يكشنبه 22 آبان 1384

يك پنجره براي ديدن
يك پنجره براي شنيدن
يك پنجره كه مثل حلقهي چاهي
در انتهاي خود به قلب زمين ميرسد
و باز ميشود بسوي وسعت اين مهرباني مكرر آبي رنگ
يك پنجره كه دستهاي كوچك تنهايي را
از بخشش شبانهي عطر ستارههاي كريم
سرشار ميكند.
و ميشود از آنجا
خورشيد را به غربت گلهاي شمعداني مهمان كرد
يك پنجره براي من كافيست.
من از ديار عروسكها ميآيم
از زير سايههاي درختان كاغذي
در باغ يك كتاب مصور
از فصلهاي خشك تجربههاي عقيم دوستي و عشق
در كوچههاي خاكي معصوميت
از سالهاي رشد حروف پريده رنگ الفبا
در پشت ميزهاي مدرسهي مسلول
از لحظهاي كه بچهها توانستند
بر روي تخته حرف «سنگ» را بنويسند
و سارهاي سراسيمه از درخت كهنسال پر زدند.
من از ميان ريشههاي گياهان گوشتخوار ميآيم
و مغز من هنوز
لبريز از صداي وحشت پروانهايست كه او را
در دفتري به سنجاقي
مصلوب كرده بودند.
وقتي كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغهاي مرا تكهتكه ميكردند.
وقتي كه چشمهاي كودكانهي عشق مرا
با دستمال تيرهي قانون ميبستند
و از شقيقههاي مضطرب آرزوي من
فوارههاي خون به بيرون ميپاشيد
وقتي كه زندگي من ديگر
چيزي نبود، هيچ چيز بجز تيكتاك ساعت ديواري
دريافتم، بايد. بايد. بايد.
ديوانهوار دوست بدارم.
يك پنجره براي من كافيست
يك پنجره به لحظهي آگاهي و نگاه و سكوت
اكنون نهال گردو
آنقدر قد كشيده كه ديوار را براي برگهاي جوانش
معني كند
از آينه بپرس
نام نجات دهندهات را
آيا زمين كه زير پاي تو ميلرزد
تنهاتر از تو نيست؟
پيغمبران، رسالت ويراني را
با خود به قرن ما آوردند
اين انفجارهاي پياپي،
و ابرهاي مسموم،
آيا طنين آيههاي مقدس هستند؟
اي دوست، اي برادر، اي همخون
وقتي به ماه رسيدي
تاريخ قتلعام گلها را بنويس.
هميشه خوابها
از ارتفاع سادهلوحي خود پرت ميشوند و ميميرند
من شبدر چهارپري را ميبويم
كه روي گور مفاهيم كهنه روييدهست
آيا زني كه در كفن انتظار و عصمت خود خاك شد جواني من بود؟
آيا دوباره من از پلههاي كنجكاوي خود بالا خواهم رفت
تا به خداي خوب، كه در پشتبام خانه قدم ميزند سلام بگويم؟
حس ميكنم كه وقت گذشتهست
حس ميكنم كه «لحظه» سهم من از برگهاي تاريخ است
حس ميكنم كه ميز فاصلهي كاذبيست در ميان گيسوان من و دستهاي
اين غريبهي غمگين
حرفي به من بزن
آيا كسي كه مهرباني يك جسم زنده را بتو ميبخشد
جز درك حس زنده بودن از تو چه ميخواهد؟
حرفي به من بزن
من در پناه پنجرهام
با آفتاب رابطه دارم.
ايمان بيآوريم به آغاز فصلِ سرد
فروغ فرخزاد

امروز صبح كه از خواب پاشدم ، هوا خيلي سرد بود، اولش مي خواستم چشمامو دوباره ببندم و برم زير پتو و فكر كنم كه هنوز شبه، ولي به خورشيد خانوم كه نميشه دروغ بگم،از اين گذشته اون بيرون ، يه جا به اسم دانشگاه و يه درسي به اسم هوش مصنوعي منتظرم بودن، (عرفان هميشه ميگه قال گذاشتن كار بديه )، بيرون ديگه خيلي سردتر بود، حتي هوا هم يخ كرده بود و حسابي از زور سرما مريض و سفيد شده بود (مامانم گفته هوا وقتي كه اين جوري مريض ميشه، بهش ميگن مه)، واي واي چمناي باغچه اشكاشون يخ كرده بود، بيچاره ها اونا هم سفيد شده بودن ، (كاش ميشد بخاريو برد تو باغچه، ولي امير ميگه اگه بخاريو ببري تو باغچه لوله بخاري كه نداره ، تازشم لوله گازهم نداره، اين بادم با اون صداش همه گرماشو ميدزده واسه خودش ) ، درختا كه ديگه هيچي ، همه برگاشون ريخته بود رو زمين ، شايدم از ناراحتيشون اين جوري شدن ، آخه درختا كه نميتونن گريه كنن يه جاي اشك برگش ميريزه، بعضي از اين برگا خيلي كوچولوئن، صبح هرچي دقت كردم پامو روشون نزارم ،خب نشد، يكي از اين برگ بزرگ قرمزا (فك كنم مامان بزرگشون بود) يه جيغ خش خشي سرم كشيد منم از ترسم زودي فرار كردم، اين باباي وحيد ، همين رفتگر محل، با اون جاروي دراز و بي قوارش محكم ميزد تو سر اين برگا و ميزدشون اون طرف، واييييي وقتي كه برگا رو ميسوزوند ، صداي جيغ برگاي كوچولو حسابي ميومد، اون برگ سبزا كه تازه به دنيا اومده بودن از غصه شون ديگه يه دود سفيد شده بودن، اين چنار كنار پنجره (همون كه هميشه از پشت پنجره بهم سلام ميكنه) هم حسابي كچل شده، بديش اينه كه اين درختا يهو كچل ميشن، وگرنه مثل آدما ميشد از پاهاش به سرش پيوند بزنيم و مودار بشه، تازه يه بدي ديگم داره ، اين گنجشك كوچولوا نميتونن قايم موشك بازي كنن، خوب اگه برگ درختا نباشه ، كجا قايم بشن، آخي تازه روي سيم برقم شايد برق بگيرتشون و بميرن ، تازه ديشب يه هاپو هم داشت داد ميزد و گريه ميكرد ، فك كنم اونم يا حسابي سردش شده بود يا ناراحت درختا بود، اون پيشي سفيده (بيچاره همون كه آقاي مكاري دمشو بريده) خودشو فوت كرده بود، ولي من هر وقت كه لپامو باد ميكنم زودي تموم ميشه يا سپينود (خواهرجونمو ميگم ) با انگشتش ميزنه بادش خالي ميشه، فك كنم پيشيه ميخواسته منو بترسونه و بگه كه از من قويتره ولي من صبح يه ليوان شير خورده بودم، تازه اون كه شير نخورده !!!!!

غنچه خنديد ولی باغ به اين خنده گريست
غنچه آنروز ندانست که اين گريه ز چيست!!!
باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبديل
گريه ی باغ فزون تر شد و چون ابر گريست
باغبان آمد و يک يک همه ی گلها را چيد
باغ عريان شد و ديدند که از گل خالی ست
باغ پرسيد چه سودی بری از چيدن گل؟!!
گفت: پژمردگی اش را نتوانم نگريست
من اگر از روی هر شاخه نچينم گل را
چه به گلزار و چه گلدان، دگر عمرش فانی ست
همه محکوم به مرگند، چه انسان، چه گياه
اين چنين است همه کاره جهان تا باقی ست!!!
گريه ی باغ از آن بود که او ميدانست
غنچه گر گل بشود هستی او گردد نيست!!!
رسم تقدير چنين است و چنين خواهد بود
ميرود عمر، ولی خنده به لب بايد زيست!!!

هفته پيش تولد فواد عزيز و دوست داشتني بود، جمعون حسابي جمع بود، تازه چندتا دوست جديدم پيدا كردم، اولش كه انگار همه آهن قورت داده بودن ، چون كسي پا نميشد، هم اينكه حسابي چشبيده بودن به مبل (راستي شايدم فواد روي مبلاشون چسب زده بود كه همه بچسبن ...) ولي نميدونم تا من و ممد و برهان يه تكوني به اين بدنا داديم ، ديگه همه آهناشون آب شد و مثل فرفره پاشدن (هيچ ميدونستين فرق مهمونيهاي پسرونه و دخترونه يكيش تو همينه كه پسرا اولش از هم بيشتر خجالت ميكشن، تازه بعضيا بهش ميگن نجابت و سنگيني )، اين امير رفته بود به نمايندگي از چندتا از بچه ها كادو گرفته بود ، فقط چندين و چند بار اسماشونو خوند(هنوزم تو دانشگاه ميبينيمش ليست رو ازش ميپرسيم)... آخرشم قرار شد كسي به حاجي مكانيك چيزي نگه ،وگرنه اين ترم همه بروبچ مكانيكي افتادن.... خلاصه كه جاي همتون خالي بود، (البته پسر خوبي بودما، قبلش درسامو خونده بودم)....
اينم از ارسالي هاي دوستان (فقط نميدونم اصلش مال كيه !!!) :
" عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاريست. عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه پنهان کردن قلبي ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه نداشتن شانه هاي محکمي ست که بتواني به آن تکيه کني ، و از غم زندگي برايش اشک بريزي . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي ست ، که مجبوري آخرش را با جدائي به سرانجام رساني . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست..."
