ارديبهشت 1384 | صفحه اصلي | تير 1384


يكشنبه 5 تير 1384


در ميخانه ببستند خدايا مپسند / که در خانه تزوير و ريا بگشايند





بود آيا که در ميکده‌ها بگشايند
گره از کار فروبسته ما بگشايند
اگر از بهر دل زاهد خودبين بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشايند
به صفای دل رندان صبوحی زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند
نامه تعزيت دختر رز بنويسيد
تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشايند
گيسوی چنگ ببريد به مرگ می ناب
تا حريفان همه خون از مژه‌ها بگشايند
در ميخانه ببستند خدايا مپسند
که در خانه تزوير و ريا بگشايند
حافظ اين خرقه که داری تو ببينی فردا
که چه زنار ز زيرش به دغا بگشايند


ساعت 9.15 با بچه هاي محل ، ممد و فواد داريم ميريم به طرف بلوار ارم ، يه همدانه و يه بلوار ارم ، هر وقت خبري باشه ملت جمع ميشن اونجا و اين بار به بهونه صعود ايران به جام جهاني 2006آلمان ، تا چشم كار ميكنه آدمه كه از خونه ها اومدن بيرون ، جالبه كه پليس بعد از مدتها بازم با مردم كاري نداره ، مثل همون 8 سال پيش كه شلوغ شده بود، ما ايرانيام كه توي شادي كردن ، از همه نديد بديد تريم ، ببين تروخدا رقصيدن ملت وسط خيابونو ، چقدرم ضايع ميرقصه ، يكي نيست بگه فلاني مجبور نيستي كه ...، هنوز نزديكياي سعيديه هستيم ، ابتداي بلوار مثل هميشه چند از بچه هاي سمپادي رو ميبنيم... ، وضع رفتن موتوريا كه افتضاحه ! از اون بوق زدنشون تا اون طرز رفتنشون ، گاه گاه صداي وحشتناك ترقه ميادش ، ماشنهايي كه ساب قوي اي دارن زدن كنار و گله گله و دسته دسته دارن بچه ها ميرقصن ، از توي كوچه پس كوچه هايي كه به بلوار ختم ميشه ، بوي لنت ترمز و صفحه كلاج بدي به مشام ميرسه ، معلوم نيست ماشينا چه جوري ميان ، خطوط موبايل هم كه هيچي باز تا يه تقي به توقي خورده همش ياnetwork busy ميده يا connection failure اصلا معوم نيست !؟...، قراربود امير و هيچکس و عرفان رو هم ببينيم كه اصلا موبايلا كار نميكنه ، به نزديكياي هتل انقلاب ميرسيم ، ديگه غلغله است و ماشينا كاملا متوقف شدن ، جلوتر كه ماشينا رد ميشن ، ملت چه بازي اي سر بعضي ماشينها درميارن ، خوب معلومه راننده ماشين دختر باشه و توش 4-5 تا دختر و ماشينش پرايد و 206 و ... ميشه جريان اون كمپوت هلوه ، ديگه سقفي براي ماشينا نمونده از بس كوبيدن رو سقف ماشينا ، اون طرف تر كه به فلكه قائم ميرسيم ، چند تا جوون خر شدن دارن از تير چراغ برق بالا ميرن ، بيچاره مامان بچه اگه بدونه چه بچه آتيش پاره اي داره ، آخه بچه اومدي شادي كني ديگه چرا از تير ميري بالا ، هيچي ديگه حالا شده مسابقه و همه دارن ميرن بالا ، كار و كاسبي سمبوسه فروشيه چه داغه ! آره فقط يه بهونه ساده به اسم صعود به جام جهانيه كه ميتونه اين همه مردمو بدون هيچ آمادگي و دعوتي دورهم جمع كنه !


دنياي بدي بود ، يواش يواش داره بدتر هم ميشه ، دوستيها تبديل به دوستيهايي شده كه زير شاخه هم باشن، دوستيها ميشه وسيله اي براي قرض كردن و قرض دادن پول براي عضويت در زير شاخه هاي درختهاي مجازي كه خدا ميداند به كجا مي رود .و اين ملت چرا دوست ندارد مزد تلاش خود را بخورد ، چرا هميشه ميخواد يه شبه به همه چي برسه ! حالا به فرض محال به همه چي هم رسيد بعدش كه چي ، بعد از اون، دسگه حرص چي رو ميخواد بزنه ! روز به روز دوستامون مشكوك تر ميشن و اصلا معلوم نيست حالا اين همه مخفي كاري واسه چيه ! ... امير ميگه : "... خبر نداري كه فلاني پژو خريده ..." بروبچه هاي خوابگاه هم قراره تا سال ديگه هر كي يه ماشين پژو 206 بندازن زير پاشونو و هر كدوم يه خونه مستقل واسه خودشون داشته باشن... ، چه خيال بافي قشنگي ، به همين سادگي فقط قراره دوستان سر سال همه پولدار بشن ، اين اقتصاد دانان تا حالا كجا بودن و چي ميكردن ؟ مگه نميدونن دوستاي ما دارن راه هاي 100 ساله رو يك شبه ميرن تا از راه network marketing پولدار بشن و اين روياي جوانان ماست ... كاش در زمينه هاي علمي ، پژوهشي ، تحقيقي و مشكلات جامعه هم يه كمي كار و تلاش ميشد ، يه كم خيالبافي تو اين زمينه هم مي بود. كاش دوستا به خاطر پول همديگرو نميفروختن ، چه سلام ها و جواب سلام هايي و چه دوستيهايي كه فقط از سر همين كارا ايجاد ميشه و از بين ميره ، صفا و صميميت كجا رفته ؟ عشق كجا رفته ؟ ديگه كي خريدار محبته ؟ فقط پول و پول و پول ......





بعد از آن ديوانگي ها ‚ اي دريغ
باورم نايد كه عاقل گشته ام
گوييا او مرده در من كاينچنين
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آيينه مي پرسم ملول
چيستم ديگر بچشمت چيستم ؟
ليك در آينه مي بينم كه واي
سايه اي هم زانچه بودم و نيستم
همچو آن رقاصه هندو بناز
پاي ميكوبم ولي بر گور خويش
وه كه با صد حسرت اين ويرانه را
روشني بخشيده ام از نور خويش
ره نميجويم بسوي شهر روز
بيگمان در قعر گوري خفته ام
گوهري دارم ولي آن را ز بيم
در دل مردابها بنهفته ام
مي روم ... اما نميپرسم ز خويش
ره كجا ... ؟ منزل كجا ...؟ مقصود چيست ؟
بوسه مي بخشم ولي خود غافلم
كاين دل ديوانه را معبود كيست
او چو در من مرد نا گه هر چه بود
در نگاهم حالتي ديگر گرفت
گوييا شب با دو دست سرد خويش
روح بي تاب مرا در بر گرفت
آه ... آري ... اين منم ... اما چه سود
او كه در من بود ديگر نيست نيست
مي خروشم زير لب ديوانه وار
او كه در من بود آخر كيست كيست ؟
"فروغ فرخزاد"





به ياد داشته باش كه لبخند طلوع تمام زيبايي هاست...

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در يكشنبه 5 تير 1384 | نظر دوستان (2)