ كسي هم نيست كه بتونه آدمو درك كنه و همه توقعات بيش از حد خودشونو دارن!!! ،حتي امسال براي اولين بار واسه چهارشنبه سوري توي خونه موندم و اصلا حال بيرون رفتن رو هم نداشتم، اميدوارم توي اين 10-20 روزه يه اتفاقايي بيفته !!!!







معشوقه بسامان شد، تا باد چنين بادا
كفرش همه ايمان شد، تا باد چنين بادا
ملكى كه پريشان شد،از شومى شيطان شد
باز آن سليمان شد، تا باد چنين بادا
يارى كه دلم خستى، در بر رخ ما بستى
غمخواره ياران شد، تا باد چنين بادا
شب رفت صبوح آمد، غم رفت فتوح آمد
خورشيد درخشان شد تا باد چنين بادا
عيد آمد و عيد آمد، يارى كه رميد آمد
عيدانه فراوان شد، تا باد چنين بادا
مولانا



بعد از كنكور اولين جايي كه ميشد همه بچه ها رو دور هم ديد، جشن روز مهندسي توي سالن جديد دانشكده مهندسي بود، كه توسط شوراي صنفي و انجمن اسلامي برگزار شده بود. واي كه چقدر شلوغ بود، حتي يه تعدادي از دانشكده هاي ديگه هم اومده بودن!!! سالن از بس پر بود جاي سوزن انداختن نبود، توي اون شلوغي طه يه گوشه سرپا وايساده بود، واسه وروديا يه همچين جشني خيلي فوق العاده بود و ميشد اينو توي چشماشون و مخصوصا چهره ها و عكس العملاشون ديد، فواد زرنگي كرده بود و زودتر اومده بود و روي صندلي نشسته بود (اونجا بهشم كه بد نميگذشت ...)، نشون دادن عكساي دسته جمعيمون توي اردوها خاطره ها رو تازه ميكرد، فرزاد مثل هميشه كه عشق بيانيه خوندن و صحبت كردن داره، بيانيه رو ميخوند و بارها واژه "هنگامه خطير" رو بكار برد، سيمين هم از طرف شوراي صنفي اومد و گزارش فعاليتهاي شوراي صنفي رو داد و با "مانده تا برف زمين آب شود..." (سهراب) شروع كرد ولي جو سالن اينارو نميكشيد...، تئاتر ممد آمبرلا هم با شلوغ كاري مكانيكيا و خصوصا سيروس(بعد از مدتها) همراه بود، عادل اميري هم شوخ طبعيش گل كرده بود و با آرش مجري چه چيزايي كه نميگفتن كه سالن بخنده !!! جايزه دادن به اعضاي شواري صنفي و ريحانه اينا هم در نوع خودش جالب توجه بود، اما نگذريم از آواز خوندن ممد و چند تا از وروديا (منم از ته سالن ميخواستم برم، ولي نگهبان انتظامات عبور و مرور رو غدغن كرده بود و عوضش تو اون شلوغي خودشو هي ميچسبوند به دختراي اون طرف...)، تجليل از محبي و منزه هم به جاي خودش جالب بود و از همه جالبتر و عجيبتر حضور چند تن از مسئولين دانشگاه تا آخر مراسم بود... اما توي اون شور و هيجان و شلوغي باز بعضي وقتا كه ياد روز قبل و صبح (كنكور) مي افتادم مثل داغي بود كه تازه ميشد و همه چي از نو... (فواد قراره عكساي روز مهندس رو بزاره روي وبلاگش)


واسه اولين جمعه بعد از كنكور هم، با بچه ها قرار كوه گذاشته بوديم ولي بارش بارون باعث شد كه فقط با امير و ميثم(هوشنگ خودمون) به بلوار و گنج نامه اكتفا كنيم...
اما اين جمعه ديگه برنامه حسابي بود، دكتر نميدونم كجا ميخواست بره كه نيومدU ولي بالاخره با فواد و اميرحسين و عرفان و اميرخشگله و فري جمعمون جور شد، آخرين جمعه سال 84 واسه كوه رفتن و يه كوه پر از خلوت آدما و من كه بعد از 5-6 ماه ميومدم، برفي كه هنوز آخرين يادگاريهاي زمستان رو با خودش داشت خيلي زيبا بود، و ميدان ميشان كه تا چشم كار ميكرد سفيد بود و بهار كه بشه ديگه اين سفيدي جاي خوشو به سبزي ميده!!!
شنبه هم بعد از مدتها (6-7 ماه) با فواد و امير رفتيم فوتبال و اونجا هم كلي از بچه ها اومده بودن، چه خوبه كه اين جمع هاي دوستانه خيلي خوب ميتونه واسه دقايقي غم و غصه ها رو از آدم دور كنه! چند تا از بچه هاي سمپاد 80 (مثل حميد و سهيل و نويد و...) هم اين دفه ميهمان افتخاري بودن كه بعد از 20 دقيقه خسته شدن و رفتن، امير بصيري مثل هميشه واسه خودش كولاك ميكرد، علي مثل هميشه تكروي ميكرد و حسابي شوخ شده بود تو بازي (هر چي هست زير سر اين سون ديامونداس...)، فواد هم تند و تيزي و دوندگي خودشو داشت(مخصوصا كه سفارش كرده بود كه توي وبلاگ ازش حسابي تعريف كنم!!!) ، و اما برهان كه توپا رو حدر ميداد و زياد هم غر ميزد و مهدي كه ديگه دود سيگار براش نفس نذاشته و ...




ابر آمد و باز بر سر سبزه گريست
بي باده گلرنگ نمي بايد زيست
اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاك ما تماشاگه كيست
خيام







آدم را به جرم خوردن سيب از بهشت راندن،
اما چه باك،
حوا خود بهشت بود !


نوشته شده توسط يه گردن زخمي در دوشنبه 29 اسفند 1384 | نظر دوستان (14)


پنجشنبه 18 اسفند 1384


رفتم و قربونت شدم / اما، بازم نيومدي...





عاشق و مجنونت شدم
نخونده مهمونت شدم
کلي پريشونت شدم
اما، بازم نيومدي
قهوه فنجونت شدم
شمعه تو شمعدونت شدم
خاکه تو گلدونت شدم
اما، بازم نيومدي
برفه زمستونت شدم
رسوا و حيرونت شدم
چيک چيکه ناودونت شدم
اما، بازم نيومدي
آفتاب و بارونت شدم
اشکاي غلتونت شدم
عطره گلابدونت شدم
اما، بازم نيومدي
ماهه تو ايونت شدم
خراب و ويرونت شدم
گله گلستونت شدم
اما، بازم نيومدي
سه ماه تابستونت شدم
الوند و کارونت شدم
دشتاي ايرونت شدم
اما بازم نيومدي
دنا و هامونت شدم
نزديکتر از جونت شدم
رگت شدم، خونت شدم
اما بازم نيومدي
خادم و دربونت شدم
اسيره زندونت شدم
گلابه کاشونت شدم
اما، بازم نيومدي
يه جوري مديونت شدم
سنگه خيابونت شدم
راهيه ميدونت شدم
اما بازم نيومدي
تو سختي، آسونت شدم
تو دردا، درمونت شدم
ناجيه پنهونت شدم
اما بازم نيومدي
لباس و سامونت شدم
سارقه ايمونت شدم
چشماي گريونت شدم
اما، بازم نيومدي
لباي خندونت شدم
گشنه شدي، نونت شدم
آبه فراونت شدم
اما بازم نيومدي
هميشه ممنونت شدم
من ني چوپونت شدم
آب، تو بيابونت شدم
اما، بازم نيومدي
شعرايه ارزونت شدم
عمري غزل خونت شدم
تسليمه قانونت شدم
اما بازم نيومدي
گشنه مژگونت شدم
هلاکه چشمونت شدم
رفتم و قربونت شدم
اما، بازم نيومدي
رفتم و قربونت شدم
اما، بازم نيومدي...
مريم حيدرزاده



مامان و بابا دارن نماز ميخونن، من واسه خودم بيكار دراز كشيدم و دارم آلبوم جديد بيژن مرتضوي رو گوش ميدم و روزاي رفته رو با خودم مرور ميكنم، تابستون، پاييز، زمستون و بالاخره امروز... چند ماهي كه زير پلكم جاموند و اين چند روز كه چه سخت گذشت و اين ثانيه ها كه قصد رفتن ندارند...
مامان بالاخره ما رو با قرآن راهي ميكنه، تا 1 ساعت ديگه قراره كنكور كارشناسي ارشد IT شروع بشه، خيابونا هم يه كمي زيادي خلوته...
جلوي سر در علوم امير و هيچکس وايسادن، با ديدن من ناخودآگاه ميزنن زير خنده، يه كيسه تو دستاي منه، توش 10-12 مداد تراشيده و يه پاككن و يه مدادتراش و يه بطري آب، يه سانديس بزرگ توت فرنگي، دو تا كلوچه و تا دلت بخواد شكلاته... (پس چيزي عجيبي نبايد باشه!!!)
كلي دختر هم اون طرف وايسادن بالاخره بعد از كلي تعريف دسته جمعي ميريم تو، نگهباني كه اونجا وايساده همين جوري الكي آدما رو ميگرده، ولي بازم بعضي از بچه ها راحت ميتونن موبايل بيارن سر جلسه، وارد كلاس 4 ميشيم، رديف دوم، اون وسط جاي منه... يادمه پارسال سلمان (تجارت الكترونيك علم و صنعت) هم، همين جا نشسته بود، به خودم بيشتر اميدوار ميشم...(البته پارسال كيسه سلمان از مال من بزرگتر بود و آبميوه هاش آلبالويي و بيشتر بود!!!)، عليرضا اون گوشه اول كلاس افتاده!، اونم تازه عينكي شده و عينكشو با وسواسه خاصي تميز ميكنه، هنوز يه نيم ساعت ديگه مونده، با امير يه گشتي ميزنيم، توي آينه دستشويي براي آخرين بار خودم نيگا ميكنم، همه چه مرتبه (حتي شونه موهام...) و بعد از اين همه انتظار (7-8 ماه تموم شد) وقتش ديگه رسيده، توي دستشويي يه عده دارن نقشه شومشونو باهم يه دور مرور ميكنن...، دوباره وارد كلاس ميشم، كه يهو صداي بلندي به گوش ميرسه و چند نفر با خنده و با هم ميگن : " سلام آقاي دكتر..." ، بله آخرين بازمانده هاي بروبچ مكبس (makbes) پيداشون شده، امير، حميد و هادي... بعد از سلام و خوش و بش ، آمانج و مهران هم اضافه ميشن و مثل تيم هاي ورزشي قبل از مسابقه يه حلقه ميبنديم و دستامونو ميديم به هم و بلند "يازهرا" ميگيم، با اين همه شور و نشاط و خنده بعيد ميدونم ديگه واسه بقيه روحيه اي مونده باشه، بلندگو از توي سالن واسه خودش بدجوري سروصدا راه انداخته (يادمون باشه اگه يه وقت سال ديگه دوباره كنكور داشتيم اول از همه اين بلندگو رو خفه كنيم...)




به هر حال هر طور كه هست ميشينيم، اين لحظات ديگه سختتر داره ميگذره (چون اصلا ديگه نميگذره...)، ميثم با ريشش بازي ميكنه، امير ديوار و نيگا ميكنه، يكي از اين پيام نوريا با مدادش روي صندلي خط خطي ميكنه، بلنگو مرتبا ضابطين و رابطين رو صدا ميزنه، حسن آقا، راننده سرويس مهندسي هم شده مراقب ما، برگه هاي نظر خواهي مدتيه كه توزيع شده ولي اين حسن آقا هنوز برگه هاي پاسخ نامه رو تو بقلش چسبونده كه مبادا كسي دست بزنه يا از غيب بخوادش جواب بده... حميد آقا، مسئول دفتر گروه مكانيك سوالا رو ميزاره كنار صندلي، هنوز اين حسن آقا پاسخ نامه رو نداده، بلندگو اعلام ميكنه وقت پاسخگويي به نظزخواهي تموم شده، حسن آقا شرع ميكنه به جمع كردن برگه ها (پس تا اينجا برگه هاي نظرخواهي واسه خوشگلي بود و معلوم نشد بدون پاسخ نامه چه جوري بايد نظر ميداديم پس اينش تا اينجا يعني كشك، منتظر بعديشيم)...
بلندگو شروع آزمون رو اعلام ميكنه، تازه حسن آقا يادش ميفته كه بايد پاسخ نامه بده، ديگه حسابي همه صداشون درومده و شاكي شدن...
اون ته انگار نقشه شوم بچه ها به خوبي عملي شده و با يه كاغد كوچولو گزينه ها ردوبدل ميشه (ولي ميدونم كه واسه هيچ كدومشون فايده نداره، چون هيچ كدومشون هيچي نخوندن...)
ديگه ساعت شده 6.30 . و وقت تموم شده فقط سرها از برگه ها بالا مياد، نصف جمعيت كلاس خالي شده و آزمون IT تموم شده، همه اذعان دارن كه سوالا خوب و آسون بوده به جز معماري....



آن روي سكه :
جمعه ، 12/12 سال خورشيدي و 2/2 سال قمري و 3/3 سال ميلادي، كلي sms رسيده واسه امروز كه اين روز به ظاهر خجسته كه روز خوبيه و خوش شانس باشي و ...
هوا بدجوري گرمه، امروز از ديروز ديرتر ميگذره، زير آفتاب جلو سردر علوم با بچه ها وايساديم، هيچکس ميگه دلم حول ميكنه (منم نظر اونو دارم ولي به روي خودم نميارم)، هوشنگ با پيراهن قرمزش مياد، اميرم از برف و پيست اسكي كه صبح رفته تعريف ميكنه...
امروز قراره قسمت عمومي و مشترك كنكور كارشناسي ارشد مهندسي كامپيوتر برگزار بشه، جمعيت امروز 1.5 برابر جمعيت ديروزه، سالن مطالعه علوم محل آزمونه ماست، همون وسط مسطا...، از بلندگو آوازي پخش ميشه، محسن ميگه : "اينا همه آرامش قبل از طوفانه..."، با چند نفري راجع به سوالهاي ديروز معماري و سيستم عامل بحث مي كنيم، امروز ديگه حسن آقا مراقب نيست و به جاش نگهبانهاي حراست شدن مراقبامون...، تازه وحيد دلكش هم از اون طرف جولان ميده...، اينجا هوا بدجوري گرمه، مراقب محترم هم لطف ميكنه و پنجره ها رو ميبنده يه وقت پرنده ها به كسي تقلب نرسونن، اينجا صداي بلند گو بدجوري زياده و ديگه حسابي تو ذوق ميزنه...




دفترچه اول زبانه، غلطهاي املايي يواش يواش زياد و اعصاب منو بيشتر خط خطي ميكنن، سوال 16 شماره گزينه هاشو غلط نوشتن، توي متن آخرم كه ديگه هيچي هم زيادي سخته و لغت هم كه ماشالله كم نداره، بعضيا همين جوري بيكار نشستن و دروديوارو نيگا ميكنن، از اون گوشه هادي رو بلند ميكنن، آره هاديه، خوشه!!! (غلط نكنم تقلبش لو رفته... ) اونم اول زبان (اي بيچاره)، يه كاغد قلمبه ازش گرفتن... ديگه وقت زبان تموم ميشه و دفترچه رياضي و مشتركا رو ميدن، رياضي مهندسي كه از خداهاي برقي هم كاري ساخته نيست و مثل هميشه سخته!!!... واسه آمار كلي حل مكني و خوشحال ميشي، ولي جواب توي 2 گزينه تكراريه (خدا لعنتت كنه سازمان سنجش، حداقل يه بار يه ويرايشم نكردن...) يواش يواش كه جلو ميري سختتر و وقتگيرتر ميشه، بلندگوي بالاي سرم هنوز داره سروصدا ميكنه (ضابطين؟؟؟ رابطين) پنجره هارو بستن، سالن دم كرده و بدجوري گرمه، يواش يواش كلافه ميشم، ديگه دارم ديوونه ميشم بقيه سوالا رو كه ميبينم؟؟؟ چرا اينجوري سوال دادن، به روي خودم نميارم، مراقبه بالاي سرم قدم ميزنه، بدجوري صداي قدم زدناش توي مخمه!!! ... وقتم داره تند تند ميگذره، ديگه حرفي براي گفتن ندارم، چقدر گزينه هاي شك دار زياد ميشه؟؟؟؟ آخه اينا رو بايد چيكار كرد... تمركز برام نمونده... اينقده كلافه شدم كه يه سوالو دارم عوضي حل ميكنم... يه كم كه ميگذره بهتر ميشه ولي وقت داره ميره و ديگه حسابي شاكي شدم، اين يه ربع آخر فقط دارم براي انتخاب گزينه هاي شك دار تلاش ميكنم، تلاش براي بعضياش بي فايدس، نمونه بعضي سوالا رو حتي تا حالا نديدم... نه تو اين 7-8 ساله كنكور و نه توي كنكور آزمايشي هاي سنجش و پارسه و قلمچي...(من كه ديگه 7-8 ماهه اونا رو حسابي خورده بودم...)



آري، آري !!! جلادان ظالم سازمان سنجش بار ديگر با دشنه هاي سوالات خود ظهر خون بار ديگري آفريدند و هزاران استعداد رو به خاك و خون نشاندند، آري فواد جان!!! آري مهدي جان!!!، آري فرزاد جان!!! واقعا امروز روز عجيبي توي تقويم بود!!! و روزگار از ياد نخواهد برد...
تا خونه پياده ميرم، گرماي بعد ازظهر جاي خودشو به يه غروب سوزناك داده و بادي كه صورتو از سرما حسابي ميسوزونه... بدجوري شوكه شدم، اصلا انتظارشو نداشتم، خيلي ناراحتم... تا حالا اين جوري نشده بود، اصلا پيش نيومده بود... خيلي به اين روز اميد داشتم... (اما چه خيال باطلي...)، اصلا دوست ندارم بمونم واسه سال ديگه يا برم آزاد... واقعا كه خستگيه 7-8 ماهه بدجوري به تنم مونده... چشمام يواش يواش سنگين ميشن، خداخدا ميكنم كسي منو توي اين حال نبينه و كسي خونه نباشه... توي خونه ديگه بغض گلوم ميتركه، و اين اشكها دگر بار به ميهمانيه گونه ها آمده اند، آنها كه مدتها همديگه رو نديده بودن، روز خوبي را براي وصال انتخاب كرده اند...
پيش خودم فك ميكنم شايد دومين شكست زندگيم رقم خورده... آخرين باري كه اين جوري شدم يه شب سر پاييزي توي سال 81 به خاطر يه شكست عشقي-عاطفي بود (ولي اون موقع جوان بودم و جاهل و بي تجربه و كلي واسم درس شد، نميدونم اين ديگه چه جور درسي بود كه خدا واسم قرار داد...) و اين بار هم اينجوري!!!، اصلا هيچ رقمه انتظارشو نداشتم كه اين جوري بشه... حالا از فردا هم هر جا كه بري همه مثل آينه دق ميپرسن كه چي شد و چي كردي !!!!
بي شك ما آدما اكثر وقتا روياهايي رو كه توي ذهن ميپرورونيم، تا يه جوري ميايم بهشون برسيم، ازمون دور ميشن...





توي دنيا دخترا يا خوشگلن، يا اينكه اصلا بلد نيستن خودشونو خوشگل كنن!!!
برنارد شاو

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در پنجشنبه 18 اسفند 1384 | نظر دوستان (8)