شهريور 1384 | صفحه اصلي | آبان 1384


پنجشنبه 28 مهر 1384


بعد از آن ديوانگي ها ‚ اي دريغ / باورم نايد كه عاقل گشته ام





بعد از آن ديوانگي ها ‚ اي دريغ
باورم نايد كه عاقل گشته ام
گوييا او مرده در من كاينچنين
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آيينه مي پرسم ملول
چيستم ديگر بچشمت چيستم ؟
ليك در آينه مي بينم كه واي
سايه اي هم زانچه بودم و نيستم
همچو آن رقاصه هندو بناز
پاي ميكوبم ولي بر گور خويش
وه كه با صد حسرت اين ويرانه را
روشني بخشيده ام از نور خويش
ره نمي جويم بسوي شهر روز
بيگمان در قعر گوري خفته ام
گوهري دارم ولي آن را ز بيم
در دل مردابها بنهفته ام
مي روم ... اما نميپرسم ز خويش
ره كجا ... ؟ منزل كجا ...؟ مقصود چيست ؟
بوسه مي بخشم ولي خود غافلم
كاين دل ديوانه را معبود كيست
او چو در من مرد نا گه هر چه بود
در نگاهم حالتي ديگر گرفت
گوييا شب با دو دست سرد خويش
روح بي تاب مرا در بر گرفت
آه ... آري ... اين منم ... اما چه سود
او كه در من بود ديگر نيست نيست
مي خروشم زير لب ديوانه وار
او كه در من بود آخر كيست كيست ؟
"فروغ"


هيچ وقت محيط بيمارستان رو دوست نداشتم و ندارم ، يه دايي عزيزي دارم كه بازم مدتيه به خاطر كليه ش رفته بيمارستان ، امروز رفته بودم سراغش يه سري بهش بزنم ، اين دفه ديگه مثل هميشه سرحال نبود و رنگ به رخش نمونده بود، دستاش از زور سرم كبود شده بود، ديداري بعد از مدتها از فراسوي فاصله هاي مقررات بيمارستان ... فقط چند لحظه به قاصله 3-4 متر، ، بيمارستان اكباتان همدان كه ديگه گفتن نداره ، از اون محيط و سرو صدا و چهره هاي مضطرب و نگران افراد و شلوغي پشت درهاي بسته و راهروهاي تودرتو ، نمي دونم چرا هرچند وقت يكبار يادشون ميفته يه جا رو خراب كنن و دوباره يه ديوار كم يا زياد كنن ، اين باز هم طبق معمول داشتن به جاي ديوار يه سقف درست ميكردن : فكرشو بكنين توي محيط بيمارستان 4-5 تا كارگر با 2-3 تا داربست و كلي و آجر و گل و ملات چه افتزاحي به بار مياره ، گردوخاك و رفت و آمد ...
آهاي دعاخوانا و دعاگوا و نمازخونا و روزه گيرا و وبلاگ خونا و خلاصه همه دوستا، به ياد دايي قشنگ منم باشين ، دعا يادتون نره !!!

يادم باشه كه يادت بيارم كه يادت بدم كه ياد بگيري كه يادم بياري هميشه به يادتم و هيچ وقت از يادم نميري ، اينو يادت نره !!!!


بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آوار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جویباران پر از سنگ
بزن باران که وقت لای روبیست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران شادی بخش جهان را
به باران شوق و شیرین کن زمان را
به یام غرقه در خون دیارم
به پا کن پرچم رنگین کمان را
بزن باران که بیصبرند یاران
نمان خاموش گریان شو به باران
بزن باران بشوی آلودگی را
ز دامان بلند روزگاران
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آوار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جویباران پر از سنگ
بزن باران که وقت لای روبیست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است




حرفهاي زيادي براي گفتن دارم و حرفهاي زيادتري براي ناگفتن ، از نامردمي ها و جهل انسانها تا... فعلا ترجيح ميدم حرف و صحبتي نباشه ! يه ماهي هست كه به روز نكردم ، خيليا پرسيدن و گفتن !!!! درگيريا و گرفتاريا زياده و يكيش درس و كنكوره ، اما از اينم كه بگذريم ، ميخواستم به دفاع پايان نامه كارشناسي سلمان و شهرزاد و اخيرا سميه اشاره كنم و به طبع آن شيريني ... شبهايي كه با بهترين خاطره ها طي شد و جز يادي از آن چيزي باقي نمونده...و اون شب خونه نويد و آرش و ممد، آرش خان چه سنگ تمومي گذاشت با سه تار و سنتورش ...


و اينا رو هم يكي از دوستان فرستاده :
"...صبح بدون تو تاريك است شب ها بي ياد تو طولانيست ذهن قلبم مشوش سواليست : دليل تپشم بدون او چيست ؟ مدتيست كه دلم در كنج تنهايي مي گريد زندگي را هدفي ديگر نيست همه گلهاي شقايق سر به زير آوردند آسمان خاكستريست ، خورشيد خاكيست همه چيز را غبار تنهايي پوشانده هوايي نيست ، وزشي نيست..."


"...خاطرم هست روزي را كه آسمان آبي بود آفتاب بر خاك دلم تابيد تو شكفتي در من ،‌ من شكفتم در خود ريشه در جانم كردي ، پيچكي بر دور قلبم گشتي ولي افسوس كه ديگر نيلوفر نيست حس آبي پريدن نيست ، گرايش به سمت سقوط است دليلي نيست تا هدفي باشد خوابهايم خاكستريست طعم شيرين تو را دارد ، مزه تلخ جدايي كار هر روزم است دفتر كاهي خاطرتم را ، روي ميز پوسيده ذهنم ورق مي زنم تا مگر حس گل سرخ خشكيده ميان كاغذ ياد سبزي از تو ، خاطرم بياورد پر پروانه خوابيده ميان دفتر حس نرم نوازش تو را يادم بياورد..."

شكسپير ميگه : اگه يكي رو خيلي دوست داري ...ولش كن ... اگر قسمت باشه خودش برميگرده ... اگر هم برنگشت از اول مال تو نبوده !!!!



نوشته شده توسط يه گردن زخمي در پنجشنبه 28 مهر 1384 | نظر دوستان (14)